ar
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

الذهاب إلى القناة على Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

إظهار المزيد
1 762
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
-6530 أيام
أرشيف المشاركات
16 _ من که اصن نگران نیستم. تا وقتی که گیوبو از این دروازه حفاظت میکنه هیچ خطری قلعه رو تهدید نمیکنه.. _ آره دقیقا ! ولی بازم اینکه ما الکی اینجاییم یکم عذاب آوره. این حجم از اعتماد به یک فرد برای گرگ عجیب بود. چطور تنها یک نفر می‌توانست از تنها دروازه ورود به قلعه محافظت کند... گرگ به مسیر خود در دژ ادامه داده و به ساختمانی عظیم می‌رسد که درب ورودی آن بسته بود. صدای گریه و ناله سربازی در نزدیکی آن محل توجه گرگ را به خود جلب کرد.. _ اسب بیچاره... حواسم نبود چندتا ترقه از دستم ول شد و افتاد جلوی پاش... بعدشم مُرد... مرد... گرگ در حال حاضر از ضعف و حساسیت حیوانات به اصوات بلند آگاه بود و با حرفی که از سرباز می‌شنود که چه بلایی سر اسبش آمده از آن مطمئن می‌شود اما، این موضوع به چه کارش می‌آمد؟ او قرار بود با یکی دیگر از ژنرال های متکبر و ضعیف این قبیله با نام گیوبو مبارزه کند پس اصلا جای هیچ نگرانی درباره او نبود.. گرگ در گوشه ای از حیاط دژ، کیسه ای از قرص های دارویی پیدا کرده و از آن استفاده می‌کند. سپس در انتهای آن قسمت از دژ، به دیواری می‌رسد. باید راهش را ادامه می‌داد اما برای اینکه تاثیر دارو ها به بدنش برسد چند لحظه ای آنجا مکس می‌کند. بروی دیوار کوتاه پریده و اکنون نمایی از اجساد کشته شده در معرکه وسیع پیش رویش را می‌توانست ببیند که هیچ کدام از آنها شباهتی به سربازان آشینا نداشتند. آنان کلاه خودهایی قرمز و شکسته شده داشتند و حتی بعضی از آنان، زره هایشان دریده شده بود! قطعا گیوبو شیطان با بقیه ژنرال هایی که گرگ با آنان مقابله کرده بود تفاوت داشت... _ شینوبی... _ ...!!!! گرگ یک سرباز تیرانداز در آن دژ را ندیده و جا انداخته بود... اما عجیب تر از آن، حیوانی بود که پشت سر سرباز نشسته بود و به گرگ زل زده بود. نگاهش درست مانند سرباز، سرد و بی روح بود... _ من قصد مبارزه با تو رو ندارم، نه چون میدونم میمیرم، بلکه به فکر سلامتی خودت هستم. _ ... _ اربابت تحت نظر مستقیم شخص گنیچیروئه. یکی از متبحر ترین جنگجویان کل سرزمین آشینا، کسی که دست تو رو قطع کرده. امکان نداره بهش برسی و بتونی اربابتو نجات بدی. پس جونتو بردارو تا وقت داری فرار کن.. _ ... نمیتونم سرورم رو ول کنم.. او می‌دانست که تنها امید کورو برای رهایی بود و در عین حال، تنها امید و هدف زندگی اش حفاظت از کورو بود.. بدون او زندگی برایش معنایی نمی‌توانست داشته باشد.. _ تو از کجا میدونی..... هی؟!!!!! نمی‌دانست خواب است یا بیدار... اما... سرباز غیب شده بود و توله گرگ بسیار کوچک و تماما سیاه که تمام مدت گفتگو سرجایش نشسته بود و به گرگ نگاه می‌کرد، به محض جواب منفی گرگ از جایش بلند شده و از پشت دیوار به سمت قسمت عقب دژ رفته و ناپدید می‌شود. گرگ سعی می‌کرد با نگاهش مسیر آن توله گرگ را پیش بگیرد ولی در آخر او را گم می‌کند. اما مهم تر اینکه آن سرباز از کجا می‌دانست گنیچیرو دست او را قطع کرده؟!!!! آیا گنیچیرو کل قلعه را خبردار کرده بود؟؟ _ امروز واقعا روز عجیبیه. اول ارواح و غول و یک مار گنده... الانم که سرباز نصیحت گر.. فقط همینو کم داشتم.. کلاغ ها بر بالای اجساد تلنبار شده غارغار می‌کردند. چرا آن اجساد را از زمین نبرد جمع نکرده بودند؟ مطمئنا نیرو های آشینا باید خیلی زیاد بوده باشد که توانسته چنین لشگری را شکست دهد. سلاح های آن ها اغلب گرم بود و به ندرت در بینشان اجسادی با شمشیر یافت میشد. اما هنگامی که گرگ به گفتگوی گنیچیرو و کورو و اجسادی که در گوشه و کنار دژ جمع آوری شده بودند فکر می‌کرد، به تناقض می رسید. قطعا باید یک نیرو یا ابزار خارق العاده پشت همه اینها باشد.. ... غروب بود. کشاورزی خسته با لباس هایی مندرس در راه بازگشت، به نزدیکی روستا رسیده بود که... _ حمله کردنننننن فرار کنیییید !!! _ چی شده؟ _ چند تا سوارکار دیدم که از دور دارن میان سمت روستای ما _ ولی ما که چیزی نداریم. نه پولی داریم نه غذایی.. چرا باید بخوان مارو غارت کنن؟!! _ فرار کنید.. فقط فرار کنید تا بلایی سرمون نیاوردن. مردم آن روستای کوچک می‌دانستند که هروقت جنگی درگیرد یا دسته ای از دزد ها حمله کنند باید به جنگل پناه ببرند.. _ فرار کنید، مطمئن بشین کسی جا نمونه. _ نیازی به فرار نیست... پسری جوان که بنظر هجده یا نوزده ساله می‌آمداز اسب بزرگی که داشت پایین آمده و به سمت روستاییان گام برمی‌دارد.. _ ما غارتگر، راهزن یا دزد نیستیم. برای کمک اومدیم. _ چرت و پرت نگو! از ظاهر آشفتت با اون کلاه خود مسخره ای که مطمئنم از یه سامورایی کش رفتی معلومه.. کلاه خودش - که دارای دو شاخ بود که یک شاخ آن شکسته بود - را از سر برداشته و در دست گرفته و به آن نگاه می‌کند.. _ این کلاه ساخته دست پدرمه. یک آهنگر فقیر که همیشه آرزو داشت من یک سامورایی بشم و بجایی برسم... @FromSoftware

Ending #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

15 گرگ در اثر لرزش زمین بروی زمین می‌افتد. سرانجام مار تک چشم، با صورتی عصبانی آن قسمت از دره را ترک می‌کند و باری دیگر آرامش بر آنجا مستولی می‌شود.. گرگ صرفا قصد فرار داشت و اصلا در حد و اندازه خودش نمی‌دید که حتی به مجروح کردن ماری که خود را خدای آن سرزمین میخواند فکر کند. ولی گویا سرنوشت همیشه آنطور که انسان انتظارش را دارد پیش نمی‌رود. چه خوب و چه بد.. گرگ ناگهان به این فکر می‌افتد که در یک ساعت اخیر چه رویداد هایی برایش اتفاق افتاده و با چه موجودات عجیب و غریبی مقابله کرده است.. _ << توی یه مدت کوتاه، از یه انسان بی سر و پا، شدی گرگی فاتح، قاتل خدایان، وحشت اشباح... گرگ... تو تواناییات خیییلی بیشتر از ایناست...>> غرور تمام وجودش را فرا گرفته بود. در اعماق ذهنش سعی داشت از اتفاقی که شب گذشته در نبرد با گنیچیرو رخ داد یادش بیاید... اما نمی‌توانست. چهره اش مصمم و پر غرور شده بود، جوری که گویا هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. به خودش نگاهی انداخت، خون تمام هیکل او را فرا گرفته بود. خونی که حاصل از مجروح کردن مار عظیم الجثه بود. کاری بسیار بزرگ که هیچ شینوبی قادر به انجام آن نبود... _ << هیچی نمیتونه جلوتو بگیره.. >> _ هیچی نمیتونه جلومو بگیره.. .. نه.. باید خودمو کنترل کنم. نمیخوام دوباره سرورم رو ناامید کنم.. _ << هه ههه ههه... تلاشتو بکن.. >> از حفره بیرون می‌رود و چشمش به یک دژ می‌افتد که بعد از آن قلعه آشینا قرار گرفته بود. _ بالأخره.. از روی صخره پریده و به سمت یکی از دیوار ها می‌رود. برخلاف تصورش دیوار های آن منطقه بسیار کوتاه بود و حتی یک فرد غیر شینوبی هم خیلی راحت می‌توانست از آنها عبور کند. اما با شرایطی که برای دستانش پیش آمده بود سخت بود که بتواند از بالای دیوار عبور کند، ثانیا باید اول آنجا را بررسی می‌کرد و مطمئن میشد که چند سرباز آنجاست.. _ زیاد نیستن. _ ...! گرگ غافلگیر شده و فردی بسیار کوتاه قد با کلاهی به اندازه یک چتر، از پشت تخته سنگی آهسته بیرون آمد.. _ آروم باش. من با تو دعوا ندارم چون میدونم تو از اهالی اینجا نیستی. هی، میتونی دستتو از روی غلاف شمشیرت برداری حالا. _ تو کی هستی؟ چی میخوای؟ _ صداهای عجیب غریبی از تو دره میومد، ببینم تو بودی؟!!! این حجم از خون روی لباسات.. _ ... _ به هر حال، من یه جاسوسم. میخوام یواشکی یه سری اخبار و دستوراتو از وزارت به بقیه برسونم. ولی یه مشکل دارم.. دروازه اصلی نگهبانی میشه. _ ... تو با این هیکل کوچیک فک نکنم مشکلی برای رد شدن از اونجا داشته باشی. _ نهههه. هه ههه هه... تو نمیدونی. یه عوضی از اونجا نگهبانی میده که حتی نمیزاره یه مگس کوچیک بی اجازه از اونجا رد شه. بهش میگن گیوبو (Gyoubo) شیطان !! _ ... _ یکم که از روی صخره های همین پایین رد شی، یه دیوار خراب شده میبینی. ازش برو بالا و بعدم چند تا سربازی که اونجانو بکش و خودتو برسون به دروازه. نگران نباش. تعداد سربازا به 10 نفر نمیرسه.. _ ... گرگ طبق راهنمایی جاسوس، مسیر را طی می‌کند و به داخل دژ راه پیدا می‌کند. یک تیرانداز داخل مقری مخروبه بود و دو سرباز هم در اطراف دژ مشغول گفتگو بودند. گرگ وارد مقر شده و تیرانداز را می‌کشد و سریع از آنجا بیرون آمده تا از چشم دو سرباز، مخفی بماند که ناگهان به محض بیرون آمدنش، یک تارو را می‌بیند که به سمت او می‌آید. اما برخلاف انتظار گرگ، تارو چشمانش را با حالتی که گویا بسیار اندوهگین است گرفته و کاملا از اوضاع اطرافش بی اطلاع بود و کور کورانه در دژ قدم میزد.. گرگ از این موقعیت استفاده کرده و او را می‌کشد و سپس قصد رفتن به قسمت دیگر دژ را دارد که ناگهان دوباره تصویری از کورو در حال گفتگو با گنیچیرو در ذهنش مصور می‌شود.. _ (( یک بار تونستیم نیروهاشون رو عقب برونیم ولی... نیروهای وزارت داخلی خیلی از ما قدرتمندترن .. _ پس به همین خاطره که میخواین از قدرت خون من استفاده کنید؟.. مهم نیست که چقدر قدرتمند میشین... در آخر اونقدر می‌جنگین تا به هیولایی تبدیل میشین که هیچ درد و ترسی رو حس نمیکنه... من میلی به تخریب انسان ها ندارم.. _ به این اجسادی که اینجا تلنبار شدن نگاه کن.. آشینا بیشتر از این نمیتونه از خودش دفاع کنه..)) گرگ باری دیگر کورو را در افکار خود می دید. _ قدرت خون...؟ خون اژدها... ؟ گرگ گیج شده بود. منظور گنیچیرو، کورو و مار عظیم الجثه از خون و قدرت آن چه بود؟ چه چیز آن باعث می‌شد که یک انسان با دارا بودن آن بتواند بسیار قدرتمند شود... @FromSoftware

Orphan of Kos VS Gehrman the First Hunter (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Mergo's Wet Nurse #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

14 چرا به این اندازه موانع مختلف و عجیب سر راهش سبز می‌شد ؟!! آیا زندگی معمولی به همین شکل بود و این قبیل اتفاقات اسرار آمیز برای هر فردی رخ می‌داد و گرگ آن را فراموش کرده بود؟؟!!! با وجود همه اینها گرگ یک چیز را خوب می‌دانست.. هر روزی شبی به دنبال دارد.. هر نوری سایه ای تشکیل می‌دهد.. هر صعودی سقوطی به همراه دارد.. و هر آرزویی بهایی.. اما مگر آرزوی گرگ چه بود؟ آیا خدمت و نجات اربابش خواسته زیادی بود؟ چه بر سر آشینا آمده بود؟... گرگ مدت کمی در علف ها بدون انجام کوچک ترین حرکتی نشسته بود. هم منتظر بود مچ پایش بهبود پیدا کند و هم محیط اطراف را برای فرار به سمت قلعه بررسی می‌کرد. قطعا به هیچ وجه نمیشد هیولایی به آن عظمت را کشت.. _ هیولا؟؟!!!!.... من قدرتمندددد ترین خدای این سرزمین هستم ای انسان ناچیز... مار می‌توانست افکار گرگ را بخواند!!! پس علنا حتی اگر هم گرگ نقشه فراری می‌چید نمی‌توانست آن را عملی کند.. چشمش به تنگ راه روبرویش می‌افتد که بعد از آن می‌توانست به یک لبه پرتگاه و در اطراف آن، علفزاری پهن تر از موقعیت فعلی خود برسد. نقشه فرارش را تصور کرد و مار که به صخره های بالا تر سَرَک می‌کشید تا گرگ را پیدا کند، ناگهان سرش را با سرعت به مسیر فرار گرگ و محیط اطراف موقعیت او چرخاند. هر دو فهمیده بودند قرار است چه اتفاقی بیافتد. گرگ با سرعت هر چه تمام تر از جایش پرید و به سمت حفره رفت.. _ گررگ... پیدات کردممم... گرگ تقریبا به نزدیکی ورودی تنگ راه رسیده بود که در مچ پایش درد شدیدی حس می‌کند و زمین می‌خورد. همزمان مار که با ولع به او نگاه می‌کرد دهان خود را باز کرده و با سرعتی فوق العاده به سمت او می‌آمد... _ ((گرگ... گاهی وقتا یکم ترسیدن برا آدم خوبه. _... وقتایی که می‌ترسیم نیرومون دو چندان میشه و عقلمون بیشتر کار میکنه.. ولی اگه نتونی ترستو کنترل کنی، ترس شکارت میکنه...)) گرگ، وحشت حاصل از هیبت مار را به درون خود راه داد و ناگهان درد پایش را فراموش کرده و به درون حفره میپرد و مار ناکام می‌ماند.. _ از چه میترسی گررررگ.. آخرش شکار میشی، نه تنها تو... بلکه همه شما انسان های ضعیف و بی خاصیت... تلاش تو برای فرار هیچ سودی نداره... گرگ صرفا بخاطر کورو زنده بود. تنها هدف و امیدش در زندگی نجات اربابش بود. اما چگونه می‌توانست از آن دره نفرین شده بگریزد.. در انتهای علفزار، پرتگاهی نه چندان طولانی بود که بعد از آن، کجاوه ای بسیار کهنه و نمور قرار داشت. _ درسته... برو توی کجاوه و بعد، من تو رو میخورم، از خونت مینوشم و تبدیل به بزرگ ترین اژدهای دنیا میشوم... شما انسان ها تنها برای قربانی شدن سودمندید... گرگ هیچ سرنخی از حرف های مار نداشت و به کلی گیج شده بود و هیچ راه فراری نمی‌دید.... که یکهو فکری به سرش زد ولی در کسری از ثانیه آن فکر را عوض کرده و به خورده شدن توسط مار می اندیشد تا مار از نقشه او باخبر نشود.. _ آره... خیلی راحت میتونی از این ترس بی حد و اندازه خلاص بشی.. گرگ که نمی‌توانست به مار اعتماد کند و خود را نشان دهد، مخفیانه مسیر علفزار را پیش گرفته، از لبه پرتگاه رد می‌شود و بلافاصله وارد کجاوه می‌شود اما... اوضاع دقیقا به نحوی که او می‌خواست پیش نرفت.. _ اما همچنان متعجبم... چگونه موجودی پست و بی ارزش مانند تو، می‌تواند به چنین موهبتی دست پیدا کند... بر خلاف فکر گرگ که منتظر بود مار دهانش را باز کرده و شمشیر را در سقف دهانش فرو کند، در عوض چشم چپش را بسیار نزدیک کجاوه می‌برد. بوی تعفنی از دهان مار به مشام گرگ می‌رسید که غیر قابل تحمل بود.. بعد از چند لحظه، مار کاملا به کجاوه نزدیک شده بود و چشمش فاصله ای زیادی با آن نداشت... _ برنامه عوض شد! گرگ با تمام سرعت و بدون حتی لحظه ای فکر کردن، کوزابیمارو را به چشم مار فرو می‌برد... خون با شدت از چشم مار بیرون زده و تمام هیکل گرگ را می‌پوشاند. چشمانش در اثر فشار جریان خون بسته شده بود و هیچ چیز را نمی‌توانست ببیند. شمشیر خود را بیرون می‌کشد و در همان حال مار نعره ای بلند سَر داده و سرش را با قدرتی خارق العاده به دیواره های دره می‌کوبد و زمین لرزه ای شدید رخ می‌دهد. تلپاتی گرگ و مار قطع شده بود و اکنون فقط به دنبال یک راه فرار بود... اطراف خود را نگاه می‌کند و پشت سر خود، حفره ای را در قسمت بالای دیواره ای می‌بیند. با تمام سرعت شروع به دویدن می‌کند اما نمی‌توانست خیلی راحت درون آن بپرد چرا که بسیار ارتفاع آن بلند بود. چشمش در حین دویدن به شاخه آویزانی جلوی آن می‌افتد، با تمام قدرت میپرد و سپس با قلاب از شاخه تاب می‌خورد و به داخل حفره میپرد. اکنون مار همچنان که نعره کر کننده ای سر داده بود، با چهره ای از همیشه وحشتناکتر به سمت او حمله کرده و درست بعد از اینکه گرگ وارد حفره شد، سرش به حفره برخورد می‌کند.. @FromSoftware

Mergo's Loft Middle #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

13 هدلس نابود شده بود. گرگ به محض اینکه به حالت عادی خود برمی‌گردد، آسیب شدیدی را در دست راستش احساس می‌کند... مچش شکسته بود. گرگ یادش نمی‌آمد که چطور و دقیقا چه هنگامی این اتفاق برایش افتاده بود.. در واقع اصلا یادش نمی‌آمد که چگونه هدلس را کشته. تنها چیزی که بخاطر می‌آورد گفتگویش با إکو بود.. مشک شفابخش تمام شده بود و هیچ قرص دارویی هم از نبرد با ژنرال برایش باقی نمانده بود، اما با همه این اوصاف تصمیم به ادامه مسیر گرفت. باید هر طوری بود خود را هر چه زودتر به کورو می‌رساند و نجاتش میداد. _ باید یراهی اینجا باشه.. اگر مسیر درست از این طرف نبود، پس کدام طرف می‌توانست باشد؟ چرا باید مسیر او به آن غار می‌رسید؟ آیا دست سرنوشت در کار بود؟... ناگهان صدای بلند برخورد چیزی بسیار عظیم به دیوار بیرونی غار، طنین انداز شد و سقف شروع به ریزش کرد. چاره دیگری برایش نمانده بود. برای زنده ماندن هم که بود باید از آنجا بیرون می رفت.. _ این چی بود دیگه؟.. زلزله بود؟؟؟ (دره فرورفته) سکوت عجیبی داشت و آنقدر عمیق بود که نمیشد انتهای آن را دید. _ بهتره راه بیافتم.. گرگ به محل نبرد با یامائوچی بازمی‌گردد و این بار تصمیم به بررسی پل شکسته می‌کند. به بالای پل می‌رود تا پرش خود و مسافت شکستگی بین پل را محاسبه کند که ناگهان... دوباره صدای برخورد چیزی بزرگ به دیواره های دره به گوش گرگ می‌رسد. این بار از سمت چپ همان پلی بود که روی آن ایستاده بود.. _ یجور راهه؟!! گرگ که بار اول چندان به اطراف پل توجهی نداشت با دنبال کردن صدا و بصورت کاملا تصادفی، مسیری نه چندان هموار را بروی صخره هایی مشاهده کرده و تصمیم به ادامه سفرش از طرف دره فرورفته می‌گیرد. شاید از این طریق می‌توانست به قلعه برسد.. کمی که در این مسیر پیش رفت، دوباره زمین لرزه ای رخ داد و باعث ریزش چند خرده سنگ از بالای کوه شد.. عجیب بود اما لحظه ای گمان کرد که صدایی مانند صدای لرزش زبان مار را می‌شنود. گرگ در آخر مسیر ناهموار، به دو شاخه دور از هم رسیده و بعد از پرش بروی دومین شاخه، صخره کوچکی را نزدیک شاخه می‌بیند که علف های بلندی بروی آن رشد کرده بود. گرگ بروی آن صخره پریده اما بدون اینکه چاله ای نسبتا بزرگ که در زیر علف ها پنهان شده بود را ببیند، بسیار بد روی آن فرود آمده و مچ پایش پیچ می‌خورد و در بین علف ها نقش بر زمین می‌شود... _ عالی شد.. یه مچ شکسته، یه پای پیچ خورده.. بهتر از این نمیشه! ناگهان گوشش چنان زنگی زد که تابحال به آن شدت زنگ نزده بود. نمی‌دانست علت آن چیست اما هر چه بود بسیار کر کنند بود.. گرگ که از شدت درد گوش هایش، چشمانش را ناخودآگاه بسته بود، آرام آرام چشمانش را باز کرده و... شاید خواب بود.. شاید در اثر مبارزه با هدلس یا سقوط از لبه غار سرش بجایی خورده بود و مغزش از کار افتاده بود... به هیچ وجه نمی‌توانست حضور موجودی که روبرویش بود را توجیه کند.. یک مار سفید و بسیار عظیم الجثه در مقابلش ظاهر شده بود. گرگ حتی نمی‌توانست طول و اندازه این مار را ببیند چرا که بقیه بدن مار در آن سوی دره پنهان شده بود. زبان مار بی وقفه بیرون بود و تکان می‌خورد و دهانش هم بطور نامنظمی باز و بسته میشد، جوری که انگار داشت حرف می‌زد... گوش گرگ دیگر زنگ نمیزد و می‌توانست دوباره براحتی بشنود.. ‌_ کجاااااایییییی... _ ... مار می‌توانست حرف بزند. شاید دلیل زنگ زدگی گوش گرگ همین بوده.. اما چرا و اصلا چطور؟؟؟ _ خون اژدهااااااا... مار با لحنی سرد و کِشدار حرف می‌زد و این، هیبت او را ترسناک تر جلوه می‌داد.. گرگ می‌توانست از طریق نوعی تلپاتی صدای مار را بشنود، زبان او را درک کند... چطور چنین چیزی ممکن بود؟! _ این بو... پس تو هم وارث خون اژدها هستیییی.. یادم نمیاد چنین خویشاوند کوچکی داشته باشم... گرگ سعی کرد دنبال راه فراری بگردد و بعد از کمی بررسی، درست روبروی خود، حفره ای کوچک را دید که بعد از آن می‌توانست به بخشی دیگر از دره با علف های بلند برود.. _ علاقه ای به معرفی خودت نداری؟ گررررگ جوااااان.. _... _ یا شاید بهتره صدات کنم... گرگ آشووووب... @FromSoftware

Ludwig the Holy VS Laurence the First Vicar (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Ebrietas, Daughter of the Cosmos #Guide #Blood_Borne @FromSoftware