645
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
645
_گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی_
645
گاهی فقط نگاه میکنم.
به دست ها، چشم ها، هوایی که نفس میکشم، گرمای آفتابی که هنوز روی پوستم «حس میکنم.»
به قلبم و نبضم که حرکت منظمشون بهم میگه؛ «هی، تو زندهای.»
در غیر این صورت فکر میکنم وجود ندارم.
