ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
+124 ساعات
-167 أيام
-6230 أيام
أرشيف المشاركات
زورم میرسه.

منم پارت نمیزارم

عه؟

خیلی دوست دارم بدونم سارینا‌ ای که شاهین نجفی واسش اهنگ خونده کیه.

نظر بدین میخوام پارت بعدی رو هم بزارم🦆

#part108 توجهی به سوالش نکردم و جوابش رو ندادم. چرا به فکر خودم نرسید؟ معلوم بود، چون واقعا احمقانه به نظر میرسید. برای کسی که میخواست پدربزرگش رو برای شوهر کردن گول بزنه راضی کننده بود، اما اگر ابوهادی دوباره من رو پیش اون پیرزن میبرد قطعا میفهمید.. نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد؛ _اگر مجبورت کنن با من ازدواج کنی چی؟ پوزخندی زدم و به چشم‌های مشکیش خیره شدم. پیش خودش چی فکر کرده بود؟ _هیچکس قرار نیست بفهمه با تو بودم. بعدم فکر کردی کی هستی که بخوام باهات ازدواج کنم؟ اگر میخواستم اینکارو کنم با اون خواستگار پیر پاتال پولدار میکردم که دوروز دیگه میمیره. نه تو که تازه از سن بلوغ در اومدی. پکی به سیگارش زد و لبش کج شد. اهورا_چرا ناراحت میشی؟ _ناراحت نشدم. دروغ گفته بودم، واقعا بهم برخورده بود. شبیه دخترایی بنظر میرسیدم که خودشون رو به پسرا قالب میکنن و از طریق حامله شدن یا رابطه جنسی میخوان باهاشون ازدواج کنن؟ پسره احمق چقدرم خودش رو تحویل میگیره.. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت صندلی‌ای که لباسام روش بود. هنوز مرطوب بودن و نم داشتن اما میتونستم تحملشون کنم. اهورا_ناراحت شدی! _نه. اهورا_پس چرا بلند میشی؟ حس خیلی بدی به نگاهش داشتم، حس میکردم وقتی نگاهم میکنه تصور میکنه لختم. قطعا اونطور نبود، اما من نمیتونستم جلوی افکار افراطیم رو بگیرم. لباسام رو از روی صندلی برداشتم و بهش خیره شدم. یه دست تیشرت و شلوارک قهوه ای تنش بود و بدون حرف داشت نگاهم میکرد. _نمیخوام بیشتر بمونم که فکر کنی میخوام بکشمت و ارثت رو بردارم. خندید و سیگارش رو خاموش کرد. اهورا_منظوری نداشتم. میدونم تو اونطوری نیستی. خیلی داشت حرصیم میکرد، دوست داشتم سرشو بکوبم به دیوار. فکر میکردم ممکنه یه روز دوستای خوبی باشیم، اما مثل همه روابط دوستانه دیگم گند خورد توش و همش تقصیر ابوهادی بود. چه میخواستم و چه نه قرار بود همه بفهمن و شاید هیچکدومشون رو حتی دیگه نمیدیدم. احتمالا ابوهادی همین امشب من رو میکشت. اب دهنم رو قورت دادم و کیفم رو از گوشه اتاق برداشتم. _ممکنه باشم. اگر یه گله ادم تو خیابون با کتک بلندت کردن بردنت محضر بدون مجبوری زنم بشی. همچنان داشت با لبخند و بدون حرف نگاهم میکرد. اهورا_میخوای برسونمت؟ _ماشین داری؟ اهورا_نه.. سرمو انداختم بالا و گفتم؛ _ممنون میشم راجب موضوع امشب به هیچکس نگی. من واقعا قصد خاصی نداشتم و امیدوارم اینو فهمیده باشی. اهورا_خیالت راحت. در اتاق رو باز کردم و ازش رفتم بیرون و بعد از خارج شدن بستمش. لباساش رو با مال خودم عوض کردم و سعی کردم حس بدی که از برخورد پارچه مرطوب و سردشون بهم القا میشد نادیده بگیرم. از اینجا تا خونه خودمون راه زیادی نبود و میتونستم پیاده برم. در هر صورت من یه چاقوی بزرگ دستم بود و شرایط کشتن هرکسی رو داشتم. فکر بدیم نبود توی زندان میتونستم تا ابد از شر ابوهادی راحت باشم و احتمالا وقتی میمرد ازاد میشدم. ساعت طرف دو و نیم شب بود و اکثر مغازه ها تعطیل بودن. حتی ماشین زیادی هم توی کوچه و خیابون دیده نمیشد و همین من رو میترسوند. بلاخره بعد از اینکه به اندازه کل عمرم استرس کشیدم و چندتا دعوا با ماشین هایی که می‌ایستادن و تیکه مینداختن راه انداختم جلوی در خونه ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و گوشمو چسبوندم بهش تا ببینم صدای داد و بیداد میشنوم یا نه. هیچ خبری نبود.. واقعا استرس داشتم، حاضر بودم همینجا توی‌ کوچه بخوابم اما پام رو توی خونه نزارم. ابوهادی قطعا من رو تیکه تیکه میکرد. به دیوار تکیه دادم و نشستم روی زمین. دلم میخواست با تمام وجودم زار بزنم. واقعا احساس بدبختی میکردم. هیچی توی زندگیم نداشتم. هیچی. صدای قدم های کسی اومد و بعد در باز شد. سرم رو بلند کردم و با دیدن ابوهادی حس کردم که از ترس سرم گیج رفت. بدون حرف بهم خیره شده بود و خیلی خونسرد نگاهم میکرد. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از چهرش گرفتم. ابوهادی_کجا بودی؟ صداش کاملا بیخیال بود و هیچ هاله ای از خشم توش دیده نمیشد. لبام لرزید و به چراغ زرد رنگ کوچه که وز وز میکرد و سو سو میزد خیره شدم. _قبرستون. ابوهادی_خیلی نگران شدیم. چیزی نگفتم و سعی کردم از اینهمه خونسردیش تعجب نکنم. کاملا پیدا بود که ارامش قبل از طوفانشه، یا جلوی کسی نقش بازی میکنه. شاید مهمون خاصی داشت، و یا کسی اینجا بود که نمیخواست جلوش بزنه من رو لت و پار کنه. کمی جرعت پیدا کردم و به زور گفتم؛ _نگران من شدی یا خودت؟ ابوهادی_دوتاش. چیزی نگفتم و نگاهم رو از پایه برق گرفتم. باد گرمی به چهرم کوبیده میشد و موهای خشکم رو که حالا کمی نامرتب و پرحجم شده بودن توی صورتم میزد. میتونستم بوی سیگار و الکلی رو که میدادم حس کنم. کیسه اشغالا به دست گربه چاقی پاره شده بود و بوی ماهی و گوشت گندیده و پوست موز به مشامم میرسید. زمین کمی داغ بود و خرده ریگ و ماسه های روش اذیتم میکرد.

photo content

مسمومم، دریاب.

و در پایان تورا خواهم مرد، به جای تمام خداحافظی‌هایی که سد راهمان را میگیرند.

,

#part107 هیچوقت به فکرم خطور نمیکرد یه روز بخوام همچین کاری کنم اما مجبور شدم. میخواستم این مشکل رو با اراز حل کنم، اصلا برای همین هم موندم اینجا. فکر کردم میمونه ولی رفت. منم خب چاره دیگه ای نداشتم، یعنی خوابیدن با اهورا خیلی بهتر از خوابیدن با یه جن و نابود شدن زندگیم بود. مطمئنا تحمل چنین کاری رو نداشتم و همون وسط میمردم. من که خیلی خوب دروغ بلد بودم، یه جوری میپیچوندمش که فکر نکنه واقعا حسی بهش دارم که اینکارو کردم یا چنین ادمیم. در اتاق باز شد و اومد تو. بدون اینکه لامپ رو روشن کنه نشست روی تخت و سیگاری روشن کرد. کاملا بیخیال بنظر میرسید، برعکس من که احساس گناه میکردم. خب قطعا برای اون راحت تر بود، اونکه به من التماس نکرده بود باهاش سکس داشته باشم. حالا احتمالا فکر میکرد من همچین ادمیم و شاید حتی همه میفهمیدن. به دود سیگار که به خاطر نور لامپی که از پنجره میومد واضح دیده میشد خیره شدم. اهورا_فکر میکردم همجنسگرایی. بدون اینکه نگاهش کنم خیلی جدی گفتم؛ _هستم. بدون اینکه تعجب کنه یا ری اکشنی نشون بده گفت؛ _یعنی یه درصدم از پسرا خوشت نمیاد؟ _ممکنه بیاد. اخمام توی هم بود و سعی میکردم بغضم رو نشون ندم. هیچ دلم نمیخواست اهورا چیزی بفهمه. اگر واقعا موضوع رو بهش میگفتم حرفام رو باور میکرد؟ شاید تا اون قسمت بدبخت بودنم و کتک خوردنم از ابوهادی رو قبول میکرد، اما موضوع اون جن رو هرگز. اهورا_پس چرا اینکارو کردی؟ حالا زل زده بود بهم و داشت نگاهم میکرد. نفس عمیقی کشیدم و به موهای خیسش خیره شدم. با اینکه ارضا نشده بود ولی رفته بود حموم و جدی نمیفهمیدم برای چی.. _کدوم کار‌؟ اهورا_خودت میدونی چیو میگم. _چون مجبور بودم. پاهامو گرفتم توی بغلم و موهامو از توی صورتم زدم کنار. کاملا خشک شده بودن و کمی بوی سیگار و اتیش میدادن که باعث ازارم میشد. حالا توی لباس های اهورا هیچ راحت نبودم. حس میکردم که هیچ چیزی از خودم ندارم، حتی بدنم رو. اینکه بعد از اون اتفاق لباساش رو بپوشم واقعا برام سخت‌ بود. نمیدونم چرا اما انقدر ترسیده و چت یا مست بودم که هیچی حس نکردم و همش فقط درد و یه حس خیلی کسل کننده و بدون لذت بود. مخصوصا که اصلا تحریک نشده بودم.. نه که من از پسرا به هیچ عنوان خوشم نیاد، اما اهورا رو به چشم دوستم میدیدم و واقعا از صبح اتفاقات ترسناکی تجربه کرده بودم و چیزهای خیلی بدی دیده بودم و به گوشم خورده بود. حتی توی اتاق برای چندثانیه حس کردم که اون جن رو دیدم! شاید از ترس حرف های ابوهادی و تاثیر الکل و مواد توهم زده بودم، اما این واقعا من رو میترسوند. نیاز داشتم واقعا یبار برای همیشه دم ابوهادی رو بچینم. نمیارزید؟ حداقلش بهم میگفتن خرابم و با همشون دعوام میشد دیگه، بهتر از این نبود که تا ابد توی همه جنگیریا باشم و خواسته های ابوهادی رو انجام بدم؟ حداقل میدونستم تا اخر عمرم فقط کتک در انتظارمه و نه چیز دیگه. لازم نبود هرموقع که ابوهادی صدام میکنه و یا ازم میخواد برم توی اتاقش بترسم که ایندفعه چه خوابی برام دیده. البته حالا فقط شر جنا از زندگیم کم شده بود، خود متجاوزش رو چیکار میکردم؟ اگر میفهمید همون یه ذره محافظه کار بودنش رو هم میزاشت کنار.. اهورا_مجبور بودی؟ چرا؟ حالا داشت با چشم های ریز شده نگاهم میکرد و بنظر میرسید کمی شک کرده باشه. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم ارامش خودم رو حفظ کنم. حرفی که میخواستم بزنم اونقدراهم بی راه نبود و سایه ای از حقیقت داشت. فقط یکم عادی سازی شده و قابل قبول تر.. _پدربزرگم میخواد مجبورم کنه ازدواج کنم.. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛ _به زور. توی اون تاریکی نمیشد فهمید چهره‌ش چه حالتی داره.. البته چرا باید براش مهم میبود؟ چه ربطی بهش داشت؟ اهورا_خب؟ شونمو انداختم بالا. _منم اینکارو کردم که نتونه کاری که میخواد رو بکنه. اهورا_باکره بودی‌؟ حس بدی از این حرفش بهم دست داد و شونم رو انداختم بالا. ابروهاش پرید بالا و سرش رو تکون داد‌. اهورا_منم همینطور. چیزی نگفتم. اهورا_خب. چه تاثیری داره؟ یعنی میبرنت دکتر؟ اصلا مگه معلوم میشه؟ _نمیدونم.. همچنان با چشم های ریز شده نگاهم میکرد. سیگارش رو بین انگشت شصت و اشارش گرفته بود و هراز گاهی لای لباش میزاشتش. اصلا این حالتم رو دوست نداشتم. خیلی ضعیف به نظر میرسید. سعی کردم کنترلم رو دستم بگیرم اما نتونستم. واقعا توی برهه ای از زندگیم بودم که هیچی برای از دست دادن نداشتم. نه اینکه باکره بودن یا نبودنم برام مهم باشه، حقیقتا پشیزی برام ارزش نداشت. من از ری اکشن ابوهادی وقتی این ساعت از شب میرفتم خونه میترسیدم. از اینکه بهش همچیز رو میگفتم.. گذشته از اون نگران این بودم که بقیه چی راجبم فکر میکنن اگر این رو بشنون. قطعا اهورا بهشون میگفت. تینا، اوا، اراز.. اهورا_چرا خودتو انگشت نکردی؟ از حرفش خندم گرفت. واقعا احمقانه بود. انگار خودش هم متوجه خنده دار بودن حرفش شد.

،

#part106 پوستش گندمی بود و کمی از من روشن تر بنظر میرسید. قسمت بالایی رون هاش از زیر تیشرت سفید رنگش به خوبی پیدا نبود. نفس عمیقی کشیدم و پوستش رو لمس کردم. چشماش سرخ و خیس بود و مدام لب هاش رو به هم فشار میداد. پوستش داغ بود و میتونستم نبض گردنش رو از زیرش ببینم. انقدر محکم و سریع میزد که کاملا واضح بود. بدنش میلرزید و این لرزش ضعیف رو از روی تخت و پاهاش حس میکردم. حالش خوب بنظر نمیرسید، اصلا خوب نبود. لبشو با دندون فشار داد و دستای لرزونش رو برد سمت تیشرتش. حالا مطمئن نبودم که واقعا از این کاری که میکنه راضیه یا نه. حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید. شبیه کسانی که تحریک شدن نبود. اب دهنش رو قورت داد و از تنش درش اورد که نگاهم اول به پوست شکمش خورد. کبود بود، مثل کمر و شونه هاش. نگاهش رو به شکمش دوخت و اب دهنش رو قورت داد که گفتم؛ _اینا چین؟ شونش رو انداخت بالا و موهاش رو از صورتش زد کنار. لباش رو به هم فشار داد و نگاهم کرد. نگاهم رو از پوستش گرفتم و به سینه هاش دوختم. حالم اصلا خوب نبود و نمیتونستم کنترلش کنم. نمیدونستم به اینکه چه اتفاقی میتونه براش افتاده باشه فکر کنم و یا به بدن لخت گندمی رنگش که حالا زیر نور نارنجی رنگ لامپ میدرخشید نگاه کنم. پوستش صاف و لطیف بود، جدا از بعضی قسمت هاش که به لطف ژیلت هیچ مویی نداشت میتونستم موهای کرکی بور باقی بدنش رو ببینم. اومد سمتم و درحالی که با نگاهی جدی چشمام رو نگاه میکرد گردنم رو گرفت. بدون حرف نگاهش کردم و چشمام رو ریز کردم. برجستگی گلوش بالا پایین شد و نشست سر جای قبلیش. حالا کمی دردم گرفته بود چون تقریبا لای پام اون زیر داشت له میشد. صورتم رفت توی هم که کمی خودش رو کشید بالا و انگشتاش رو روی گردنم فشار داد و لباش رو روی لبام گذاشت. حالا پوستش اون گرما و حرارت قبل رو نداشت و لرزشش از قبل هم بیشتر شده بود. برعکس اون من هر لحظه حالم خراب تر میشد و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم. رفتم جلو و خواستم لبش رو ببوسم که گردنم رو همونجا نگه داشت و کمی رفت عقب. حالا لباش به خاطر اونهمه فشار دندون هاش قرمز و خونی بود و چشماش از خیسی برق میزد. لبشو با زبونش تر کرد و لبخند کجی روی لبش نشست و اومد جلو و لباش رو روی لبام گذاشت. دستام رو دور کمرش گذاشتم و فشار دادم که لبمو با دندون فشار داد و کمی رفت بالا که متوجه شدم دردش گرفته. دستم رو اروم کشیدم پایین تر و بردم زیر شورتش که گردنم رو ول کرد و دستام رو از دورش باز کرد. کمی گیج شده بودم، اگر میخواست سکس داشته باشیم این کاراش چی بود؟ این فکر برام غریبه بود. من زیادی وسواس و حساس بودم و دوست نداشتم اولین رابطم با هرکسی باشه. حتی فکر نمیکردم اولین رابطه ای داشته باشم.. اما حالا، خیلی راحت به کسی که نمیشناختمش اجازه میدادم اینکار رو بکنه؟ هیچ حسی بین ما نبود و فقط دوست بودیم. درضمن من نمیدونستم کیه چیکارست و اصلا سالمه یا نه. نفس عمیقی کشید و انگشتاش رو از پشت دور گردنم گذاشت. به معنای واقعی کلمه داشت شق مرگم میکرد. _چه مرگته؟ شونشو انداخت بالا که با اخم نگاهش کردم. دستم رفت سمت نیم تنش که خیلی سریع گفت؛ _نه. نه. نگاه بدی بهش انداختم و گفتم؛ _من لختم! تو خودت لباس تنته! غزل_من دوست ندارم لباسامو در بیارم. پوزخندی زدم و به در خیره شدم. _با لباس میخوای چیکار کنی؟ چیزی نگفت و لباش رو به هم فشرد و دستش رفت سمت شورتش که نگاهم رو بردم پایین. دستش رو دور گردنم گذاشت و سرم رو برد بالا. خیلی جدی نگاهم کرد. غزل_من رو نگاه کن، خب؟ اب دهنم رو قورت دادم و زل زدم بهش. من راضی نبودم، واقعا ارزو میکردم کاش توی این شرایط قرار نمیگرفتم. اما حالا که پیش اومده بود و مجبورم کرده بود مسخره بازی درمیورد و ناز میکرد؟ واقعا درکش نمیکردم. شورتش رو از پاش در اورد و انداختش یه گوشه و سرم رو که به پایین متمایل شده بود کشید بالا و لباش رو روی لبم گذاشت. دستم رو بردم پشت کمرش و کشیدم پایین که تونستم پوست لطیف باسنش رو لمس کنم. التم رو گرفت و لای پاش مالید که نفس عمیقی کشیدم و چشمام بسته شد و طولی نکشید که چشماش رو بست و به هم فشرد و خودش رو بهش فشار داد.. ... غزل؛ بغضم رو قورت دادم و اشکم رو پاک کردم. اتاق ساکت و اروم بود و تنها نوری که فضارو روشن میکرد پرتوهای لامپ توی حیاط بود که از پشت پنجره به اتاق میتابیدن. پنجره دقیقا روی دیوار بالای تخت قرار داشت و باد نسبتا خنکی از بیرون به داخل میوزید. عجیب بود که هوا امشب خنک بود، هرچند که جز سوزناک ترین روزهای زندگیم حساب میشد. پاهامو توی بغلم گرفتم و اشکم رو پاک کردم. حس خیلی بدی داشتم. حس میکردم شبیه هیوام، یا انسه، یا تمام ادم های اینطوری دیگه. هرچند که من نه به کسی خیانت کرده بودم نه باهمه خوابیده بودم. اما هیچوقت فکر نمیکردم یه روز خودم رو اینجوری کوچیک کنم. دندونام رو به هم فشردم و به سقف خیره شدم.

این پارت دلیل نمیشه رمان استریت باشه و همچنان گی خواهد بود. قضاوت نکنید و فقط بخونید، بعدا ازم تشکر میکنید بابت این اتفاق.

#part105 فاصله چندانی باهام نداشت و میتونستم صدای نفس هاش رو بشنوم. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم این حد از خمار بودن چشمام رو کنترل کنم. ضربان قلبم حالا تند تر شده بود. اون لحظه هرچند که کوتاه بود اما حس خیلی خوبی داشت. به طوری که دوست داشتم دوباره تجربش کنم، حتی با ادم اشتباه. دستم رو بلند کردم و موهای قهوه ای تیرش رو از توی صورتش زدم کنار و دستم رو پشت گردنش گذاشتم و کمی رفتم جلو. فاصله رو کم کرد و لباش دوباره روی لبام نشست. دستش رو پشت گردنم گذاشت و بهم نزدیک تر شد. لب پایینشو گرفتم لای لبام و اروم بوسیدمش و اون لب بالام رو مک زد. ضربان قلبم بالا تر رفت و دستمو بردم لای موهای مرطوبش و اروم کشیدمشون. ازم جدا شد و درحالی که نفس نفس میزد نگاهم کرد. چشماش سرخ و خیس بودن و انگار به زور باز نگهشون میداشت. نفس عمیقی کشید و بهم نزدیک تر شد. دوباره اومد جلو و لباش رو روی لبام گذاشت و اینبار وحشیانه تر از قبل بوسید. دستاش رو دور گردنم گذاشت و پاهاشو دو طرف پام قرار داد و نشست روم. بدنم داغ داغ بود و ضربان قلبم بالاتر از قبل رفته بود. اشکالی نداشت، هردومون مست بودیم و این بهونه خوبی بود. دستش رفت سمت تیشرتم و ازم جدا شد و درش اورد. خواستم چیزی بگم که سرش رو کرد توی گردنم و اروم لیسش زد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. دستش رو روی شکمم کشید و برد بالا تر و روی سینم گذاشت. کمی خندم گرفت، من رو با دخترا اشتباه گرفته بود؟ زبونش رو زیر گردنم کشید و دوباره لبش رو روی لبم نشوند. حالم اصلا خوب نبود و ممکن بود کاری بکنم. حتی خودمم میتونستم تحریک شدنم رو حس کنم. اشکالی نداشت اگر فقط به همینجا خم میشد. با اینکه مطمئن بودم وقتی اثر الکل بپره هردومون پشیمون میشیم. برام عجیب بود که چرا اینکارو میکنه. ازم جدا شد و خم شد روی شکمم. زبون خیسش رو روی پوست شکمم کشید و رفت تا سینه هام. در همون حال دستش رفت سمت شلوارم که دستم روی دستش نشست. بدون حرف درحالی که نفس نفس میزد زل زد بهم که با صدای گرفته گفتم؛ _نمیشه. سرفه ای کرد و صدای خش دارش رو کنار گوشم شنیدم. غزل_چرا؟ پوفی کشیدم و نگاهم رو به لامپ زرد رنگ بالای سرم دوختم. _نمیتونم. ممکنه کاری کنم. خواستم از روی خودم بلندش کنم که به زور گفت؛ _اشکال نداره. کلافه نگاهش کردم و سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم. حالا میتونستم بدنش رو روی خودم حس کنم. _نه. دستمو پس زد و با صدای لرزون گفت؛ _باید اینکارو بکنم. اخمام رفت توی هم. _چرا؟ ابروهای پرپشتش به هم گره خورد و با حالتی تهاجمی گفت؛ _میشه خفه شی و فقط من رو بکنی؟ چشمام از تعجب گشاد شد و بدون حرف نگاهش کردم. باورم نمیشد کسی که جلوم نشسته غزل باشه. هیچوقت فکرش رو نمیکردم توی همچین موقعیتی باهاش قرار بگیرم. فکر میکردم که شاید دوستیم، یا هرچیزی غیر از کسانی که.. نتونستم فکرم رو ادامه بدم و اب دهنم رو قورت دادم. گیج شده بودم و نمیدونستم چه خبره. موهامو از توی صورتم زدم کنار و خیره به شکم و پاهاش نفس عمیقی کشیدم. نمیتونستم اینکارو بکنم. تاحالا سکس نداشتم و ازش متنفر بودم. اما حالا که اینجا روی‌ پام نشسته بود و میتونستم گرمای تن هردومون رو حس کنم چرا همچین حسی نداشتم؟ هردو نفس نفس میزدیم و بدون حرف همدیگه رو نگاه میکردیم. اب دهنم رو قورت دادم که نزدیکم شد و سرش رو کرد توی گردنم و گوشم رو لیس زد. نفسمو با صدا دادم بیرون و دستم دور کمرش نشست. شلوارمو کشید پایین و لاله گوشم رو مک زد. میتونستم لرزش ریز دستا و بدنش رو روی خودم حس کنم. اصلا توی شرایطی نبودم که بتونم فکر کنم. سرشو از گردنم اورد بیرون و لبامو بوسید و خم شد. دندونامو به هم فشردم و به زور گفتم؛ _غزل.. مست و چتی، حالت خوب نیست. فردا خیلی پشیمون میشی‌. توجهی بهم نکرد و شورتمو کشید پایین که سرم رو بلند کردم و چشمام رو بستم. داشتم فکر میکردم که هر پسری جای من بود چیکار میکرد. قطعا حتی سعی نمیکرد جلوش رو بگیره و سو استفاده میکرد. چرا من باید بهش گوشزد میکردم وقتی خودش کرم داشت؟ صدای خندش رو شنیدم‌. پوفی کشیدم و لبم کج شد. _من.. تاحالا. قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم گرمای زبونش رو روش حس کردم و طولی نکشید که گرمی لباش دورش نشست. لبمو با زبون تر کردم و ناله ای کردم. چشمام رو بستم و دستم لای موهاش نشست. سرشو به خودم فشردم که سرفه ای کرد و خیلی سریع کشید عقب. _ببخشید. با صدای لرزون گفت؛ _این.. این مرحله رو فاکتور میگیریم. رفت عقب و دستش رو برد سمت شلوارکش. چسبیده بودم به تخت و بدون حرف نگاهش میکردم. اصلا موقعیتمون رو درک نمیکردم. شلوارکش رو در اورد و گذاشت یه گوشه. نتونستم نگاهم رو کنترل کنم و به بدنش خیره شدم.

نظر بدین تا بقیشم بزارم

0.71 KB

نظر نمیدین؟ @elahenashenas

#part104 حوصله‌ی بحث نداشتم و از سمتی واقعا خسته بودم. از اون گذشته کسی با یه رول گل چیزیش نمیشد، بنابراین با اینکه اشتباه بود بیخیالش شدم. حالش چندان خوب نبود، زیر چشماش کمی گود افتاده و کبود بود و موقع حرف زدن صداش میلرزید. با اینکه بنظر بیخیال میومد اما حرکاتش تند، سبک و گیج بودن و انگار حواسش یه جای دیگه بود. همون لحظه که میخواست بگه بهم گل بده حرف قبلیش رو خورد. انگار که میخواست چیز دیگه ای بگه. در هرصورت وجودش اینجا برام عجیب بود. _چرا با تینا نرفتی؟ سرفه ای کرد و دودش رو داد بیرون و نگاهش رو بهم دوخت‌. چشماش خمار و کاملا سرخ بودن. اب دهنش رو قورت داد و یکی از لیوانای ابمیوه رو که معلوم نبود مال کی بوده برداشت و سر کشید. نگاه بدی بهش انداختم که گفت؛ _حالم خوب نبود، خواستم بهتر بشم. چشمام رو ریز کردم و چیزی نگفتم. بنظر نمیرسید راستش رو بگه. احتمالا واسه اینکه فکر میکرد اراز نرفته موند؟ رفتم سمت میز و لیوان های یک بار مصرف رو فرو کردم توی هم. غزل پهن شده بود روی مبل و مدام پاهاشو روی زمین بالا پایین میکرد. انگار که استرس داشت. خونه رو جمع کردم و رفتم سمت اتاق تا لباسام رو عوض کنم. توی شلوارم راحت نبودم و از اون گذشته کمی گرمم بود. در اتاق رو بستم و رفتم سمت اینه. موهام از اخرین باری که کچل کرده بودم خیلی بلند تر شده بود و چون قسمتی ازشون بلوند بود پوستم تیره تر بنظر میرسید. دوست نداشتم کوتاهشون کنم، میخواستم بزارم بلند شن. تیشرتم رو در اوردم که همون لحظه در خیلی محکم باز شد. غزل پشتش ایستاده بود و بدون حرف زل زده بود بهم. پوفی کشیدم و درحالی که سعی میکردم لباسم رو پیدا کنم خیلی سریع گفتم؛ _میخوام لباس بپوشم. غزل_خب بپوش، کاریت ندارم. ابروهام پرید بالا و برگشتم سمتش. حالش اصلا روال بنظر نمیرسید. از اینکه مواد داده بودم دستش خیلی پشیمون بودم. حالا چطور میخواستم بفرستمش خونه. اگر چیزیش میشد من مسئول بودم. دستگیره در رو گرفته بود و بدون حرف و با چشمای خمار نگاهم میکرد. حس عجیبی داشتم، تاحالا توی این شرایط قرار نگرفته بودم. _خب.. میخوام شلوار عوض کنم. شونشو انداخت بالا و با صدای گرفته و خمار گفت؛ _چه بهتر. پوفی کشیدم که اومد سمت تخت و دراز کشید روش. مطمئن بودم که یه چیزیش شده، کسی که گل میکشید و یا انقدر از مست شدنش میگذشت و همه الکل هارو میورد بالا چنین رفتاری نداشت! نکنه اشتباهی قرصی چیزی خورده بود. رفتم سمتش و گفتم؛ _غزل، قرصی چیزی خوردی؟ از اون قرصایی که توی کشو بود. چشماش رو ریز کرد و با لبخند گفت؛ _نمیدونم.. خوردم؟ لباشو به هم فشرد و شونه هاشو انداخت بالا. نوچی کردم و رفتم سمت کشو و بازش کردم. در کمال تعجب همشون سر جاشون بودن و هیچکدوم استفاده شده نبود. با صدای بیحالش گفت؛ _چرا؟ نباید میخوردم؟ _نه نباید میخوردی. اینا مواد مخدرن. خواستم از اتاق برم بیرون تا دارویی چیزی براش بیارم که گفت؛ _اتفاقا یکیش رو توی جیب تیشرتت قایم کردم. گفتم که چندتا چیز دزدیدم. با اینکه شک داشتم واقعا اینطور باشه رفتم سمتش. دستاش کنار سرش بودن و بدون حرف و با چشمای سرخ نگاهم میکرد. دوست نداشتم حس بدی بهش بدم یا فکر کنه منظوری دارم، اما خب چاره ای نداشتم. دستام رو بردم سمت جیب تیشرت و دوتا از انگشتام رو بردم توش. میتونستم برجستگی سینش رو از زیر جیب حس کنم. نگاهش رو به چشمام دوخته بود و چیزی نمیگفت. حالا قلبم کمی داشت بی قراری میکرد و حس عجیبی داشتم. اب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بیشتر کردم توی جیب اما هیچی نبود. درست دیده بودم، قرصا دست نخورده بودن. قفسه سینش کمی سریع تر بالا و پایین شد. به خودم اومدم و خواستم دستم رو بکشم عقب که نگاهم به چشماش خورد. نگاهش رو برد پایین و بهم نزدیک تر شد و لباش روی لبام نشست. ناخوداگاه چشمام بسته شد اما هیچ ری اکشنی نشون ندادم. حالا میتونستم بوی سیگار قاطی شده با اون بوی خنک رو حس کنم. لباش گرم و خیس بودن.. اروم لبم رو بوسید و کشید عقب. حالا کمی تند و مقطع تر نفس میکشید و چشماش هنوز بسته بود. نفسای گرمش به پوستم برخورد میکرد و حس میکردم میتونم گرما و حرارتی که ازش ساطع میشه رو لمس کنم. با چشمای خمارش بهم نگاه کرد که اخمام کمی رفت توی هم و نشستم روی تخت. هنوز توی شوک بودم و باورم نمیشد این اتفاق افتاده باشه. بدون حرف نگاهش کردم. هنوز روی تخت دراز کشیده بود و‌ خیلی عمیق نفس میکشید. نمیدونستم چی بگم تا هردومون اینکارش رو فراموش کنیم. حتی نمیتونستم نصف شبی با این وضعیتش برسونمش خونه و ماشین هم نداشتم. نشست سر جاش و به چشمام زل زد. قلبم هنوز هم داشت تند میزد و کل تنم داغ بود. زل زدم به چشماش که موهاشو با دست زد بالا و با صدای گرفته گفت؛ _خیلی گرمه.. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. بدون حرف نگاهم کرد و لبشو کشید توی دهنش و با زبون ترش کرد. انگار مثل من توی شرایط خوبی نبود و استرس داشت.

01 - Jodaee.mp36.22 MB