ar
Feedback
Her diary🕊

Her diary🕊

الذهاب إلى القناة على Telegram

« اینجا جهان آرام است. »

إظهار المزيد
246
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
وضع‌ام حالتِ کرمی را به‌یاد می‌آورد که نیمه‌ی عقبِ بدنش را لگد کرده‌اند و حالا دارد نیمه‌ی جلوی بدنش را جدا می‌کند و به کناری می‌کشد.
کافکا

photo content

مردی در میدان سرخ شوروی اعلامیه پخش می‌کرد، " کا،گِ،بِ" او را دستگیر کرد، بعد از بازرسی بدنی دیدند تمام ورق‌هایی که پخش کرده سفید است. از او پرسیدند، اینها چیست؟ چرا این برگ‌های سفید و بدون نوشته را پخش می‌کنی؟؟؟ جواب داد: چیزی برای نوشتن نمانده است که بنویسم!!! همه چیز مثل روز روشن است.

بی اعتبار کردن احساسات یکی از نامحسوس‌ترین و متأسفانه رایج‌ترین شکل آزار کلامیه. جمله‌‌هایی مثل: تو زیادی حساسی، مشکل از طرز فکر خودته، چقدر بزرگش می‌کنی ، این که ناراحتی نداره ..

The Choir of Trinity College, Cambridge - Miserere mei, Deus.mp319.22 MB

هیچکس برتر نیست هیچکس پست تر نیست ، اما هیچکس برابر هم نیست! انسانها منحصر به فرد هستند ، غیر قابل مقایسه تو ، تو هستی من، من هستم

وفاداری یک خصیصه اخلاقی نیست یک ناخودآگاه ‎عاشقانه است، که نباید به زور از کسی طلب کرد …

الان تنها بانک بدون اختلال و مطمعن سوتین مادربزرگمه!

هر چه آدمی به علت شرایط ذهنی یا عینی کم‌تر مجبور به تماس با دیگران باشد، در وضع بهتری است.
آرتور شوپنهاور

اگه برام موزیک بفرستی، هر جا بشنومش یاد تو میوفتم.

photo content

ذات آدمی بیزار است از خو گرفتن به هیاهوی این جهان خاکی و دربندبودگی در این منزلگاه؛ در عوض، آنچه آدمی می‌جوید و نمی‌یابد همچون مِهی، همچون هاله‌ای رازآمیز و چون جانِ بی‌قرار کوهساران رام‌نشدنی است.
لوسی‌جونز

اما چگونه می‌توان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ می‌دهد و همچون باد می‌چرخد، با کسی در میان نهاد؟
مادام بوواری؛ گوستاو فلوبر

شادمانه‌ترین لحظه‌های من، لحظاتی است که فکر نمی‌کنم، چیزی نمی‌خواهم، حتی غرق رویا هم نمی‌شوم.
دلواپسی، فرناندو پسوآ

دلش می‌خواست به سفر برود یا به صومعه برگردد، در عین حال هم دلش می‌خواست بمیرد و هم در پاریس زندگی کند.
گوستاو فلوبر، مادام بوواری

‏تو اولد مانی نیستی لاشی، تو فقط تیشرتت رو کردی تو شلوار پارچه ای =)))

آیا خدا پشت آن ستاره‌ها بود؟ ‏آیا بدبختی انسان را می‌دید و دم بر نمی‌آورد؟ ‏پشت آن آسمان یخ‌زده چه خبر بود؟
یوزف روت

کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می‌داد که هیچ‌گونه رضایت خاطری از آن نداشت.
میلان کوندرا