ar
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

قناة بسيطة

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 516
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
81135215 (1).mp36.42 MB

نقشه می کشیدم که جوری دوچرخه را بردارم که نفهمه مثلا موقع خواب اما زرنگتر از این حرفها بود و مادر را با همان سماجت ذاتی (  و پیله گری) قانع کرده بود که برای دوچرخه اش قفل بخره و خریداز لوازم دوچرخه فروشی اقای زحمتی توچارسو وجنب آرایشگاه ممد آقا سلمونی .و تمام نقشه های من برای ربودن دوچرخه ،نقش بر آب شد تنها چاره مانده، توسل به زوربود !. منتهی من که اهل دعوا و کتک کاری نبودم و بقول بچه ها سالی یکبار عصبانی میشدم و همون یکبار عصبانیت بس بود برای کل سال . طبق معمول تو کوچه داشتیم گل کوچیک بازی میکردیم و برادره هم که معمولا دروازه وامیستاد واز وقتی صاحب دوچرخه شده بود ، هوش و حواسش به دوچرخه بود و دل به بازی فوتبال نمی داد و مشغول وررفتن با دوچرخه اش بود .ومن سخت در تقلا بودم برای عبور توپ از میون دو نیمه آجر که مثلاً دروازه بودند . یک آن متوجه شدم سارافون پوش جلو در خونشون درحال صحبت و خنده با پسریه که ظن داشتم رقیب باشه و قبلاً نیز تو کوچه دیده بودمش . در این لحظه همون عصبانیت سالی یکبار به سراغم آمد و بی اعتنا به اعتراض همبازیها به سمت دوچرخه رفتم و بزور از دست برادره خارج کردم و تا اومدم پا رکاب شوم از عقب زین را گرفت و پرت شدم به کف کوچه وهمراه من دوچرخه نیز بشدت بزمین برخورد کرد و یک طرف دستگیره فرمونش شکست و طوقه چرخ جلو تاب برداشت و کج و معوج شد .ودر آخر شب که پدر به خونه اومد و گزارش مادر را شنید با کمربند ادب افتاد بجانم و با صدای نهیب مادر که الهی ذلیل بشی این چه جور کتک زدنی است غیظ و آمپر آقاجان بالا زد و استفاده از دوچرخه را با عدم پرداخت هزینه تعمیر عملا برای هردومون ممنوع کرد . و من باز پناه بردم به تنهایی خودم و رویا و آرزوهایم و پز دادن تو خیال با دوچرخه کادیلاکم برای سارافون پوشم و سوار کردنش و بردنش به دشت و صحرا ودوباره شده بودم همان  سوار ،اسب سپید بال دار  قصه ها که پری اش را به بالای ابرها می برد .اوج گرفتم و رفتم و رفتم و رفتم . واکنون چندیست سوار بر اسب زندگی بی وقفه در برهوتی می تازم و می تازم تنها به امید دیدن گلی یا حتی تک درختی آنسوی این بیابان به امید دیدن شاید زندگی شاید زنده ای حسن دانایی✍ @chapeshloo_1 میهمان من باشید به ترانه زیبای عشق تو نمی میرد از عارف.👇🌺

« دوچرخه کادیلاک من » تا اونجا که یادم میاد پدرم دوچرخه ای داشت با دو میله مابین زین و فرمون و با عکس شیر بر جلوی آن زیر فرمون که بهش می گفتن شیر بر پا . و هر وقت که تو حال بود مرا که پسر ارشدش! بودم ،روترک و یک پهلو سوار میکرد و تاکید میکرد : آقاجان فرمون را محکم بچسب .و پا میزد و عصر های تابستون که محله   خلوت بود و گاهی صدای سم اسب درشکه ای سکوت خیابان را می شکست تا یادبود می برد و دوری می زد و بر می گشت دم مغازه و با وجود مسافت کم ،نشیمنگاهم در اثر نشستن روی میله لخت و خشک درد می گرفت ولی لذت سرعت و سواری ارزش اون درد را داشت .بخصوص که آزاد بودم هر چقدر بخوام  زنگ دوچرخه را  به صدا در بیارم و به تک وتوک همکلاسیها که باحسرت ناظر بودند پز بدم و براشون زنگ بزنم .انگار مرشد زورخانه ام و حق دارم برای هرکس که وارد زورخونه میشه اگه خواستم زنگ بزنم .اون موقع نمی دونستم حق زنگ مرشد ،افتخاریه که نصیب هر شخص نمی شه و باید خاک خور گود زورخانه و پهلوان و مردم دار باشه تا حق زنگ و بفرما و ارادت ومخلص و نوچه داشته باشه . اون موقع دوچرخه حالت یه ماشین آخرین سیستم روبرای نسل من داشت . دوست داشتم یه دوچرخه مختص خودم داشته باشم حالا شیر برپا ویا هرکولس و دو میله ای هم نبود مهم نبود .مهم این بود که مال خودم باشه .ببرم پیش دوچرخه ساز بدم بدنه اش را نوار بپیچه که خدای نکرده زخمی! نشه و خش و خطی روی بدنه اش نیفته .ولابلای چرخهاش چیزهای رنگی بزاره تا شبها وتوتاریکی برق بزنه ودینامی بخرم تا با چرخش طوقه و لاستیک چرخ، هنگام پا زدن ،و تند پازدن چراغش روشن بشه و کوچه مان که روشناییش محدود به چند تیر چراغ برق  بودونیمه تاریک، دوچرخه ام بدرخشه  و همزمان صدای چرینک و چرونگ زنگ پشت سرهمش  ، توجه همون سارافون پوش که تو اوقات فراغت و تعطیلی بعضاً در کوچه با چادر دیده میشد ،را جلب کنه . من به همین، رویای، داشتن دوچرخه، قانع بودم و بیش از دنیای واقعی تو رویاها و خیال ها و آرزوهام زندگی می کردم .حالا که به این موضوع، زندگی در رویای شیک و قشنگ فکر می کنم با خودم میگم نکنه خیال پردازی ام ناشی از خواندن افراطی کتابهای قصه بوده باشد .خوره خواندن داستان بودم ،قصه های تاریخی امیر عشیری ،و پرویز قاضی سعید ،اون کاراکاه مایک هامر ،وقهرمانهایی مثل لاوسون و سامسون و ریچارد و یا عاشقانه های ارونقی کرمانی مثل خاطر خواه که بعداً فیلمی ازش ساخته شد  و امشب دختری می میرد .و بعدها که بزرگتر شدم سمک عیار ، که همش تو خیال و همراه با قهرمان داستان ،شخصیت پردازی می کردم . چه شبها که با نورکم سوی چراغ نفتی دسته دار  که بهش می گفتیم ( فنر )  تا خروسخوان و طلوع فجر ،کتاب می خواندم . دوست داشتم از نیمه شب به بعد که صدای خروپف اعضا خانواده ،استریو دو فونیک میشد داستانهای جنایی بخونم و همراه با وحشت ناشی از جذبه موضوع داستان و تاریکی قیرگون شب ، این صداهای خروپف که در مواقعی ناهنجار و شکنجه روحی بود ، دلنواز میشد .و وحشت ناشی از موضوع داستان را با حس اینکه کسی دور وبرت هست که ازت حمایت کنه ،یه جورایی دفع وخنثی می کرد و مشتاقانه با توجه به کشش داستان و اوج و فرود و هیجان آن را ادامه میدادم .مخصوصا وقتی که موضوع داستان از روح واسکلت و قبر وقبرستان بود .از وحشت ،حال می کردم ! بالاخره پافشاری و گریه و زاری و اصرار برادر کوچیکه که بهش می گفتیم چقدر این بچه پیله است ،راضی شدن برای او دوچرخه بخرند بشرطی که فقط پول برای نوار پیچی می دن و با اصرار فروشنده که از مردان زابلی با سبیلهایی با نوک تیز که لباس محلی زابلی می پوشید مثل مدیرک  مرحوم قویدل و مغازه اش تقریبا نزدیک شهربانی کهنه و در ردیف عکاسی شادروان حسین عکاس بود با این ترفند که نمی دونم‌ حقیقت داشت و یا برای منافع خودش گفت  که دوچرخه بدون ز نگ فروخته نمی شه ،شهربانی (منظورش راهنمایی و رانندگی بوده لابد) ممنوع کرده !  واجبارا  زنگی نیز به لوازم جانبی دوچرخه اضافه و خریداری شد . و دوچرخه شد مال  برادر کوچیکه .مطلقا حاضر نبود بده من هم سوار بشم و اگر اصرار می کردم فقط بشرطی که خودش هم پیاده و پا به پای من بیاد ،حاضر بود دوچرخه اش را در اختیارم بزاره و من که می خواستم جولان بدم و دم وقت از جلو خونه سارافون پوش برم و بیام و هی زنگ بزنم شاید از روی کنجکاوی هم شده و در خونه و یا پنجره که به کوچه بود را باز کنه و منو با تیپ سوار بر کادیلاک ببینه .و هیچی از این لحظه شیرین تر و خوشتر نبود .اما مگه برادره پیله می ذاشت . مرغش یک پا داشت .فقط خودم همرات بیام .الا و بلا. @chapeshloo_1 👇

سلام بیاد سادگی و صفای دوران گذر از کودکی و ورود به نوجوانی و قبل از اینکه ناگزیر بسبب سراشیبی عمر، از ذهنم محو شود. چند سال پیش روایتی را بر کاغذ اوردم بنام دوچرخه کادیلاک من ،برای تجدید خاطره حس و حال ایام نوجوانی پسرانه! ،تقدیم دوستان می شود .🙏🌺👇👇

چاپشلویهای مقیم کرج سر آسیاب عاشورا ۴۰۳ دوره زنجیر 🏴 https://t.me/chapeshloo_1

چمری خیار درگز👏😍

داستانکهای زیبا و اموزنده📚 زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . 🍃اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! 🍃دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ 🍃سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ 🍃چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری. https://t.me/chapeshloo_1

آب دوغ خیار ما بهش میگم دوقرمه خیار تابستون میچسبه😋 موزیک ،هنرمند درگز استاد امیر علیزاده 🎹 https://t.me/chapeshloo_1

#چاپشلو باغ همشهری عزیز آقای مرتضی خزایی قدیم پدر مادرهایمان چنین اعتقاد داشتن که شب در باغ بیابان می‌خوابید این دعا را قبل خواب بخوانید از گزش خزنده و حشرات در امان باشید آقای بقالچی و جهانی توضیحات بیشتر در کلیپ دادند https://t.me/chapeshloo_1

مرحوم احمد راسخی روحش شاد و یادش گرامی🙏🥀 https://t.me/chapeshloo_1
مرحوم احمد راسخی روحش شاد و یادش گرامی🙏🥀 https://t.me/chapeshloo_1

#چاپشلو روز تاسوعا حسینی 🏴۴۰۳ فیلم، آقای مهدی راسخی پسر مرحوم احمد راستخی همسایه قدیمی ما خداوند بیامرزه روحش شاد و یادش گرامی🙏🥀 https://t.me/chapeshloo_1

هیئت زنجیر زنان مسجد صاحب الزمانی درگز «عج» عاشورای ۱۴۰۳ نوحه خوان : پهلوانی

قدیمیها یادشونه شب های وفات و شهادت اگه بچه ها تخمه میخورند میگفتن گناه داره نخورید یا آدامس ولی امروزه می‌بینید که! حالا من نمی‌دونم جای ما چنین بود یا جاهای دیگه هم همینطور؟!

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی