ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 837
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-7330 أيام
أرشيف المشاركات
هیچوقت از تنهایی و ضربه خوردن نترسیدم. چرا که همیشه در پستو ترین قسمت‌های قلبم میدونستم که روزی کسی میاد و دونه به دونه اون زخم‌های وحشتناک و منزجر کننده رو بخیه میزنه. کاش زودتر از این‌ها خودم رو جمع کرده بودم. چرا که حالا دیگر انقدر از ان دوران گذشته که زخم‌ها چرک کنند، عفونی شوند و بالا بیایند. گذر زمان همه چیز را بدتر کرده و هیچکس هیچگاه برای نجات من نخواهد امد. تنها چاره‌ام صبر کردن است. انقدر منتظر خواهم ماند، تا روزی بلاخره زمان مرا بکشد.

photo content
+1

photo content

بنظرم مردن امید مثل غرق شدن تایتانیک میمونه. لحظه‌ای که احساس میکنی همه‌چیز خوبه تازه یه هاله تار سفید رنگ رو میبینی و وقتی تلاش میکنی دورش کنی دیر شده و باهاش برخورد کردی. تکه به تکه اون قندیل‌های یخ به تمام چوب‌های بلوط براق برخورد میکنن و تکه‌ای از تورو با خودشون میبرن. اب و تاریکی کم کم بالا میاد و تو در هر ساعت فقط میتونی نصف اون رو از خودت بیرون بریزی. درواقع شانست برای نجات خودت منفیه و تو فقط میتونی توش وقفه بندازی. زیاد طول نمیکشه که اب اروم اروم بالا میاد، درونت پر میشه و بلاخره غرقت میکنه.

#part174 داشتم فکر میکردم که قراره کجا بریم. من حتی یک ریال هم پول نداشتم و گذشته از اون نگران بودم که ابوهادی برگرده خونه. البته این چندوقت اخیر هرموقع جایی میرفت نصف شب سر و کلش پیدا میشد اما میدونستم که بهم شک کرده. این رفتاراش واقعا عجیب بود، چندوقتی میشد که هیچکس برای جنگیری خونمون نمیومد. دقیقا از بعد اتفاقی که با اهورا افتاد و خبرش توی کل محله پیچید. بنظر نمیرسید که کارش رو برای همیشه کنار گذاشته باشه چون میدونستم تمام عمرش رو صرفش کرده و گذشته از اون هیچ چیز دیگه‌ای بلد نبود. ولی اگر واقعا این موضوع انقدر ابروش رو برده بود که دیگه نخواد جنگیری کنه چرا اینجا مونده بودیم و از این محله یا شهر نمیرفتیم؟ توی همین فکرا بودم که صدای اراز رو شنیدم؛ _من کارتم رو دادم به یکی از دوستام، کاریم این اطراف ندارم. میخوای بریم خونه زخماتو کاور کنم؟ نگاهم رو از کاشی های کف زمین گرفتم. درحالی که اروم کنارم قدم برمیداشت زیر چشمی نگاهم میکرد. واسم عجیب بود که چرا انقدر به تتو زدن برای من گیر داده. نکنه فکر کرده من پول دارم؟ تنها تتویی که پولم میرسید داشته باشم طرح روی جلد ادامس خرسی بود که باید یه دور میمالیدش به معده و پانکراست تا رنگ بده. _منم مثل تو کارتم همراهم نیست. شونش رو انداخت بالا و گفت؛ _کی گفته قراره ازت پول بگیرم؟ من از کاور کردن زخم خوشم میاد، واسه همین گفتم. به هرحال میل خودته. نگاهش رو ازم گرفت و به روبه روش دوخت. اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو انداختم پایین که چشمم به چندتا خط روی دستم که از نقاط دیگه تیره تر بودن خورد. دوست داشتم باهاش برم، ولی اگر ابوهادی تتوهام رو میدید من رو تیکه تیکه میکرد. البته که چندوقتی بود که نسبت بهم کاملا بی تفاوت شده بود. نه به طرز لباس پوشیدنم گیر میداد و نه تایم بیرون رفتنم و حتی گوشی ای رو که حور بهم داده بود دیده بود. تنها به همین شواهد و مدارک بسنده کردم و بدون اینکه یکم بیشتر مکث کنم تا بهتر تصمیم بگیرم خیلی سریع گفتم؛ _حالا چی میخوای بزنی؟ اراز_پروانه. از تتوی پروانه متنفر بودم. درکل هیچوقت از پروانه ها خوشم نمیومد، چون اگر بالشون رو توی دستم میگرفتم کل رنگشون میرفت و به یه موجود زشت و بیریخت تبدیل میشدن. با این اوصاف چیزی نگفتم چون اونقدرها برام اهمیت نداشت. درواقع ذهنم درگیر چیزهای مهمتری بود، مثلا اینکه تا چندوقت بعد از تتو نباید کتک میخوردم؟ یا مثلا دردش تا چه حد بود؟ از اونجایی که خونه اراز تقریبا مرکز شهر بود زود رسیدیم. حالا حس عجیبی داشتم. قرار بود توی یه خونه باهم تنها باشیم و این موضوع هرچند که قرار نبود کاری کنیم بهم هیجان میداد. نمیدونستم این حس چه معنی‌ای میده و اصلا از کجا نشات میگیره، اما وجودش کنارم باعث میشد خیال کنم کسی دل و رودم رو توی مشتش گرفته و فشارشون میده. همونقدر که حس جالب و نویی داشت دردناک بنظر میرسید چون اگر روزی دیگه نمیدیدمش ممکن بود جای انگشتاش تا ابد دور تموم ارگان‌های نیمه جون بدنم بمونه. موهاش رو از جلوی چشمش زد کنار و کلیدش رو توی قفل در انداخت. حالا که توی فضای بسته قرار گرفته بودیم و باد نبود میتونستم بوی عطر خنکش رو حس کنم. برای لحظه‌ای کوتاه حرف‌های اون شبش از ذهنم عبور کرد و باعث شد کمی عصبی بشم. البته اگر حرف کسی میخواست من رو ناراحت کنه تا الان خودکشی کرده بودم چون کل کوچه راجب خراب بودن من صحبت میکردن. اراز هم یکی مثل بقیه اونها.. ادم‌ها، طرز فکر و حسشون نسبت بهم هیچوقت برام مهم نبود چون همیشه اعتقاد داشتم فقط چند تکه گوشت و استخون و چند لیتر خونن. مثل تمام اون گوسفندا و مرغ‌هایی که سر بریده شدنشون رو دیده بودم، مثل همون تیغی که بارها پوستم رو شکافته بود. مثل اون بچه‌های جن زده‌ای که با ناخنای بلند جوری خودشون رو میخاروندن که گوشتشون از هم باز بشه و به خونریزی بیوفته. ادم‌ها فقط وجود داشتن تا دنیا بیمزه به نظر نرسه. اما چرا اراز اونطور نبود؟ چرا حرفاش از دیشب تاحالا مدام توی سرم چرخیده بودن و چطور با دیدنش تموم تحقیر‌هاش رو فراموش کردم و بهش لبخند زدم؟ اب دهنم رو قورت دادم و اخمام توی هم فرو رفت. اون اما بی توجه به من در رو باز کرد و بعد از در اوردن کفشاش وارد خونه شد، انگار نه انگار که من مهمونم و باید زودتر ورود کنم. بند کفشام رو باز کردم و درحالی که اب دهنم رو به سختی قورت میدادم رفتم توی خونه. همه جا مرتب بود و بوی خوبی به مشام میرسید. درحالی که نگاهش میکردم روی مبل نشستم. شالش رو از دور گردنش در اورد و پرت کرد روی دسته صندلی. معذب نبودم اما دلم نمیخواست صحبت کنم. احساس عصبی بودن داشتم و این بنظرم واقعا احمقانه بود چون تا الان این رو سرکوب میکردم.

Nessa Barrett - do you really want to hurt me.mp34.98 MB

میترسم روزی بمیرم و اخر، هیچوقت نجوای اسمم را از روی لبانت نبوسیده باشم.

photo content
+1

@Nalepale - Zendegi Hamine (New Version) - Arta , Koorosh.mp37.06 MB

کاش میدانستم که مردم چرا از عشق فرار میکنند.

photo content
+1

photo content
+1

یه متنی بنویس و چهارصد بار ادیتش کن، مگه نه نویسنده نیستی.

تو اخرین دلیلی بودی که به‌خاطرش، دلم بخواهد معصوم بمانم.

اگر میدانستم شب را چه کسی ساخت، قطعا درک عمق تاریکی و دلگیری بی فرارش برایم راحت تر میشد. انگار که بازنده‌ای خشمگین و از همه جا رانده شده، با بغض و خون جلوی نور افتاب را گرفته باشد.

08 Tolou.mp311.59 MB

08 Tolou.mp311.59 MB

نیاز دارم تورا فقط و فقط در کنار خودم داشته باشم. انقدر نزدیک و دور از دسترس، که انگار فقط یک ایده یا فکر تسکین دهنده برای فرار از اوار غم‌هایم باشی.

photo content
+1

photo content
+1