ar
Feedback
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

الذهاب إلى القناة على Telegram

روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم .

إظهار المزيد
2 776
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-930 أيام
أرشيف المشاركات
این روزها دغدغه و نگرانیم فقط پاس شدن این آزمون لعنتیه. خیلی استرس دارم و این استرس یه سد گنده شده واسه درس خوندن. شهرمون قرمز شده، دوستام و خانواده هاشون و دانش آموزام یکی یکی دارن مبتلا میشن و حالشون هم وخیمه! نمیدونم چرا فکر میکردم اومیکرون قراره سبک تر از قبلیا باشه! . مامان بابام چند روزی رفتن سفر کاری و من و خواهرم خونه موندیم، این چند روز به معنی واقعی کلمه خودمون رو با تمام چیزایی که باهاشون حال میکردیم خفه کردیم. امیدوارم حالا که استراحتامو کردم نشیمنگاهمو منقبض کنم و دیگه مثل آدمیزاد بشینم بخونم. همه ی دوستای سال بالاییم میگن نگران نباش فقط دوره های اخیر رو بزن پاس میشی! نمیدونم چرا هیچ جوره نمیتونم باور کنم که با زدن سوالای دوره های اخیر قراره پاس بشم :)) حس میکنم کارای بیشتری لازمه و تلاش بیشتری میطلبه. . تایم هایی که از دست دادم دیگه گذشته و نمیتونم برشون گردونم پس بابت شون غصه نمیخورم. فقط دلم میخواد به خودم گوشزد کنم که اگه روزهای پیش رو، رو از دست بدم قراره مثل سگ پشیمون بشم. همیشه داستان همین بوده. میشینی میزنی تو سرت که وای تایمی نمونده و بدبخت شدم. یکی دو هفته بعدش که اوضاع خراب‌تر شده میگی خدایا کاش برگردم به همون یکی دو هفته پیش که تو سرم میزدم! اون موقع واقعا میشد یه کارایی کرد و من ناشکری میکردم. بعد میشینی میزنی تو سرت و گریه میکنی! دوباره یکی دو هفته بعدش دنبال اینی که کاش برگردی به همین یکی دو هفته اخیر :)) تا بوده آدمیزاد همین بوده. . پس ای دوست خوبم که مثل من سندروم ماتحت بی قرار داری، انقدر نق نزن و نگو دیر شده، چون یک روزی قراره آرزو کنی که برگردی به امروزت و بتونی از همین امروز شروع کنی! خودت میدونی چی میگم! چون مطمئنم بارها برات پیش اومده! بیا شروع کنیم تا جدی جدی دیر نشده. بیا یکبار هم که شده حسرت گذشته و تایم های از دست رفته رو نخوریم. نیازمند دعای خیر شما عزیزان هستیم🥲♥️ ۱۴ بهمن ۱۴۰۰

من صبح ها : وای نمیدونم چرا انقدر بدنم گرفته و درد میکنه. من شب قبلش : واقعا نمیدونم چرا اصرار داره به عجیب ترین پوزیشن های م
من صبح ها : وای نمیدونم چرا انقدر بدنم گرفته و درد میکنه. من شب قبلش : واقعا نمیدونم چرا اصرار داره به عجیب ترین پوزیشن های ممکن بخوابه😂🤦🏻‍♀️ پ.ن: اونی که اومده رو صورتش، پاش هست نه دست🤣 @limoomed

+بیشتر کار کن که بتونی برام بستنی بیشتری بخری😼 . ایشون ناظر کیفی هستن، هم موقع برنامه نوشتن هم تماسا میاد همینجا میشینه و با
+بیشتر کار کن که بتونی برام بستنی بیشتری بخری😼 . ایشون ناظر کیفی هستن، هم موقع برنامه نوشتن هم تماسا میاد همینجا میشینه و با دقت گوش میده😂😍 . به نظرم به زودی خودش یه پا مشاور میشه و میتونه دستیار مشاوره ی دومم بشه. . عزیزانی که میخوان با ایشون مشاوره داشته باشن لطفا دایرکت پیام بدن😂

صبح رفته بودم مرکز پوست و مو واسه لیزر. دو ساعت تمام تو نوبت بودم، چهار طبقه ساختمون جای سوزن انداختن نبود. گوشیم شارژ نداشت اومدم طبقه اولش که مربوط به ژل و بوتاکس بود که تو باکس مخصوص شارژشون گوشیمو بزنم شارژ و یکمی اونجا نشستم. . عبور و مرور ادما رو نگاه میکردم، یکی با بی حسی رو صورتش دنبال دکتر می دوید، اون یکی میگفت خانوم دکتر کدوم برند ژل واسه لب بهتره، یکی از منشی می پرسید کدوم ژل از همه ارزونتره، یکی دیگه میگفت بوتاکس ایرانی بزنم یا خارجی، یکی میخواست مزوتراپی انجام بده و یک جمعیت عظیم پشت اینا تو صف انتظار، منم یک گوشه نشسته بودم و ناظر تکاپو و جنب و جوش مردم بودم. . این مرکز سال ۹۶ تاسیس شده، تایمی که سال ۲ بودم تبلیغشو رو بیلبوردها دیده بودم و تو ۵ سال به جایی رسیده که چهار طبقه ی مختلف رو اختصاص دادن به این کارا و با این وجود بازم جا کمه و عرضه و تقاضا همخوانی ندارن. پیج اینستاگرامشون رو با سافاری باز میکنم کارهای ژل شون رو نگاه میندازم و واقعا کارشون تعریفی نداره. . مجموعه مال یک خانوم دکتر عمومی هست، الان چندین و چند متخصص براش کار میکنن. یه خانومی که تازه نوبتش شده به منشی اصرار میکنه که الا و بلا میخوام خود خانوم دکتر ژل لبمو بزنه، منشی میگه خانوم دکتر ایران نیست، ۳ هفته دیگه برمیگردن و فقط روزهای فرد ساعت ۳ تا ۷ عصر هستن. خانومه میگه عیبی نداره و یه تایمی رو تو همون بازه از الان فیکس میکنه. . از یه سمت نگاهم به پیشخوانه که مردم پشت سر هم کارت میکشن، از اون سمت نگاهم به در خروجی که مردم با لب خندون ازش خارج میشن. با خودم فکر میکنم که کلینیک های بیمارستان ما کجا و اینجا کجا؟ مردمی که از دورترین و محروم ترین نقاط میان با بدخیم ترین و اند استیج ترین حالت ممکن و آه در بساط ندارن که ذره ای دردشون رو تسکین بدن، هر روز دلم مچاله میشه، بغض میکنم و هیچ کاری از دستم برنمیاد. به چند نفرشون کمک کنم؟ اخه مگه من چقدر درامد دارم؟ فقط مجبورم ناظر درد و رنجشون باشم و انقدر هم دیر اومدن که عملا نمیشه براشون کاری کرد. . به این فکر میکنم که «تو» بین این دو تا کار کدومش رو انتخاب میکنی؟ اینکه یه مطب زیبایی داشته باشی و پشت سر هم اسمس واریزی بیاد برات، همه خوشحال و راضی از مطبت برن بیرون و رفاه و آرامش داشته باشی، یا اینکه صبح تا شب با درد و رنج مردم سر و کله بزنی و تازه تهشم بتونی کاری بکنی یا نتونی و اعصاب و روانت بهم ریخته باشه؟ . نگین عوضش میری عشق و حال میکنی یادت میره، چون من آدم احساساتی هستم و این چیزا به سختی از یادم میره. همین الانش یه روز میرم بیرون میخوام یه غذا سفارش بدم، قیمتا رو که نگاه میکنم همش به این فکر میکنم که با این پول میشه داروهای فلان مریض رو براش خرید یا برای فلان مریض این اقدام درمانی رو انجام داد که حالش بهتر شه ولی اون این پول رو نداره! بعد من دارم الان این پول رو میدم به خوراکی که چند ساعت فقط تو معدم بمونه در صورتی که اون بیچاره داره عذاب میکشه. واسه یه وعده ی غذایی که نهایتا هم میخرم و میخورمش این همه فکر میکنم و قشنگ غذا رو کوفت خودم میکنم دیگه وای به حال باقی چیزا… . در نتیجه این روزها در حالی که هنوز کلی چالش دیگه پیش رومه که همین عمومی رو بتونم تموم کنم و قال قضیه رو بکنم، ذهنم همش مشغول اینه که بعد تموم شدن درسم چه غلطی با زندگیم بکنم؟ من کی هستم؟ برای چه هدفی وجود دارم؟ چه کاری قراره بکنم؟ چه تغییر مفیدی میتونم ایجاد کنم؟ سرنوشت من چه خواهد شد؟ . از خدایی که همیشه پشتم بوده و برام بهترین ها رو پیش اورده میخوام که خودش منو بندازه تو همون مسیری که به خیر و صلاحمه. به هیچ چیزی اصرار نمیکنم هیچ وقت. امیدوارم هر جا که برام بهتره و میتونم مفیدتر باشم، چندین سال دیگه همونجا باشم. ۷ بهمن ۱۴۰۰

تمام نمرات کارآموزیم اومد و همه رو پاس شدم، یعنی اینکه دیگه با خیال راحت میتونم برای پره ثبت نام کنم. پزشکی قانونی که با اون وضعیت اسفناک خوندمش ۱۶.۵ شدم! اصلا باورم نمیشد انقدر نمره م خوب شده باشه، نمره ی چشم نیومده هنوز اما اون رو هم احتمالا خیلی خوب میشم و معدل این ترمم میره بالای ۱۷. . تا حالا معدل الف نبودم تو دانشگاه. چندان هم مطرح نیست برام، فقط خوشحالم که اراده کردم یه تغییری تو وضعیت تحصیلیم ایجاد کنم و اینکار رو کردم. خوشحالم به کسایی که گفتن داشتن این پیج تو رو از درس میندازه و به روز سیاه میفتی، نشون دادم که اشتباه میکنن. . دیروز که جلسه ی دوم روان درمانیم بود و از زندگیم تو این چند سال اخیر برای دکترم میگفتم، همش تحسینم میکرد. نمیخواستم باور کنم، میخواستم بذارم پای اینکه مجبوره اینکار رو بکنه و این جزئی از مصاحبه س، ولی خب چشماش برق میزد و کاملا مشخص بود تحت تاثیر قرار گرفته. به نظرم حسی که داشت واقعی بود. . گفت من نمیدونم با وجود این همه تجربه و دستاوردی که داشتی چرا انقدر خودت رو دست کم میگیری؟ نمیگم با همسن و سال هات، خودت رو با همکلاسی هات مقایسه کن! کدومشون تو این سن کنار درسش کار میکنه و مستقله؟ کدومشون این همه فعالیت های جانبی داره؟ کدومشون با وجود تمام اینها میتونه درساشو بخونه و پاس کنه؟ دیدم راست میگه! هیچ کدوم! . پرسیدم پس چرا حالم بده؟ چرا هنوز راضی نیستم؟ با خنده بهم گفت چون برای رسیدن به همه چی خیلی عجله داری! . براش از کارهایی که تا الان داشتم گفتم، اینکه چطور تا الان دو سه تا کار رو از صفر مطلق شروع کردم و به اوج رسوندم. گفتم حس میکنم روحیه ی بیزینسمن طور دارم. مطمئنم بعدا درسم تموم بشه و کار کردنم تو حوزه ی پزشکی رو شروع کنم هم به سرعت پیشرفت میکنم، مطمئنم دکتر معروفی میشم! مطمئنم کارای بزرگی قراره بکنم! خسته م از پشت میز نشستن و درس خوندن، دلم میخواد آستینامو بزنم بالا و یه کاری انجام بدم! . با لبخند گفت چیزایی که تو میخوای الان وقت رسیدن بهشون نیست! الان باید درس بخونی. یکم صبر داشته باش !!! . و خب راست میگه! کاش یکم دندون رو جیگر میذاشتی لیموجون🥲 . ۴ بهمن ۱۴۰۰

علی رغم اینکه تو اینستا دو بار استوری گذاشم که آقا شماره ی منشی مو سیو کنین من دارم دی اکتیو میکنم، همچنان روزانه یکی دو تا پیام ناشناس برام میاد که شماره ی منشیت رو بده🥲 خواهشا الان دقت کنین دیگه. این شماره ی منشیمه و برای اطلاع از شرایط مشاوره و تماس تک جلسه ای میتونین تو واتساپ با ایشون در ارتباط باشین 09031700339 مشاوره هامون فقط برای پایه دهم، یازدهم، دوازدهم و فارغ التحصیلان «تجربی» هست. اگر فکر میکنی ممکنه به درد کسی بخوره این پیامو براش بفرست. مرسی😘 @limoomed

الان داشتم راجع به این فکر میکردم که بزرگترین درسی که تا الان تو مدرسه ی پزشکی یاد گرفتم چی بوده …خب من تو این ۵ سال و نیم اطلاعات زیادی راجع به بدن و بیماری های مختلف یاد گرفتم، مهارت های ارتباطیم خیلی قوی تر شده، قبلا اصلا نمیتونستم با کسی که نمیشناسمش زود گرم بگیرم و راجع به خصوصی ترین مسائل مرتبط به سلامتیش بپرسم اما الان خیلی خوب اینکارو میکنم. . قبلا وقتی مریض در جواب سوالم قصه ی حسین کرد شبستری تعریف میکرد و از موضوع مورد بحث مون خارج میشد خیلی برام سخت بود که کنترل بحثو دستم بگیرم و میترسیدم نکنه تند برخورد کنم که مریض بهش بربخوره، اما الان؟ الان واقعا عالی شدم تو این مساله. نه تنها تو برخورد با مریضا بلکه با دانش آموزامم خیلی بهتر میتونم صحبت کنم. . قبلنا دو روز درس میخوندم یا یکم بیخوابی میکشیدم سریع پنجر میشدم، وقتایی که سگ سیاه افسردگی میومد سراغم ماتم میگرفتم و درس و کار و همه چی رو تعطیل میکردم اما الان حس میکنم استقامتم خیلی بیشتر شده. الان مهم نیست سردردم یا حوصله ندارم یا اعصابم از چیزی خورده یا زمین و زمان دست به دست هم دادن که دهنمو سرویس کنن، کاری که باید بکنم رو میکنم! خیلی اذیت میشما! ولی توان تحملش رو پیدا کردم. . قبلنا خیلی تک بعدی بودم و فقط درس میخوندم، تو یه روز نمیتونستم علاوه بر درس خوندن به کارای دیگه هم برسم اما الان ؟ الان همه چی رو منیج میکنم. نمیگم تو اینکار عملکردم خیلی خارق العا‌ده بوده ها! همیشه یه چیزی فدای چیزهای دیگه میشه تو برنامه هام، اما نسبت به قبلنا همین هم کلی پیشرفته! . اگه بخوام چیزایی که یادگرفتم رو لیست کنم تا فردا صبح طول میکشه. مهم ترین درسی که گرفتمو میخوای بشنوی؟ . «تحصیلات لزوما شعور و شخصیت نمیاره!» . بعد پنج و نیم سال صبح و شب سر و کله زدن با قشر فرهیخته و تحصیل کرده با قطعیت به شما میگم که تحصیلات لزوما شعور و شخصیت نمیاره! بخوام مواردی که دیدم رو تعریف کنم باید تا پنج روز بعد همینجوری تایپ کنم :)) بنابراین لطفا همین جمله رو ازم پذیرا باشید 😂♥️ . ۳۰ دی ۱۴۰۰

امروز آخرین روز استاژریم بود، صبح یدونه کلاس داشتیم که من و دوستم طبق معمول اون عقب مقبا نشسته بودیم و داشتیم نمونه سوال ها رو درو میکردیم. واقعا خوشحالم که باهاش آشنا شدم و این ترم رو با هم بودیم، با هم دم امتحانا میخوندیم و وجود هم گروهی های 💩 رو برام قابل تحمل میکرد. به خودشم گفتم! گفتم دلم برات تنگ میشه، هی میگه حالا تو اینترنی باز همدیگه رو میبینیم .. ولی میدونم فرصت نمیشه. . امروز هوا ابری و بارونیه، همون هوایی که عاشقشم. واقعا دوست داشتم خیابونا رو از این بیمارستان تا بیمارستان بعدی متر کنم ولی کلی کار انجام نشده مونده و باید بهشون رسیدگی کنم. امیدوارم از فرصت پیش روم به خوبی استفاده کنم و تهش پشیمونی و افسوس برام نمونه. . ۲۸ دی ۱۴۰۰ آخرین روز استاژری :) @limoomed

چند روزی میشه که مدام به بخش روانپزشکی فکر میکنم. به محوطه ش، استادا و رزیدنت های خوبش، به غمی که پشت چهره ی هر مریض نشسته بود و به خاطراتی که از اونجا برام یادگاری مونده. . علی رغم فضای دارکی که داشت برام بخش شیرینی بود. همش به این فکر میکنم که قراره برای اینترنی برگردم اونجا و قند تو دلم آب میشه. . یکی از مشکلات گنده ای که برام پیش اومده بود و یک ماه تمام بود که روح و روانمو بهم ریخته بود بالاخره دیروز حل شد و واقعا یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد. . هنوز مسیر طولانی برای چالش بعدی در پیشه و من بیش از اندازه خسته ام. نمیدونم باید چیکار کنم و چجوری این خستگی از جونم در بیاد، فقط اینو میدونم که اگه تو این وضعیت بخوام کوتاه بیام کلاهم پس معرکه س! . به دوستم میگم خسته م از پزشکی! خسته شدم از فشار و استرس! کاش زودتر این پره هم پاس شه بره…بعدشم زود اینترنی بگذره و خلاص شیم. بهم میگه دخترجون بعد پره تازه قراره همه چی شروع بشه.. 💔 . فردا آخرین روز استاژر بودنمه🥺 دقیقا روز دوم استاژری مون کرونا اومد و تعطیل شدیم و افتضاح ترین آموزش ممکن رو داشتیم. حالا هم که داریم میریم قراره از ترم جدید بخشا برگردن به حالت سابق و ۴ هفته ای بشن…امیدوارم لاقل تو اینترنی یه چیزی یاد بگیرم، خیلی میترسم در آینده اشتباه کنم و سر اشتباه من یک زندگی از دست بره… . ۲۷ دی ۱۴۰۰

این روزها به شدت تیره و تارن، فشار درسی وحشتناک همزمان شده با بد شدن حال روحیم و به شدت حساس و تحریک پذیر شدم و سر هر چیز کوچیکی میزنم زیر گریه. . خیلی وقت بود سگ سیاه افسردگی پاچه مو نگرفته بود ولی الان تمام حس های گذشته برگشتن سراغم اونم تو بدترین زمان ممکن. . امروز اولین جلسه ی روان درمانیم بود، جلسه ی خوبی بود اما میدونی مشکل کجاست؟ من ترفندها رو بلدم؛ مثلا وقتی از چیزایی که پشت سر گذاشتم برای روان درمانگرم گفتم یه جمع بندی از صحبتام داشت و تهش گفت میدونم چه شرایط سختی داشتی و خیلی سخت بوده همه ی اینا رو تنهایی پشت سر بذاری. به این میگن ابراز همدردی و اینکار رو تو مصاحبه ها انجام میدیم برای اینکه بیمار احساس فهمیده شدن بهش دست بده و با روان درمانگرش بتونه راحت تر باشه و همکاری بیشتری داشته باشه. . شاید اگه یه آدم عادی بودم کلی حالم بهتر میشد که یه نفر منو فهمیده و میدونه چقدر چیزایی که تحمل کردم برام سخت بوده ولی خب متاسفانه یاد تمام همدردی هام تو مصاحبه با مریض های روانپزشکی مون افتادم که هیچ وقت نتونسته بودم درد و رنج شون رو کامل و به شدت خودش لمس کنم اما مجبور بودم یه ابراز همدردی باهاش داشته باشم چون که جزئی از روند مصاحبه بود. . فکر میکنم اگر اطلاعی نداشتم از روند مصاحبه شاید جلسات برام موثرتر می بودن… نمیدونم! . این مریض رو هم امروز عصر دیدیم که بخاطر توده ای که سالهاست رو چشمش رشد کرده و کل حفره ی چشمش رو خورده اومده بود. گفتیم باباجان چرا انقدر دیر اومدی؟ میگفت من سواد ندارم جایی رو بلد نیستم، بچه هامم منو نمیاوردن دکتر🥺 . تمام این ها رو با صدای لرزون و بغض آلود تعریف میکرد و من حالم خیلی بد شده بود. میدونم دیدن این چیزا دردناکه ولی من خیلی بدتر از این ها رو دیدم و فکر میکنم نباید این همه بهم می ریختم … عکس با اجازه ی بیمار گرفته شده و اجازه ی انتشار هم گرفتم. . کاشکی زودتر خوب بشه این حال بد … . ۲۵ دی ۱۴۰۰ @limoomed

اینستا هم که دی اکتیو شد… از الان دلم گرفته🥺 برای یه مدت نیاز به ارامش روحی روانی دارم و میخوام فقط رو خودم و درس و کارم تمرکز کنم. کاشکی تهش خوب بشه همه چی… ۲۳ دی ۱۴۰۰

. امروز امتحان عملی بخش روانپزشکی م بود، بخش مردان بودیم. تا حالا بخش مردان نبرده بودنمون. اولین چیزی که توجهمو جلب کرد بوی سیگار غلیظ توی بخش بود، جوری که بعد ۱۰ دقیقه علی رغم دو لایه ماسک سردرد شدم. مریض هاش ترسناکتر از بخش زنان بودن، هیکلی تر بودن و اگه میخواستن بهت اسیب بزنن قطعا چیزی جلودارشون نبود. مریضی که بهم افتاد با تشخیص اسکیزوفرنی بستری شده بود. تمام در و پنجره ها رو پلاستیک کشیده بود و چسب زده بود، رو تلویزیون پتو مینداخت، فکر میکرد تو خونه ش دوربین گذاشتن و زیر نظر گرفتنش. مدام صداهایی میشنید و از دست صداها چندین بار دست به خودکشی زده بود که دیگه چیزی نشنوه. . صداهایی رو مکررا میشنید، و دائما از این صداها گلایه میکرد. وسط مصاحبه بودیم که یهو بلند شد و در حالی که پشت سر هم داد میزد خفه شو یه دور چرخید تو اتاق! اولش فکر کردم با منه! گفتم الان میاد یه بلایی سرم میاره… خیلی ترسیده بودم🥲 . بعدش نشست رو صندلی و گفت ببخشید این اقاعه ولم نمیکنه و دائم در گوشم پچ پچ میکنه. میگه خانومت خرابه و با نصف شهر خوابیده. میدونم حرفاش واقعی نیستا! ولی انقدر تو سرم میخونه گاهی باورم میشه! گاهی اوقاتم یه خانومی تو سرم حرفای بد میزنه اما چون خانومه نمیتونم بهش فحش بدم. . کاش میدونستم کیه اومده تو مخم، میرفتم در خونه ش رو از جا میکندم و سرش رو گوش تا گوش میبریدم. اومدم اینجا منو خوب کنین. اگه برم بیرون و خوب نشده باشم یا مجبورم زنمو طلاق بدم یا خودمو بکشم. دیگه خسته شدم از این صداها… . مصاحبه تموم شد و استاد گفت که دیگه باهامون کاری نداره و میتونیم بریم، وقتی از بخش اومدم بیرون و باد سرد زمستونی تا مغز استخونم نفوذ کرد، دستامو کردم تو جیب پالتوم و راه افتادم سمت خروجی بیمارستان. از خودم پرسیدم نظرت راجع به بخش روان چیه؟ خوشت اومد؟ ایا جزو گزینه هات واسه ادامه تحصیل هست؟ . خب حقیقتش رو بخواین بخش روانپزشکی سحرآمیز و جادوییه! انگاری تو یه دنیای دیگه هستی! همه چیز عجیبه! ماجراجویی تو این بخش هم هیجان انگیزه و هم ترسناک! قطعا خوشحالم که سه هفته اینجا بودم و تونستم این محیط رو تجربه کنم، تجربه ی ارزشمندی بود برام. اساتیدمون هم خیلی خوب و با حوصله بودن. خیلی چیزا ازشون یادگرفتم. اینجا فهمیدم که تو جامعه پر مریض روانیه که به سادگی میتونن بهت اسیب بزنن، فهمیدم که با کسی کل کل نکنم، کسی بهم تیکه انداخت جوابی ندم و کلا زیاد سخت نگیرم به ادما، چون ۲۰٪ شون ممکنه مشکلات روانپزشکی جدی داشته باشن؛ کلا از وقتی اومدم این بخش خیلی محتاط تر شدم. . آدمایی که اینجا بستری ان قیافه هاشون عجیب و غریب نیست، رو پیشونی شون ننوشته بیماری روانی دارن و از فضا هم نیومدن! از جنس خودمونن! دقیقا مثل خودمون! ما هم ممکنه با هر فشار و جرقه ای بهم بریزیم و کارمون به اینجا بکشه. . مهم ترین نکته ای که به وضوح دیدم تو این بخش این بود که خیلی از مریض هامون استارت بیماریشون با شروع مصرف مواد مخدر اتفاق افتاده بود، ۸۰ درصدشون هم سابقه ی خانوادگی بیماری های اعصاب و روان داشتن. اکثرشون حتی اعتیاد نداشتن! فقط یکبار شیشه و حشیش و … کشیده بودن! دقت کنید «فقط یکبار» و همین یکبار واسه استارت بیماری های روانپزشکی کافیه! . تجربه کردن این بخش برام دوست داشتنی بوده اما اینکه بخوام تا آخر عمر به این کار بپردازم رو اصلا در خودم نمیبینم و ترجیح میدم پزشک عمومی بمونم. . فردا هم امتحان کتبی دارم خیرسرم. دست و دلم به درس خوندن نمیره و نشستم به قصه گویی🙄 خیلی خسته ام. مدت طولانیه که پشت سر هم تحت فشارم و همش دارم امتحان میدم. احتیاج دارم به چیزی که حال و هوام رو عوض کنه، یه چیزی که یه مدت منو از همه چیز دور کنه! یه چیز متفاوت که نمیدونم چیه! نوشته شده در ۸ دی ۱۴۰۰ @limoomed

چون خیلیاتون گفته بودین تو چنل بذارمش♥️🙆🏻‍♀️ @limoomed

چون خیلی به مباحث پزشکی قانونی علاقه داشتید و جزوه مون هم خیلی متن روانی داره، تصمیم گرفتم فایل هاش رو براتون بذارم. اگر به اصطلاح علمی رسیدین که معنیش رو نمیدونستین کافیه تو گوگل سرچ کنین🙆🏻‍♀️♥️ @limoomed

پزشکی قانونی-4.pdf1.83 MB

پزشکی قانونی-3-1.pdf1.99 MB

پزشکی قانونی-2-1.pdf1.61 MB

پزشکی قانونی-1.pdf3.06 KB

. بعد از ۲ هفته استعلاجیم به محض اینکه پامو گذاشتم تو دانشکده پشت سر هم برام مشکل ایجاد شد، از استاد پایان نامه بگیر تا امتحانی که هیچی براش نخونده بودم. از اومدن کد اخلاق که بتونم تو پره شرکت کنم بگیر تا پاس شدن این بخش وحشتناک. . استاد جدیدم بعد اینکه سه ماه وقت و هزینه صرف نوشتن این پروپوزال کرده بودم بهم گفت ببین این پروپوزالت به هیچجا نمیرسه! استادت پشتت نیست و طراحی این پرسشنامه هم خیلی تخصصیه و کار تو نیست! حالا حالاها نمیتونی کد اخلاق بگیری! اونجا بود که دلم ریخت! واسه پره چه خاکی باید تو سرم میریختم؟ . چاره ای نبود باید تصمیم میگرفتم و سر کیسه رو شل میکردم. در نتیجه تصمیم گرفتم از طرح قبلی انصراف بدم و یه طرحی رو با استاد جدید بردارم که کد اخلاقش همین الان آماده ست. از اون ور زمانی که خواستم از طرح قبلی انصراف بدم، استاد مربوطه با من لج کرد! با اینکه خیلی مودبانه براش توضیح دادم که من همیشه آرزوم بوده رو این مبحث کار کنم اما سر اومدن کد اخلاق خواب و خوراک ندارم و صبح تا شب دارم میدوم و کارم به هیچ جا نمیرسه. با اینکه گفت باشه عزیزم! مشکلی نیست خانوم دکترِ عزیز! این حرفا چیه … ولی یک ساعت بعدش که استاد جدیدم میخواست منو به عنوان همکار به طرحش اضافه کنه اسمم نمیومد🙂 و کاشف به عمل اومد استاد قبلیم بنده رو از سامانه پژوهان به کل حذف کرده. . ولی خدا پدر استاد جدیدمو بیامرزه واقعا! با پیگیری ها و راهنمایی هایی که کرد، قبل از اینکه خیلی دیر بشه رفتم و دوباره تو سایت ثبت نام کردم. هر چند اتفاقات پیش اومده یک هفته ای منو عقب انداخت اما باز هم جای شکرش باقیه که از طرحی که سرانجامی نداشت و استادی که حتی به سختی جواب تماس هام رو میداد، رسیدم به این استاد دلسوز که پیگیر کارمه، در دسترسه و راهنماییم میکنه. . آخر وقت اداری که رفتم کارهای اداری باقی مونده رو انجام بدم، مسئولش گفت واقعا خدا دوست داشته که قبل از اینکه دیر بشه استادتو عوض کردی! چند نفر دیگه که با این استاد بودن از پره عقب موندن و هنوز که هنوزه دارن میرن و میان و کارهاشون درست نشده! و بله من هم فکر میکنم خدا خیلی خیلی دوسم داره♥️ نوشته شده در ۱۷ آذر ۱۴۰۰ @limoomed

لیمو 🍋👩🏻‍⚕️ - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام @limoomed