آیههای تاریکی
الذهاب إلى القناة على Telegram
تاریکترین نوشتههای یک روح تنها و باستانی #یاور_م
إظهار المزيد456
المشتركون
-224 ساعات
-77 أيام
-1630 أيام
أرشيف المشاركات
ما خیل بی سرانجامانیم؛ خیل تباه شدگان و هیچ شدگان؛ ما قربانیان سیستمهای فاسدیم؛ فرقی نمیکند کجا بودیم و چه میکردیم.
مرغی هستیم که در عروسی و عزا قربانی میشود
دلنوشته های #یاور_م
🆑 @ehsas2ro
"خواب راحت"
با صدای "ایهام"
سراب بود، خواب بود و رویای تو چون ذاتت خراب بود
تمام دوستت دارمها چون که بر لبانت میجنبید چنان کرمهای بر سر قلاب فریاد میزدند که دروغ بودی و دروغ که فریب بودی و فریب...
اینک این هجو خونین به پایان رسید
تو را به تاریکی میسپارم
اندوه روزهای رفته به همراهت...
🆑 @ehsas2ro
☕️ سه قدم در تاریکی
گام سوم "سقوط"
آنگاه که شب مزه میکرد درد نیمهﻯ گمشدهﻯ ماهیتم را! آنگاه که تب تند خواهش، فرامیخواند و مرا به خویش میرساند در آنجایی که فاصلهﻯ زندگی بود و گذرگاهي نه براي گذشتن كه فرو آمدن!
چون تبِ سردِ نیمهﻯ یک سیب و تشنجِ رنده شدن در كاسهﻯ زمان و زاده شدن در وفقهﻯ نه ماهﻯ آمد و شد و بن بست شدن ِاین راه بي برگشت ! پیش رفتن و آب شدن و خراب شدن و بنا شدنِ از نو و تکانهای شدید و نفرینهای پیچاپیچ دو تن که میپیچید و از منارهﻯ خورشيد بالا میرفت.
اما نیم دیگرم چنان پیش رس بود که سالها پیشتر در تبِ تند جوانی مرگی خشک را چشیده بود. آه اگر چنين نبود... آه ... !
دو گزاره اول بخش سوم داستان "سه قدم در تاریکی" ؛ داستان هشتم از مجموعه داستانهای "سایه های گمشده" نگارش "یاور.م"
🆑 @ehsas2ro
☕️ پرده دوم
... درست مانند آغاز اين دخمه نشينی كه دوست و آشنا ميگفتند : حق دارد !" و نگاه مردماني را ميديدم كه هراسناک ميخنديدند و سعی در پنهان كردن اين واقعيت داشتند كه "یقینا درك واقعيت يك جنون ، پر از خندههاي تاسف بار است.
گزاره ایی از صفحه پایانی داستان "پرده دوم"؛ داستان نخست از مجموعه داستانهای "سایه های گمشده" نگارش "یاور.م"
🆑 @ehsas2ro
☕️ پرده دوم
سالها پیش بود که یک دفعه حس کردم دیگر باید بروم. تو گویی موجودی عجیب در کمینم است و بی آنکه بدانم از دیدار با او پرهیز میکردم. موجودی که انگار حیاتش به گذر زمان و آینده بسته نبود.
نمیدانم از روی عجله بود یا چیز دیگر؛ به هر روی کودکیم را آنسوی دیوار جا گذاشتم و با بلوغ جوان و پر هوس و پرسشگرم رهسپار آینده شدم...
سایه های سرگردان در هر پیچ و خم و کوچه و شکاف در کمینم بودند و من شتابزده و بی هدف فقط میرفتم. میرفتم و هر چه در بود پشت سرم میبستم.
امروز حس میکنم دوست نداشتم کودکیم را با خود بیاورم، میترسیدم گزندی به پیکر تجزیه شده کودکیام برسد.
گزاره هایی از صفحه داستان "پرده دوم"؛ داستان نخست از مجموعه داستانهای "سایه های گمشده" نگارش "یاور.م"
🆑 @ehsas2ro
"چیزی بگو"
با صدای "باهر"
چیزی بگو، اولین آهنگ از این خواننده است که در دروغهای احساسی منتشر میشود؛ و البته از اجرای موجود چنین استنباط میشود که خواننده هنوز به صدای خودش اعتماد کافی را ندارد.
به نظر بنده اگر "باهر" سعی کند با صدای خودش بخواند و به لحن و لهجه و توانایی صدای خودش اعتماد کند کارهای بهتری از او خواهیم شنید.
به هر روی اگر این صدا و آهنگ بازخورد مثبت داشته باشد کارهای بعدی این خواننده را نیز منتشر میکنیم
🆑 @ehsas2ro
☕️ فرق من و تو
وقتی تو جان مرا قسم خوردی کثیفترین دروغت را گفتی و زمانی که به جان تو قسم خوردم ترکت کنم صادقانهترین سوگندم را خوردم.
حالا من رفتهام و تو به زودی در باتلاق کثیف وجود منحوس خود غرق خواهی شد. با این تفاوت که دیگر مردی چون من نخواهد بود تا دستت را بگیرد و از سیاهی بیرون بکشاند.
تاریکی مبارک
🆑 @ehsas2ro
"بغض"
با صدای "ایهام"
چشمهای خیسم امشب آبرو داری کنید
مرد جای گریه اش سیگار میخواهد فقط
🆑 @ehsas2ro
☕️ ... و اینک من
خیره ام به راهی منتهی به جنگلی از خاطرات تلخ؛ گویا سالهاست که همینجا ایستاده ام. دیگر فراموش کرده ام منتظر کسی هستم یا نه؛ حتی نمیدانم چرا اینجا ایستاده ام.
انگار روزی روزگای که از خمیازه سرد کوهی خارج شدم؛ انگار مهربان غار نشین من از همان روزی که خواست متمدن شود؛ خمیازه های کوه هم به سردی گرایید
خاطرات روزهایی که در غار تنهاییمان با عزیزم گفتن و جانم شنفتن میگذشت یک به یک با هر تپش و هر باز دم غار رخت بر بست..
زمان میرفت و تو گویی تمام شیرینی آن سلامها و آن آغوشها را خود برده بود. روزی و یا شبی و نیم شبی بود که به اینجا رسیدم، خاطرم نیست.
اما از همان لحظه تو را فریاد میکردم؛ نامت را زیور زیباترین واژگانم میساختم و خوشترین سرودها را به امید شنیدنت میخواندم و چشمک سبز شبتابی جوان در انبوه جنگل تیره بشارت میداد، تو گویی پاسخ میداد.
زمان گذشت و ....
اینک به یاد ندارم، تو گویی خوش ترین سلامها، گرم ترین بوسه ها و حریصانه ترین آغوشها نیز خالی از تو بوده اند.
تو چنان رفته ای که گویی هرگز نبوده ای؛ انگار این جای تو نیست که خالیست، انگاری دیگر جایِ جای خالی توست که خالیست
🆑 @ehsas2ro
☕️بدترین حس
فکرش را بکن، دست یکی را بگیری از چاه عمیق ترس و وحشت و تنهایی بکشی بیرون؛ در آغوشش بگیری و لباست را به تنش بپوشانی، آرامش کنی و از ترسها خلاصش کنی و در نهایت همان آدم بهت نارو بزند. این حسی ست که دو ماه است دارم و امروز همان شخص اعتراف کرد!
میدانید چی اینقدر اذیتم میکند؟
اینکه مهربان ترین قلب دنیا را دارم اما روزگار کثیفت ترین موجوداتش را سر راهم میگذارد.
سالها بود که چنین احساس بدی نداشتم
🆑 @ehsas2ro
☕️ عوضی
بعضیها که عوض میشوند عوضی هم میشوند! شاید هم برعکس!
بله با توام، عوض شدی عوضی! شاید هم عوضی بودی و مدتی کوتاه عوض شده بودی؛ به هر حال فرقی نمیکند ظاهرا همیشه همان خری بودی که الان هستی. به نظر میرسد الاغها هم گاهی ظاهری فریبنده دارند.
🆑 @ehsas2ro
