Conquered
الذهاب إلى القناة على Telegram
7 524
المشتركون
-1324 ساعات
-657 أيام
-31230 أيام
أرشيف المشاركات
7 524
Repost from «نهنگ 𝟓𝟐 هرتز🐋»
از لحاظ روحی نیاز دارم برگردم به دورانی که تنها دغدغم تموم کردن مشق های مدرسه قبل از شروع سریال مورد علاقم بود
7 524
Repost from N/a
"مرا دردیست اندر دل، که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم، ترسم که مغز استخوان سوزد"
7 524
Repost from N/a
مشکل ما از جایی شروع شد که نگاه ما به هم نگاه آدم به آدم نبود، نگاه ادم به فرصت بود.
7 524
Repost from N/a
سیگارش به فیلتر رسید؛ آهی عمیق کشید و خاکستر سیگار را با کفشهای سیاهِ چرماش له کرد. از شبهای دلگیرِ تابستانیای بود که نسیم خنکی میان موهای شلختهاش میپیچید و او را نوازش میکرد. صدای ضعیفی از پشت به گوش میرسید:
-شاهرخ، شاهرخ!
به عقب نگاه کرد. برادر بزرگترش، چاووش بود. هراسان گفت: تمام کرد!
سرگیجهای سرزده، سر زد. دنیا برایش تار و متحرک شده بود. گویا سوار چرخوفلکی شده باشد. با نگاهی بهتزده به زمین سقوط کرد.
اطرافاش را نگاه میکرد، درون تخت خوابش در خانهاش بود. به خانه رفته بود. کِی؟! چیزی یادش نمیآمد.
آخرین نخ از آخرین بستهی مارلبرو هم تمام شد!
عصبی و مضطرب، با بدنی کرخت به سمت رادیو رفت و روشنش کرد و به آن گوش سپرد. خبرهای خوبی نبود. دوباره نگاهش به رنگ خاکستری درآمد و بوی ناامیدی گرفت...
پسر و همسر سابقش را در سانحه هواییای از دست داده بود. پس از گذشت سالها سختی، همدمی پیدا کرده بود. آن هم تمام کرد...
خود را بازیچه دستِ روزگار میدید.
تمام کرد، تمام کرد، تمام کرد... یعنی چه؟! تمام کردن یعنی چه؟!
زیر درخت پیر حیاط، روی صندلیهای چوبی نشست. سرش را میان دستانش گرفت و گریست. به سمت اتاقشان رفت و دفترِ قدیمی مشترکشان که شاخهی رز خشکیدهای میانش پیدا میشد را خواند. با هم از کوچیکترین جزئیات هرچیزی مینوشتند.
گرامافون را روشن کرد. موزیکهای کلاسیک. همان که او دوستشان میداشت. همان که وقتی پلی میشد او به طرف شاهرخ میرفت و دستهایش را میان انگشتهای نازک و کشیدهاش قفل میکرد و او را وادار به رقصیدن میکرد.
اشکهایش را به سختی کنار زد و به چاووش پیغامی فرستاد. «تمام نکرده! او هنوز در من در جریان است، میان قطره قطره خونم و در رگهایم. تا شاهرخی هست او هم زنده است...»
7 524
Repost from ⋆ ? ) mētrø ámōure .
I often wonder how to curse you to be as bad as you are! No less، because no word can rule out your filth and filthier than that، not even betrayal.
7 524
Repost from 𝑮𝒓𝒂𝒚 𝑮𝒉𝒐𝒔𝒕
_چرا انقد دوسش داری وقتی میدونی تهش بهش نمیرسی؟!
+چرا نفس میکشی وقتیمیدونی تهش میمیری:)!
7 524
Repost from N/a
چشم هایم را ترک میکنم که ابری غرق در باران است،قلبم را ترک میکنم که سیبی سوزان است، زبانم را ترک میکنم، دهانم را ترک میکنم که نشیمن گاه ابدی زبانم است، شش هایم را ترک میکنم که درخت هایی هستند که هرگز ماه از میانشان نتابیده است!من از خویش به هیچ پناه می آورم، با این آتشی که به پا کرده ام از میان من.
ای کاش رودخانه ای گذر کند..
7 524
Repost from مود فاکی من.
بالاخره یه روز از همهجا دیل میزنم میرم و این هم بدونید بخاطر شماست؛ من که گفتم خستم، اذیتم نکنید.
7 524
Repost from 𝐌𝗎𝗋𝖼𝗂𝖾̄𝗅𝖺𝗀𝗈
شاید زندگی در نگاه تو خلاصه میدم ومن خبر نداشتم
شاید لبخندم پیش تو جامونده وخبر ندارم
