❤زادگاه من چاپشلو❤
قناة بسيطة
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
إظهار المزيد1 520
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
شب های بلند پاییزی 🌙🍃🍁
شب مشغولیها کلید خورد😊😋
#کدو_حَلوایی
خاصیت کدو حلوایی , با توجه به فیبر بالای موجود در کدو حلوایی باید گفت که مصرف آن برای کسانی که قصد لاغر شدن دارند بسیار مناسب است و همچنین دارای امگا ۳ بوده و خاصیت ضدالتهابی و ضد دیابتی دارد و انسولین خون را نیز تنظیم میکند.
خاصیت کدو حلوایی برای بدن
خاصیت کدو حلوایی , کدو حلوایی یکی از میوه های پاییزی می باشد که دارای خواص درمانی بسیاری برای بدن است. از خواص این میوه می توان به جلوگیری از سرطان و تقویت سیستم ایمنی بدن اشاره کرد.
اضافه میکنم
ازکدو حلوایی صبحونه هم میتونید یا همان بورانی درست کنید،
کدوحلوایی آب پز شده را که خوب پخته شده،میتونید در روغن زرد تفت بدید وگردو آسیاب شده هم به آن اضافه کنید
نوش جان کنید👌
@chapeshloo_1
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
کدو حلوایی
خوراکی شبهای بلند پاییزی😋🍁🍁🍁
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
یخچال هم اماده شد و مادر که یکریز کار می کرد و اینهمه انرژی مادر من را به تعجب انداخته بود. گوشتها که قصاب داخل روزنامه پیچیده بود وبه من داده بود، را باز کرد.همانطور که تکه های گوشت را زیررومی کرد هی به قصاب هم فحش می داد،ذلیل شده این چه گوشتیه که دادی.خیر نبینی.اینها که همش لشه،پشیه.اینهمه دنبه برای چی مگه نکفتی خورشتی بده ـکو ماهیچه گوشت.به من رو کرد مگر کور بودی.ندیدی.با عصبانیت گفتم به من چی.گوشتهارا ریز کرد. مقداری از اونها را به من داد گفت اینها را چرخ کن. باز غرولند کنان چرخ گوشت دستی را اوردم بستم به میز و شروع کردم به چرخاندن و تکه های گوشت که تمام شد گفت دراخرش یه تکه نون را هم چرخ کن تا چرخ گوشت تمیز بشه این کار راهم کردم. چرخ گوشت را باز کردم و ده فرار. هم کار کنم هم فحش بشنوم. خداییش انصاف نبود. من چه تقصیری داشتم قصاب گوشت خوب نداده بود. رفتم تو کوچه یهو زرافشان خاله صدام زد اوهوی مگر صدای مادرت رو نمی شنوی برو ببین چکارت داره. رفتم دم در از اون جا دادزدم چیه، چکار داری. لحنش عوض شده بود گفت قربونت بشم اقام جان. لپه را فراموش کرده بودم. برو عزیزم برو قدو بالات را بگردم لپه بگیر. من که از این نوع محبت خرکنی مادر خر شده بودم. گفتم چشم وبدو رفتم از اقاجان لپه گرفتم. اقاجان گفت مادرت حتما می خواد قیمه بپزه بیا این لیمو امانی ها را هم ببر. گرفتم وامدم دادم به مامان.
خونه اصلا یه چیز دیگه شده بود. همه جا تمیز وبرق می زد. حیفم می اومد وارد اتاق بشم نکنه کثیفش کنم و زحمات مادر هدر بره.
همه چیز جای خودش قرار داشت. لحظه امدن میهمانان بود مشتاق بودیم ومن هیجان زده. رفتم دم در منتظر بودم درشکه ای بیاید.. انتظارم طولی نکشید میهمانان امدن. خاله کوکب ومجید بودندواقای دکتر هم امده بود. دکتر را که دیدم با عجله بدو رفتم سراغ اقاجان که بیا اقای دکتر هم امده. اقاجان هم، دکان را بست و امدیم خونه. یه لحظه مامان راتو حیاط دیدم رنگش مثل گچ سفید شده بود انگار که جن دیده. اقاجان گفت خانم چی شده. گفت رضا قلی آبروم رفت. اقاجان گفت چی شده مگر. گفت برو مستراح را نگاه کن. من زودتر رسیدم. واویلا بود. مثل اینکه چاه پر شده بود. هر چقدر هم چوب زدم، مشتقات پایین نرفت که نرفت. مادر حق داشت...
حسن دانایی✍
@chapeshloo_1
1 520
این روایت: میهمانان مامان
قوم وخویش مادری داشتیم که در سیزده و چهارده سالگی شوهرش داده بودند به راه دور.به تعبیر ان روزگار شهر مشهد و کوکب خاله که هنوز حر واز بر تشخیص نمی داد شده بود زن کلب حسن که در دروازه قوچان عطاری داشت و یه پا برای خودش دکتر بود. یه روز خانم ادبی که خونه شون تلفن داشتن درخونه را زد و مادر را فرا خواند. بیا تلفن با تو کار داره. مادر درحالتی متعجب و شکفت زده و با دلهره و خدا خدا گویان که چه اتفاقی افتاده رفت خونه خانم ادبی که تلفن را جواب بده ومن هم نگران شدم که چی شده.لحظات انتظار طولانی شد و داشتم کم کم دل اشوب می گرفتم که مادر خندان وارد حیاط، شد. همانطور که چادرش را رو بند لباس می انداخت گفت. پشت تلفن خاله کوکب بود. قراره بعد از سالها بیاد درگز پیشمون و یه چند وقت بمونه. می دونستم که وضع شوهرش اقای دکتر خوبه و تو خونه بزرگی زندگی می کنند. پسرش مجید تقریبا همسن بودیم. پرسیدم مجید هم میاد گفت نپرسیدم. ولی خوب حتما مجید را هم می یاره تنها که نمی یاد. ومن خوشحال شدم بالاخره یه همبازی مشهدی خواهم داشت. همبازی که یادمه کودکستان هم رفته. اون موقع ما در شهرمون کودکستان نداشتیم واگر هم داشتیم من نمی دونم. ولی یبار با مجید دوتایی کودکستان رفته بودم. خانم مربی های مهربان و شیک و مودب با بچه ها سروکار داشتن کلاس نقاشی، سرود، ورزش. و اتاقهای تمیز با میز ونیمکت تک نفره و صبحانه ونهار.پسرها با شلوارک ودخترها با دامن وجوراب شلواری وتل زده به موها ارزویی که در اینجا در این محیط برای چون منی،از پشت کوه امده! براورده میشد.
قرار بود پس از سالی وماهی، میهمان از مشهد داشته باشیم. مادر به دست وپا افتاده بود.چادر را به کمرش بست. جارو رو دستش گرفت و حسابی قالی میهمانخانه را با اینکه کسی جرئت نداشت داخلش پا بزاره. دوباره جارو زد. پرده ها را بازدید کرد. خاک پنجره ها را گرفت و پشتی ها را تو حیاط تکون دادتا گرد خاکی نداشته باشند. کاسه بشقاب گل سرخ و بلور داخل کمد که رویه شیشه ای داشت را دستمال کشید تا خدای نکرده اینها که جهیزیه اش بودند. خاک نداشته باشند. بعد رفت سراغ لحاف وتشک وبالشت که تو اتاق بغلی بودند. اونها را به کمک من اورد تو حیاط تا افتاب به جسمشون بره ملافه های سفید را این رو وان رو کرد تا لکی نداشته باشند. یکی از ملافه ها را فورا داخل تشت انداخت و شست واویزون کرد تا خشک بشه. بعدش اومد سراغ اتاق نشیمن. همه وسایل اتاق را به کمک من و زهرا باجی که از تو حیاط صداش زد و امده بود برای کمک، ریخت تو حیاط و هی که تمیز و مرتب می کرد. به من و اقاجان سر کوفت می زد چقدر شما شلخته اید. اخه ذلیل شده کتابات اینجا چکار می کنه. چرا کفشات پرت وپلا هستند و اخه مرد مگر خاکستر سیگار را زیر فرش می ریزند و یکسره غرولند می کرد. انقدر که دنبال فرصت بودم از دستش فرار کنم. داشتم در می رفتم که صدا کرد کجا می ری مگه نمی دونی میهمان داریم. یخچال خالیه برو از بابات پول بگیر. گوشت نداریم. بگو ظهر که می یاد میوه بیاره. فراموش نکنه ها. تا خواستم جیم فنگ بشم دوباره گفت صبر کن. یه کاغذ بیار هرچی می گم را بنویس. پیاز و سیب زمینی وبادمجون. بگیر. بگو بابات بره از مغازه اقای سرافراز برنج بگیره. نخود ولوبیا هم نداریم. لوبیا چشم بلبلی واز اون قرمزا لوبیا رشتی باشه. بعد با خودش بلند بلند فکر می کرد درحدی که من می شنیدم. چای خشک داریم. قند داریم. راستی حسن جان به بابات بگو از مغازه یکی دومشت کاپری و شکلات مینو بیاره. بعد ادامه داد کشمش پلویی هم داریم. روغن داریم. اها یادم اومد کوکب خاله سیگار می کشه حتما بگو بابات یه پاکت سیگار هم بیاره. از سیگارهای خودش نباشه که بوی گند می ده. بعد روکرد به زهرا باجی گفت خواهر ببین این پرده ها را بوی سیگار می دن.بگو سیگار خوب! بگیره. حالا برو دست خالی برنگردی ها. اقاجان لیست بلند بالا را که دید غر زد حالا مگه قراره کی بیاد که مامانت اینقدر به دست وپا افتاده. بابا بهش بگو شلوغش نکنه. با گوشت و سفارشی های مادر برگشتم خونه. مادر گفت دستت درد نکنه. دیدم داره حیاط را جارو می کنه. بعدش اب پاشی کرد. درخت و بوته های باغچه را اب داد. یهو یه چیزی یادش اومد وبه من گفت برو اون دوتا ظرف مخصوص یخ را پر کن بزار تو یخچال. گفتم مامان این یخچال ارج فریزرش کوچیکه. گوشتها را هم بخواهیم بزاریم جا نمی شه. یهیو گفت واویلا از بس که خالی مونده. فریزرش پر یخه. بیا عزیزم برو اون پنکه را بزار جلو یخدان، یخچال تا یخهاش اب بشه. اول یخچالو از برق بکش. گفتم چشم. خسته شده بودم از خرده فرمایش مادر. اما چاره نبود. قرار بود بعد از سالی وماهی میهمان بیاد خونمون. به احترام میهمان هم شده باید همه جا تمیز باشه. حالا برق نزد، نزد. خوشحال بودم که همین فردا میهمانان می رسند وگرنه مادر می افتاد به جان فرشها و پرده ها همه انها را هم می شست.
@chapeshloo_1
👇
1 520
سلام جناب آقای علی صولتی دوست گرامی درگذشت خواهر خانم گرامیتان را به شما و خانواده محترم تکلیفی تسلیت عرض میکنم ما را غم خود شریک بدانید خداوند بیامرزه روحشان شاد
1 520
به نام حق
سفری به گذشته با کتاب خاطرات لطف آباد
فولکلور( FoLklor) و فرهنگ عامه در سرزمین خورشید
قسمت هفتم _ بازی های قدیم در سرزمین خورشید_
نیاز به بازی کردن در انسان ها در زمره نیازهای اجتماعی طبقه بندی شده و دربسیاری از موجودات زنده بازی کردن از نیاز به مصرف انرژی اضافی درون آن سرچشمه میگیرد
تعریف بازی در میان زیست شناسان ، روان شناسان ، هنرمندان ، ورزشکاران وجامعه شناسان متفاوت است، از این میان تعریف جامعه شناسی که بازی را وسیله ای برای تمرین آدمی در رندگی اجتماعی تلقی مینماید بیشتر به کار ما نزدیک است
ما در این چند بخش پیش و رو از بازی های رایج در سرزمین درگز وخاصه لطف آباد بعنوان بخشی از فرهنگ عامه سخن گفته ایم تا با توصیف ها وایجاد شناختی بهتر از بازی های بومی ومحلی وسنتی این دیار، علاوه بر بار فرهنگی از جذابیت نوستالوژیک و تنوع بالای آن بهره گرفته و بتوانیم تاریخ و سنن این مرز و بوم را از منظر بازی های سنتی آن به شکل پویا و عمیق برای آیندگان بازگو کنیم وآنرا بهانه ای نمائیم برای گریز از اعتیاد افراطی به تکنولوژی و رویارویی شیرین درون این بازیها و موقعیت هایی که به ما میآموزد درک مفهومی و عملی ارزش هایی همچون ؛ رقابت سالم ، احترام به دیگران ، مهارت پذیرش شکست ، ایثار و فداکاری ، تلاش جمعی وفکری برای رسیدن به هدف مشترک و اهمیت راستی و صداقت و نکوهش کجی ها را .
آری ، ژانر ( گونه) بازی برای بازی _ نه برای برد وباخت قصه کودکان نسل ما و قبل تر از ما بود ،
همان نسلی شاد که اسباب بازی های زیادی نداشت اما هم بازی های زیادی داشت
نسلی که نه اسیر زندان تکنولوژی افراطی ، بلکه ماهی آزادی در کوچه پس کوچه های آشنایی بود که در دام قلابی جز بازی های متنوع و چابک پرور نمیافتاد.
متاسفانه این بازی های بومی سرزمین مادریمان نظیر " آختری گوتری -- بزدن سزه کیم گلر-- در گذر زمان نتوانسته پیوندخود با آینده گان را حفظ کند بطوری که آخرین جامعه بازیکنان فعالش همان میان سالان وکهن سالانی فعلی ما هستند که وقتی سراغشان را برای تحلیل گرفتیم آنان را آمارگران دقیقی نیافتیم .
بازی های بومی در درگز برای خود تقسیم بندی هایی داشت.
گاه این بازی ها کلامی بود وگاه متکی بر تحرک و فعالیت بدنی ،
گاه بازی به صورت یکنفر به یکنفر جاری بود( مثل بازی " سِبزی قطار و دویز دویز ، لِس بالَه لِس ، جناق شکستن، بِش داش و یک قل دو قل ، نون بیار کباب بِبَر ")
و گاه یک به چند ( مثل پاره پاره -توپ پارچه ای- در بازی پسرانه ، خرس وسط ، شاه دزد وزیر ، قَیم اُولمَلی - یاهمان قایم باشک و کلیه بازیهایی که در آن یک طرف گرگ بود)
و گاه بازی گروه در مقابل گروه( مثل قَرَه گوردِم ، وسطی ، تخته توپ، هفت سنگ)
وگاه مستلزم مهارت وحرکت های بدنی خاصی بود نظیر لِی لِی ، توشله بازی ، موزلاق انداختن( فرفره چوبی )
وگاه بازیها نمایشی بودند که طیف وسیعی از ایفای نقش های مختلف توسط کودکان را شامل میشد مثل ؛ خاله خاله( خله خله) معلم بازی ، دکتر بازی، پلیس بازی وتفنگ تفنگ.
در این میان به گواهی تاریخ گاه مهارت و ورزیدگی بالای برخی از همین بازیگران سنتی، چالاکی حاصل را به رشته ورزشی خاصی گره میزد
در بخش های بعدی تلاش شده با پرهیز از تحلیل ها و تمرکز بر توصیف ها، به شرح هریک از بازی ها پرداخته تا ضمن ثبت نحوه بازی ها ، پیوندی بزنیم به گذشته ها و شاهکار جاودان ذهن کودکان سرزمین خورشید در دهه پنجاه وشصت و قبل از آن ...
ادامه دارد... جمعه ها
دکتر محمد رضازاده
1 520
#پاییز 🍂🍃🍂🍁🍁🍁❗️
فصل خزان 🍁😔
موزیک وقتی نیستی .... #معین
خداوند همه رفتگان را بیامرزه 🥀🍁🙏
آبان۴۰۳
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
شادروان سلیمان عبدی
شادروان علیقلی صداقتی
روحشان شاد و یادشان گرامی🌸🌸
اللّهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فرجهم🌸
https://t.me/chapeshloo_1
1 520
🏴انالله و انا الیه راجعون🏴
#تسلیت_همدردی.
زن عمو و پسر عموی عزیزم حسین وجواد تکلیفی درگذشت خواهر گرامیتون مرحومه لیلا را محضر خانواده داغدیده تان تسلیت عرض مینمایم
از خداوند متعال برای ایشان طلب مغفرت کرده و برای خانواده بزرگوارتان صبر جزیل را مسئلت می نماییم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
