ar
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

قناة بسيطة

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 526
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات

#موسیقی_قدیمی نامه رسان نامه من دیر شد... زنده یاد حسن شجاعی روز جهانی پست گرامی باد🌸🌺 https://t.me/chapeshloo_1

رسالة صوتية01:26

شاد شاد 😍👏👏😍💃💃💃 https://t.me/chapeshloo_1

اهنگ ترڪے واقعا زیباست👌🥰 جان جان جانمسان تقدیم بہ لحظہ هاتون شادو دلپذیر ♥️ 💕💕

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

سگ خواب سنگین خوراک پلنگ شد ! سگ که چقدر حس بویایش قوی هستش حتما کرونا گرفته بوده اصلا بو حس نکرد ! https://t.me/chapeshloo_1

این ویدئو دو نکته داره - فطرت و طبیعت کودکی ، بهترین الگو برای رشد انسان محسوب میشه .. . . کودکان سرمایه‌های اصلی آینده هر کشوری هستند؛ به همین دلیل بی شک شایسته توجه، سلامت ، امنیت ، شادی ، احترام و حمایت بسیار اطرافیان، جوامع و دولت‌ها هستند. ا

کودک بابا چشماتا وا کن اول راهی راه تا پیدا کن تا جوون هستی فکر فردا باش.... 🌷🌹🌷🌹🌹

ترانه قدیمی بچه ها جواد یساری روز جهانی کودک گرامیباد 😍🌹🌹 https://t.me/chapeshloo_1

👌👌منن كوسوب نازلى نيكَاريم 🥀♥️🥀♥️🥀

رسالة صوتية01:31

#داستانهای خوب برای مردمان خوب حکایت «کفش‌های گِلی» در یکی از شهرهای کوچک، معلمی ساده‌دل در دبستانی قدیمی درس می‌داد. روزی یکی از شاگردانش، پسربچه‌ای لاغر و خجالتی، با کفش‌های پاره و گِلی وارد کلاس شد. بچه‌ها خندیدند، اما معلم سکوت کرد و با لبخند گفت: «امروز همه‌مون یاد می‌گیریم معنیِ تمیزی فقط در ظاهر نیست.» بعد از کلاس، معلم یواشکی از دربان پرسید: «این پسر کجا زندگی می‌کنه؟» و فهمید خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که حتی برق و آب درست حسابی نداشت. شب، معلم به مغازه کفش‌فروشی رفت و یک جفت کفش نو خرید. فردا صبح، پیش از آمدن بچه‌ها، کفش را روی نیمکت همان شاگرد گذاشت و یادداشتی کوچک کنارش گذاشت: «برای کسی که هر روز با پای گِلی هم، دنبال آفتاب می‌دود.» آن روز، وقتی پسرک کفش‌ها را دید، هیچ‌کس لبخندش را فراموش نکرد. از آن روز به بعد، درسش بهتر شد، حرف می‌زد، می‌خندید… سال‌ها گذشت. روزی معلمِ پیر در بیمارستان بستری شد. پزشکی جوان وارد اتاقش شد، با لبخند گفت: «شما منو نمی‌شناسید، اما من همون پسربچه‌ام… اون روز شما فقط برام کفش نخریدین؛ بهم یاد دادین آدم حتی وقتی فقیره، می‌تونه تمیز، محترم و باارزش باشه.» اشک از چشمان معلم سرازیر شد و گفت: «و تو امروز به من یاد دادی که هیچ مهربونی‌ای، حتی کوچک‌ترینش، در جهان گم نمی‌شود خاطرات دکتر ملکی...پدر جراحی و پیوند کبد ایران و ریس انجمن جراحی کبد دنیا 🌹🌹امیر ارسلان یاناری 🌹🌹 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹 @Chapeshloo