تریاق
الذهاب إلى القناة على Telegram
«نویسنده نیستم و حتی هیچکس» " امیرحسین پاینده " راه ارتباطی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=520896491 کتاب منتشر شده: کنار سایهها چنل دوم: @bevaqtetanhaei
إظهار المزيد1 261
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
1 261
سلام. اول که از همه، امیدوارم اون بچههای چنل که هنوز آنلاین نشدن حالشون خوب باشه.
و بعد ازتون میخوام که امیدوار بمونید چون اون روزی که منتظرشیم خیلی نزدیکه.
و در آخر، من هم تا مدتی در این چنل هیچ فعالیتی نخواهم داشت.
پاینده باد ایران. 🤍✌️🏼🕊
1 261
Repost from تریاق
بر زمین افتاده بودیم، خسته و دلمرده
از چاله و چاه هیچ پایی سالم نمانده بود
پرگار خدا خراب بود
که زمیناش آنقدر ناهموار بود که زمین بخوریم؟
گفت: تو احمقی، ما زنده نیستیم!
جا خوردم...
میدانستم تلنبار هیچایم
در این دار شبانه روزی
پرِ پرواز ها خیس شده بودند
حرفی فضای بین دو لب را پُر کرد
با چشم هایی تار رو به فلق
گفتم: من احمقم، چون هنوز حس میکنم زندهام!
در عصر دگردیسی تسبیح با طناب دار
روبروی ارتش سرخ اندوهِ از دست دادن
خودم را پاینده میبینم
مثل متهمی که اظهار پشیمانی نکرد
مکث کوتاه با واژه های بیصدا شکست
پرندهای را با تیر زدند
گفت: پرِ پروازمان را گرفتهاند، دلِ سیاه و از غم لبریز را چه به امید پایان شب سیه؟
از خیابانها به کوچهها کوچ کردیم
در کوچهها نصفمان به درون هجرت کرد
و نصف دیگر به آسمان! (با تیر و باتون)
چشمی که از دیدن تخلیه شد
ساچمه هایی که هیچوقت به اسلحه برنگشت
سیگارم را روشن کرد و دستم را گرفت
گفتم: شب سیه تمامی ندارد، تنها سپیدی آزادیست.
آزادی قدم زدن روی ابر های خاکستری رشت
آزادی همآغوشی تن خسته با تن رنجور
آزادی بوسهی وصال در شهر جدایی ها
آزادی زیستن در زندان دنیا
هیچ امیدی در من زنده نیست
تمام امیدها را به دار آویختهاند
قبل از روشنایی کامل، به وقت اذان صبح
گفت: در من یک زندانی سیاسی خواب میبیند که دارد در شهر آزادانه میدود.
پشت پردهی خیال
در گذرگاه مرزی خندیدن و گریه
مثل کودکی لال که خواب میبیند دارد به مادرش میگوید دوستت دارم
لب گشودم و حبس واژههایم عفو خورد
گفتم: بگذار رو راست باشم جانم... زندگی واو دوام مرا گرفته است! کور سوی امیدم را خاموش میکنی؟
در آسمانی که سزاوار پرواز نیست
در کمین شکارچی های قاتل رویا
به خونِ درونِ شیشه رفته
در اعتراض به جوانی صعب العلاجمان
کنار داغداری زمین
سرش را روی شانههای کبودم گذاشت
گفت: بگذار من هم رو راست باشم جانم... من واو دوامم را پس گرفتهام و دارم میم را از بین میبرم تا خودم را دوا کنم. کور سوی امیدم سوسو میزند، روشناش میکنی؟
هیچکداممان خودمان نبودیم
هیچکداممان خودمان نیستیم دیگر
وانمودی که هستیمان را نمود
دروازهای که بسته ماند از رسیدن
لبم را روی نرمی گوشاش تکان دادم
گفتم: کور سوی امیدت را روشن نگه میدارم. فقط بمان و از اینجا نرو.
غربتی که وطن بود
وطنی که تن ها را تنها کرده بود
و تن هایی که از هم دور افتاده بودند
و تنهایی که ابدی بود در جان ما
حقیقت در واقع این است:
ما دورافتادگان شادی هستیم، اگر هم شاد باشیم الکی خوش بودن است.
ما احمقایم که فکر میکنیم زنده نیستیم یا احمقایم که حس میکنیم زندهایم؟
چشم هایش را به چشم های تارم دوخت و وصله پینه زد
گفت: کورسوی امیدت را نمیکشم، فقط بمان و پاینده زندگی را ادامه بده.
سکوت شد
باد، درون چشم هایم سعی داشت اشک هایم را جاری کند
صدای شلیک آمد
پرندهای را با تیر زدند!
@taaryagh 🖤
1 261
Repost from تریاق
یک دل گفت بروم
یک دلم گفت نروم
از زیر قرآن رد شدم
از رنج های کوبیده بر سر رد شدم
کودک بودم و غمگین
(بزرگ شدم و غمگین)
آنجا که میرفتم
انتظار میکشیدم که نگذارند بروم
مادرم یا شاید پدرم و یا حتی دستگیره در
رفتنی بودم
به جامعهای تنگ و تاریک
در خفقانی که در کوچه هایش بوی شاش میآمد...
آزاد نبودیم، آزار دیدیم
کل سنگفرش های خیابان را
با فیلتر سیگار پر کرده بودند
حیاط خانه بیحیات بود
باران تبر بود هر روز
بر پهلو های جوانان
بوی فاضلاب شهری در ریه ها موج میزد
حجم زیادی از دلتنگی
بر قلبم سنگینی میکرد
دلتنگی ناشناسی که هنوز از چشمانم آویزان است
هر روز گرانی بر سر میکوفت
و کوفتمان میشد هر غذایی که با میل میخوردیم...
در شهر پر از اشک هایی بود که میریخت
مرواریدی از اشک ها در نمیآمد
چون با خون قاطی بود
سیر تکاملیای نبود
هرج و مرج و بگایی بود
خسته از زیستن، مانده و درمانده
فرمانده فقط دستور میداد
شبکه یک: - بهتر بَمَرد، اَنه سر بشه بیزیر تر -
شبکه خبر: - شیمی همه کَسا -
شبکه دو: - بیلاوارسا خاموشا کون -
به همین منوال
در حجم زیادی از خفگی دست و پا زدم
در کوچهها پرسه میزدم و میگفتم:
روی -اینها- باید شاشید...
حالا هم تعریفی نیست
چیزی نیست که دیدنی باشد
انصاف نبود دیدن این بیانصافی ها
همه عصبیاند و افسرده
و البته خونین
کشتند و نیت را پاک شمردند
میگویند شما میخواهید لخت بشوید
اما دست روی هر لباسی که میگذاری
از قیمتش کلهات سوت میکشد
- ما نمیخواهیم لخت شویم مگر اینکه شما لختمان کنید -
ما فقر را زیستهایم و رنج را بوسیدهایم
و روزی آزاد میشویم از بند مرگ های متوالی...
در دمای زیر ده درجه رشت
در شبی سرد و ساکن
به یاد رقص های دوران کودکی
به یاد کودکی که تا قبل از دیدن جامعه
جامهی شادی و سفید بر تن داشت
و حالا جامهی غصه و سیاه
مینویسم برای پدری که هیچوقت
خنده های از ته دلش را ندیدهام
برای مادری که از زانوها و کمرش درد میچکد
مینویسم برای نفس کشیدن های بیمالیات
برای تویی که آزادی همیشه در گلویت حناق بود...
- تا انتها -
@taaryagh 🍂
1 261
Repost from تریاق
یک دل گفت بروم
یک دلم گفت نروم
از زیر قرآن رد شدم
از رنج های کوبیده بر سر رد شدم
کودک بودم و غمگین
(بزرگ شدم و غمگین)
آنجا که میرفتم
انتظار میکشیدم که نگذارند بروم
مادرم یا شاید پدرم و یا حتی دستگیره در
رفتنی بودم
به جامعهای تنگ و تاریک
در خفقانی که در کوچه هایش بوی شاش میآمد...
آزاد نبودیم، آزار دیدیم
کل سنگفرش های خیابان را
با فیلتر سیگار پر کرده بودند
حیاط خانه بیحیات بود
باران تبر بود هر روز
بر پهلو های جوانان
بوی فاضلاب شهری در ریه ها موج میزد
حجم زیادی از دلتنگی
بر قلبم سنگینی میکرد
دلتنگی ناشناسی که هنوز از چشمانم آویزان است
هر روز گرانی بر سر میکوفت
و کوفتمان میشد هر غذایی که با میل میخوردیم...
در شهر پر از اشک هایی بود که میریخت
مرواریدی از اشک ها در نمیآمد
چون با خون قاطی بود
سیر تکاملیای نبود
هرج و مرج و بگایی بود
خسته از زیستن، مانده و درمانده
فرمانده فقط دستور میداد
شبکه یک: - بهتر بَمَرد، اَنه سر بشه بیزیر تر -
شبکه خبر: - شیمی همه کَسا -
شبکه دو: - بیلاوارسا خاموشا کون -
به همین منوال
در حجم زیادی از خفگی دست و پا زدم
در کوچهها پرسه میزدم و میگفتم:
روی -اینها- باید شاشید...
حالا هم تعریفی نیست
چیزی نیست که دیدنی باشد
انصاف نبود دیدن این بیانصافی ها
همه عصبیاند و افسرده
و البته خونین
کشتند و نیت را پاک شمردند
میگویند شما میخواهید لخت بشوید
اما دست روی هر لباسی که میگذاری
از قیمتش کلهات سوت میکشد
- ما نمیخواهیم لخت شویم مگر اینکه شما لختمان کنید -
ما فقر را زیستهایم و رنج را بوسیدهایم
و روزی آزاد میشویم از بند مرگ های متوالی...
در دمای زیر ده درجه رشت
در شبی سرد و ساکن
به یاد رقص های دوران کودکی
به یاد کودکی که تا قبل از دیدن جامعه
جامهی شادی و سفید بر تن داشت
و حالا جامهی غصه و سیاه
مینویسم برای پدری که هیچوقت
خنده های از ته دلش را ندیدهام
برای مادری که از زانوها و کمرش درد میچکد
مینویسم برای نفس کشیدن های بیمالیات
برای تویی که آزادی همیشه در گلویت حناق بود...
- تا انتها -
†𝜶𝖗ұ𝜶𝖌ћ 🍂
1 261
«کنار سایهها»
سوز زمستان به استخوانها نقب میزد
کنار سایهها
نبش کوچهای باریک
سرما را رفیق شدیم
زیر پوست چروکیده احساس
سرما میپوسید
پا از حرکت نمیایستاد
یخ زده بودیم
ولی نمیایستادیم
غیرت تعریف شد از من و سایهها
زیستن شعر شد
با مرگ درآمیختیم
مسیر پر پیچ و خمِ رسیدن
رنجی افزون بود
ولی ما
رنجها را
با زیستن قبول کردیم
قبول کردیم و ایستادیم به مقابله
و از هر رنج
شعر ساختیم
اثر ساختیم بر تن سرد زمستان
کنار سایهها
عبور میکنم از مرز حضور
از نفی و غرور
از درد و جنون
زیر برفها
نبض ما میزند هنوز
و ضربت روزگار بر کمر ادامه دارد هنوز
در مهلکه زمستان
من و سایهها
بُهت پشت پنجرههاییم
رفیق صمیمی سرما
و رسالت ما
نارضایتی از سکون است
که ما
بیسقف
دوامآوردن را
معنا میکنیم...
@taaryagh 🌘👤🌒
1 261
Repost from N/a
آیا همه این رنجها به پایان خواهد رسید؟
آیا مردگانمان از ما شادمان خواهند بود؟
آیا ما در انتها با دلی شاد و زندگیِ کرده و عقدههای ناچیز به دل خاک خواهیم رفت؟
آیا این شب تیره، صبحی روشن را به تن خواهد کرد؟
۱۷:۰۸ / ۱۸ آذر ۱۴۰۴ / نوشتهای از دل مرگهای تدریجی
1 261
اگر آمدی
به آینه کدر چهرهام دستی بکش
اگر آمدی
پنجره را باز کن و بگذار باد به تنم دست بکشد
اگر آمدی
خاطراتت را در دفترچه ذهنم بنویس
صدایم کن
و برایم کتاب و فنجانی چای بیاور
اگر آمدی
جایی را که کنارم برایت خالی نگه داشتهام را پُر کن
چراغ غم را در خانه تنم خاموش کن
و مرا از دست این تکرارِ هر روزه نجات بده
اگر آمدی
برایت بداهه شعر میگویم
و تو
فقط نگاهم کن
و بخند
بخند تا من بگویم: اگر آمدی
به آینه کدر چهرهام دستی بکش.
@taaryagh 🫀
1 261
Repost from N/a
میشه برام آهنگهای قشنگمشنگ بفرستین؟ ممنون. (پاپ فارسی جدید لطفاً نباشه.)
http://t.me/HidenChat_Bot?start=520896491
1 261
Repost from تریاق
رنج جور شد
رنجور شد
دل را وا کرد و پس زد
دلواپس بود
باز او
بازوی غم را گرفت
مثل برگِ بابا آدمها زیر برف خمید
اما سبز ماند
با سُرنگ
سُر داد تمام انگها را
به رگهای سردش
تمام کاسه و کوزهها
روی سرش شکست
دهانش هم سوخت
با اینکه هیچ آشی در کاسه نبود
مثل سنگی از نوک قله تا ته دره
افتاد
خرد شد
اما سخت ماند...
@taaryagh 🌱❄️
1 261
امشب با خودم تحملی بسیار میآورم
با فنجانی چای
تو نیز
دفتر و دستکهایم را پرت کن گوشهای
چراغها را خاموش کن
مژگان خیسات را پاک کن
و پیشپاافتادهترین سوالها را بپرس
بپرس سردت نیست؟
بپرس روزت چگونه گذشت؟
حرف بزن و مرا در خرافات غرق کن
خرافاتی مثلِ آمدن یک روز خوب
یا چیزی مثل این:
«بزرگسالی، بیغدغهترین دوران زندگی یک انسان است...»
بپرس دوستم داری؟
بپرس از داستانِ کتابی که دیروز تمامش کردم...
نمیدانم،
فقط حواسم را از خستگیهایم پرت کن.
@taaryagh 🪐
