ar
Feedback
Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم

Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم

الذهاب إلى القناة على Telegram

کانال تلگرام بحث آنارشیستی وب‌سایت: anarshism.com ایمیل: contact@anarshism.com گروه تلگرام: t.me/+RRUTo6xyoT468fgO کتابخانه شورشی: @Insurrection_Library

إظهار المزيد
619
المشتركون
+1124 ساعات
+127 أيام
+1630 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+23
في 1 قنوات
أغسطس '26
+20
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+14
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+18
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+22
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+8
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+9
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+44
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+48
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+23
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+24
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+23
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+14
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+50
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '25
+23
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '250
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '250
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '250
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '250
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '240
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '240
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '240
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+6
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+12
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+5
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+9
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+19
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '24
+18
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+27
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '24
+19
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+190
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '230
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '230
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '230
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '230
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '230
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '230
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '230
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '230
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '230
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '230
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '230
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '220
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+36
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+25
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+222
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
16 سبتمبر+1
15 سبتمبر+13
14 سبتمبر+3
13 سبتمبر0
12 سبتمبر0
11 سبتمبر0
10 سبتمبر0
09 سبتمبر0
08 سبتمبر+1
07 سبتمبر+1
06 سبتمبر0
05 سبتمبر+1
04 سبتمبر0
03 سبتمبر+1
02 سبتمبر0
01 سبتمبر+2
منشورات القناة
Repost from N/a
کشوری که هنوز دارد می‌میرد
یازدهم سپتامبر برای افغانستان نقطه‌ی شروع یک فاجعه‌ی بیست‌ویک‌ساله بود، نه پایان تروریسم. آمریکا از دل خاکستر برج‌های نیویورک بهانه‌ای ساخت برای جنگی که از همان روز اول ربطی به آزادی یا دموکراسی نداشت؛ افغانستان صحنه‌ای شد برای نمایش قدرت یک امپراتوری که نیاز داشت خشمش را جایی خالی کند، بدون آنکه مسئولیتی در قبال نتیجه‌اش بپذیرد. بمباران‌های بی‌محابا، پایگاه‌هایی که به شکنجه‌گاه بدل شدند، حکومت‌های دست‌نشانده‌ای که فسادشان از طالبان هم مردم را خسته‌تر کرد، همه زیر پرچم جنگ علیه تروریسم توجیه شد؛ و جهان تماشا کرد، گاهی با سکوت و گاهی با کف‌زدن. این سکوت تصادفی نبود، انتخاب بود؛ همان منطقی که هر دولتی را، چه در واشنگتن چه در کابل، وقتی خودش را بالای مردمش قرار می‌دهد، در نهایت به جایی می‌رساند که مردم را ابزار ببیند نه هدف. حقیقتی که بعد از بیست‌ویک سال روشن است این است که نه اشغال آمریکا برای افغانستانی‌ها امنیتی آورد و نه رفتنش، چون از اول قرار نبود مسئله‌ی افغانستان حل شود؛ افغانستان فقط زمینی بود برای بازی قدرت‌هایی که هیچ‌کدام‌شان نسبت به مردمش تعهدی نداشتند. #آزادی_بدون_تضمین #یازدهم_سپتامبر

2
مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد می‌میرد.. https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/ اسامه بن‌لادن یک بار مرد، در یک شب در ایبت‌آباد، با چند گلوله و بدون محاکمه. افغانستان اما بیست و یک‌سال مرد؛ مرگی به درازای یک نسل کامل، آهسته، هر روز یک تکه، در بمباران‌ها، در گرسنگی، در سرمای زمستان‌هایی که هیزم برای سوزاندن نبود. آمریکا برای کشتن یک مرد، یک کشور را قربانی کرد، و این معامله را هیچ‌کس از ما نپرسید. نه امضایی گرفتند، نه رایی، نه حتی یک اطلاعیه. فقط یک روز از خواب بیدار شدیم و فهمیدیم زمین زیر پای‌مان صحنه‌ی انتقام کسی دیگر شده. بن‌لادن نه در قندهار به دنیا آمده بود، نه در کابل، نه در هیچ‌جای این خاک. مهمانی بود که میزبانش را به کام مرگ کشاند. اما وقتی آمریکا خواست انتقام بگیرد، فرقی میان میزبان و مهمان قائل نشد. یک ملت به اندازه‌ی جرم یک مهمان ناخوانده مجازات شد، منطقی که در هیچ‌کجای دیگر دنیا، برای هیچ ملت دیگری، این‌قدر بی‌رحمانه اجرا نشد. بهانه از اول همین بود: القاعده جایی در این خاک پناه گرفته. با همین یک جمله، دروازه‌ی بیست و یک سال ویرانی باز شد. اما اگر واقعا هدف یک گروه بود، چرا مسیر مبارزه از روستاها گذشت، از عروسی‌ها، از مکاتب و شفاخانه‌ها؟ چرا هر بار طیاره‌ چرخید و شلیک کرد، آدرس درست را گم کرد، اما همیشه دقیقا به سمت جایی می‌رفت که کمترین بها برای بمب‌انداز و بیشترین بها برای ما داشت؟ الگویی که چند سال بعد در عراق تکرار شد، اول در افغانستان تمرین شده بود؛ با این تفاوت که عراق لااقل یک نام روی نقشه‌ی ذهن جهانیان داشت. افغانستان حتی همین را هم نداشت. برای بیشتر دنیا، ما یک لکه‌ی مبهم و دورافتاده بودیم، جایی که هرچه رویش می‌ریختند، در سکوت فرو می‌رفت. عروسی‌ها را بمباران کردند، به این بهانه که یک نفر در میان جمع مظنون بود. یک نفر، در میان صدها نفری که می‌رقصیدند، آواز می‌خواندند، برای یک شب فراموش کرده بودند در چه کشوری زندگی می‌کنند. طیاره بالای سرشان چرخید، تصمیم گرفت، شلیک کرد. بعد یک بیانیه‌ی کوتاه: هدف دقیق بود، احتمال تلفات غیرنظامی وجود داشت. این جمله را باید چند بار خواند تا وزنش را فهمید؛ زندگی یک عروس افغانستانی، در دستگاه محاسبه‌ی نظامی، فقط یک احتمال بود، نه یک واقعیت مسلم. عددی در حاشیه‌ی گزارش، نه دختری با لباسی که مادرش هفته‌ها برایش دوخته بود. جنوب افغانستان را به آزمایشگاه بدل کردند. سلاح‌هایی که در هیچ‌کجای دیگر دنیا اجازه‌ی استفاده نداشت، این‌جا آزموده شد؛ روی خاکی که هیچ سازمان بین‌المللی برایش گزارش تهیه نمی‌کرد، روی مردمی که فریادشان به هیچ دادگاهی نمی‌رسید. سال‌ها بعد، کودکانی با نقص‌های مادرزادی عجیب در همان مناطقی به دنیا آمدند که زیر باران این آزمایش‌ها بود، و هیچ‌کس این را به گردن نگرفت، چون هیچ‌کس مجبور به پاسخ‌گویی نبود. ما موش آزمایشگاهی‌شان بودیم، بی‌آن‌که کسی حتی زحمت پرسیدن رضایت‌مان را به خود بدهد. و در پایان این بیست و یک سال، بعد از این‌همه خون به نام مبارزه با تروریسم، همان تروریست را دو دستی به ما تحویل دادند. رفتند و کسی را روی چوکی قدرت نشاندند که خودشان یک روز اسمش را دشمن گذاشته بودند. این را نمی‌شود سهل‌انگاری خواند؛ این یک معامله بود. معامله‌ای که در آن جان و آینده‌ی میلیون‌ها زن و دختر و پسر افغانستانی، فقط یکی از اقلام روی میز بود. آن‌ها بیست سال جنگیدند، نه برای نابودی یک ایدئولوژی، بلکه برای این‌که روزی، با کمترین هزینه برای خودشان، از این باتلاق بیرون بیایند؛ و اگر بیرون آمدن یعنی سپردن یک ملت به دست همان کسانی که قرار بود نابودشان کنند، مشکلی نبود. برایشان مهم این بود که پرچمشان از این میدان جمع شود، نه این‌که چه کسی روی این خاک باقی می‌ماند. این را نمی‌خواهم با آه بنویسم، چون آه فقط ما را در جای قربانی می‌نشاند، و قربانی بودن نقشی است که برای‌مان نوشته‌اند تا بازی‌اش کنیم و ساکت بمانیم. باید با ذهنی روشن نوشت، ذهنی که خشمگین است اما گیج نیست: هیچ دولتی، نه آمریکا، نه ناتو، نه هیچ ابرقدرت دیگری، برای عدالت طراحی نشده؛ برای بقای خودش طراحی شده. دولت ماشینی‌ست که وقتی گرسنه می‌شود سوخت می‌خواهد، و آن سوخت گاهی نفت است، گاهی موقعیت ژئوپلیتیک، گاهی فقط نیاز به نمایش قدرت بعد از یک تحقیر. افغانستان سوخت این ماشین شد، نه چون گناهی کرده بود، بلکه چون در دسترس بود، ضعیف بود، و می‌شد رویش آزمود که یک امپراتوری زخم‌خورده هنوز می‌تواند دنیا را بلرزاند. بیست و یک سال اشغال را به نام دموکراسی فروختند، اما دموکراسی‌ای که از لوله‌ی تفنگ بیرون بیاید، دیگر دموکراسی نیست، تقلیدی از آن است. از همان روزهای سقوط، مهاجرت‌های خونین آغاز شد. کسانی که خودشان را به چرخ فرودآمدن طیاره آویزان کردند و از آن ارتفاع سقوط کردند، نه چون…
1
3
از همان روزهای سقوط، مهاجرت‌های خونین آغاز شد. کسانی که خودشان را به چرخ فرودآمدن طیاره آویزان کردند و از آن ارتفاع سقوط کردند، نه چون نمی‌دانستند می‌میرند، بلکه چون ماندن را مرگی طولانی‌تر و بی‌رحم‌تر تصور می‌کردند. کسانی که مرزها را پیاده رد کردند، در کوه یخ زدند، در دریا غرق شدند، در کانتینر خفه شدند. و در داخل، کسانی که حتی همین راه فرار را هم نداشتند، رفتند سراغ راهی که هیچ آماری برایش ثبت نمی‌شود: خودکشی. دختری که دیروز دانشجو بود و امروز حتی اجازه ندارد قدم از خانه بیرون بگذارد، دیگر آینده‌ای برای تصور کردن ندارد؛ و وقتی آینده از دست برود، بعضی‌ها ترجیح می‌دهند خودشان لحظه‌ی مردن را انتخاب کنند، تا این‌که منتظر بمانند دنیا برایشان تصمیم بگیرد. میلیون‌ها دختر امروز نه گذشته‌ای دارند که به آن برگردند، نه آینده‌ای که به آن امیدوار باشند؛ فقط تعلیق محض، زندگی‌ای که نه ادامه دارد نه تمام می‌شود. و همان کسانی که بیست یک سال با شعار آزادی زن افغانستانی، روی هر بیلبورد، هر گزارش رسمی، هر کنفرانس مطبوعاتی حرف زدند، همان‌ها بودند که وقتی نوبت به عمل رسید، حتی یک طیاره هم برای بیرون‌بردن این دختران کافی ندانستند. حرف‌ها همیشه سنگین بود، اقدام همیشه سبک. سکوت آن‌هایی که با چشمان آبی، با پرچم‌های رنگارنگ، به نام عدالت و آزادی وارد این خاک شدند، از هر بمبی سنگین‌تر است. بمب دست‌کم صدا دارد، لحظه‌ای دارد که در آن اتفاق می‌افتد. سکوت صدا ندارد، فقط اثر می‌گذارد؛ اثری که در نبود واکنش، در نبود پرسش، در نبود حتی یک محاکمه‌ی ساده، خودش را نشان می‌دهد. وقتی طیاره‌های  بی‌سرنشین یک عروسی را می‌زند و رسانه‌های بزرگ آن را در یک خط خبری خلاصه می‌کنند، این سهل‌انگاری نیست، انتخاب است؛ انتخابی که می‌گوید مرگ یک افغانستانی وزنی برابر با مرگ یک اروپایی ندارد. وقتی دارایی‌های یک ملت را در بانک‌های آن‌سوی دنیا مسدود می‌کنند در حالی که آن ملت زیر برف و گرسنگی جان می‌دهد و اسمش را می‌گذارند فشار سیاسی، یعنی گرسنگی به ابزار دیپلماتیک بدل شده، نه فاجعه‌ی انسانی. اما تلخ‌تر از سکوت بیگانگان، سکوت خودی‌هاست. سیاست‌مدارانی که بر امواج همین اشغال به قدرت رسیدند، و از هر فرصتی برای انباشتن ثروت استفاده کردند، در حالی که مردم عادی زیر بمباران و فقر ازبین می‌رفتند. هنرمندان و نویسندگان و چهره‌های فرهنگی‌ای که سال‌ها با گرنت‌ها و پروژه‌های آمریکایی رشد کردند، سخنرانی کردند، جایزه گرفتند، اما وقتی وقت گفتن حقیقت رسید، سکوت را انتخاب کردند، چون سکوت امن‌تر از افشاگری بود و بودجه‌ی پروژه‌ی بعدی را به خطر نمی‌انداخت. و در نهایت، وقتی همه‌چیز فروپاشید، همان‌ها اولین کسانی بودند که به همان کشورهایی پناه بردند که خانه‌شان را ویران کرده بودند؛ رفتند به همان‌جایی که هزاران هزار جوان این سرزمین را به خاک سیاه نشانده بود، و در آن‌جا، در امنیت کامل، شروع کردند به نوشتن از درد وطن. این تناقض را باید دید و بی‌پرده نامش را برد: کسانی که باید صدای مردم می‌بودند، صدای قدرت شدند. کسانی که باید از داغ مادران می‌گفتند، ترجیح دادند از پروژه‌ی بعدی‌شان بگویند. و مردمی که نه گرنتی داشتند، نه پاسپورتی، نه راه فراری، ماندند تا داغ‌ها را یکی‌یکی روی دل بگذارند: داغ پسری که در یک بمباران اشتباهی رفت، داغ دختری که دیگر حتی حق انتخاب هم نداشت، داغ خانه‌ای که دیگر خانه نیست، فقط چار دیواری‌ست پر از یادگاری‌های کسانی که نیستند. اگر از این‌همه چیزی مانده باشد که بشود به آن دل بست، آن چیز نه در کاخ سفید است، نه در مقر ناتو، نه حتی در همان چهره‌های سرشناسی که رفتند و سکوت کردند. آن چیز در همان آدم‌های گمنامی‌ست که هنوز مانده‌اند: در معلمی که زیر پنهان‌ترین شرایط درس می‌دهد، در پدری که برای دخترش کتاب درسی تهیه می‌کند، در مادری که با وجود همه‌چیز، دخترش را از تسلیم‌شدن به سرنوشت بازمی‌دارد. این آدم‌ها منتظر هیچ نجات‌دهنده‌ای نیستند، چون فهمیده‌اند نجات‌دهنده‌ای در راه نیست. آن‌ها فقط، روز به روز، در سکوت بزرگ جهان، مقاومت کوچک خودشان را ادامه می‌دهند؛ بی‌‌پرچم، بی‌بیانیه، بی‌هیچ گرنتی از هیچ‌کجا. بن‌لادن یک بار مرد و پرونده‌اش بسته شد. افغانستان اما هنوز پرونده‌ی باز کسی است که قرار نیست هیچ‌وقت به دادگاه برود؛ هنوز دارد می‌میرد، آهسته، هر روز یک تکه، در سکوتی که حتی به یک گلوله هم نیاز ندارد. و شاید تلخ‌ترین و در عین حال روشن‌ترین درس این بیست‌وچند سال همین باشد: هیچ‌کس، نه از بیرون، نه از داخل، قرار نیست این ملت را نجات دهد. هرکسی که ماند و مقاومت کرد، این را از همان اول فهمیده بود؛ و شاید تنها راه باقی‌مانده هم همین باشد، نه انتظار برای نجات، بلکه ساختن آن با همین دست‌های خالی. زانیار
199
4
مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد می‌میرد.. https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/ اسامه بن‌لادن یک بار مرد، در یک شب در ایبت‌آباد، با چند گلوله و بدون محاکمه. افغانستان اما بیست و یک‌سال مرد؛ مرگی به درازای یک نسل کامل، آهسته، هر روز یک تکه، در بمباران‌ها، در گرسنگی، در سرمای زمستان‌هایی که هیزم برای سوزاندن نبود. آمریکا برای کشتن یک مرد، یک کشور را قربانی کرد، و این معامله را هیچ‌کس از ما نپرسید. نه امضایی گرفتند، نه رایی، نه حتی یک اطلاعیه. فقط یک روز از خواب بیدار شدیم و فهمیدیم زمین زیر پای‌مان صحنه‌ی انتقام کسی دیگر شده. بن‌لادن نه در قندهار به دنیا آمده بود، نه در کابل، نه در هیچ‌جای این خاک. مهمانی بود که میزبانش را به کام مرگ کشاند. اما وقتی آمریکا خواست انتقام بگیرد، فرقی میان میزبان و مهمان قائل نشد. یک ملت به اندازه‌ی جرم یک مهمان ناخوانده مجازات شد، منطقی که در هیچ‌کجای دیگر دنیا، برای هیچ ملت دیگری، این‌قدر بی‌رحمانه اجرا نشد. بهانه از اول همین بود: القاعده جایی در این خاک پناه گرفته. با همین یک جمله، دروازه‌ی بیست و یک سال ویرانی باز شد. اما اگر واقعا هدف یک گروه بود، چرا مسیر مبارزه از روستاها گذشت، از عروسی‌ها، از مکاتب و شفاخانه‌ها؟ چرا هر بار طیاره‌ چرخید و شلیک کرد، آدرس درست را گم کرد، اما همیشه دقیقا به سمت جایی می‌رفت که کمترین بها برای بمب‌انداز و بیشترین بها برای ما داشت؟ الگویی که چند سال بعد در عراق تکرار شد، اول در افغانستان تمرین شده بود؛ با این تفاوت که عراق لااقل یک نام روی نقشه‌ی ذهن جهانیان داشت. افغانستان حتی همین را هم نداشت. برای بیشتر دنیا، ما یک لکه‌ی مبهم و دورافتاده بودیم، جایی که هرچه رویش می‌ریختند، در سکوت فرو می‌رفت. عروسی‌ها را بمباران کردند، به این بهانه که یک نفر در میان جمع مظنون بود. یک نفر، در میان صدها نفری که می‌رقصیدند، آواز می‌خواندند، برای یک شب فراموش کرده بودند در چه کشوری زندگی می‌کنند. طیاره بالای سرشان چرخید، تصمیم گرفت، شلیک کرد. بعد یک بیانیه‌ی کوتاه: هدف دقیق بود، احتمال تلفات غیرنظامی وجود داشت. این جمله را باید چند بار خواند تا وزنش را فهمید؛ زندگی یک عروس افغانستانی، در دستگاه محاسبه‌ی نظامی، فقط یک احتمال بود، نه یک واقعیت مسلم. عددی در حاشیه‌ی گزارش، نه دختری با لباسی که مادرش هفته‌ها برایش دوخته بود. جنوب افغانستان را به آزمایشگاه بدل کردند. سلاح‌هایی که در هیچ‌کجای دیگر دنیا اجازه‌ی استفاده نداشت، این‌جا آزموده شد؛ روی خاکی که هیچ سازمان بین‌المللی برایش گزارش تهیه نمی‌کرد، روی مردمی که فریادشان به هیچ دادگاهی نمی‌رسید. سال‌ها بعد، کودکانی با نقص‌های مادرزادی عجیب در همان مناطقی به دنیا آمدند که زیر باران این آزمایش‌ها بود، و هیچ‌کس این را به گردن نگرفت، چون هیچ‌کس مجبور به پاسخ‌گویی نبود. ما موش آزمایشگاهی‌شان بودیم، بی‌آن‌که کسی حتی زحمت پرسیدن رضایت‌مان را به خود بدهد. و در پایان این بیست و یک سال، بعد از این‌همه خون به نام مبارزه با تروریسم، همان تروریست را دو دستی به ما تحویل دادند. رفتند و کسی را روی چوکی قدرت نشاندند که خودشان یک روز اسمش را دشمن گذاشته بودند. این را نمی‌شود سهل‌انگاری خواند؛ این یک معامله بود. معامله‌ای که در آن جان و آینده‌ی میلیون‌ها زن و دختر و پسر افغانستانی، فقط یکی از اقلام روی میز بود. آن‌ها بیست سال جنگیدند، نه برای نابودی یک ایدئولوژی، بلکه برای این‌که روزی، با کمترین هزینه برای خودشان، از این باتلاق بیرون بیایند؛ و اگر بیرون آمدن یعنی سپردن یک ملت به دست همان کسانی که قرار بود نابودشان کنند، مشکلی نبود. برایشان مهم این بود که پرچمشان از این میدان جمع شود، نه این‌که چه کسی روی این خاک باقی می‌ماند. این را نمی‌خواهم با آه بنویسم، چون آه فقط ما را در جای قربانی می‌نشاند، و قربانی بودن نقشی است که برای‌مان نوشته‌اند تا بازی‌اش کنیم و ساکت بمانیم. باید با ذهنی روشن نوشت، ذهنی که خشمگین است اما گیج نیست: هیچ دولتی، نه آمریکا، نه ناتو، نه هیچ ابرقدرت دیگری، برای عدالت طراحی نشده؛ برای بقای خودش طراحی شده. دولت ماشینی‌ست که وقتی گرسنه می‌شود سوخت می‌خواهد، و آن سوخت گاهی نفت است، گاهی موقعیت ژئوپلیتیک، گاهی فقط نیاز به نمایش قدرت بعد از یک تحقیر. افغانستان سوخت این ماشین شد، نه چون گناهی کرده بود، بلکه چون در دسترس بود، ضعیف بود، و می‌شد رویش آزمود که یک امپراتوری زخم‌خورده هنوز می‌تواند دنیا را بلرزاند. بیست و یک سال اشغال را به نام دموکراسی فروختند، اما دموکراسی‌ای که از لوله‌ی تفنگ بیرون بیاید، دیگر دموکراسی نیست، تقلیدی از آن است.
164
5
مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد می‌میرد.. https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/ #911 #افغانستان #ال
مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد می‌میرد.. https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/ #911 #افغانستان #القاعده #بن_لادن #طالبان #مهاجرت
131
6
بدون ارباب زانیار https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/ افغانستان این روزها صحنه‌ی یک نبرد است، اما نه نبرد میان ظلم و آزادی. نبرد میان کسانی که می‌خواهند بر مردم حکم برانند و کسانی دیگر که می‌خواهند جای آن‌ها را بگیرند. این را باید صریح گفت، بدون شعار و بدون تعارف: هیچ‌کدام از طرف‌های این میدان، نجات‌دهنده‌ی مردم نیستند. طالبان یک حکومت مذهبی و نظامی است که با زور اسلحه بر گرده‌ی مردم سوار شده. زنان را از خانه بیرون نمی‌گذارد، دختران را از مدرسه محروم کرده، جوانان را در شهرهای مختلف بدون دلیل روشن بازداشت می‌کند، و هر صدای مخالفی را با شکنجه، ترور یا حبس خاموش می‌سازد. این ساختار، نه یک اشتباه یا انحراف، بلکه منطق طبیعی هر قدرت متمرکز است: قدرتی که خود را نماینده‌ی خدا یا ملت یا انقلاب معرفی می‌کند، همیشه به بهانه‌ی نظم یا شریعت یا امنیت، بدن و زندگی مردم عادی را مصادره می‌کند. درگیری‌های اخیر بدخشان این را روشن‌تر نشان داد. جمعه‌خان فاتح، فرمانده‌ای که خود بخشی از دستگاه طالبان بود، وقتی با مرکز اختلاف پیدا کرد، دست به اسلحه برد. نه برای مردم بدخشان، که برای سهم خودش در قدرت. وقتی هم شکست خورد، تسلیم شد و افرادش خلع سلاح شدند. مردم منطقه در این میان هیچ نقشی نداشتند جز تحمل جنگ، از دست دادن نزدیکانشان، و بعد دیدن این‌که یک فرمانده جای خود را با فرمانده‌ای دیگر عوض کرد. این الگوی همیشگی افغانستان است: جنگ قدرت میان زورمندان، با نام مردم و بر بدن مردم. از سوی دیگر، نظامیان سابق جمهوریت این روزها رجز می‌خوانند، خودشان را مقاومت‌گر و ناجی جا می‌زنند، حمله می‌کنند و کشته می‌شوند یا می‌کشند. اما یادمان نرود این‌ها همان کسانی بودند که در دوران جمهوریت، در کنار ناتو و سربازان آمریکایی، بمباران کردند، عملیات شبانه راه انداختند، خانه به خانه گشتند، و مردم بی‌گناه را کشتند. آن‌ها هم بخشی از یک دستگاه بودند، دستگاهی که با پول و اسلحه‌ی خارجی، به نام دموکراسی و مبارزه با تروریسم، افغانستان را به میدان کشتار تبدیل کرد. حالا که آن دستگاه فروپاشیده، بازمانده‌های آن خودشان را قهرمان می‌نامند. اما یک نظامی سابق که زیر پرچم تازه‌ای اسلحه به دست می‌گیرد، هنوز نظامی است؛ منطقش هنوز همان منطق فرمانده و فرمان‌بر، هنوز همان منطق کشتن به نام یک هدف بزرگ‌تر. این‌جاست که باید نکته‌ی اصلی را گفت: مشکل افغانستان طالبان به تنهایی نیست. مشکل، خود ایده‌ی حکومت‌کردن بر دیگران است. هر گروهی که فکر کند حق دارد از بالا برای مردم تصمیم بگیرد، بجنگد، بکشد، سرکوب کند، به اسم دین یا ملت یا آزادی یا امنیت، بازتولیدکننده‌ی همان رنجی است که مردم هفتاد سال است تحمل می‌کنند. جمهوری هم ظلم داشت، امارت هم ظلم دارد. تفاوت‌شان در شکل است، نه در جوهر. زندان‌های طالبان پر است از جوانانی که هیچ اتهام روشنی ندارند. زنانی که حق کار و تحصیل و حتی حضور در خیابان را از دست داده‌اند. ترورها و حملات این روزها، چه از سوی طالبان علیه مخالفان داخلی‌شان مثل فاتح، چه از سوی نظامیان سابق علیه طالبان، همه بخشی از یک چرخه‌اند: چرخه‌ای که در آن انسان‌های عادی، کسانی که نه اسلحه دارند نه قدرت، تنها کسانی‌اند که واقعا می‌میرند، واقعا زندانی می‌شوند، واقعا گرسنه می‌مانند. نگاه آنارشیستی به این وضعیت، نگاهی نیست که بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند. نگاهی است که می‌پرسد: چرا اصلا باید کسی بر کس دیگر حکومت کند؟ چرا باید تصمیم درباره‌ی زندگی یک زن در بدخشان یا یک جوان در هرات، در دست یک ملا در قندهار یا یک ژنرال در واشنگتن یا یک فرمانده‌ی سابق در کابل باشد؟ راه‌حل، جایگزینی یک قدرت با قدرت دیگر نیست. راه‌حل، از هم پاشاندن خود ایده‌ای است که می‌گوید عده‌ای باید فرمان بدهند و بقیه اطاعت کنند. این حرف رویاپردازی نیست. در همین جامعه‌ی زخم‌خورده، مردم هر روز بدون اجازه‌ی هیچ حکومتی زندگی را ادامه می‌دهند: همسایه‌ها به هم کمک می‌کنند، معلمان مخفیانه درس می‌دهند، شبکه‌های کوچک همبستگی شکل می‌گیرد. این‌ها جوانه‌های همان چیزی‌اند که آنارشیسم از آن حرف می‌زند: سازمان‌دهی افقی، بدون فرمانده، بر پایه‌ی نیاز واقعی مردم، نه بر پایه‌ی جاه‌طلبی یک گروه مسلح. افغانستان به یک ارباب تازه نیاز ندارد، نه با عمامه، نه با یونیفورم. نیاز دارد که مردمش باور کنند رهایی از پایین می‌آید، نه از تعویض کسی که در بالا نشسته. زانیار
178
7
بدون ارباب زانیار https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/ #آنارشیسم #افغانستان #بدون_ارباب #طالبان
بدون ارباب زانیار https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/ #آنارشیسم #افغانستان #بدون_ارباب #طالبان
139
8
#روژاوا این نقد از موضع کسی نوشته شده که کنار رفقای کورد ایستاده، نه بیرون صف. نقد ساختار متمرکز است، نه نقد رفیقی که در آن ساختار جنگیده و کشته‌شده. کسی که پانزده هزار رفیقش را از دست داده، به دلسوزی کسی که از دور نگاه می‌کند نیاز ندارد. به این نیاز دارد که با او صادق باشیم، نه اینکه مراقبش باشیم. صداقت آنارشیستی همین است: نه گفتن حرف حق بی‌اعتنا به درد کسی، نه فروخوردن حرف از سر ملاحظه. آنارشیست بودن یعنی به هیچ ساختار قدرتی رحم نکنی، حتی وقتی لباس رفاقت و انقلاب پوشیده باشد؛ و همزمان، آدم‌هایی که در آن ساختار زیستند و جنگیدند و مردند را جدی بگیری، نه این‌که دلت برایشان بسوزد. اگر این متن جایی رفیقی را رنجانده، آن رنجش از بی‌اعتنایی به خون ریخته‌شده نیست. برعکس، از این است که آن خون را آن‌قدر جدی می‌گیرم که نمی‌توانم جلوی بازتولید همان رابطه‌ی فرمانده و فرمان‌بر (این‌بار زیر پرچمی دیگر) ساکت بمانم. رفاقت واقعی، به نظرم، همین امتناع از سکوت است، نه تایید بی‌چون‌وچرا... زانیار
107
9
وقتی رهایی به میز مذاکره می‌رسد مظلوم عبدی گفت SDF به‌عنوان یک تشکیلات نظامی مستقل منحل شده. این جمله را می‌شود صد جور خواند. رسانه‌های نزدیک به دمشق آن را تسلیم می‌خوانند، رسانه‌های ملی‌گرای کورد آن را خیانت، و خود عبدی آن را مرحله‌ای جدید. هیچ‌کدام از این خوانش‌ها اما سوال اصلی را نمی‌پرسند: اصلا چرا باید سرنوشت آدم‌هایی که در روژاوا زندگی می‌کنند، به توافق دو مرد پشت میز (عبدی و شرع) گره بخورد؟ این سوالی است که هیچ‌کدام از دو طرف، نه دولت مرکزی و نه رهبری SDF، تمایلی به پرسیدنش ندارند. چون هر دو، در نهایت، دارند سر یک چیز چانه می‌زنند: کی صاحب اسلحه، صاحب مالیات، صاحب مرز باشد. این چانه‌زنی، حتی وقتی به نفع کوردها تمام شود (که به نظر نمی‌رسد بشود) چیزی را برای کسی که در قامیشلو یا حسکه زندگی می‌کند عوض نمی‌کند. او همچنان تابع یک قدرتی خواهد بود که از بالا تصمیم می‌گیرد، فقط پرچم و زبان فرمان عوض می‌شود. پانزده هزار کشته، آن‌طور که در نوشته‌های این روزها تکرار می‌شود، برای (ساختن نهاد) داده شده‌اند. اما خود این جمله مشکل دارد. وقتی هدف از یک جنبش مسلح، از ابتدا، ساختن نهاد باشد (ارتش خودی، اداره خودی، پلیس خودی) آن جنبش از روز اول در مسیر تبدیل‌شدن به یک دولت کوچک بوده، نه در مسیر برانداختن منطق دولت. روژاوا این تناقض را از سال‌های اول یدک می‌کشید: از یک طرف حرف از کنفدرالیسم دموکراتیک و مدیریت خودگردان می‌زد، از طرف دیگر داشت ارتشی می‌ساخت که باید با آمریکا هماهنگ می‌شد، با روسیه معامله می‌کرد، و در نهایت باید سر میز دمشق می‌نشست. ادغام امروز، شکست ناگهانی یک پروژه نیست؛ نتیجه منطقی مسیری است که از همان اول انتخاب شده بود. تکوشینا آنارشیست (گروه مبارزان آنارشیستی که سال‌ها در کنار یگان‌های کورد در روژاوا جنگیدند) از همان دوران هم همین نقد را داشتند، از درون. آن‌ها هیچ‌وقت مدعی نبودند که SDF یا PYD یک ساختار بدون سلسله‌مراتب است؛ برعکس، همیشه گفته‌اند که در دل این ساختار هم گرایش به سازمان‌دهی سلسله‌مراتبی، به فرماندهی از بالا، به منطق نظامی-اداری کلاسیک وجود دارد، و اگر کسی فکر کند صرفا حضور در یک جبهه ضد داعش یا زیر پرچم خودمختاری کافی است تا از این گرایش در امان بماند، دارد خودش را فریب می‌دهد. موضع آن‌ها همیشه این بوده که رهایی را نمی‌شود به دیگری (چه دمشق، چه آنکارا، چه رهبری خود کوردها) واگذار کرد؛ چون هر ساختار متمرکز، حتی وقتی به نام انقلاب حرف می‌زند، بازتولید همان رابطه فرمان‌دهنده و فرمان‌بر است. از این زاویه، انحلال SDF در ارتش سوریه نه یک نقطه‌عطف، که فقط یک قدم دیگر در همان مسیر متمرکزسازی است که از قبل هم در جریان بود. نکته دومی که در بحث (تضمین حقوق ملی) گم می‌شود این است که خود چارچوب ملت-دولت، چیزی است که باید زیر سوال برود، نه فقط اینکه کدام ملت صاحب کدام دولت باشد. وقتی مطالبه این باشد که قدرتی که با خون به دست آمده باید حفظ شود، دارد پذیرفته می‌شود که مسئله اصلی توزیع قدرت میان ملت‌هاست، نه ماهیت خود قدرت متمرکز. حتی اگر فردا یک اداره خودمختار کوردی با تضمین بین‌المللی هم شکل بگیرد، تا وقتی منطق‌اش همان منطق دولت (ارتش، مالیات، مرز، انحصار خشونت مشروع) باشد، برای کارگر و دهقان و زن معمولی چیز زیادی عوض نشده. واکنش پژاک به انحلال پ‌ک‌ک هم از همین زاویه جالب است. سخنگوی پژاک عجله کرد بگوید این انحلال ربطی به آن‌ها ندارد و آن‌ها یک حزب مستقل‌اند. این جمله، فارغ از درستی یا نادرستی‌اش، یک چیز را نشان می‌دهد: هر جریان، اول به بقای سازمانی خودش فکر می‌کند، بعد به هر چیز دیگر. تحلیلی که در آمارگی آمده هم همین را با زبان دیگری می‌گوید، که ترکیه ممکن است پژاک را همان‌طور فشار ندهد که SDF را داد، چون نگه‌داشتن پژاک به نفع موازنه‌ای است که ترکیه می‌خواهد میان جریان‌های کورد ایرانی حفظ کند. یعنی حتی بقا یا نابودی یک سازمان کوردی هم، در نهایت، تابع محاسبه قدرت‌های منطقه‌ای است، نه اراده مستقل آن سازمان یا خواست مردمی که ادعای نمایندگی‌شان را دارد. آن‌چه از دل همه این‌ها می‌ماند، ساده است: تا وقتی افق سیاسی به (کدام دولت، کدام ارتش، کدام پرچم) محدود بماند، هر نتیجه‌ای (چه ادغام در دمشق، چه حفظ خودمختاری، چه حتی استقلال کامل) آدم‌های معمولی را در همان جایگاه سابق نگه می‌دارد: کسی که باید تن به تصمیم بالا بدهد. چیزی که واقعا تغییر می‌دهد، نه جابه‌جایی پرچم بالای ساختمان‌های اداری قامیشلو، که از بین رفتن خود نیاز به آن ساختمان‌های اداری متمرکز است. این را کسی به کسی هدیه نمی‌دهد؛ نه شرع، نه عبدی، نه حتی یک تضمین بین‌المللی. تنها جایی که می‌شود شروعش کرد، همان سطح محلی و روزمره است (محله، کمون، مجمع)  جایی که تکوشینا آنارشیست هم همیشه رویش تاکید داشت، نه میز مذاکره‌ای که این روزها همه چشم به آن دوخته‌اند.
113
10
فِرِد که یک انترناسیونالیست انقلابی بود مبارزه‌ی خود را این‌گونه شرح داده است: «ما علیه نژادپرستی می‌جنگیم و بدون نژادپرستی بلکه با همبستگی. ما قرار نیست که با سرمایه‌داری سیاه‌پوستان به جنگ سرمایه‌داری برویم، بلکه با سوسیالیسم این کار را خواهیم کرد.» او هدف یکی از برنامه‌های اف‌بی‌آی بود که در نهایت منجر به این شد که به دست یکی از مامورین اف‌بی‌آی مسموم شود و بعد هنگاهی که خواب بود به شانه‌اش شلیک کردند و سپس دو تیر دیگر توسط پلیس شیکاگو و حین حمله به منزل او در سال ۱۹۶۹، در سرش شلیک شد. او تنها ۲۱ سال داشت. همپتون نقشی کارساز در ایجاد ارتباط میان پلنگ‌ها و دیگر سازمان‌های طبقه‌ی کارگر متعلق به چینی‌ها، سفید پوست‌ها، پورتوریکویی‌ها و مکزیکی‌ها داشت که خود نام این ارتباطات را ائتلاف رنگین‌کمانی گذاشته بود. *Fred Hampton *Black Panthers @TarTaKar
156
11
#در_چنین_روزی ۳۰ اوت ۱۹۴۸، فرد همپتون* فعال پیشروی گروه پلنگ‌های سیاه* متولد شد. همپتون نقشی کارساز در ایجاد ارتباط میان پلنگ
#در_چنین_روزی ۳۰ اوت ۱۹۴۸، فرد همپتون* فعال پیشروی گروه پلنگ‌های سیاه* متولد شد. همپتون نقشی کارساز در ایجاد ارتباط میان پلنگ‌ها و دیگر سازمان‌های طبقه‌ی کارگر داشت. او نام این ارتباطات را ائتلاف رنگین‌کمانی گذاشته بود. «تنها با سوسیالیسم و نه با سرمایه‌داری سیاه‌پوستی می‌توان با نژادپرستی جنگید.» @TarTaKar
134
12
آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیش‌تر به‌عنوان یک کتابخانه‌ی دی‌ان‌ای یا یک قیچیِ آهن‌بر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، به‌عنوان دعوتی به شهامت. کتاب‌های دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و به‌طور مختصر بیان می‌شوند، طوری که انتظار می‌رود یا از آن دفاع کنید یا به‌شکل بی‌رحمانه‌ای به آن بتازید. اگر این کتاب‌ها موفق باشند، طوری که به ما گفته‌اند، نویسندگان‌شان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب می‌کنند یا جناح رقیب را بی‌اعتبار می‌سازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازه‌ی پاسخ‌هایش افق‌هایی را برای پرسش باز کند. این کتاب را بیش‌تر به‌عنوان مجموعه‌ای از مشاهدات میدانی­ در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسان‌شناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهی‌شان را سوزانده‌اند و می‌خواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمان‌خراش‌ها بالا بروند. ما در کنار سر‌زدن از اینفوشاپ‌هاi زمزمه‌ی فلافل‌فروشان کنار جاده را نیز ثبت کرده‌ایم، اشعار عاشقانه‌ای در جامه‌ی سیاست نوشته‌ایم و سیاست را در جامه‌ی اشعار عاشقانه زندگی کرده‌ایم.
133
13
کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade مترجم: رحمان کریمی
کتاب آنارشی مردمی  نوشته بریگارد جورج کنجکار  Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade مترجم: رحمان کریمی ناشر: نگر آنارشیسم طراح جلد: مهدی سرباز ویراستار: غفور سیاوش سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی مشخصات ظاهری: ۱۵۶ صفحه از سری ترجمه‌های نشر نگر آنارشیسم نسخه کامل این کتاب را می‌توانید در این لینک دریافت کنید.
110
14
آنارشی مردمی ترجمه رحمان کریمی https://www.anarshism.com/fa/peoples-anarchy-translate-book/ کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade مترجم: رحمان کریمی ناشر :نگر آنارشیسم طراح جلد: مهدی سرباز ویراستار: غفور سیاوش سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی مشخصات ظاهری: ۱۵۶ صفحه از سری ترجمه‌های نشر نگر آنارشیسم نسخه کامل این کتاب را می‌توانید در این لینک دریافت کنید. *** آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیش‌تر به‌عنوان یک کتابخانه‌ی دی‌ان‌ای یا یک قیچیِ آهن‌بر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، به‌عنوان دعوتی به شهامت. کتاب‌های دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و به‌طور مختصر بیان می‌شوند، طوری که انتظار می‌رود یا از آن دفاع کنید یا به‌شکل بی‌رحمانه‌ای به آن بتازید. اگر این کتاب‌ها موفق باشند، طوری که به ما گفته‌اند، نویسندگان‌شان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب می‌کنند یا جناح رقیب را بی‌اعتبار می‌سازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازه‌ی پاسخ‌هایش افق‌هایی را برای پرسش باز کند. این کتاب را بیش‌تر به‌عنوان مجموعه‌ای از مشاهدات میدانی­ در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسان‌شناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهی‌شان را سوزانده‌اند و می‌خواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمان‌خراش‌ها بالا بروند. ما در کنار سر‌زدن از اینفوشاپ‌هاi زمزمه‌ی فلافل‌فروشان کنار جاده را نیز ثبت کرده‌ایم، اشعار عاشقانه‌ای در جامه‌ی سیاست نوشته‌ایم و سیاست را در جامه‌ی اشعار عاشقانه زندگی کرده‌ایم. ما آنارشیست‌هایی هستیم که بذر مقاومت‌مان را در دل امپراتوری آمریکا کاشته‌ایم. این همیاری ناچیز ما به جوامع مقاومت است، جوامعی که امیدهای‌مان را زنده نگه داشته و بلند‌پروازی‌های‌مان را پرورش داده‌اند. وقتی کتابی را می‌بندید، دیگر کار‌تان با آن تمام می‌شود. می‌توانید آن را در فقسه‌ی کتاب‌های‌تان دفن کنید یا اینکه، اگر واقعاً با ارزش باشد، به یکی از دوستان‌تان بدهید. نگذارید این کتاب در قفسه بپوسد. آن را به کسی هدیه بدهید یا در یک ایستگاه اتوبوس بگذارید تا به دست یک بیگانه بیفتد و یا هم در شب‌های سرد از آن برای گرم نگه داشتن خود استفاده کنید. فقط با سوزاندن می‌توانید آن را دور بیندازید.
1
15
آنچه در دست دارید یک کتاب معمولی نیست؛ که در چارچوب یک سنت نوشته شده باشد. آن را بیش‌تر به‌عنوان یک کتابخانه‌ی دی‌ان‌ای یا یک قیچیِ آهن‌بر در نظر بگیرید. به عبارت دیگر، به‌عنوان دعوتی به شهامت. کتاب‌های دارای مضمون سیاسی معمولاً هدف روشنی دارند که در قالب جستارهای کوتاه و به‌طور مختصر بیان می‌شوند، طوری که انتظار می‌رود یا از آن دفاع کنید یا به‌شکل بی‌رحمانه‌ای به آن بتازید. اگر این کتاب‌ها موفق باشند، طوری که به ما گفته‌اند، نویسندگان‌شان یا به نفع جناح مشخصی حمایت کسب می‌کنند یا جناح رقیب را بی‌اعتبار می‌سازند. اما ما به چیز دیگری امیدوارم هستیم: اینکه کتاب ما به اندازه‌ی پاسخ‌هایش افق‌هایی را برای پرسش باز کند. این کتاب را بیش‌تر به‌عنوان مجموعه‌ای از مشاهدات میدانی­ در نظر بگیرید که توسط چند نفر انسان‌شناس نوشته شده است، کسانی که مدارک دانشگاهی‌شان را سوزانده‌اند و می‌خواهند در جنگل زندگی کنند و از آسمان‌خراش‌ها بالا بروند. ما در کنار سر‌زدن از اینفوشاپ‌هاi زمزمه‌ی فلافل‌فروشان کنار جاده را نیز ثبت کرده‌ایم، اشعار عاشقانه‌ای در جامه‌ی سیاست نوشته‌ایم و سیاست را در جامه‌ی اشعار عاشقانه زندگی کرده‌ایم.
1
16
کتاب آنارشی مردمی نوشته بریگارد جورج کنجکار Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade مترجم : رحمان کریمی
کتاب آنارشی مردمی  نوشته بریگارد جورج کنجکار  Anarchy in the Age of Dinosaurs by the Curious George Brigade مترجم : رحمان کریمی ناشر : نگر آنارشیسم طراح جلد : مهدی سرباز ویراستار : غفور سیاوش سال نشر: ۱۴۰۵ هجری شمسی، ۲۰۲۶ میلادی مشخصات ظاهری : ۱۵۶ صفحه از سری ترجمه‌های نشر نگر آنارشیسم نسخه کامل این کتاب را می‌توانید در این لینک دریافت کنید.
1
17
آنارشی مردمی ترجمه رحمان کریمی https://www.anarshism.com/fa/peoples-anarchy-translate-book/ #آنارشی #آنارشی_پساچپ #آنارشی_مرد
آنارشی مردمی ترجمه رحمان کریمی https://www.anarshism.com/fa/peoples-anarchy-translate-book/ #آنارشی #آنارشی_پساچپ #آنارشی_مردمی #آنارشیسم #بریگارد_جورج_کنجکاو #کتاب
1
18
ترس، اضطراب، ناامیدی، انزوا و احساس بی‌سرنوشتی، به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل می‌شود. سازمان ملل نیز از افزایش انزوا، اضطراب و فشار روانی، به‌ویژه در میان زنان و دختران، گزارش داده است. این نوع خشونت را نمی‌توان با شمارش کشته‌شدگان اندازه گرفت. گاهی انسان زنده است، اما آینده‌اش از او گرفته شده است. گاهی کسی در خانه نشسته، اما احساس می‌کند زندگی از حرکت ایستاده است. و گاهی یک جامعه بدون آن‌که هر روز شاهد جنگ باشد، در درون خود فرسوده می‌شود. ترس به عنوان شیوه‌ی زندگی شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های افغانستان امروز، عادی شدن ترس باشد. ترس از حرف زدن. ترس از اعتراض کردن. ترس از انتقاد. ترس از نیروهای امنیتی. ترس از بازداشت. ترس از طالبان در خیابان. و برای زنان، ترس از مجموعه‌ای گسترده‌تر از محدودیت‌هایی که تقریباً تمام عرصه‌های زندگی را دربر گرفته است. وقتی شهروند پیش از بیان یک جمله به این فکر می‌کند که «آیا گفتن این حرف برایم مشکل ایجاد خواهد کرد؟»، آزادی بیان دیگر فقط یک ماده در قانون نیست؛ بلکه به تجربه‌ای روزمره تبدیل می‌شود. در چنین جامعه‌ای، استبداد تنها با زندان و شکنجه عمل نمی‌کند؛ با ایجاد ترس در ذهن انسان‌ها نیز عمل می‌کند. انسانی که دائماً خود را سانسور می‌کند، پیش از آن‌که حکومت او را خاموش کند، خودش سکوت را یاد گرفته است. تحقیر؛ خشونتی فراتر از ضرب و شتم یکی از دردناک‌ترین جنبه‌های زندگی تحت یک نظام استبدادی، تحقیر انسان است. تحقیر زمانی اتفاق می‌افتد که شهروند احساس کند ارزش و کرامت او برای صاحبان قدرت اهمیتی ندارد. این تحقیر ممکن است در یک ایست بازرسی اتفاق بیفتد؛ در برخورد یک مأمور با یک شهروند؛ در بازرسی تلفن یک جوان؛ در برخورد با یک زن در خیابان؛ در پاسخ تحقیرآمیز به یک درخواست ساده؛ یا در این احساس عمومی که شهروند هیچ قدرتی برای اعتراض به رفتار حاکمان ندارد. در چنین شرایطی، قدرت فقط حکومت نمی‌کند؛ قدرت خود را در جزئی‌ترین روابط روزمره نیز به رخ می‌کشد. به همین دلیل می‌توان گفت مسئله افغانستان فقط نبود آزادی نیست؛ مسئله، فرسایش کرامت انسانی است. این پنج سال، پنج سال زنده‌گی میلیون‌ها انسان است. پنج سال از زنده‌گی دخترانی که از آموزش محروم شدند. پنج سال از زندگی زنانی که از کار و جامعه کنار گذاشته شدند. پنج سال از زندگی جوانانی که آینده‌ای برای خود نمی‌بینند. پنج سال از زنده‌گی خانواده‌هایی که فقیرتر شدند. پنج سال از زنده‌گی کسانی که مجبور به مهاجرت شدند. پنج سال از زنده‌گی انسان‌هایی که در راه فرار از افغانستان جان باختند. و پنج سال از زنده‌گی جامعه‌ای که به تدریج یاد گرفت چگونه با ترس، سکوت و ناامیدی زنده‌گی کند. اما شاید مهم‌ترین پرسش در پنجمین سال حاکمیت طالبان این نباشد که «چه چیزی بر افغانستان گذشت؟» پرسش مهم‌تر این است که افغانستان قرار است چه زمانی از این چرخه بیرون بیاید؟ هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه بر محور ترس، خفقان، تحقیر و حذف نیمی از جمعیت خود دوام بیاورد. جامعه ممکن است برای مدتی سکوت کند؛ اما سکوت الزاماً رضایت نیست. جامعه ممکن است برای مدتی خود را با شرایط وفق دهد؛ اما سازگاری الزاماً پذیرش نیست و انسان ممکن است برای مدتی امید خود را پنهان کند؛ اما پنهان شدن امید به معنای نابودی آن نیست. در اخیر این‌که؛ پنج سال حاکمیت طالبان نماد واقعی یک جامعه و مردم رنجور، فقیر و زخم‌خورده و متلاشی شده است و حاکمیت ظالم، مستبد و زراندوز.
298
19
پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان https://www.anarshism.com/fa/five-years-under-shadow-tyranny-afghanistan/ امروز، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و سقوط کابل می‌گذرد؛ پنج سالی که برای میلیون‌ها انسان در افغانستان نه فقط گذشت زمان، بلکه تجربه‌ای از ترس، محرومیت، فقر و تحقیر بوده است. پنج سال؛ پنج سال از زندگی یک نسل شاید هیچ تصویری به اندازه‌ی سرنوشت دخترانی که پنج سال پیش نوجوان بودند، عمق این فاجعه را نشان ندهد. دختری را تصور کنیم که در آگست ۲۰۲۱ چهارده ساله بود و در صنف هفتم درس می‌خواند. او احتمالاً رؤیای پزشک شدن، آموزگار شدن، مهندس شدن یا هر شغل دیگری را در سر داشت. امروز، در نوزده‌سالگی، به جای آن‌که در دانشگاه باشد، مهارتی بیاموزد یا برای ورود به زنده‌گی مستقل آماده شود، ممکن است سال‌ها از آموزش رسمی دور مانده باشد. پنج سال در زندگی یک انسان ۱۴ تا ۱۹ ساله، بخش بزرگی از دوران شکل‌گیری شخصیت، دانش، مهارت و آینده است. این سال‌ها قابل بازگرداندن نیستند. طبق گزارش‌های یونسکو و یونیسف، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان از آموزش متوسطه محروم شده‌اند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزش متوسطه و عالی برای دختران و زنان ممنوع است. بنابراین مسئله فقط «بسته بودن مکاتب» نیست؛ مسئله، از دست رفتن یک نسل است. نسلی که می‌توانست پزشک، استاد، خبرنگار، مهندس، حقوق‌دان، اقتصاددان، کارآفرین و نیروی سازنده‌ی افغانستان باشد، اکنون با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو است. زن؛ نخستین هدف نظام سرکوب در پنج سال گذشته، بدن، لباس، رفت‌وآمد، آموزش، کار، صدای اجتماعی و حضور عمومی زنان به عرصه‌ای برای اعمال قدرت تبدیل شده است. محرومیت زنان از آموزش و کار را نمی‌توان تنها مجموعه‌ای از محدودیت‌های پراکنده دانست. این محدودیت‌ها یک نظام منظم از حذف اجتماعی را شکل داده‌اند؛ نظامی که هدف آن بیرون راندن زنان از عرصه عمومی و وابسته کردن آنان به ساختار مردسالار قدرت است. امروز محدودیت‌های زنان از آموزش و اشتغال فراتر رفته و بخش‌های مختلف زنده‌گی عمومی آنان را دربر گرفته است. سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، وضعیت افغانستان را یکی از شدیدترین بحران‌های حقوق زنان در جهان توصیف می‌کنند، نماد واقعی «آپارتاید جنسیتی» است. روی دیگر تباهی مردم افغانستان فقر است؛ زندگی‌ای که هر روز سخت‌تر می‌شود. رنج افغانستان فقط سیاسی و حقوق بشری نیست. فقر نیز به بخش جدایی‌ناپذیر زنده‌گی روزمره تبدیل شده است. برای خانواده‌ای که توان خرید غذای کافی ندارد، آزادی سیاسی ممکن است یک مفهوم دور به نظر برسد؛ اما فقر، گرسنه‌گی، بیکاری و ناتوانی در پرداخت هزینه‌های زندگی، واقعیتی است که هر روز با آن روبه‌رو می‌شود. اقتصاد مردم افغانستان در این پنج سال با بحران‌های عمیق، بیکاری، کاهش فرصت‌های شغلی و وابسته‌گی گسترده به کمک‌های بشردوستانه روبه‌رو بوده است. در عین حال، محروم کردن زنان از آموزش و بازار کار فقط یک مسئله حقوق بشری نیست؛ مستقیماً به اقتصاد کشور نیز آسیب می‌زند. یونیسف برآورد کرده است که محدودیت‌های آموزش و اشتغال زنان، سالانه دست‌کم حدود ۸۴ میلیون دلار از تولید اقتصادی افغانستان کم می‌کند. در چنین شرایطی، مردم فقیرتر می‌شوند، اما ساختار قدرت همچنان پابرجاست. چون طالبان و نیروهای وابسته به آن با غارت و چپاول منابع معدنی، استخراج معادن و گرفتن مالیات کمرشکن از تاجران و کسبه‌کاران زراندوزی می‌کنند، و توسط آن ماشین کشتار و سرکوب خود را فعال نگهداشته اند. _به علاوه آن‌که ماهانه میلیون‌ها دالر پول نقد حکومت آمریکا به این گروه پرداخت می‌شود. این فقر و فشار سیاسی باعث شده تا برخی مردم که امکان آن رو دارد از کشور فرار کند و راه مهاجرت در پیش گیرند، که این نیز مسیری برای نابودی و رنج مردم گردیده است. انسان‌های که درون مرزها، بیابان و جنگلات از گرما یا سرمای شدید می‌میرند ویا زیر باتوم و گلوله مرزبانان، قاچاق‌چیان انسان و گروه‌های مسلح دزدان جان می‌دهند، تحقیر می‌شوند ویا مجبور به باج‌دهی می‌شوند. چنانچه چند روز قبل ۱۹ مسافر در مرز بین ایران و افغانستان به دلیل گرمای شدید و تشنه‌گی به طور دسته‌جمعی و به طور فجیعانه جان‌دادند، که نمادی روشن از رنج یک افغانستانی است. یکی از عمیق‌ترین آثار پنج سال گذشته شاید چیزی باشد که کمتر در آمارها دیده می‌شود: بحران روانی و فرسایش امید. جامعه‌ای که در آن جوان نمی‌داند فردا چه خواهد شد، دختر نمی‌داند چه زمانی دوباره می‌تواند درس بخواند، فارغ‌التحصیل نمی‌تواند کار پیدا کند و خانواده نمی‌داند فرزندش در کشور بماند یا مهاجرت کند، به تدریج با بحران روانی روبه‌رو می‌شود.
221
20
پنج سال زیر سایه استبداد؛ روایت رنج مردم افغانستان https://www.anarshism.com/fa/five-years-under-shadow-tyranny-afghanistan/ امروز، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و سقوط کابل می‌گذرد؛ پنج سالی که برای میلیون‌ها انسان در افغانستان نه فقط گذشت زمان، بلکه تجربه‌ای از ترس، محرومیت، فقر و تحقیر بوده است. پنج سال؛ پنج سال از زندگی یک نسل شاید هیچ تصویری به اندازه‌ی سرنوشت دخترانی که پنج سال پیش نوجوان بودند، عمق این فاجعه را نشان ندهد. دختری را تصور کنیم که در آگست ۲۰۲۱ چهارده ساله بود و در صنف هفتم درس می‌خواند. او احتمالاً رؤیای پزشک شدن، آموزگار شدن، مهندس شدن یا هر شغل دیگری را در سر داشت. امروز، در نوزده‌سالگی، به جای آن‌که در دانشگاه باشد، مهارتی بیاموزد یا برای ورود به زنده‌گی مستقل آماده شود، ممکن است سال‌ها از آموزش رسمی دور مانده باشد. پنج سال در زندگی یک انسان ۱۴ تا ۱۹ ساله، بخش بزرگی از دوران شکل‌گیری شخصیت، دانش، مهارت و آینده است. این سال‌ها قابل بازگرداندن نیستند. طبق گزارش‌های یونسکو و یونیسف، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان از آموزش متوسطه محروم شده‌اند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزش متوسطه و عالی برای دختران و زنان ممنوع است. بنابراین مسئله فقط «بسته بودن مکاتب» نیست؛ مسئله، از دست رفتن یک نسل است. نسلی که می‌توانست پزشک، استاد، خبرنگار، مهندس، حقوق‌دان، اقتصاددان، کارآفرین و نیروی سازنده‌ی افغانستان باشد، اکنون با آینده‌ای نامعلوم روبه‌رو است. زن؛ نخستین هدف نظام سرکوب در پنج سال گذشته، بدن، لباس، رفت‌وآمد، آموزش، کار، صدای اجتماعی و حضور عمومی زنان به عرصه‌ای برای اعمال قدرت تبدیل شده است. محرومیت زنان از آموزش و کار را نمی‌توان تنها مجموعه‌ای از محدودیت‌های پراکنده دانست. این محدودیت‌ها یک نظام منظم از حذف اجتماعی را شکل داده‌اند؛ نظامی که هدف آن بیرون راندن زنان از عرصه عمومی و وابسته کردن آنان به ساختار مردسالار قدرت است. امروز محدودیت‌های زنان از آموزش و اشتغال فراتر رفته و بخش‌های مختلف زنده‌گی عمومی آنان را دربر گرفته است. سازمان‌های حقوق بشری و نهادهای بین‌المللی، وضعیت افغانستان را یکی از شدیدترین بحران‌های حقوق زنان در جهان توصیف می‌کنند، نماد واقعی «آپارتاید جنسیتی» است. روی دیگر تباهی مردم افغانستان فقر است؛ زندگی‌ای که هر روز سخت‌تر می‌شود. رنج افغانستان فقط سیاسی و حقوق بشری نیست. فقر نیز به بخش جدایی‌ناپذیر زنده‌گی روزمره تبدیل شده است. برای خانواده‌ای که توان خرید غذای کافی ندارد، آزادی سیاسی ممکن است یک مفهوم دور به نظر برسد؛ اما فقر، گرسنه‌گی، بیکاری و ناتوانی در پرداخت هزینه‌های زندگی، واقعیتی است که هر روز با آن روبه‌رو می‌شود. اقتصاد مردم افغانستان در این پنج سال با بحران‌های عمیق، بیکاری، کاهش فرصت‌های شغلی و وابسته‌گی گسترده به کمک‌های بشردوستانه روبه‌رو بوده است. در عین حال، محروم کردن زنان از آموزش و بازار کار فقط یک مسئله حقوق بشری نیست؛ مستقیماً به اقتصاد کشور نیز آسیب می‌زند. یونیسف برآورد کرده است که محدودیت‌های آموزش و اشتغال زنان، سالانه دست‌کم حدود ۸۴ میلیون دلار از تولید اقتصادی افغانستان کم می‌کند. در چنین شرایطی، مردم فقیرتر می‌شوند، اما ساختار قدرت همچنان پابرجاست. چون طالبان و نیروهای وابسته به آن با غارت و چپاول منابع معدنی، استخراج معادن و گرفتن مالیات کمرشکن از تاجران و کسبه‌کاران زراندوزی می‌کنند، و توسط آن ماشین کشتار و سرکوب خود را فعال نگهداشته اند. _به علاوه آن‌که ماهانه میلیون‌ها دالر پول نقد حکومت آمریکا به این گروه پرداخت می‌شود. این فقر و فشار سیاسی باعث شده تا برخی مردم که امکان آن رو دارد از کشور فرار کند و راه مهاجرت در پیش گیرند، که این نیز مسیری برای نابودی و رنج مردم گردیده است. انسان‌های که درون مرزها، بیابان و جنگلات از گرما یا سرمای شدید می‌میرند ویا زیر باتوم و گلوله مرزبانان، قاچاق‌چیان انسان و گروه‌های مسلح دزدان جان می‌دهند، تحقیر می‌شوند ویا مجبور به باج‌دهی می‌شوند. چنانچه چند روز قبل ۱۹ مسافر در مرز بین ایران و افغانستان به دلیل گرمای شدید و تشنه‌گی به طور دسته‌جمعی و به طور فجیعانه جان‌دادند، که نمادی روشن از رنج یک افغانستانی است. یکی از عمیق‌ترین آثار پنج سال گذشته شاید چیزی باشد که کمتر در آمارها دیده می‌شود: بحران روانی و فرسایش امید. جامعه‌ای که در آن جوان نمی‌داند فردا چه خواهد شد، دختر نمی‌داند چه زمانی دوباره می‌تواند درس بخواند، فارغ‌التحصیل نمی‌تواند کار پیدا کند و خانواده نمی‌داند فرزندش در کشور بماند یا مهاجرت کند، به تدریج با بحران روانی روبه‌رو می‌شود. ترس، اضطراب، ناامیدی، انزوا و احساس بی‌سرنوشتی، به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل می‌شود. سازمان ملل نیز از افزایش…
1