ar
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

قناة بسيطة

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 516
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات

در میان برخی اقوام ترک رسم #لئچک_آتماق (روسری‌ اندازی) رواج داشت و دارد.... بانوان ترک می‌توانستند با استفاده از این رسم، جنگ یا نزاع بین دو طرف را خاتمه دهند. هنگامیکه که دو نفر یا دو گروه با هم در نزاع بودند به وسط معرکه می‌رفتند و روسری خود را از سر برمی‌داشتند و مابین طرفین مبارزه پرتاب می کردند. مردها نیز به حرمت آن زن، مبارزه را متوقف و از روی احترام و شرم با چشم بسته معرکه را ترک می‌کردند. فرهنگ اقوام وخردمندی مردمان، همواره برتر از جهالتهای سیاست بازان و فریبکاری قدرت طلبان بوده و هست. زن برای هر مرد خردمند و شرافتمندی، محترم است.⚜ ⚜

آهنگ ترکی فاطمه گلین جان... استاد نعمت زنبیلباف 👍👏💐👏❤️👏 https://t.me/chapeshloo_1

فاطمه گلین جان....🌺👏👏💃💃💃💃💃 https://t.me/chapeshloo_1

این مادر کرمانج هستش از کلات نادری مشغول توت جمع کردن بود هم صحبت شدیم😊👏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۳/۸

جان ملام اولیاقلی یگانه.mp32.09 MB

درختان توت طاقت بیارید! تا زمانی که توت دارید روزگار همین است! میوه هاتون که تمام شد تا سال دیگه از دست ما بشر راحت میشد! خب خرداد ماه فصل توت خوردی همچنان...... عزیزان درختان توت پارکها را با درختان باغ و روستا مقایسه نکنید اینا هم آفتاب کم میخورند هم آب تنه آنها پوک هستش و احتمال شکستن زیاده https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۳/۸

گزرم هر دیاری👏💃👏💃👏💃👏 ✍ ❤️👉

#نوستالژی ایپک دستمال https://t.me/chapeshloo_1

134290987.mp34.50 MB

این روایت: مبتلای پاییز در یک عصر پاییزی  سرد جمع شدیم خونه حسین. سفره پهن شد.دورهمی، دوستانی که بقول حسین حالیمونه!. دردکشیده بودیم.دلخوشی مان بوی ماندگی می داد کپک زده بود! نیاز به همصحبتی داشتیم، ازجنس خودمان، انسانهایی با ارزوهایی که خیلی وقت است بروز رسانی نشده. آدم های عجیب وغریب نبودیم. از همین خاک بودیم منتهی بقول اکبر مانسل بداقبالی های مفرط بودیم انگار خدا ما را برای درس عبرت آفریده بود... محسن نگاه خسته اش را به اکبرکه روبرویش نشسته بود، دوخت وزیر لب زمزمه کرد: پاییز رنگارنگ زیباست اما برای من این پاییز غروبهای غمگینی را بیادم می اورد. غروبهایی که یاد اور چشمانش بود قشنگترین غروب رادر چشمانش می دیدم، چشمان سیمین رنگ غروب داشت همانقدر قشنگ همانقدر غمگین... محسن یک ریز داشت از سیمین  حرف می زد لابد عاشقانه هایی که وقت نکرده  بود به او بگوید .عمر زندگی مشترکشان کوتاه بود. اکبر به اعتراض گفت توکه دورهمی راباز تبدیل به عزا کردی. قرار بود دورهم بشینیم بگیم، بخوانیم و اگه شد خوش باشیم. وفراموش کنیم. اما تو باز حالمون را گرفتی. قرار نیست که دنیا به اخر برسه. حسین نگاهی به اکبر کرد که یعنی سکوت کن.اما اکبر بی اعتنا به گوشزد حسین ادامه داد، محسن تکلیف خودت را روشن کن. با موضوع کنار بیا. خودت را باشرایط وفق بده.  حال حاضر را دریاب.محسن نگاهی به دوستانش کرد سر رابزیر انداخت و زیرلب گفت حق باشماست نباید در جمع با سخنانم شما را ازرده می کردم شما به قدر کافی آزرده هستید.زندگی که می کنیم اسمش زندگیه آب که می خوریم و می سوزیم. نفس می کشیم ومی میریم  .حسین پاسخ داد. داداش، اینها را برای خودت می گن. چرا با یاداوری گذشته ها روحت را خراش می دهی. خودآزاری می کنی. محسن گفت نمی توانم خلاصی یابم. نمی توانم فراموش کنم. می سوزم. خدا نکنه دوستانم گرفتار حال من بشن اما ببینید شاعر چقدر زیبا وعمیق گفته است: احساس سوخت به تماشا نمیشود اتش بگیر تا بفهمی چه می کشم. حال من از این قراراست. سکوت برجمع  حاکم شد. از دیوار اگر خاک می ریخت از دوستان صدا درنمی امد. همه دردلشان به محسن حق می دادند. عشق انها ورد زبانها افتاده بود وداشت می رفت به افسانه ها بپیوندد. عشق پاک واسمانی بینشان بود. سیمین دختر بانشاطی بود درهر جمعی که حاضر می شد . با شور وشعف و انرژی مثبتی که داشت  نگین جمع میشد و می درخشید. مهربان بود و زیبا. محسن دبیر ادبیات بود و این دونفر یکی دبیر ودیگری دانش اموز سال اخر دبیرستان. دلباخته هم شده بودند.و ازدواج کرده بودند. اما یهو بختک چنگار  افتاد بر روی انها. چنگ زده بود بر جسم سیمین. آینده شان را تیره وتار کرد. سیمین همراه شد با کاروان ابدی و رفت و محسن برایش خواند: ای ساربان  کجا می روی لیلای مرا کجا می بری با بردن لیلای من جان ودل مرا می بری. ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری؟... و حالا در سالگرد ازدواجشان، چهلم سیمین شده بود. جشن انها تبدیل به عزا شده بود. فقط می شود گفت این چهل روز سخت بر محسن گذشت.ایا طبیعت جفا کرد؟ ایا خیری در این رهسپاری بود؟ در این جدایی عاشقانه بود؟ چرا انها؟ چرا سیمین؟  چرا چراهایی که برای هیچ کدامشان جوابی نداشتم. محسن می گفت با نبودن سیمین من دیگر زندگی نمی کنم من فقط میان خفقان ثانیه ها، مات ومبهوت ایستاده ام. نفس می کشم ومی میرم. زهر نمی خورم اما ازعمق جگر، عذاب می کشم... ومن باز درخلوتم به انچه بر سیمین ومحسن وخودم وهمنسلانم  گذشت فکر می کنم.ما آبرودارترین محبوسان تاریخ بودیم.ما در خانه های خودمان اسارت کشیدیم ما برای حقوق طبیعی مان،هزینه کردیم.اما چرا؟ چرا؟.؟؟؟ و با چراهایی که جوابی  ندارم و باز با تنهایی ام گلاویز می شوم.. باز مبتلای پاییز می شوم.. . شاید این حرف اکبر درست باشد که  خدا ما را  برای درس عبرت افریده؟ حسن دانایی✍ @chapeshloo_1 میهمان من باشید به ترانه کاش ندیده بودمت از محسن چاوشی مرتبط با این روایت. 🌸👇

❤زادگاه من چاپشلو❤ - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام