❤زادگاه من چاپشلو❤
الذهاب إلى القناة على Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
إظهار المزيد1 524
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+1830 أيام
أرشيف المشاركات
1 524
خواند باجم آقلاما(خواهرم گریه نکن) را باور داشتیم. ما نسلی هستیم با سکانس های فیلم کندو جایی که ابی مجانی عرق می خورد. مست می شدیم با صدای پای قیصر، ریتم می گرفتیم وبا صدای ایرج چهچهه می زدیم و اتاقی داشتیم پر از رویاهای فوتبالی با تصاویر وپوسترهایی که از وسط مجلات می کندیم وبر دیوار میخکوب می کردم. حسین کلانی، همایون بهزادی، پرویز قلیچ خانی، ابراهیم جباری و.... و تماشای فوتبال با صدای گوینده رادیو . با تصویری خیالی که عطا بهمنش توصیف می کرد.: حالا توپ زیر پای عادلخانی، شوت می کنه وگل. و شوق شنیدن صدای گل از رادیو. ما چنین نسلی بودم در ان روزگار سپری شده.
امروز در پارک شهر روی نیمکتی نشسته بودم و به صحبتهای چند نفر از نسل جدید که معروف شده اند به نسل ضد ناخودآگاه گوش می دادم. دختران با فلزی در ابرو و بینی و پسران گوشواره به گوش وهمگی با تتو روی دست وبازو. پسرکی گفت: روی نیلوفر «کراش» داشتم بالاخره متوجه شد اومد گفت:«دیت» بزاریم همو بهتر بفهمیم. و بهروز با اینکه «نوب» بود خیلی «استاکر» شده بود و یکی از دخترها گفت حالا کجاشو دیدی خیلی«پیک می» هست و خلاصه «تاکسیکه» اولی گفت بعد از چند بار «دیت» حالا «پارتنرم» شده.
من که هاج وواج مانده بودم از نوع صحبت ها و استفاده از واژه هایی که در هیچ یک از لغتنامه های فارسی نیست. نسلی هنجار شکن با مقایسه با نسل خودم. نمی دونم درمقابل این نسل چگونه باید رفتار کرد. ما چه نسلی بودیم. خداییش شاهکار بودیم. با خودم فکر می کنم تفاوت نسلها طبیعی است ما هم پدرانمان را قبول نداشتیم اما فاصله هامون کم بود. ما هم مانند انها سلام می دادیم، به موی سپید احترام می گذاشتیم . تکه نونی اگر در راه می دیدیم برمی داشتیم و می بوسیدیم ودر گوشه ای که لگد مال نشود می گذاشتیم. عاشق می شدیم اما به عشقمان پایبند بودیم. وعده مان را عمل می کردیم.قانع بودیم انقدر که با یک توپ پلاستیکی پاره،ساعتها سرگرم می شدیم و نام رفیق ودوست حرمت داشت. نون ونمک را می فهمیدیم. امروزه این نسل ضدیا زد z، هنجارشکنی می کند،نسلی است پرورش یافته اینترنت.مرزها را باور نمی کند نسلی است جهش یافته آشنا به تکنولوژی روز،غرق در فضای مجازی،نسلی که چشم باز کرده در احاطه تکنولوژی بوده ودراینترنت،گوشی،کامپیوتر غرق شده،چنان وابسته شده که نمی تواند بدون انها زندگی کند. با خودم فکر می کنم اینده با این نسل و نسلهایی که درراهند همان نوه های یک ودوساله مان چه خواهد شد.باید امیدوار بود. امیدوارم چرا که:
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست.
حسن دانایی 1404/7/19
پانوشت
کراش داشتن = تو نخشم، تو کفشم
دیت= قرار گذاشتن
نوب= ناشی
استاکر=موی دماغ
پیک می= آب زیر کاه
تاکسیکه=بدرد نخور
پارتنر=زید، دوست
1 524
این روایت: نسل ما ونسل ضد(زد = Z)
داریوش دارد می خواند:( میون این همه کوچه که بهم پیوسته، کوچه قدیمی ما، کوچه بن بسته٠٠٠) و با این آوا سوار سمند سرکش خیال میشوم و می شنوم صدای کوچه های همیشگی محله مان و تاریخی که از دل عمر ما درون دیوارهای دای خونه ها وبام کاهگلی نفس می کشد. ومی روم به ان زمان، به گذشته، به روزگار فراموش شده. خودم را می بینم که از خانه می زنم بیرون داخل کوچه ام
اقی فرضی درشکچی باز، داشت با زنش زرافشان خلی از کسادی کار صحبت می کرد ازوقتی علی اقا دایی همسایه ورفیقم حسین طالبی تاکسی به شهر اورده، اندک مردمی هم که سوار درشکه می شدن حالا تاکسی سوار میشن. با این وضع درامد، پول یونجه وجو اسب هم درنمی یاد. تازه روغن گریس چهار چرخ درشکه هم گرون شده. چند قدم که برمی دارم از داخل در نیمه باز صدای مرجان خلی می اید که دارد با رقیه خانم صحبت می کند. گله دارد از روزگار از شانس واقبالش، شوهرش اسماعیل که دربازار بار جابجا می کند. زیر سنگینی بار کمرش خم شده و افتاده تو رختخواب و درامدش شده اجاره دادن اتاقها به دانش اموزان روستایی، ولی حالا اول برج دانش اموزا اومدن می گن بابامون پول نداره اجاره بده بجاش مسکه وروغن زرد اوردن. اخر بابا ایها الناس مگه میشه با مسکه! شب جمعه ای حموم رفت. میشه برای دخترها روپوش ودفتر وهزار کوفت وزهر مار خرید!
قشقرق می اید از توخونه کوثری، زن همسایه، اب کثیف تشت رختشویی را پاشیده تو باغچه حیاط که نهال گل کاشتن و صدای پیرزن، زن کوثری را دراورده: خجالت بکش زنکه شلخته. خجالت نمی کشی اون آب گُه رامی ریزی تو باغچه درخت ها خشک می شن با اون بوی گندی که راه انداختی. حیفت نیومد به بوته های گل.؟
صد متر بالاتر گربه های سلطان کشکنه که از دار دنیا بجای بچه همین گربه های ملوس را دارد . مورد غضب کمال اقا قرار گرفته اند و با چوبی که پارچه ای به ان وصل است و کفترهایش را پرواز می دهد، دنبال گربه های ناز پروده گوشت جگر خور! افتاده و از عصبانیت، چشمهایش از حدقه زده بیرون و هر چه فحش وبد وبیراه است نثار سلطان کشکنه می کند و روضی خلی که حالا لول لول و نئشه نئشه هست و دراین وقت روز شیره کش خانه اش مشتری ندارد وخلوت هست، درحال مالیدن دماغش، غش غش به این صحنه می خندد. وگربه ها با شتاب به سمت خانه فرار می کنند واز دیوار می جهند به داخل خانه.
صدای قسم حضرت عباس خجه دلال از پشت پنجره نیمه باز به گوش می رسد که دارد پارچه ای را به مشتری می فروشد و به فارسی وترکی می گوید والا همش یک قران چکمشم پارچیه. و دارند همچنان رو قیمت پارچه چونه می زنند. بالاتر کوچه که می روم از پنجره اتاق رو به کوچه معروف سلمانی، صدای تار ترکی می اید که دراوقات تنهایی ساز راکوک می کند وبرای دلش می نوازد. نغمه روح نوازساز کوچه را پر می کند وبه به همسایه که با زیرپوش رکابی قاب پنجره خونه اش را پر کرده و بفرما می زند: قونشی بیر! ومن که فکر می کنم دهنم هنوز بوی شیر می دهد من من کنان جواب می دهم. نوش جان، گوارای وجود. این جمله را از توفیلمی یاد گرفتم.
وارد خیابان می شوم. روز معمولی است، نباتی، روی «تین» نشسته و تکیه به دیوار مغازه سدید که دارد جارو می بافد، سروده ای راکه لابد خودش ساخته، با روخوانی تمرین می کند برای مراسم رسمی که حتما درحضور فرماندار و جناب سرگرد رئیس شهربانی و سایر روسا خواهند خواند و طبق معمول ما دانش اموزان هم بطور مرتب دست خواهیم زد وهورا خواهیم کشید.
زرت مگس با لاابالی وبی خیالی همیشگی همه چیز را به شوخی می گیرد حتی سم امشی که انرا به خانه دار و بچه دار و کاسب می فروشد.
صدای عرعر خر قاسم نفتکش بازار را به توپ بسته و عصبانیت قاسم اقا ولودگی عده ایی بیکار وقهقهه انان وخنده کسبه بیکار از این صحنه و اوستا موسو همچنان چهره خوفناک مثل جلادان تاریخ با جثه ای لاغر که یک وری راه می رود. با کیف چرمی مشکی بدون زیپ اویزان از شونه. می گفتن رقیب استاعبدالرحیم خالقی سلمونی است. اما سن من به اوستا خالقی قد نمی داد. با گیوتینی که از« قمیش» درست کرده بود تیز تیز در عشر ثانیه ای می زد آنچه را که مازاد! بود.
ومن همچنان در کوچه وخیابان می گشتم صدای مصیب دلاک درگوشم می پیچد که همیشه می گفت. بالام خودتی؟ خودت باش.
ومن می خواستم که خودم باشم. من ونسل من بچه های خیابان نادری وچارسو، حاج اوقلی ده گلمسن را درک کردیم، درد وسوز قمچی جباراوقلی بازاراولسن بر بدنمان هنگام سواری مفت ومجانی بر پشت درشکه را چشیدیم، ما عشق سبیلهای عباس وکرم سبل بودیم ومات ومبهوت عظمت سبیل های تافته اونا، ما چابکی وچالاکی قره بالا سوار براسب ونهیب حاج امامقلی منوریان را بخاطر داریم و بوی گوشت برخاسته از دستان توانمند حاج تقی مرندی در کنج ذهنمان جا خوش کرده ونیش آمپول حاج خوشبختی واکبر خراسان نژاد و شاقدمی را همچنان یدک می کشیم و اشکهای مختار بدلی هنگامی که می
1 524
۲۰ مهرروزبزرگداشت حافظ
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
1 524
۲۰ مهرروزبزرگداشت حافظ
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
1 524
سلام ودرود عزیزان
صبحتون بخیر 🍁🌹🌹🍁
یکشنبه 20مهر 404
سپاسگزارم که هستید
لحظاتتون خوش سلامت باشید و تندرست 🌹🙏
1 524
یادش بخیر
مراسم حمام بردن عروس و داماد چقدر شادی بود
چقدر ساده و بی ریا عروسی ها برگزار میشد
1 524
ولی بالاخره همین سوال و جواب، وسیله این را به من داد که در یک چشم به هم زدن بلند شوم و کفشهایم را دست بگیرم و خودم را از پلهها پایین بیندازم .
سوال پدرم مثل اینکه مرا از جا کند، راستی از پلکان خود را پایین انداختم و وقتی توی ایوان، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا دید، وحشتش گرفت و پرسید :
" چرا رنگت این جور پریده ؟"
و من وقتی برایش گفتم، خوب یادم است که رویش را تند از من برگرداند وهمانطور که از ایوان پایین میرفت، گفت :
" خوب دختر ، گناه کبیره که نکردی که!"
اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم، هنوز توی فکر بودم و هنوز از خودم و از چیز دیگری خجالت میکشیدم.
مثل اینکه گناه کرده بودم، گناه کبیره، مثل اینکه رختخواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا دیده.
این مطلب را از آن وقتها همین طور بفهمی نفهمی درک میکردم.
اما حالا که فکر میکنم، میبینم ترس و وحشتی که آنوقت داشتم، خجالتی که مرا آب میکرد، خجالت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابیده باشد.
وقتی بعد از همه، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رختخواب خودم خزیدم و لحاف را تا دم گوشم بالا کشیدم، خوب یادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و میگفت:
" اما راستی هیچ فهمیدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟ به خیالش معصیت کبیره کرده!"
و پدرم، نه خندید و نه حرفی زد. فقط صدای پکی که به سیگارش زد، خیلی کشیده و دراز بود و من از آن خوابم برد.
نویسنده: جلال آل احمد
1 524
جمع و جور میکردم و به طرف رختخوابهای خودمان فرار میکردم و روی تشک خودم میافتادم. یک شب، چه خوب یادم مانده است، گریه هم میکردم. بعد خودم از این کارم خندهام میگرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم.
اما چه قدر خندهدار بود گریه آن شب من! وقتی روی رختخواب خودم افتادم، مدتی گریه کردم و بین خواب و بیداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدایم کرد که شام یخ کرد. آن شب هم وقتی این خیال به سرم افتاد، اول همان طور ناراحت شدم.
سفیدی رختخواب پدرم را هرشب به خواب میدیدم، ولی مگر جرات داشتم به آن نزدیک شوم؟ اما آن شب نمیدانم چه طور شد که جرات پیدا کردم. مدتی پای رختخوابش ایستادم و به ملافه سفیدش و به تشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهمیدم چه طور شد، یکمرتبه دلم را به دریا زدم و خودم را روی رختخواب پدرم انداختم.
ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پایین پاهایم آنقدر یخ کرد که حالا هم وقتی به فکرش میافتم، حظ میکنم.
شاید هم از ترس و خجالت وحشت کردم که اینطور یخ کردم ولی صورتم داغ بود و قلبم تند میزد مثل این که نامحرم مرا دیده باشد. مثل وقتی که داشتم سرم را شانه میکردم و پدرم از در وارد میشد و من از ترس و خجالت وحشت میکردم ولی خجالتم زیاد طول نکشید.
پشتم گرم شد عرقم بند آمد و دیگر صورتم داغ نبود و من همانطور که روی رختخواب پدرم طاقباز افتاده بودم، خوابم برد.
برادرم مدرسه میرفت و تنها من در کارهای خانه به مادرم کمک میکردم خستگی از کار روز و رختخوابها را که پهن کرده بودم، مرا از پا درآورده بود و نمیدانم آن شب اصلا چه طور شده بود که من خواب دیو پیدا کرده بودم. هروقت به فکر آن شب میافتم، هنوز از خجالت آب می شوم و مو بر تنم راست میشود.
من که دیگر نفهمیدم چه اتفاقهایی افتاد فقط یک وقت بیدار شدم و دیدم لحاف پدرم تا روی سینهام کشیده شده است و مثل این که کسی پهلویم خوابیدهاست.
وای! نمیدانید چه حالی پیدا کردم! خدایا!یواش اما با عجله تکان خوردم و خواستم یک پهلو بشوم ولی همان تکان را هم نیمه کاره ول کردم و خشکم زد و همان طور ماندم.
سرتاپایم خیس عرق شده بود و تنم داغ داغ بود و چانه ام میلرزید پاهایم را یواش یواش از زیر لحاف پدرم درآوردم و توی سینه جمع کردم.
پدرم پشتش را به من کرده بود و یک پهلو افتاده بود دستش را زیر سرش گذاشته بود و سیگار میکشید و من که نتوانستم یک پهلو شوم، دود سیگارش را میدیدم که از بالای سرش بالا می رفت.
از حیاط نور چراغهای روضه بالا نمیآمد سروصدایی هم نبود، فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسایهمان که دیر و همان روی بام شام می خوردند میآمد.
وای که من چه قدر خوابیده بودم! چطور خوابم برده بود! هنوز چانهام میلرزید و نمیدانستم چه کار کنم.
بلند شوم؟ چطور بلند شوم؟ همانطور بخوابم؟ چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟ دلم میخواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پایین ببرد.
راستی چه حالی داشتم! در این عمر چهل سالهام، حتی یک دفعه هم این حال به من دست نداده است. اما راستی چه حال بدی بود! دلم میخواست یک دفعه نیست بشوم تا پدرم وقتی رویش را برمیگرداند، مرا در رختخواب خودش نبیند.
دلم میخواست مثل دود سیگار پدرم که به آسمان میرفت و پدرم به آن توجهی نداشت دود میشدم و به آسمان میرفتم و پدرم مرا نمیدید که اینطور بیحیا، روی رختخوابش خوابیدهام.
وای که چه حالی داشتم! کم کم باد به پیراهنم، که از عرق خیس شده بود، میخورد و سردم شده بود، ولی مگر جرات داشتم از جایم تکان بخورم ؟
هنوز همانطور مانده بودم، نه طاقباز بودم و نه یک پهلو، یک جوری خودم را نگه داشتهبودم.
خودم هم نمیدانم چه جور بود، ولی پدرم هنوز پشتش به من بود و دراز کشیده بود و سیگارش را دود میداد، بعضی وقتها که به فکر این شب میافتم، میبینم اگر پدرم عاقبت به حرف نیامده بود، من آخر چه میکردم!؟
مثل این که اصلا قدرت هیچ کاری را نداشتم و حتما تا صبح همان طور میماندم و از سرما یا ترس و خجالت خشکم میزد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همانطور که سیگارش به دهنش بود، از لای دندانهایش گفت:
" دخترم! تو نماز خوندی؟"
من نماز نخوانده بودم. همان از سر شب که بالا آمده بودم، دیگر پایین نرفته بودم، ولی اگر هم نماز خوانده بودم، میباید در جواب پدرم دروغ میگفتم و میگفتم که نماز نخوانده.ام.
بالاخره این هم خودش راه فراری بود و میتوانست مرا خلاص کند اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهمیدم در جواب پدرم چه گفتم، ولی بعد که فکر کردم، یادم آمد.
مثل اینکه در جواب گفته بودم :
" بله نماز خواندم."
