Conquered
الذهاب إلى القناة على Telegram
7 524
المشتركون
-1324 ساعات
-657 أيام
-31230 أيام
أرشيف المشاركات
7 524
در ورای تخیل مغزدو سمتاز آن طرف میز به تفکر فکر کردم!دستم در رفتکاش میشد از صدا های ذهنم عکس بگیرم و نشون چشم هات بدم..—————————-سوت!ملکه در بَدو تولد آخرین فرزندش، گردنبندی از جنس یشم به گردن نوزاد آویزان کرد تا یادش بماند که چشمان مادرش سبز بوده، اما نوزاد فقط صدای سوت موسیقی پدرش در ذهنش ماند چون کودک کور متولد شده بود!زمان!دورهگردی یک یادگاری از جنگ داشت؛او به صورت مارپیچ در دست راستش سیم خارداری فرو کرده بود که با گوشت بدنش آمیخته شده بود.تک فرزند او همیشه فکر میکرد ناقص بدنیا آمده چون مثل پدرش دستش با سیم خاردار آلوده به خون سربازان، آمیخته نشده بود!چَکاوک!صدای خرد شدن،پرنده ای را از خواب بیدار کرد؛رانندگی بلد بودمسیر هموار بودچند جمله رد و بدل شددر چشم هایش اشک جمع شد بدون نگاه به مسیر روبرو معشوقش را در آغوش کشید از طوفان دیشب تنه درختی وسط جاده افتاده بودصدای خرد شدن پرنده ای را از خواب بیدار کرد!
#شیاطین_ذهن
