Why am I so crazy
الذهاب إلى القناة على Telegram
[تا صفحه هفتصد خواندم فقط گفت زندگی ارزش زندهماندن ندارد.] http://t.me/HidenChat_Bot?start=6486677222
إظهار المزيد386
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
اما زندگی من همش یک فصل و یک حالت داشت مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر در تاریکی و جاودانی خودش است درصورتی که میان تنم همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
Suicideticket
گر آن عیار شهرآشوب
روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد
به شب از دست عیاران
Suicideticket
غمگینم برای تمام نشدنها، نرسیدنها و دیر رسیدنها، آنجا که دیگر شوقی برای لذت بردن در من باقی نمانده بود.
غمگینم برای آن رویایی که در سکوت شب و دور از چشم همه، کنج حیاط خانه دفن کردم.
Repost from 『 کوف بور 』
دیروز یکی با ماشین پارس مشکی زد بهم و بعد در رفت فقط خواستم بگم اگه داری این متن و میخونی واقعا بابت شکسته شدن شیشهی جلوی ماشینت و کثیف شدنش به خاطر خونی که ریخت ازم متاسفم.
نگران نباش من هنوز خارج از شهر زیر یه درخت پیر همونجا که دفنم کردی هستم!
@kofebor Travis mlk
این جهان سرا پا گناه است، بهدنیا آمدن ما نیز گناه است، شاید کسی که ما را به دنیا آورده خود گناه کار اصلی است، زیرا اگر او مرتکب این گناه نمیشد ما نیز گناه او را تکرار نمیکردیم.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها
ما هم در انتظار مرگ روزها را به شب میآوریم و توی این کثافت غوطهوریم بیآنکه امیدی به روزهای بهتر در آینده داشته باشیم و یا اعتقادی به زندگی بعد از مرگ. هوای اینجا هم کمکم دارد سرد و موذی میشود و عجالتاً زهر خودش را به ما ریخته.
در من کسی پیوسته میگرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِخون در دل
ابریست بارانی
ابری که گویی گریههای قرنها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز میبارد
شبهای بارانی
او با صدای گریهاش غمناک میخواند
رودیست بیآغاز و بیانجام
با های های گریهاش در بیکران ِ دشت میراند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا میبرُد
در باغهای مردمی گریان
اما چه باغی؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته میپژمرد
مرغیست خونین بال
کز زیر ِپر چشمش
اندوهناک ِسنگبارانهاست
او در هوای مهربانی بال میآراست
کی مهربانی باز خواهد گشت؟
نه، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِآدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِغم میگذارم
آن غمگسار ِغمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بیراه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِعیار
هر روز صبری بیش میخواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش میخواهد ز عاشق
وانگه که رویی مینماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمیدانند
نقشش نمیخوانند
دل میگریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینهی تار
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِنادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِغم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کردهست
اینجا سراپا گوش باید بود
درد از نهاد ِآدمیزاد است
آن پیر ِشیرین کار ِتلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالم ِخاکی نمیآید به دست، اما
این بندی ِآز و نیاز ِخویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر؟
یا آدمی دیگر؟
ای غم، رها کن قصهی خون بار
چون دشنه در دل مینشیند این سخن اما
من دیدهام بسیار مردانی که خود میزان ِشأن ِآدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِشأن ِآدمی بسیار افزودند
آری چنین بودند
آن زندهاندیشان که دست ِمرگ را بر گردن ِخود شاخ ِگل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِنیستی تا هستی ِجاوید پُل کردند
ای غم، تو با این کاروان ِسوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یاد ِکس نمیآید
آغاز ِاین راه ِهراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِکسان افسانهی ما نیز
با ما و بی ما آن دلاویز ِکهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِماست
روز ِهمایون ِرسیدن را
پیوسته باید خواست
ای غم نمیدانم
روز رسیدن روزی گام ِکه خواهد بود
اما درین کابوس ِخونآلود
در پیچ و تاب ِاین شبِ بن بست
بنگر چه جانهای گرامی رفتهاند از دست
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته میگرید
در من کسی آهسته میگرید
هر شب از هر سوی در میآیدم در دل خیال
از کدامین سو نگه دارم من این ویرانه را
Suicideticket
سوزی که در آسمان نگنجد دارم
وان ناله که در دهان نگنجد دارم
گفتی ز جهان چه غصه داری آخر
آن غصه که در جهان نگنجد دارم
Suicideticket
