𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 829
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
2 828
#part189
مسیحا_الان میتونی باهاشون حرف بزنی؟
_نمیدونم.
مسیحا_یه سوال بپرس ببین جواب میدن یا نه.
_چی بپرسم؟
یکم فکر کرد و گفت؛
_بپرس مسیحا داره به من خیانت میکنه.
اخمام رفت توی هم و پوکر نگاهش کردم که خندید.
_به چی میخندی تو؟
مسیحا_از قیافت معلومه داری فشار میخوری.
چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
گازی از ساندویچم زدم و به دختر بچه کوچیکی که داشت روی وسایل ورزشیا بازی میکرد خیره شدم.
لباس بنفشی به تن داشت و چتر پرنسسیش رو گرفته بود توی دستش.
باباش کمی اونور تر درحالی که یه پلاستیک خوراکی به دست داشت روی صندلی نشسته بود و با لبخند بچش رو نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم.
بچه که بودم ارزو داشتم بابام زنده بود تا منو میبرد پارک و باهام بازی میکرد.
دوست داشتم شبا منتظر برگشتنش از سرکار باشم و بهش درخواست کنم که برام کلی خوراکی بخره.
هیچوقت مهر پدری رو تجربه نکردم و با این کلمه غریبه بودم.
اگه اهیل زنده بود احتمالا خیلی پدر خوبی میشد.
اونطوری که مامان ازش تعریف میکرد باعث میشد حس کنم که خیلی ادم خوب و مهربونیه.
با اینکه تاحالا یبارم ندیده بودمش خیلی دوستش داشتم.
البته منظورم از دیدن، دیدن روحش نبود.
میخواستم زنده باشه، باهام حرف بزنه و بغلم کنه..
اگه اون زنده بود ارسو ازم متنفر نمیشد، اینهمه عذاب نمیکشیدم و سامیار هم الان توی زندان نبود.
مسیحا_تو جدیدا با سامیار حرف نزدی، نه؟
_نه.
دوست دارم برم ملاقاتش اما خب نمیتونم.
مسیحا_میدونستی پسرخاله عزیزت داره بابا میشه؟
پوکر نگاهش کردم و گفتم؛
_حتما دایان حاملهست.
خندید و گفت؛
_ماریا حاملهست.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چی!
ماریا از سامیار حاملهست؟
سرشو تکون داد و با خنده گفت؛
_این پسر خاله تو هم نمیتونه بشینه سر جاشا.
اونوقت اسم منو دایان بد در رفته.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و با حرص گفتم؛
_ماریا دروغ میگه مثل سگ!
مطمئن بودم که سامیار هیچوقت دیگه به ماریا نزدیک نمیشه.
چه برسه به اینکه ماریا بخواد حامله بشه!
مسیحا_من و دایان هم شک کردیم که ممکنه بچه از سامیار نباشه.
اما خب خود سامیار تایید کرده که رابطه داشتن.
اخمام بیشتر رفت توی هم.
سامیار چقدر تو ساده ای اخه.
چرا همچین کاری با خودت میکنی.
_حالا میخوان با بچه چیکار کنن؟
سرشو انداخت پایین و دستاشو با دستمال پاک کرد و دستمال و کاغذ فلافلشو انداخت توی پلاستیک.
در همون حالت که پلاستیک رو مچاله میکرد با صدای گرفتش گفت؛
_ماریا گفته اگه بچه رو میخوای باید باهام ازدواج کنی.
_حتما سامیارم قبول کرده.
سرفه ای کرد و به زور گفت؛
_نه.
گفته بچه رو نمیخوام برو سقطش کن.
بی توجه به حرفش گفتم؛
_داری سرما میخوری، بلند شو بریم خونه حالت بد نشه.
سرشو به علامت نه برد بالا و دماغشو با دستمال پاک کرد و ادامه داد؛
_ماریا لج کرده میگه بچه رو سقط نمیکنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_معلومه که سقط نمیکنه، تازه یه راهی پیدا کرده که خودشو بچسبونه به سامیار.
مسیحا_باید دایانو ببینی، انقدر فشاریه.
خندیدم و گفتم؛
_چرا فشاریه؟
مسیحا_حسودیش میشه.
_به اینکه خودش نتونسته ماریارو حامله کنه؟
پوزخندی زد و گفت؛
_نه بابا، به اینکه ماریا از سامیار حاملهست.
کمی جابه جا شدم و کلاه هودیم رو انداختم روی سرم تا از خیس شدن موهام جلوگیری کنم.
_چرا باید به همچین چیزی حسودی کنه؟
مسیحا_من برم یکی رو حامله کنم تو حسودیت نمیشه!؟
_اولا که تو غلط کردی به کسی بخوای دست بزنی، دوما که تو نمیتونی کسی رو حامله کنی.
سوما که من و تو با دایان و سامیار فرق داریم.
مسیحا_حتما همدیگه رو دوست دارن دیگه.
چیزی نگفتم و فکرم رفت سمت دایان و سامیار.
با اینکه چندان از دایان خوشم نمیومد اما بنظرم واقعا به سامیار میومد و زوج خیلی کیوتی بودن.
من همیشه عاشق پسرای همجنسگرا بودم و حالا پسر خالم همجنسگرا از اب در اومده بود.
ولی اگه همچین گرایشی داشت چرا من تاحالا ازش بی خبر بودم و چیزی بهم نگفته بود؟
البته که سامیار زیاد راجب مسائل شخصیش با هیچکس صحبت نمیکرد.
مسیحا_ولی قبول داری خیلی به هم میان؟
_اره.
هرچند که من نمیدونم چیشد که اینطور شد.
سرشو کج کرد و نگاهم کرد.
به چشمای قهوه ایش زل زدم و دستمو گذاشتم روی پاش.
مسیحا_دلم برات تنگ شده بود.
لبخندی زدم و اروم گفتم؛
_منم همینطور.
مسیحا_فقط منتظرم ساختمونم تموم شه، اونوقت هرروز میبینمت.
چیزی نگفتم و به ساندویچ نصفه نیمم خیره شدم.
مسیحا_بریم خونه؟
سرمو تکون دادم و از روی نیمکت بلند شدم.
ساندویچم رو گذاشتم کنار یه درخت تا سگی گربه ای چیزی بخورتش و نوشابم رو سر کشیدم.
بطریش رو انداختم توی سطل زباله و رفتم سمت مسیحا که چتر به دست وسط سبزه ها ایستاده بود.
دستشو گرفت جلوم که گرفتمش و باهم راه افتادیم.
این پارک نزدیک خونمون بود و فاصله چندانی نداشتیم.
البته که مسیحا ماشینش رو فروخته بود تا با پولش مصالح بخره..
2 828
خواب به چشمام نمیاد، یعنی.. میادها؛
اما در رو روش باز نمیکنم.
چشمای من برای بسته بودن ساخته نشدن، میخوام تا ابد بیدار تو باشم.
2 828
ما باید بنویسیم، از غم، از دردو زجر، از شادی.
اگر این احساسات روزی تمام شود، نوشته است که باقی میماند.
2 828
ما باید بنویسیم، از غم، از دردو زجر، از شادی.
اگر این احساسات روزی تموم شود، نوشته است که باقی میماند.
2 828
#part188
اما خب دست خودم نبود.
این چندوقت انقدر عذاب کشیده بودم که دیگه از اون رستای اروم و صبور قبل هیچ خبری نبود.
همه این رفتارام چندتا دلیل داشت؛
یک اینکه چیزای خیلی بد و دردناکی راجب گذشتم شنیده بودم و هنوز که هنوزه نتونستم هضمشون کنم.
دو اینکه اتفاقات خیلی بدی برام افتاد، با هربار دیدن یکی از اون جنا کل وجودم از ترس میلرزید و هردفعه یک قدم به سکته کردن نزدیک تر میشدم.
سه اینکه بعد از اتفاقی که با ملیکا و مسیحا برام افتاد نسبت به مسیحا یکم گارد گرفته بودم و هنوز که هنوزه گاهی به خاطرش غصه میخورم.
چهار، من یه بچه جن زاییده بودم و هورمونام کاملا به هم ریخته بود!
از سمتی هم از خودم و بدنم متنفر شده بودم و حس خیلی بدی به خودم داشتم.
لحظه دیدن ارسو غرق در خون هم توی ذهنم ثبت شده بود.
هرچند که از مرگش خوشحال شدم، اما مگه من تاحالا چندبار جسد دیده بودم؟
وضعیت سامیار و غم و ناراحتی مامان و خاله هم به همه این حس های بد دامن میزد.
و اخر از همه انگار با مسیحا غریبه شده بودم.
خیلی از هم دور شده بودیم و اصلا مثل قبل با هم وقت نمیگذروندیم.
این موضوع واقعا منو ناراحت میکرد و روی مخم بود.
هرروزی که مسیحارو نمیدیدم حالم حسابی خراب میشد و دیدنش به روزی یک یا دوبار در هفته کاهش یافته بود.
مسیحا_یه سوال ازت بپرسم؟
نگاهش کردم.
هودیش کمی خیس شده بود و میتونستم بوی عطر خنکش رو همراه با سرما به مشامم بفرستم.
_بپرس.
مسیحا_تو میدونستی سامیار و دایان باهم رابطه دارن؟
_اره.
مسیحا_از کجا؟
سامیار بهت گفت؟
_نه.
خودم فهمیدم، خوابشونو دیدم.
از رفتارشون هم تابلو بود.
سرشو تکون داد و درحالی که گوجه های توی ساندویچش رو درمیورد و مینداخت توی پلاستیک گفت؛
_هنوزم اون خوابارو میبینی؟
بی توجه به حرفش گفتم؛
_مسیحا.
صدای قشنگش رو شنیدم که گفت؛
_جانم.
_اتفاقات عجیبی داره میوفته..
مسیحا_چه خبر جدیدی، واقعا متعجب شدم.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_جدی میگم.
سرشو اروم تکون داد و درحالی که بازدمش رو بیرون میداد گفت؛
_چه اتفاقاتی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم؛
_دیروز رفته بودم پیش این دختره ستایش تا باهاش گیتار تمرین کنم.
وارد خونشون که شدم حس خیلی بدی بهم دست داد.
یکی از مبلاشون انگار یه هاله سیاه و چرک دورش بود و بوی بیماری و مرگ میداد.
از جفت یکی از اتاقا که رد شدیم بازم همین حس بهم دست داد.
انگار هوای توی اتاق گرم و داغ بود و باعث میشد گرمم بشه.
با اینکه در اون اتاق بسته بود و هیچ دیدی به توش نداشتم.
از روی سرامیکا که رد میشدیم زمین داغ بود.
اخرین قطرات نوشابش رو خورد و با کنجکاوی نگاهم کرد که ادامه دادم؛
_خونشون خیلی عجیب بود.
اتاقشم جز یه تخت و کمد و یه گیتار چیزی نداشت.
کلا خونشون پر از حسای بد بود.
ازش پرسیدم کسی توی اون اتاقه؟
گفت اره مامانمه که مریضه.
منم خیلی کنجکاو شدم که بیشتر ازش بدونم و توی ذهنم گفتم یعنی چش میتونه باشه.
مسیحا_احتمالا بیماری من دارم میسیوزم گرفته بوده.
چپ چپ نگاهش کردم و ادامه دادم؛
_همون لحظه یکی توی گوشم گفت مامانش به خاطر قند بالا پاهاشو قط کرده.
سرطان سینه داره و نوک یکی از سینه هاش رو هم بریدن و بخیه هاش هنوز کامل بسته نشده.
اون مبلی هم که بوی بیماری میداد مبلی بود که مامانه همیشه روش مینشست.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_پشمام!
اینارو دختره بهت گفت؟
_نه.
یه صدای مردونه بود.
من داشتم توی ذهنم فکر میکردم، سوال رو اصلا بلند بیان نکردم.
خیلی واضح هم حرف میزد.
بعدش که ازش پرسیدم مامانت اینطوریه گفت اره.
مسیحا_من گیج شدم.
کی بهت اون حرفو زد؟
_جنا.
اخماش رفت توی هم و چیزی نگفت اما از نگاهش میشد فهمید که ترسیده.
_حالا این اتفاقات زیاد عجیب نیست البته اگه از این دید که جنا هنوز دور منن نگاه کنیم.
گازی از ساندویچم زدم و روش نوشابه خوردم.
_چندروز پیش با دریا رفته بودیم بیرون که یه مردی رو دیدم که حس خیلی بدی بهم میداد.
انگار که دورش یه هاله سیاه بود.
اولش با خودم گفتم شاید قاتلی چیزیه که این حس بدو بهم میده و زیاد بهش توجه نکردم.
اما سوار ماشین شدیم و خواستیم بریم خونه که همون مردو دیدم که با موتور تصادف کرده بود و داشتن میبردنش توی امبولانس.
کل سر و صورتش خونی بود و میوه هایی که خریده بود پخش شده بود کف خیابون.
مسیحا_یعنی فهمیدی که قراره بمیره؟
_نمرد ولی فلج شد.
مسیحا_از کجا میدونی؟
_نمیدونم..
مسیحا_خب بنظرت چرا این اتفاقا میوفته؟
جنا دوباره میخوان اذیتت کنن؟
_برعکس، دارن یه جورایی بهم کمک میکنن!
یعنی، باعث شدن قابلیتای عجیب غریبی داشته باشم.
بدون حرف زل زد بهم و چیزی نگفت.
_ارسو قبل از مرگش گفت میکمشت چون نمیخوام وارث من باشی.
منم بهش گفتم پولتو نمیخوام و اون گفت ارث من یچیز ارزشمند تر از پوله.
منظورش جناش بود!
فکر کنم الان یجورایی بهم کمک میکنن.
2 828
#part187
مسیحا کنارم نشست و فلافل و نوشابه رو داد دستم.
مسیحا_سس زدم واست.
_مرسی.
چترو گذاشت روی نیمکت و کاغذ دور فلافلش رو باز کرد.
مسیحا_هوا چقدر خوبه.
_چه فایده وقتی وضعیتمون اینه.
چپ چپ نگاهم کرد و گازی از ساندویچش زد.
مسیحا_مگه وضعیتمون چشه؟
چیزی نگفتم و مشغول باز کردن کاغذ دور فلافلم شدم.
هوا نسبت به ظهر سردتر شده بود و حالا کم کم داشتیم به شب نزدیک میشدیم.
خورشید از پشت ابرها دیده نمیشد اما نورش رو به زمین میرسوند و همه جا خیلی قشنگ بود.
این عصر پاییزی رو دوست داشتم، اما فکرم که پیش سامیار بود باعث میشد اونطور که باید ازش لذت نبرم.
مسیحا_چخبر از سامیار؟
_قراره اعدام بشه.
مسیحا_نه، اعدام نمیشه.
موهامو از توی صورتم زدم کنار و خیره بهش گفتم؛
_از کجا میدونی؟
مسیحا_فیلمو که ببینن به نفعش رای میدن.
_اگه به شانس ماست که بعد دیدن فیلم دوبار اعدامش میکنن.
خندید و چیزی نگفت.
_اخ که اگه دایان رو ببینم یه طوری برینم بهش که بشینه گریه کنه.
مسیحا_چرا اونوقت؟
_اگه واسه دادگاه میومد وضعیتمون اینطور نمیشد.
مسیحا_دیر نشده، میشه درستش کرد.
_خالم انقدر گریه کرد که داره میمیره.
مسیحا_عیب نداره، گریه خوبه..
با اخم نگاهش کردم.
_چرا چرت و پرت میگی؟
مسیحا_بده دارم بهت مشاوره میدم؟
_میخوام مشاوره ندی صد سال سیاه.
زیر چشمی نگاهم کرد و کمی از نوشابش خورد.
مسیحا_چته باز جنا حاملت کردن اینطور قاط زدی؟
حرفش حس خیلی بدی بهم داد و حس کردم که دلم شکست.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم.
بیرحمانه داشت نگاهم میکرد.
بغضمو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم و به سنگفرش خیس شده از اب بارون دوختم.
یه سگ قهوه ای رنگ کمی اونور تر کنار یه درخت کز کرده بود.
سرمو انداختم پایین و سعی کردم به خودم دلداری بدم.
واقعا ناراحت شده بودم، حرفش خیلی زشت بود!
مسیحا_دیروز مهندس ناظرمو عوض کردم، یه دختره اومده خیلی جذابه.
_اها.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_خوبی؟
_اوهوم.
مسیحا_از حرفم ناراحت شدی؟
_خیلی حرفات هستن که منو ناراحت میکنن، کدومشو میگی؟
نفس عمیقی کشید و اروم گفت؛
_ببخشید.
خواستم شوخی کنم.
اخمام رفت توی هم و با صدای گرفته گفتم؛
_با این موضوع شوخی میکنن مسیحا؟
خوبه هرموقع ناراحت بودی بهت بگم چیه دوباره شهرام بهت تجاوز کرده؟
خوشت میاد؟
اخماش رفت توی هم و خواست چیزی بگه اما انگار خودشو کنترل کرد.
رومو کردم اونور و به درخت کاج کوچیکی که کمی اونطرف تر قرار داشت خیره شدم.
حالا کمی از حرفم پشیمون بودم اما خب مگه دروغ میگفتم؟
مسیحا_گفتم که، ببخشید.
چرت و پرت گفتم.
_عیب نداره.
مسیحا_منو نگاه کن.
به چشمای قهوه ای خمارش خیره شدم که گفت؛
_بخشیدی؟
_اره.
مسیحا_دختر خوب.
فلافلتو بخور که کار دارم باهات.
وسطش یهو ضعف نکنی.
چیزی نگفتم و گازی از ساندویچم زدم که گفت؛
_دایان هم خیلی ناراحت بود که نتونست برسه به دادگاه.
_اگه ناراحت بود خودشو میرسوند.
مسیحا_رفته بود دنبال اون پسره اسکل.
چی بود اسمش؟ یاسر.
اومد صواب کنه کباب شد.
_میخوام صواب نکنه صدسال سیاه که سامیار هرچی میکشه از اون میکشه.
مسیحا_حالا تو چرا حرص میخوری؟
به ما چه.
_خیلیم به ما ربط داره.
مسیحا_رابطه خودشونو یه جوری پیش میبرن دیگه.
_نمیخوام پیش ببرن.
خندید و گفت؛
_اوهو.
مگه تو باید بخوای؟
خیره به لباش گفتم؛
_بلاخره سامیار یه روز میفهمه داره اشتباه میکنه که با این اسکل میپلکه.
مسیحا_دایان اسکله؟
_کلا دوروریای تو اسکلن.
مسیحا_یه کلمه بگو خودتم اسکلی دیگه.
_تو هم اسکلی.
مسیحا_امروز یچیزیت شده ها.
برو خداتو شکر کن من خوشحالم مگه نه دعوامون میشد.
اگه این حرفو کس دیگه ای بهم میزد پارش میکردم.
چیزی نگفتم و گاز گنده ای از ساندویچم زدم.
دلم نمیخواست اینطوری با مسیحا رفتار کنم، خودش به اندازه کافی دردسر و بدبختی داشت و من باید سعی میکردم حالش رو خوب کنم نه اینکه باعث بدتر شدنش بشم.
2 828
کاش دستگیره در، یا شاخه یه درخت بودم.
اینطور میتونستم گیر کنم به لباست و واسه چند ثانیه هم که شده جلوی رفتنت رو بگیرم.
2 828
انروز که دیگر نبودم، زیر درخت بید مجنون بنشین و صدایم کن. گنجشکها، علف های هرز زیر درخت و مورچه های بارکش جوابت را خواهند داد و بعد، قول بده که تو هم با من در طبیعت دوباره زنده شوی.
روزی با باد به تن همان بید مجنون خواهیم وزید.
روزی که هردویمان بی وطن و ازادیم؛
روزی که من و تو ما خواهیم شد.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
