ar
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

قناة بسيطة

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 518
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
عزیزان گفته بودن بصورت ویس بگید هر چند قبلا گفته بودم چرخجه ،چرخ جقرق وسیله خرمن کوبی به پشت دوتا گاو نر میبستن یکی هم سوار بالای چرخ میشد هم سنگین بشه هم هدایت بکنه ساعتها می‌چرخید تا اون خرمن کوبیده و کاه بشه الان این روزگار هستش که مارا از چرخ جقرق رد می‌کنه! دقیقا زیر چرخ جقرق هستیم! https://t.me/chapeshloo_1

دستاشون گیر نداده انگار شیر آب را خوب سفت ببندن😡

ڪار ترڪے شاد تقدیم شما علے رزاقی‎👏👏👌░⃟░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌ ✨❤️

#چاپشلو به وقت شام😋 مبارکه👏👍🌹 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱۵

#چاپشلو هنگام شام😋 مبارکه👏👍🌹 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱۵

#چاپشلو در تدارک شام عروسی یخنی پلو درگزی از ریز کردن گوشت تا آبکش کردن برنج مبارک باشه خوشبخت باشند👏🌺🌸👏 عروسی:پسر کربلایی قدرت عبدی👏🌸 🪗🪗🪗🪗 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۱۵

photo content

عنکبوت چقدر زیبا و تار کشیده ،

#چاپشلو جوشاندن #شیره_انگور 0 تا 100 بسیار پر زحمت بیش از ۲۴ساعت همه را درگیر خودش می‌کنه وقتی هم شیره آماده میشه دیگه زحمات فراموش میشه😊 تشکر از این عزیزان که این شیرینی را برسر سفره ما می‌آورند لحظاتتون همیشه شیرین🌺👍🌺 👇 https://t.me/chapeshloo_1

#درگز #نوخندان

رسالة صوتية02:16

وگرنه اگه یک صفحه بود با حوصله و دقت می نوشتم ومسلما خوش خط در می آمد و دستم عادت می کرد به خوش خطی .و با گفتن جمله معروف نخود نخود هر که بره خانه خود ،لوبیا لوبیا فردا بیا جمع دوستان متفرق می‌شدیم ،می دیدم زنها با عجله چادر بسر کرده و با کتاب و دفتر و قلم می رن سمت اکابر و از صحبتهاشون فهمیده بودم خانم نیکوکار زن آقا موسی کفاش ،معلمشان بود و با اینکه بعضی وقتها صدای گریه بچه ها که همراه مادر می رفتن به اکابر حواس پرتی میاورده .اما این اپیدمی  تو‌کوچمون به همه خونه ها سرایت کرده بود . بعضی همسایه ها زن و مرد با هم میرفتن و شبها جلو اکابر عده ای مرد نوجوان و جوان جمع بودند که در برگشت خواهر و مادروزن خود را همراهی کنند تا اونوقت شب زن بی دفاع تک و تنها نیاد خونه .   اکابر در ابتدا کنجکاوم کرده بود که چطور جاییه وبعدا برایم جاذبه پیداکرد . دو باری که مخفیانه و همراه حسن رفتم ، شاهد بودم مردان بزرگ که پشت نیمکت‌های چوبی می نشستن ،عین ما بچه ها می شدند و همون بگو و بخند و هلهله را داشتند .و رسول قمری را تشویق به خوندن می کردن و با دست زدن رو میز با او همراهی می کردند و وقتی رسول می گفت دستمال  بالای سرت بگیر و گردونش کن ،مثل  فیلم ایوالله همه دستمالی از جیب کتشون در می آوردند و رو سرشون می چرخوندن . اون زمون دستمال کاغذی نبود و یا هنوز بدرگز نیومده بود و اگه هم بود جزو کالاهای شیک محسوب میشد من که یادم نیست و ندیده بودم. ولی همه یه دستمال پارچه ای تو جیب داشتن و اون دستمال همه کاره بود. هم توش فین می کردن  و هم دست و رو شسته را خشک می کردند .کی به کی بود .مهم نبود .ادا و اطوار و غیر بهداشتی و از این حرفها اگه هم بود ،کم بود .و کسی که رعایت میکرد میشد آدم وسواسی. اینکه سازمان پیکار با بی سوادی چقدر موفق شد و چند نفر را سواد دار کرد و چند نفر را ازکوری در آورد ! واله اعلم ولی خوب می‌دونم که حسن قصه ما آخرش هم باسواد نشد .بااینکه بعدها خودش سلمانی مستقل باز کرد و عشق بروس لی بود و دیوارهای مغازه اش لبالب عکس بروس لی را چسبانده بود اما  نتونست لااقل از بروس لی درس پیکار را یاد بگیرد . و در پیکار با بی سوادی مغلوبه شد . و اکنون هردو قهرمان قصه من  در کشاکش دهر  تاب تحمل را از دست دادن ونام و خاطره ای از آنها باقی مانده است .   و بانگ آواز رسول قمری است که از اعماق روزگار سپری شده به گوش می رسد که می خواند : ... دستمال  بالای سرت بگیر و گردونش کن .... ...و می نشیند در درونم ولی انگار این حس مخلوط غم وحسرت ،خوشایند است انگار که تروتازه است انگار که این روایت همین دیروز اتفاق افتاده است در کوچه شهر دلم .  حسن دانایی✍ @chapeshloo_1

این روایت « کلاس اکابر » عمری سپیده دمان  از خواب بیدار شدیم صبح زود در زمستان‌ها یعنی هنوز شب . ساعت ۶ صبح فرقی با ۳ صبح نداره . هوا تاریکه ونور ، چراغ برق  کوچه، راهنمای تک و توک عابرین است  که یا شاطر وکارگر نانوایی هستند یا حمومی و کافه چی و کله پاچه ای،با دهن دره و کخ کخ  و سرفه های تموم نشدنی  به نیت کار شرافتمندانه زودتر از هر کاسب و فعله ای برای کسب روزی حلال به سرکار می روند و هنوز عمله ها و کارگران ساختمان در چهار راه کلات جمع نشده اند که باید از خواب ناز بیدار شی و سر و صورتت را با آب سرد شیر ، کنار حوض حیاط که آقاجان برای جلوگیری از یخ زدگی  لوله آب را با کیسه برنج و نایلون پوشونده ، دست و صورت بشوری و خوب که سرما تو‌جانت  نفوذ کرد و شروع به لرزیدن کردی و خواب از سرت پرید  به شتاب برگردی تو اطاق و بچسبی به چراغ علا الدین که کتری و قوری روشه و چایی در حال دم کشیدن است و با نگاهی به ساعت رو طاقچه به عجله لباس بپوشی و شیرین چای را هورتی سربکشی و نان و پنیر را یک لقمه کنی و همانطور که دهانت پر است کفش را لخه کش و با کتابها و‌مشقهایی نیمه تمام که درحال مشق نوشتن از جنب و جوش وخستگی روزانه خوابت برده با هراس از کتک معلم و‌ناظم از انجام ندادن تکلیف ،هجوم بیاری به سمت مدرسه . اینهمه مشقت که چه بشه قرار بود باسواد شویم ! اگه باسواد شدیم بعدش چی ؟ نون میشه برامون یا آب . همین سئوال را یه روز صبح که به زور و به سختی از خواب بیدار شده بودم ،معترضانه از آقاجان پرسیدم .پدر در حالی که کتری را از روی علا الدین بر می داشت و مقداری از آبش را درون آفتابه مسی می ریخت تا آب مورد نیازش ولرم بشه جواب داد پسر جان ،چشمت بینا میشه . آدم بی سواد کوره و آدم باسواد بیناست و همه چیز فهم میشه .و این جمله و نصیحت پدر آویخته گوشم ماند و لابد برای همین بود که حسن شاگرد دایی ام  که در دکان  سلمانی کار می کرد با دوست جون جونی اش، رسول قمری تصمیم گرفتن که دوتایی در کلاسهای پیکار با بیسوادی که به اختصار می گفتن  کلاس اکابر، ثبت نام کنند و شبها عوض یللی تللی کردن برن درس بخونند . کلاس اکابر شبها پر میشد از آدمای سن بالا که هرروز در کوچه وخیابان میشد انان را دید وبا انها سروکله زد از لخه دوز و نجار و کاسب و بنا و شاطر و رنگرز و قناد تا شاگرد مغازه ها  بچه هایی که به هر دلیلی از درس خواندن روزانه باز مانده بودند و طبق مقررات دیگه نمی تونستن  روزانه ثبت نام کنن واغلب سنشان هم اجازه نمی داد و صحیح نبود بچه ۱۲ ساله بره بشینه تو کلاس اول و همکلاس بشه با بچه ۷ ساله . حسن نیز چون می گفت عقلم نمی کشه و نمی فهمم بعد از ترک تحصیل و در واقع مردودی،درجا زدن چند ساله در کلاس اول، از دبستان اخراج شده بود و برای اینکه بیکار نمونه و یه وقتی لات از کار درنیاد ! و در ضمن درآمدی داشته باشه ، دامادشون زیر پرو بالشو گرفته بود و برده بود مغازه سلمانی که تازه مد شده بود بگویند آرایشگاه و با خط خوش روی تابلویی که درسردر مغازه نصب شده بود این کلمه آرایشگاه خودنمایی می کرد و مردان را برای کوتاه کردن موی سر به سبک ومدل  موی آلمانی و تراش ریش و آنکارد سبیل دعوت می کرد .و حالا پس از مهارت در کوتاه کردن مو،حسن  می خواست از کوری در بیاد . اما قصه رسول قمری فرق داشت رسول اون زمون فراگیری اش  بیشتر بود تموم تصنیف‌های آغاسی را از بر بود و با تقلید از نعمت نفتی  می خوند حتی  پس از انقلاب کارش بالا گرفت و در عروسی‌ها هم که بدون دعوت می رفت گاهی با همراهی نوازندگان و شور و اشتیاق مهمانان مجلس را با ترانه های  لب کارون و ایوالله  و ..آغاسی گرم می کرد . دران زمانه  کلاس اکابر خیلی سرو صدا راه انداخته بود و همه تشویق میشدن که برن سرکلاس و درس که چه عرض کنم الفبا یاد بگیرن و این موج پیکار با بی سوادی به زنهای همسایه هم سرایت کرده بود و با هزار ترفند زنانه ، شوهراشون را راضی کرده بودند که اونها هم برن کلاس اکابر مثل زرافشان خاله که شوهرش عزیز آقا درشکچی بود یا سکین خاله   که شوهرش امنیه بازنشسته بود و مرجان  خلی که بیوه بود و با اجاره دادن اطاقهای خونه اش ارثیه مانده ازپدرش سید ابراهیم  به دانش آموزان از روستا آمده، گذران زندگی می کرد . و همینکه غروب میشد و ما بچه ها می خواستیم از هم جدا بشیم و بریم خونه و شروع کنیم به انجام دادن تکلیفهای روز بعد بخصوص مشق بنویسیم که اون زمونها بدترین کار ممکن بود و عجله در پر کردن وسیاه کردن صفحه دفتر باعث شد که بد خط بشم . و علت بدخطی ام را همین مشق زیاد می دونم .

photo content

ڪئچمہ نامرد ڪوپوسوندن قوے آپارسین سئل سنی👌 https://t.me/chapeshloo_1