Alohomora
الذهاب إلى القناة على Telegram
I put pieces of my mind into words here. That's it. 🪩🐈⬛ https://t.me/harfmybot?start=187947434
إظهار المزيد348
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
348
دیگه اینکه، از انسانهای بیملاحضه، انسانهای قضاوتگر، خودگوزِخاصیپندار و خودخواه بیزارم.
348
متوجهم که کمهوش نیستم. حتی معتقدم تا حدی برعکسه. ولی کاملا متوجهم که دارم خیلی خیلی کم از مغزم استفاده میکنم.
348
آخ کاش در چندین سال آینده شنگن رو بکنند توی پاچهی کانادا. همون رو بلیط میگیرم میرم مونترال بووووننننژوق.
348
I want a wife and two boyfriends who kiss each other but I can't say it loud cuz ouuuhhhh now I'm problematic.😧
348
آخه من جطور بگم که از استرس درس خوابم نمیبره ولی بابت اینکه ساعت خوابم خراب میشه و مغزم درست ریکاوری نمیشه هم استرس مضاعف میگیرم و حالا دوبار استرس دارم.
348
احساس میکنم اگر پدربزرگی مادربزرگی چیزی داشتم خوب میشد. به نظرم به عنوان یک نوه باحالم.
348
این دیوار زمخت اون خونهی توی رشته که دیگه برای ما نیست و هیچوقت هم برنخواهیم گشت. همونطور که من هرگز به کیمیای چهار سال پیش برنمیگردم. نمیتونم که برگردم.
مرگ مهسا برای من اولین خبر تکوندهندهی سیاسی بود.
زمان کشته شدن ندا سلطان هنوز اونقدری سن نداشتم که عقلم قد بده. مهسا رو که کشتن، اونقدری رشد کرده بودم که بفهمم چیشده.
از اسکرین شات مشخصه، این عکس رو که گرفتم، ساعت دو صبح بود.
عکس بیمحتواییه. دیوار خشن اون خونه و باریکههای نور و با اینکه از عکس مشخص نیست، خوب یادمه که صدای کامیونهای سنگین نمیذاشت من و خواهرم بخوابیم.
اون شب مهسا من رو بیدار کرد.
348
شبا هنگام
میان کوچههاست
به در کوبد
که نوبت شماست
برادرم، که سنگر من است
چو سایه سار روشن است
دویدنش
فراخ سینهاش
چو جان پناه و مأمن است
بر تن شاهدان، تازیانه میزند
این ز جان خستگان پارهی تن مناند
به جای او
به قلب من بزن
جهان ترانه می شود
امان بده
ببوسمش به خون
که جاودانه میشود
