ar
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

إظهار المزيد
3 291
المشتركون
-124 ساعات
+67 أيام
+11530 أيام
أرشيف المشاركات
۶۰‌مین روزی‌ست که یک شعر از اشعار شاملو رو می‌نویسم؛ ترکیبات وصفی، اضافی و تمثیل‌هاش رو یادداشت می‌کنم.

روز همگی به‌خیر🪐
روز همگی به‌خیر🪐

نوشتنم نمی‌آید. نوشتن اصولی برای کلاس چرا ولی نوشتن از احوالاتم، نه. احساس می‌کنم وقتی زیادی به درونیات خود بها می‌دهم، جز به جز احوالاتم را واکاوی و مرور می‌کنم، حالم بد می‌شود. آن‌وقت یک‌ نفر می‌خواهد تا من را جمع کند و چون غالب اوقات کسی نیست من‌ می‌مانم و حوضم (افسردگی و کسالت ده، پانزده متری‌ای که مرا در خود غرق می‌کند.). در حال خواندن "سور بز" از ماریو بارگاس یوسا هستم؛ شرح زندگانی دختر جوانی به نام اورانیا، وزیری به نام کابرال و ستاره‌ی اثر؛ دیکتاتور دومینیکنی به نام تروخیو. به نظر می‌رسد زندگی‌نامه‌ تنها ژانری‌ست که سلیقه‌ی همه‌ی اقشار را پاسخگوست. برای من‌ یکی خواندن زندگی هر انسانی خواندنی‌ست، هر انسانی. اتفاقن دیشب فکر کردم لیستی از کتاب‌های زندگی‌نامه‌ای که خوانده‌ام درست کنم، تا حدی هم پیش رفته‌ام. حتی دیشب در خواب دیدم یک کتاب را از قلم انداخته‌ام و اولین کاری که صبح پس از بیداری انجام دادم اضافه کردن نام آن کتاب به لیست بود. این هفته تولدم است؛ همیشه قبل از تولدم ذوق دارم. به همه می‌گویم تولدم است. از روزهای قبل نهایت استفاده را می‌برم چون روز موعود، افسردگی، زنجیر قطوری دور بازوهای من خواهد بست و من توانی برای باز کردنش در خود نمی‌بینم. از حالا جمع شدن بازوانم را احساس می‌کنم. راز فائق آمدن بر ننوشتن را کشف کرده‌ام. کافی‌ست با "نوشتن‌م نمی‌آید شروع کنی" آن‌وقت می‌بینی کلمات پشت هم ردیف می‌شوند.

photo content
+2

آن‌جا که عشق غزل نیست که حماسه‌ئی‌ست، هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود: زندان باغ آزاده‌مردم است و شکنجه و تازیانه و زنجیر، نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش‌های اوست. • احمد شاملو

جمعه. در حال خواندن کتاب سور بز از یوسا.
جمعه. در حال خواندن کتاب سور بز از یوسا.

روز شما به‌خیر🪿
روز شما به‌خیر🪿

photo content
+4

photo content

برای من بسیار کم‌ پیش می‌آید از روی عمد کتابی را کند بخوانم. آرزوهای بزرگ را خیلی آرام پیش رفتم؛ مزه‌مزه‌اش کردم، نمی‌خواستم تمام شود. از همان وقت برای لذت خواندنش، دل‌تنگ بودم. دلم برای "پیپ" -این پسرک احساسی، دغدغه‌مند و مؤدب- تنگ خواهد شد. دلم برای "هربرت" -رفیقی که همیشه در کنار پیپ بود و هرگز هم تعییر نکرد- تنگ خواهد شد. دلم برای "ورمیک" و پرستاری‌های مهربانانه‌ از پدر پیرش، شعف پیرمرد از تکان دادن سرها به سوی‌ش و قلعه‌ی زیبایی که در آن زندگی می‌کردند تنگ خواهد شد و از همه بیشتر، از تمام این‌ها بالاتر برای "جو گارجری"؛ این آهنگر عزیز شریف‌ترین شخصیتی‌ست که در کتاب‌ها ملاقات کرده‌ام؛ کسی شبیه به متیوی آن‌شرلی.

برای من تماشا کردن «رفتن»ها یه مازوخیسم حیاتیه؛ انگار که اگه نبینم که یکی داره برای همیشه می‌ره، یه‌چیزایی توی بدنم کم بیان. همیشه منتظر و چشم‌به‌راه «رفتن»ها بودم و به این آزار دل‌چسب، معتاد. مثل وَر رفتن با زخمی که تازه دَلَمه بسته تا دوباره خون بیفته، مثل کَندن پوست کنار ناخن. نشستن روی صندلی ترمینال و خیره‌شدن به «رفتن»ها خیلی اعتیادآوره. چشمات رو ببند و تجسم کن؛ نشستی روی صندلی سرد ترمینال فرودگاه و تماشا می‌کنی آدم‌هایی رو که چمدون‌هاشون رو به‌دست گرفتن، چمدون‌هایی که شاید کل زندگی ۲۰ یا ۳۰ ساله‌شون رو توش جا دادن و با انبوه بی‌شماری از دل‌تنگی، برای همیشه می‌رن. تماشا می‌کنی خداحافظی‌ها رو، اشک‌های بی‌وقفه رو، نگاه‌های منتظر رو، اتاق سیگارِ پُر از سیگاری‌هایی که شاید این آخرین سیگارِ «این‌جا»شون باشه. من زیاد تصورش کردم. روزی که اون داشت می‌رفت، نرفتم که رفتنش رو ببینم اما صدها بار رفتم و روی اون صندلی سوراخ‌سوراخِ سردِ لعنتی نشستم و هر بار دیدم که داره می‌ره. اون‌قدر «رفتن»ها رو نگاه کردم که دیگه هیچ «رفتن»ای منو بهت‌زده نکنه؛ اون‌قدر که دلم تنگ شده برای حیرتِ بعد از ترک شدن، بُهتِ بعد از تنها موندن، شکستنِ بعد از موندن. «رفتن» بعضی‌وقتا آخرین گلولۀ خشاب‌ته، مجبوری بری و شلیک کنی تا بمونی و کشته بشی. من هم شلیک کردم، هم کشته شدم. هم زخم زدم، هم زخم برداشتم؛ مثل همۀ آدم‌های معمولیِ این شهر دَرندشت که دروازه‌هاش نفرین‌شده‌ن. گذشتن و «رفتنِ» پیوسته برای زنده موندن، برای بقا، برای اون صندلی‌های سردِ لعنتی، برای همیشه. م.ن

تا هفت، هشت سالگی تصوری از طعم قهوه نداشتم. در خانه‌ی ما هرگز کسی اهل نوشیدن قهوه نبوده و هم‌چنان هم نیست. یک بار زن‌دایی مادرم ما را به صرف قهوه به خانه‌شان دعوت کرد. از شب قبل برای امتحان آن‌ طعم لحظه‌شماری می‌کردم، سعی می‌کردم طعم‌‌ش را حدس بزنم. خواب از چشمان‌م ربوده بود. فردایش رفتیم میهمانی؛ دور میز گرد آشپزخانه نشسته بودیم و زن‌دایی مادرم دانه‌های آسیاب‌شده‌ی قهوه را در یک توری ریخته، بعد آن را در یک قوری زیبای شیشه‌ای با حاشیه‌ی قهوه‌ای پررنگ ریخت و گفت باید سر حوصله دم بکشد. چشم از قوری برنمی‌داشتم. دستان‌م را مشت کرده و فشار می‌دادم تا آن دقایق طولانی هم بگذرند. بالاخره فنجان‌های زیبای چینی تمامن سفید، پر شدند و من بعد از تذکرهای مادرم که صبر کنم‌ تا خنک‌ شود یک قلوپ قهوه خوردم و... از تلخی شدید تمام صورتم جمع شد و تا آن قلوپ لعنتی پایین برود جمع‌شدگی به بازوها و ران پاهای‌م نیز سرایت کرد. برای ثانیه‌ای مچاله شدم. چشمانم اشک‌آلود بودند و دندان‌هایم را روی زبانم‌ می‌کشیدم تا آن تلخی غیرقابل تحمل از من دور شود. تمام‌مدت با خودم فکر می‌کردم این بود قهوه؟ این‌که زهرمار بود. تا سال‌ها بعد از آن‌ تجربه جرئت نداشتم‌ سراغ قهوه بروم؛ هنوز هم اسپرسو برایم تلخ است، با استشمام بوی اسپرسو مچاله می‌شوم. اما یادگرفته‌ام با شیر و کمی سیروپ کارامل و در تابستان‌ها یخ طعم بسیار دل‌پذیری خلق کنم. این تجربه را به مسائل دیگری در زندگی‌ هم تعمیم داده‌ام؛ تجربه‌ی تلخ اولین‌ها پس از انتظار کشیدن‌ها و شب‌بیداری‌های قبلش که در نهایت تنها به ناامیدی ختم شده‌اند؛ از درس و دانشگاه گرفته تا روابط با آدم‌ها. همه هم از آن دسته یادآوری‌هایی که حین رانندگی، حین هم‌زدن غذا، حین سیر در هپروتی درست وسط مطالعه کتابی از ذهنت می‌گذرند و تو از این یادآوری سرت را چنان تکان می‌دهی که خاطره به انتهایی‌ترین لایه‌های مغزی‌ات منتقل شود. تجسم چنین تجربه‌هایی هنوز هم برایم تلخ هستند؛ می‌توانند روزها مچاله‌ام کنند اما یاد گرفته‌ام با حفظ حریم، با تلاش برای دوست داشتن خودم تجربه‌های دل‌پذیری را جایگزین کنم. نه، نه، اگر بگویم یاد گرفته‌ام دروغ است، اما از صبح علی‌الطلوع تا خود شب دارم جان می‌کَنم این خود واقعی‌ام را دوست بدارم؛ سخت‌ترین کار دنیا.

photo content
+1

photo content

این کتاب فوق‌العاده‌ست.
این کتاب فوق‌العاده‌ست.

چون که امشب شدیدن دلم می‌خواست یک دختربچه می‌بودم. شب به‌خیر💫

Lalaei (1).mp32.76 MB

انتشارات دوستان، ترجمه ابراهیم یونسی

شهرزاد آرزوهای بزرگ برای کدوم انتشارات خوبه؟