شهرزاد
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 295
المشتركون
+324 ساعات
+277 أيام
+11630 أيام
أرشيف المشاركات
3 295
تکلیفم با خودم روشن نیست که در دنیای موازی چه هستم. مثلن یک روز کتابخانهام؛ کتابخانهی پیرمردی که فقط سواد خواندن دارد. مثل پدربزرگم که چند کلاس بیشتر نخواندهبود، اما همیشه تأکید میکرد که پنجم ابتدائیِ ما با لیسانس حالا برابری میکند. دانشآموز که بودم در هر بار دیدار میپرسید: "کلاس چندمی؟" جواب هرچه که بود میگفت: "هنوز مونده تا به من برسی." و میخندید تا اینکه دیگر بزرگ شدم و تحصیلاتم سواد پدربزرگ را رد کرد و عمرش را هم. داشتم میگفتم؛ یکروز کتابخانهی پیرمرد تنهایی هستم که روی مبل راحتی سبز یشمیای با لبههای چوب گردو مینشیند، عینک شیشهای مستطیلی را روی نوک بینیاش میگذارد و کتاب میخواند. کتابخانهای از چوب گردو که دیوارهای سراسری سالن مستطیلی عریضی را پوشاندهاست. پشت ردیفی از قفسهها هم یک در مخفی هست که به راهپلهای باز میشود، که از آن به حیاط بزرگی میرسی؛ یک حیاط موزائیکی بزرگِ تازه آبخورده با یک عالمه درخت و گلدان در جایجای آن که بوی نم مطبوعی میدهد.
یکروزهایی در دنیای موازی باریکهی نورم؛ نور افتاده روی فنجانهای قهوه؛ کارم همین است. میافتم روی فنجانها و عکس میشوم. یکوقتی هم میگذرم و میتابم روی پاهای زیبای مادرم مثل آن روزی که در تراس اتاق قبلیام، پاهایمان را دراز کردیم جلوی آفتاب که ویتامین دی بگیریم و پرتقال خوردیم که ویتامین سی بدنمان تأمین شود و از این قرتیبازی آنقدر خندیدیم که از چشمهامان اشک آمد. یکوقتهایی هم میتابم روی بالاتنهی برهنهی زنها و روی ترقوهشان سایه میاندازم و کرکهای بور روی شانه و بازوهایشان را به رنگ طلائی درمیآورم.
گاهی در دنیای موازی حوصلهام؛ حوصلهای که سر نمیرود. هیچوقت سر نمیرود. در نفسنفسزدنهای پسربچهای که گوشاش به فریادهای مادرش بدهکار نیست و با جدیت یک فوتبالیست با دمپایی پلاستیکی از سر کوچه توپ را شوت میکند تا وسطهای آن. در گریههای دختربچهای که مجال تابسواری به بچههای منتظر آویزان از میلههای اطراف تاب را به کسی نمیدهد. در عربدههای بچهای که خودش را روی زمین میکشد تا مادرش او را از شهربازی بیرون نبرد. بهراستی حوصلهی بچهها چرا سر نمیرود؟ امروز خود من برای دهمین بار حوصلهام سر میرود. غریب نیست که سر کار بروی، بعد کتاب بخوانی، بنویسی، فیلم ببینی و باز حوصلهات سر برود؟ این لعنتی کجا میرود؟ به مامان میگویم بیا بازی کنیم؛ چشمبسته بازی مثلن و میگوید قایمباشک بازی کنیم. چشم میگذارم و مادرم ماهرانه قایم میشود. در این کار استاد است. نمیتوانم پیدایش کنم و او ناغافل سکسک میکند. بعد او چشم میگذارد و در کمد لباسها جاگیر میشوم، اما حوصلهام سر میرود و جای خودم را لو میدهم. برای بازی زیادی بزرگ هستیم، قیدش را میزنیم، اما من در دنیای مجازی حوصلهای میشوم که هرگز سر نمیرود.
امروز در دنیای موازی یک درختام؛ یک درخت معمولی. پربار بودن و چندصدسالهبودنش را نمیدانم، اما سایه دارم و بالاتر از آن نور میخورم. در کتابی که به دایرةالمعارف درختها میماند تیتر نوشته "مزایای درخت بودن"؛ میخوانم و دلم میرود که چرا انسانم و درخت نیستم. تیتر بعدی نوشته "چرا درخت باشیم؟" و در اولین دلیل آورده که بیشتر از باقی گیاهان نور جذب میکند و من در لحظه تصمیم میگیرم که درخت باشم؛ یک درخت سیب برای مادرم.
در دنیای موازی هرچه که باشم دیگر انسان نیستم. انسان بودن برای همین یک دنیا بس است.
3 295
پ.ن: خلاصه خواستید با کسی یا خودتون تو تهران وقت بگذرونید روز اول برید تجریش. خیلی جاهای دیگه هم داره.
3 295
تجریش، قرارگاهی جادوییست. طهران است. در کوچه، پسکوچههای آن میتوان به عشقهای در گلو مانده و کرده و ناکرده اعتراف کرد. تجریش و خیابان ولیعصرش، همیشه برایم آن کلاه شعبدهبازیای بودهاند که بهجای خرگوش و کبوتر، دوستان ماندگار رو کردهاند. تمامشان را اولینبار در تجریش ملاقات کردهام؛ اینبار فاطیما را. روی نیمکتهای پشت ایستگاه بیآرتی میدان تجریش نشستهبود و کتاب میخواند؛ ملکوتِ بهرام صادقی را. فکر میکردم به دیدار نوزده، بیستسالگی خودم میروم وقتی که هنوز دانشجو بودم و روی نیمکتهای ناراحت ایستگاه بیآرتی کتاب میخواندم. پیش از آنکه به گورستان ظهیرالدوله برویم، به کتابفروشیای در همان نزدیکی رفتیم که با کتابفروشی زمینه همانکه صاحبانش گلی امامی و همسرش بودند و در فیلم شبهای روشن هم بود، مو نمیزد. بالغ بر یک ساعت آنجا میان کتابهای انبوه گشتیم. کتابها یخمان را آب کردند و بهخودم که آمدم دیدم چهقدر دارم حرف میزنم.
گورستان ظهیرالدوله دری شبیه به یک امامزاده داشت. من گورستانها را دوست ندارم، مدت زیادی از آخرینباری که پدربزرگ را زیر خاک رها کردیم میگذرد و من دیگر آنجا نمیروم، اما این گورستان هرچه که بود، دلگیر نبود. سنگقبرها شمایل عجیبی داشتند و هر سنگ حامل نام ثقیلی بود؛ ایرج میرزا، ملکالشعرای بهار، فروغ فرخزاد، فضلالله مهتدی یا همان صبحی که روی سنگقبرش حک شدهبود: "قصهگوی شهر شما" و جدن چهکسی از نسل ما هست که شبها با قصههای او بهخواب نرفته باشد، تیمسارها و سپهبدها و هر نام اصیل ایرانیای که به ملک و تاج و... ختم میشد. خواندن اسامی روی سنگقبرها حافظه را تهدید میکند، این را پیشتر شنیدهبودم، اما بعد از خواندن نام تمام سنگقبرها، تن دادن به زندگی در میان آدمهای این زمانه بود که تهدیدم میکرد.
از گورستان ظهیرالدوله تا خانهای که جلال، خودش برای سیمین -وقتی در آمریکا تحصیل میکرد- ساختهبود، راه چندانی نبود. برای چندمینبار به آن خانه رفتم. خانه را در تمام فصلها دیدهام؛ بهارش وقتی گلدانهای شمعدانی گرداگرد حوض مستطیلی پر آبی چیدهشدهاند و تنهی در همپیچیدهی سهکنج حیاط در لفاف پیچکهاست، از همیشه زیباتر است. در زمستان انگار که همه در شرف اسبابکشی باشند؛ برگها، سبزیها، رنگها همه در کارتنها جمعشدهاند و پژواک صداها به آدم برمیگردد و در چهاردیواریها فقط سرد است. با فاطیما از کتابهای سیمین و جلال صحبت میکردیم؛ در زیارتگاهها دعا میخوانی و در خانهی نویسندهای کتابهای او را. این هم یکجور ادای احترام است؛ سر قبر فروغ هم بهجای دعا، اشعارش را میخواندند، یا به صدای او در حال خواندن یکی از شعرهایش گوش میسپردند و کاش من هم چیزی برای بقیه بگذارم که سر قبرم بخوانند. برای فاطیما از کتاب "سنگی بر گوری" جلال میگفتم که شرح بچهدار نشدن سیمین و جلال است؛ یک روایت واقعی که جلال در آن داد میزند که "من، بچهام نمیشود" و بعد با فاطیما فکر میکردیم که همین مرد به سیمین خیانت میکند.
تا اینجا بخش زیادی از روز گذشتهبود. پشت پای چپم تاول زدهبود، اما دیگر توجهی به آن نداشتم، همانطور که به خونریزی زیاد عادتماهانهام و دردهایم. همچنان به پرسه در بازار تجریش و کوچههای پشتی آن ادامه دادیم. یک گربهی جنزده روی سقف مغازهها میجهید و مغازهدارها ترسان بیرون میآمدند. یک پراید بنفش سیر در کوچهی باریکی پارک شدهبود و چند پسربچه با سرهای تاس در کوچهی تنگ بنبستی فوتبال بازی میکردند. فکر میکردم گوجهفرنگیای از دستم افتاده و به دیوار خورده که هرچه میبینم متعلق به گذشتههاست -در کتاب "دیوار" کیسهی پلاستیک خرید مرد جوانی پاره میشود، یکی از گوجهفرنگیها تا دیوار پیش میرود، از دیوار میگذرد و مرد متوجه میشود از پس این دیوار به طهران ۱۳۵۸ قدم میگذارد.- در پایان روز با فاطیما دست دادیم و دیدم که کلمات از چشم و گوش دوست وبلاگنویس من بیرون میریزند.
3 295
نوشتهی من پیرامون "یک گل سرخ برای امیلی" ضمیمه شد. هزاران برداشت و تفسیر دیگه هم میشه داشت.📌
ممنونم از کسایی که خوندن و متنشون رو فرستادن. همه رو خوندم.💗
3 295
هرچه جلوتر میروم، هرچه بیشتر از غم نان میخوانم و دغدغههای بزرگ آدمبزرگها را میبینم، دیگر درست کردن قهوه صبح برایم جذاب نیست. عکس گرفتن از فنجان قهوه برایم بیمعنیست، یک تابلوی نئونی "خب که چی؟" سر در خانهی شیشهای مغزم روشن و خاموش میشود. کاری از دستم ساخته نیست و در این وضع کتاب خواندن، جاری شدن حس گناه و بیهودگی در رگهایم است. مردم زیر پست خانم بازیگری که کتاب معرفی میکند نوشتهاند: "مرفه بیدرد! چه کسی پول و وقت برای کتاب خواندن دارد؟" کسی که پول و وقت کافی برای گذاشتن کامنت منفی و توهینآمیز دارد به من و احتمالن عدهای دیگر بهخاطر کتاب خریدن و کتاب خواندن احساس ناکافیبودن و گناه دادهاست. بیست و چهارم بهمن زادروز فروغ فرخزاد است و دستم نمیرود چیزی بنویسم. به مردهها چسبیدن وقتی یک نفر در ایستگاه مترو مقابل قطار مینشیند و میخواهد به زندگیاش پایان دهد، به مردهها چسبیدن وقتی زندهها آرام ندارند، چه معنایی دارد. (تابلوی نئونی همچنان خاموش و روشن میشود.)
به دنبال پاسخ برای "خب، که چی؟" تا لایههای تار عنکبوتگرفتهی ذهنم پیش میروم. ما عادت نمیکنیم. من عادت نمیکنم. ما فراموش نمیکنیم. من فراموش نمیکنم. فقط هر بار یک ردیف بار بیشتر به آن بار امانتی که آسمان نتوانست بکشد، اضافه میشود که آدم را خستهتر، افتادهتر و تکیدهتر میکند. اگر میخواهم شوق زندگی در من نمیرد باید به زندگی به شکلی که در نظرم درست است ادامه دهم. قهوهی صبح را دم کنم، کتاب جدیدی که از استاد امانت گرفتهام بخوانم، ایدهی جدیدم برای نوشتنِ دست و پا شکسته را بسط دهم، میم را ببوسم، به گلدانها آب بدهم، با خواهرم به The Queen گوش دهم و در آشپزخانه برقصم. برای اینکه شوق زندگی در من نمیرد، باید به زندگی ادامه دهم.
3 295
امروز از شکوفه، کتاب هدیه گرفتم. مجموعه داستان موراکامیِ استاد هم مال خودم شد. یک کتاب هم با دوستی رد و بدل کردیم. ابرا یک قاب عکس به من هدیه داد. کلی کلمه هم از بقیه هدیه گرفتم. همه رو بغل کردم تا دلم تو این روز سرد و سیاه زمستونی گرم بشه. حالا با کتابها، کاغذها، کلمهها جمع شدیم جلوی آینه که بدونیم جز خودمون کسی رو نداریم.
۲۳ بهمن ۰۳
