ar
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

قناة بسيطة

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 522
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
صدای گرم آقای الهیاری در کنار رودخانه درونگر درگز گل اومد بهار اومد میرم به صحرا.....🌺🌺بهار۴۰۴

افتخاردیدارجناب اقای ابوالقاسم رحمانیان دم در حیاطشان شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۵

چاپشلو دروازه روبروی مسجد صاحب الزمان جناب اقای بقالچی با جناب اقای حسن رحیمیان فرزندمرحوم کریم عمی. یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۶

بله ! بلبولی بالسه تمام بلبول اولمیده! بچه بلبل همه بلبل نمیشه ! هزاردستان ببینید جالبه 👌 https://t.me/chapeshloo_1

داستانکهای زیبا و اموزنده📚 ✍ چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در (احصاء) شمارش و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند. تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد بالاخره پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد. گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دو م و... بار ... هم موفق شود و نصف شب شد. پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسر ش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟ پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید. نتیجه ! گاهی انسان به علت داشتن یک سری اطلاعات سطحی فکر می کند که با این اطلاعات باید تمام سوالات را جواب دهد یا آن هارا به گونه ای پیچیده و در هم کند اما دوستان عزیز همیشه به یاد داشته باشیم که هر سوال جواب آسانی دارد و نیازی نیست آن را عجیب و غریب تر کنیم. چون شما بار ها تجربه کرده اید که جواب سوالات بعد از حل آن ها چه قدر آسان بوده است. پس یادمان باشد علم و سواد قدمی است رو به جلو، نه پیچیده کردن دانسته های قبلی! https://t.me/chapeshloo_1

چوپان بورکه

مشهد باران 3فروردین 404

درگز اولین باران بهاری 404

✨ داستانکهای زیبا و اموزنده📚 ✍ مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون مایه ی خجالت من بود. اون برای امرار معاش برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز آومده بود دم در مدرسه دنبالم كه منو با خودش به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كارو با من بكنه؟! به روی خودم نیاوردم. فقط با تنفر یه نگاه بهش انداختم و فورا از اونجا دور شدم. روز بعد یكی از همكلاسیام منو مسخره كرد و گفت: هووو...مامان تو فقط یه چشم داره! فقط دلم می خواست خودمو یه جوری گم و كور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو...كاش مادرم یه جوری گم و كور می شد. روز بعد بهش گفتم: اگه واقعا می خوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمیری؟! اون هیچ جوابی نداد... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل اونجا ازدواج كردم واسه خودم خونه خریدم. زن و بچه و زندگی... از زندگی. بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. تا اینكه مادرم یه روز اومد به دیدن من. اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو... وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا. اونم بی خبر...! سرش داد زدم: چطور جرات كردی بیای خونه ی من وبچه ها رو بترسونی!؟ گم شو برو از اینجا! همین حالا. اون به ارامی جواب داد: آه خیلی معذرت می خوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم. بعد فورا رفت و دیگر برنگشت. یك روز یك دعوتنامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش اموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم. بعد از مراسم رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی... همسایه ها گفتن كه اون مرده. ولی من حتی یه قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود به من بدن. نامه رو باز كردم نوشته بود: عزیزترینم من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم و بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دایم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه می دونی... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یه چشمتو از دست دادی. به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یه چشم بزرگ می شی. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.. برای من افتخار بود كه پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور كامل ببینه. https://t.me/chapeshloo_1

اشی قورته

ما در چاپشلو میگم قرقه دیلی(زبان کلاغ) در درگز ایت سوقانه (پیاز سگ)هم میگن

ایستادگی بی‌پایان🛡️ 📜 ترکان خراسان در برابر ظلم مغولان همیشه مقاومت کرده‌اند! از دلاوران ابیورد و سرخس تا قیام قراجه و تغان
+9
ایستادگی بی‌پایان🛡️ 📜 ترکان خراسان در برابر ظلم مغولان همیشه مقاومت کرده‌اند! از دلاوران ابیورد و سرخس تا قیام قراجه و تغان سنقور در نیشابور، تاریخ پُر است از شجاعت آنان. 🔎 این بخش از مقاله «ماهیت تورک های خراسان اثر Dəmir Gücü / محمد برزگر دوین 💡 نگاهی نو به هویت تاریخی ما است. 📲 این حقیقت‌ها را با دیگران به اشتراک بگذارید! https://t.me/xorasan_demir

چالیدره روز اول عید ارسالی از بچه های ینگه قلعه