𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 828
المشتركون
+124 ساعات
-167 أيام
-6230 أيام
أرشيف المشاركات
2 829
اگر روزی فراموشی گرفتی بیا پیش من.
بهت میگم چطور مینشستی، چطور میخندیدی، ترجیح میدادی بعد از ظهرهای روز جمعه چیکار کنی و توی موقعیتهای حساس چه عکسالعملی نشون میدادی.
اگر هم ازم خسته شدی، بهت یاداوری میکنم چطور منو مثل یه موجود بی ارزش دور مینداختی.
2 829
الاهه رماناتو همرو ده بار جوییدم
یه رمان تو سبک رمانای خودت بهم معرفی میکنی بخونم؟
حالم بدددد.
2 829
#part90
دستش رفت سمت شلوارم که مچش رو محکم گرفتم و با اخم بهش خیره شدم.
از شدت درد به زور میتونستم نفس بکشم و به ناخن های بلندش که نگاه میکردم خندم میگرفت.
با این حال اخمام همچنان توی هم بود.
میدونستم که زورش به هیچ عنوان بهم نمیرسه، به هرحال معتاد بود..
دوست داشتم دستشو طوری بپیچونم که بشکنه اما دلم براش میسوخت.
انقدر ناچار بود که همچین فکر احمقانه ای به سرش بزنه.
لازم بود چیزی بگم تا شاید دلداریش بدم، اما همچنان هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و پوستش رو نوازش کردم.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که اخمام توی هم بود و دندونام رو به هم میفشردم در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم.
در و بستم و تازه تونستم صدای گریه کردنش رو بشنوم.
حس خیلی بدی داشتم، واقعا حالم داشت از همه چیز به هم میخورد.
روزبه روز اتفاقات وحشتناک تری میوفتاد و چیزای ترسناک تری از زندگیم میفهمیدم.
همه اینا باعث میشدن بیشتر از قبل از ابوهادی متنفر بشم.
ماوا داشت تریاک دود میکرد و حور پاهاش رو بغل کرده بود و اعضای خانواده داغونش رو از نظر میگذروند.
ماوایی که انقدر مواد کشیده بود دیگه فرق راست و دروغ و حقیقت و خیال رو تشخیص نمیداد و اصلا توی باغ نبود.
بعضی وقتا انقدر میزد به سرش و دیوانه میشد که کارهای خیلی عجیبی میکرد.
پسربچه لختی که انقدر روی موکت چهاردست و پا راه رفته بود که حالا زانوهاش ساییده و قهوه ای شده بودن و هیوایی که وضعیتش کاملا مشخص بود.
همیشه مطمئن بودم حور به این خانواده تعلق نداره و یه روز کاری میکنه که همه تعجب میکنن.
لیاقتش خیلی بیشتر از اینا بود و مطمئن بودم به جاهای خوبی میرسه.
لباسامو پوشیدم و از خونه خارج شدم.
حسابی خسته بودم و حوصلم سر رفته بود.
دیشب وقتی که میخواستم برم گنجشک رو پیدا کنم توی باغچه دنبال گوشیم گشتم اما خبری ازش نبود.
ابوهادی حتی از لاشه بی جونش هم نگذشت و احتمالا تا حالا گم و گورش کرده بود.
پوزخندی زدم، اگر میخواستم به این احمق بازیام ادامه بدم دیگه هیچوقت نمیتونستم یه گوشی دیگه داشته باشم.
رفتم گوشه حیاط و نگاهی از پنجره به اتاق ابوهادی انداختم.
با اینکه پرده ها کشیده شده بودن اما میشد قسمتی از فضای داخل رو دید.
همه جا در سکوت و ارامش بود..
از اونجایی که ماشینش رو پشت در دیده بودم بنظر میرسید خواب باشه.
در رو باز کردم و رفتم تو که تونستم بوی غذا رو حس کنم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به اتاق انسه انداختم و با دیدن تخت خالیش تعجب کردم.
بنظر نمیرسید توی حموم یا دستشویی باشه، یعنی تو اتاق پیش شوهرش بود؟
ابروهام پرید بالا و تعجب کردم.
اما اونا هیچوقت باهم یه جا نمیخوابیدن و اصلا هیچ رابطه ای نداشتن.
بیشتر شبیه خواهر برادر بودن تا زن و شوهر.
نمیدونم چرا اما حس عجیبی بهم دست داد.
اینجا قطعا داشت یه اتفاق هایی میوفتاد..
شاید واقعا وقتایی که من خونه نبودم کاری میکردن و جلوی من ادا درمیوردن؟
انقدر توی دروغ زندگی کرده بودم و چیزای عجیب فهمیده بودم که به همه چیز حتی سکس عادی یه زن و شوهر شک داشتم.
ولی اگر واقعا اینطور بود، چطور انسه جلوی دست زدنش به من رو نمیگرفت؟
نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم سمت اتاق که نگاهم به تلفن خونه خورد.
اخمام کمی رفت توی هم و بهش نزدیک شدم.
لازم بود کاری کنم، چیزی که ابوهادی رو بترسونه.
دیگه نباید جرعت میکرد اینطور بامن رفتار کنه و انقدر بد کتکم بزنه.
از اون گذشته، اگر بهش رو میدادم بیشتر از اینا سرم میورد.
مخصوصا الان که قرار بود محدود تر بشم و اوضاع واقعا خطرناک به نظر میرسید.
تلفن رو برداشتم و دستم رو روی دکمه ها کشیدم.
اول شماره یک، بعد دو و سه رو فشردم و نگاهی به در بسته اتاق انداختم.
_مرکز مشاوره خشونت خانگی، بفرمایید.
لبم رو ار کردم و خیلی سریع گفتم؛
_سلام.
_چه کمکی میتونم بکنم؟
نگاه خیرم رو به در دوختم و اب دهنم رو قورت دادم.
حالا کمی استرس گرفته بودم.
_خانم؟
شما در خطر هستید؟
_اره..
یعنی نه.
ولی ممکنه باشم.
_کسی توی خانواده اذیتتون میکنه؟
حس کردم که از پشت در صدایی شنیدم واسه همین خیلی سریع گفتم؛
_میشه یه ادرس به من بدین.
و تمام تلاشم رو کردم ادرس نه چندان سر راستش رو به خاطر بسپرم.
رفتم سمت اتاق و درش رو باز کردم.
دیشب بعد از اینکه گنجشک رو دادم به یه سگ، یکیشون تا در خونه دنبالم کرد.
انقدر ترسیده بودم که چندبار خوردم زمین.
ناچارا مجبور شدم وقتی برگشتم خونه توی اون شرایط احمقانه و با اب سرد حموم کنم.
با اینکه امیدوارم اون سگ هرکجا که هست بمیره، اما ازش ممنونم که وادارم کرد برم حموم مگر نه الان نمیتونستم از خونه بیرون بزنم.
در کمد رو باز کردم و روی رکابی حور یه پیرهن مشکی با شلوار پوشیدم.
تنها چیز های نسبتا خوبی که درحال حاضر داشتم همینا بودن.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
