❤زادگاه من چاپشلو❤
الذهاب إلى القناة على Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
إظهار المزيد1 519
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
1 519
✨ داستانکهای زیبا و اموزنده📚
✍ مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون مایه ی خجالت من بود. اون برای امرار معاش برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یك روز آومده بود دم در مدرسه دنبالم كه منو با خودش به خونه ببره.
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كارو با من بكنه؟!
به روی خودم نیاوردم. فقط با تنفر یه نگاه بهش انداختم و فورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسیام منو مسخره كرد و گفت: هووو...مامان تو فقط یه چشم داره! فقط دلم می خواست خودمو یه جوری گم و كور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو...كاش مادرم یه جوری گم و كور می شد.
روز بعد بهش گفتم: اگه واقعا می خوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمیری؟!
اون هیچ جوابی نداد...
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل اونجا ازدواج كردم واسه خودم خونه خریدم. زن و بچه و زندگی...
از زندگی. بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. تا اینكه مادرم یه روز اومد به دیدن من. اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو...
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا. اونم بی خبر...!
سرش داد زدم: چطور جرات كردی بیای خونه ی من وبچه ها رو بترسونی!؟ گم شو برو از اینجا! همین حالا.
اون به ارامی جواب داد: آه خیلی معذرت می خوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم. بعد فورا رفت و دیگر برنگشت.
یك روز یك دعوتنامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش اموزان مدرسه.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم.
بعد از مراسم رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی...
همسایه ها گفتن كه اون مرده. ولی من حتی یه قطره اشك هم نریختم.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود به من بدن.
نامه رو باز كردم نوشته بود:
عزیزترینم من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم و بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دایم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه می دونی... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یه چشمتو از دست دادی.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یه چشم بزرگ می شی. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.. برای من افتخار بود كه پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور كامل ببینه.
https://t.me/chapeshloo_1
1 519
+9
ایستادگی بیپایان🛡️
📜 ترکان خراسان در برابر ظلم مغولان همیشه مقاومت کردهاند! از دلاوران ابیورد و سرخس تا قیام قراجه و تغان سنقور در نیشابور، تاریخ پُر است از شجاعت آنان.
🔎 این بخش از مقاله «ماهیت تورک های خراسان اثر Dəmir Gücü / محمد برزگر دوین 💡 نگاهی نو به هویت تاریخی ما است.
📲 این حقیقتها را با دیگران به اشتراک بگذارید!
https://t.me/xorasan_demir
1 519
همشهری عزیز آقای عباس تکلیفی
مقیم یزد
چقدر خوشحال شدم و تعجب کردم که زحمت کشیده اومده محل کار در بوستان بهار اولین روز از بهار۴۰۰۴
🌺🌺🌺سلامت باشند
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۴/۱/۱
1 519
نسیم فرح بخشی برمی خاست وبا خود بوی شکوفه هایی بهاری را می اورد. مست می شدیم از این هوا از این طراوت وتازگی مثل کفترهای کمال اقا که تو اسمان یک دست آبی، معلق می زدند و دل کمال اقا را می بردند.نوروز با بهار می اید. خوش بحالمان بود که از خونه تا دشت وبیابان پیاده یک ربع بیشتر راه نبود و اگر خواب سنگین بهاری می گذاشت، سری می زدیم به بیابان به بهانه جمع کردن اسفناج که طبیعت با سخاوتمندی ان را هدیه می داد و مادر بیش از اسفناج مشتاق پدنه های روییده کنار جوی اب بود، چه دلپذیر بود کوکوی پدنه. نوروز ان روزها عطر پونه داشت. 🌸🌺
هرروزتان نوروز، نوروزتان پیروز
حسن دانایی
