1 556
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-1230 أيام
أرشيف المشاركات
1 556
Repost from N/a
این روزا مدام و در پس و پیشِ هر فکر و حرکتِ کوچیک و بزرگم این سوال تو ذهنم تکرار و تکرار میشه؛
"که چی؟!"
مرحله سخت و تلخیه. در واقع انگار داری به تهماندهی "امیدهای باقیمانده" زندگی چنگ میندازی و هربار دستِ خالی برمیگردی. تقریبا امیدی باقی نیست و باید اسمش رو گذاشت "امیدهای رفته بر باد.."
"امیدوارم" دچارش نشید..
1 556
Repost from N/a
"هر بار از پنجره به بیرون نگاه میکنید، هر بار که به درون خودتان نگاه میاندازید، به هر کجا که نگاه کنید، میبینید که همهچیز ریشخندی تکرارشونده است.."
توماس برنهارت
یخبندان
1 556
Repost from N/a
"از همهچیز خالی شدهام. نه خوشحالم نه بدحال. نه شاد نه غمگين و نه امیدوارم یا نومید. بی گذشته و آینده، سکونی بی زمان و مکان، معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجودِ خود، خوابی بیرویا، با چشمانِ باز.."
شاهرخ مسکوب
روزها در راه
1 556
"اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمينشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب میسپارمتان.."
رفيق، همبازی و معلم دوران کودکيتان
فرزاد کمانگر - زندان رجايی شهر کرج
1 556
بچهها سلام
دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز بخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکههای ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میماندیم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کُردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر میسرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازهبان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، امّا افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیآمدید.
میدانم بزرگ شدهاید، شوهر میکنید، ولی برای من همان فرشتگان پاک و بیآلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورامزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمیآمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
_رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر
زندان رجایی شهر کرج
۱۳۸۶/۱۲/۰۹
1 556
امروز با یه اتفاق دوباره یادِ فرزاد کمانگر، معلم اعدامی سال ۸۹ افتادم.
باز بخشی از نامههاش رو خوندم، صداش رو شنیدم و قلبم عمیقا اشک ریخت..
۱۶ ساله که بعد از اون، دهها هزار نفر کشته شدن، اعدام شدن، شکنجه شدن و هنوز در زندانن.. خیلی زیاده و تلخ که اون رفته و سالهاست این ظلم ادامه داره اما راهی که به دست اون و دیگر آزادههای وطن روشن شد، دیگه هیچوقت خاموش نمیشه و یه روزی دور یا نزدیک به آزادی ختم میشه.
بخشی از نامههاش
و صدای اون رو در ادامه بخونید و بشنوید..♥️
1 556
"دی" رو فراموش نمیکنم.
رفتنِ اون آدمای شجاع و شریف رو فراموش نمیکنم.♥️
بیشرفم اگه فراموش کنم و نادیده بگیرم و سکوت کنم..
1 556
"اِغما" باارزشترین دارایی منه.
اینجا همیشه جایی بود که حسِ دوستداشتن و عشق رو نشون میداد، احساس رو میتونست درگیر کنه..
هرچند همهی این سالها تحت ظلم و خفقان بودیم اما تو تمامِ روزای سختِ گذشته سعی کردم دوستداشتن رو دوستداشته باشم و فراموش نکنم.. پستها تقریبا منظم بود و با وسواس انتخاب میشد. روندی رو داشت که انتخابِ خودم بود و برام شراب بود توی اوج غم..
تا جایی که "دی" رسید..
ظلم و شمشیرِ ضحاک خونِ فرزندانِ ایران رو ریخت و من دستم به عشق نرفت و هنوز نمیره..
ولی قول میدم یه روز که امیدوارم زودِ زود باشه، اگر زنده بودم باز هم اینجا بوی "دوستداشتن و عشق" خواهد گرفت، عاشقانهتر، عمیقتر و غلیظتر از قبل..
باشید کنارم توی اِغما، به زودی خونِ دی آزادی رو به اَرمغان میاره و کنار هم دوباره حسِ عشق و دوستداشتن رو میبینیم و میخونیم و میشنویم..♥️
1 556
Repost from N/a
من تقریبا تموم شدم.
یعنی الان در بدتدین حالتِ چیزی هستم که تجربه کردم در کلِ عمر و بدتر از اون اینکه چشماندازِ تاریکتری میبینم هنوز جلو روم.
خیلی حالِ کثیف و سیاهیه.
خیلی بیانکردنش ناممکنه
الان هرچی مینویسم و متن جلو میره حس میکنم از میران وحشتناکیش در "بیان" داره کم میشه. نباید کم شه. باید هر لحظه که متن میره جلو بدتر شه سیاهتر شه ولی کلمهها همین سیاهی رو هم چرکش میکنن حس میکنم. شما الان تصور کنید از اون چیزی که تصور کردید خیلی سیاهتره اوضاعم.
شما چطورید؟ اگه تونستید بگید چطورید خواهش میکنم.. منم تصور میکنم خیلی بدتره از چیزی که تونستید بیان کنید.
1 556
میخواستم ایموجی قلب شکسته بذارم، بعد گفتم خب الان قلبت شکست، یه ایموجی هم گذاشتی، چند درصدِ این فاجعه رو نشون دادی؟! این آدما مگه زنده میشن با ایموجی قلبِ شکسته تو؟!
1 556
صبح امروز احسان افرشته دانشجوی ۳۱ ساله کارشناسی ارشد IT به اتهام جاسوسی برای اسرائیل اعدام شد..
1 556
Repost from Annamorphin
عرفان شکورزاده، دانشجوی ۲۹ ساله و رتبه اول رشته هوافضا امروز صبح اعدام شد.
1 556
خستهم
اگه دوست داشتید حرفی بزنید یا چیزی بفرستید یا هر فعلِ و حرف و حسِّ دیگری..
@mohammadrezam73
1 556
"آیا هنوز خواب کشتگان را میبینی؟
آیا پیش از خواب به آنها فکر میکنی؟
آیا هنوز شبیه عکسهایشان هستند؟
آنهایی که کشته شدند آیا فرصت کردهاند دوباره زیبا شوند…
باز هم سلامت شوند؟
آیا به یادشان مانده چه کسی آنها را کشته؟"
شيمبورسکا
به یادِ کشتهشدههای ۱۸ و ۱۹ دی، این جنایتِ تاریخی
