ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 832
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-4430 أيام
أرشيف المشاركات
#part244 بهش خیره شدم و درحالی که میرفتم سمت دریاچه گفتم؛ _از تجربیاتت برامون بگو. دایان_کان خوب داشته باشی بقیش حله. نگاهی به خودم و مسیحا کردم. مسیحا خندید و گفت؛ _خب پس ماجرا کنسله. دایان قیافه ای مغرورانه به خودش گرفت و درحالی که گوشیش رو از توی جیبش درمیورد جلوتر از ما حرکت کرد. یه کافه رستوران خیلی بزرگ جلوترمون قرار داشت که توی دریاچه واقع شده بود. اونقدر بزرگ و قشنگ بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم. دیوار های شیشه‌ایش باعث میشد بتونم توشو ببینم، هرچند که نور افتاب که به چشمم میخورد نمیزاشت درست جزئیات رو بررسی کنم. از روی پل چوبی بزرگی که سنگفرش رو به رستوران کشتی مانند وصل میکرد گذشتیم و به ورودی بزرگش رسیدیم. دوتا مرد سفید پوش، به همراه زنی که بنظر میومد توی دهه پنجم زندگیش باشه جلوی در ایستاده بودن و به انگلیسی باهم حرف میزدن. اونقدر غرق در صحبت شده بودن که انگار وسط یه جلسه خیلی مهم قرار داشتن. وارد رستوران که شدیم از بزرگیش حیرت زده شدم، از بیرونش بنظر نمیرسید انقدر وسیع باشه. همه جا به رنگ قهوه ای و سفید و طلایی بود. سقف حالت گنبدی داشت و همش از شیشه بود و کلی لوستر بزرگ و طلایی بهش اویزون بود. درخت ها و گلدون های بزرگی که توی اکثرشون نخل زینتی کاشته شده بود گوشه و کنار رستوران خودنمایی میکردن. زمین، از تمیزی برق میزد و بوی قهوه تازه همه جارو برداشته بود. قسمت جلوییش بنظر میومد کافه باشه و قسمت انتهاییش رستوران. روی یکی از میز های کنار پنجره نشستیم. به دریاچه ابی ‌که چندتا مرغ ماهی خوار دورش پرواز میکردن خیره شدم. برام عجیب بود، توی این فصل اینجا چیکار میکردن و مگه اصلا این دریاچه ماهی داشت؟ منو رو برداشتم و بهش خیره شدم. تاحالا هیچوقت صبحونه‌م رو توی رستوران نخورده بودم. اصلا هم علاقه ای به انجام اینکار نداشتم چون هیچوقت صبحونه برام یه وعده غذایی حساب نمیشد و ازش خوشم نمیومد. بنظرم صبحونه رو ادم های لوسی ساخته بودن که نمیدونستن صبح ها باید چکار کنن. دایان_املت های اینجا خیلی خوبن. مسیحا نگاهی به من کرد و گفت؛ _رستا تخم مرغ دوست نداره. دایان_پس بیکن و ژامبون میخوری؟ بی توجه به سوالش گفتم؛ _کیک و قهوه. دایان نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛ _اینو که از بقالی هم میتونستی بگیری. لبخندی زدم و گفتم؛ _بقالیا کالباس و تخم مرغ هم دارن. شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت. از شیشه به بیرون نگاه کردم که مسیحا گفت؛ _خوب خوش میگذرونی اینجا، هر هفته ساحل و کلاب و دختر و این داستانا. دایان نگاهی بهمون انداخت و درحالی که با دستمال توی دستش ور میرفت گفت؛ _اونطوریاهم نیست. همش سر کارم. مسیحا_حرف مفت نزن، من تورو نشناسم باید برم بمیرم. دایان لبخندی زد و چیزی نگفت. غذامونو که اوردن نگاهی به مال دایان و مسیحا کردم. دایان که املت و پیاز و اینجور چیزها بود اما مال مسیحا خیلی خوشمزه به نظر میرسید. هم کالباس داشت و هم یچیزی مثل بیکن و چند نوع خوردنی دیگه. کیک و قهوه بی کلاس خودمو ول کردم و گفتم؛ _منم از اینا میخوام. دایان_میخوای سفارش بدم برات؟ _نه با دوست دختر قشنگم میخورم. مسیحا چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. اصلا نزاشتم اون چیزی بخوره و همشو خودم خوردم، اون بدبختم ناچارا کیک و قهوه من رو خورد. با چنگال تکه ای کالباس برداشتم. _میگم اینا نون ندارن؟ دایان_میگم نظرت چیه میز و صندلیارو بزنی تو چایی شیرین بخوری؟ بهش خیره شدم. طوری نگاهم میکرد که انگار پیتزاشو خورده باشم. البته معلوم بود که از سر شوخی اینطور نگاهم میکنه. حالا موهاش نسبت به همیشه یه مقدار تیره تر بود. یادم میاد وقتی که ایران بود موهاش روشن تر بنظر میرسید. تیشرت سفیدی پوشیده بود و حالا حس میکردم که کمی نسبت به قبل لاغر تر بنظر میرسه. لبخندی زدم و بی توجه به حرفش گفتم؛ _راستی چخبر از سامیار؟ کمی از سوالم متعجب شد اما به روی خودش نیورد و حالت بیخیال نگاهش رو حفظ کرد. هر سه مون به خوبی میدونستیم که دایان هیچ خبری از سامیار نداره اما میخواستم یجورایی بحثو به اونطرف بکشم و این سوال برای شروعش بد نبود. نفس عمیقی کشید و سرشو کمی بلند کرد. حالا میتونستم نبض خیلی ظریف گردنش رو ببینم. چند تا جوش خیلی کوچولو و کمرنگ هم گوشه گونه‌ش خودنمایی میکردن. بلاخره به حرف اومد و گفت؛ _نمیدونم، از اخرین باری که ایران بودم تاحالا خبری ازش ندارم. _دیشب ازاد شد. سرشو تکون داد و چیزی نگفت. زیاد متعجب نشد، معلوم بود که از این موضوع خبر داشته. _میدونستی؟ نگاهی بین من و مسیحا که بیخیال قهوه‌ش رو میخورد و مارو‌ نگاه میکرد رد و بدل کرد و گفت؛ _حدس میزدم این ماه ازاد بشه. یکسالش تموم شده دیگه. _نمیخوای زنگی چیزی بهش بزنی یه حالی ازش بپرسی؟ خیلی جدی گفت؛ _نه. _چرا؟ اب دهنشو قورت داد و با همون لحن جدیش که حالا یکم از شروع این بحث پشیمونم میکرد گفت؛ _دلیلی نداره زنگ بزنم.

مثل یه عصبانیت تلنبار شده گوشه به گوشه وجودت که حتی اسم کینه هم براش زیادی کلیشه‌ای و کمه.

پایان فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام ب
پایان فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید. @vipadmind

#part243 لبخندی زد و سرشو کج کرد. انگشتام رو روی پوست کمرش کشیدم و از زیر لباسش خارج کردم. پوستش گرم بود و نفسای داغش به صورتم میخورد. میتونستم صدای ملایمشون رو کنار گوشم بشنوم، مثل یه موسیقی بی کلام و ارامش بخش میموند. بهم تعلق خاطر میداد، مطمئنم میکرد که کنارمه و حالا حالاها قصد رفتن و خاموشی نداره. مثل ستاره ای که شاید گاهی چشمک بزنه، اما خاموش نمیشه. دستم رو بردم سمت صورتش و روی گونش کشیدم. نرم و لطیف بود و گرماش رو بهم انتقال میداد. گاهی باورم نمیشد که همه اعضای بدنش، که با ظرافت و احتیاط تمام کنار هم چیده شده بودن مال من باشه. مثل یه مجسمه شیشه ای ظریف میموند که میترسیدم با کوچکترین لمسم ترک برداره و بشکنه. انگشتم رو کشیدم روی لبش و لبشو به پایین متمایل کردم. با چشمای منتظرش نگاهم میکرد، انگار که کنجکاو بود ببینه چیکار میکنم. اروم گفتم؛ _دهنتو باز کن. خندید و گفت؛ _دستات کثیفه. _تازه شستمشون. انگار کمی مردد بود و کثیفی دستام یه بهونه برای انجام ندادن این کار بیشتر نبود. اروم دهنشو باز کرد که انگشتم رو بردم توی دهنش. با حس کردن گرما و خیسی زبونش حس خوبی توی وجودم سرازیر شد. لب های نرمش دور انگشتم قرار گرفتن و تونستم سفتی دندونش رو حس کنم. حس خیلی خوبی داشت، گرم بود و خیس. چقدر به پسرا خوش میگذشت.. حالا واسم کمی عجیب بود که مسیحا نسبت به قبل خیلی اروم و حرف گوش کن شده بود. اکثر درخواست هایی رو که داشتم انجام میداد و کم پیش میومد بهم نه بگه. لبخندی روی لبم نشست و اروم انگشتمو جلو عقب کردم. زبونش رو دور انگشتم چرخوند و لباش روی پوستم لیز‌ خورد. زبونش رو که با انگشت لمس میکردم دلم میخواست میتونستم لای پام حسش کنم. انگشتم رو کشیدم بیرون و خیمه زدم روش. اروم خم شدم روش و لبامو روی لباش گذاشتم. دستاش رو گذاشت پشت گردنم و لبمو مک زد. دستم رو اروم هدایت کردم پایین و خواستم بکنم توی شلوارش که دستم رو گرفت و کشید عقب. با اخم نگاهش کردم که گفت؛ _خیلی خستم. شب. چیزی نگفتم و دراز کشیدم سر جام. _ضد حال. نمیدونم چرا با اینکه از دیشب بیدار بودم انرژی زیادی داشتم و دلم میخواست یه طوری تخلیه‌ش کنم. از سمتی هم دلم واقعا براش تنگ شده بود و دلم میخواست تیکه به تیکه بدنش رو لمس کنم‌. چه با دست و چه زبون. اما خب واقعا خسته به نظر میومد و چشماش رو به زور باز نگه داشته بود. مطمئن بودم که دلش میخواد، اما خسته تر از اونیه که حوصلش رو داشته باشه. لبخند پررنگی زد و گفت؛ _این باشه برای تلافی روزایی که شکنجم کردی. چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. پشتم رو کردم بهش و پتو رو کشیدم روی خودم. مسیحا_پشتتو نکن بهم. _میکنم. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و کشیدم سمت خودش. سرشو کرد توی گردنم و کنار گوشم گفت؛ _اخه بچه های کوچولویی مثل تو مگه کردن هم بلندن. پوزخندی زدم و گفتم؛ _حالا تا دیروز دستم تا مچ توت بودا، الان شدم کوچولو. خندید و چیزی نگفت. در سکوت به دیوار روبه روم خیره شدم و طولی نکشید که خوابم برد.. ... در ماشین رو باز کردم و توش نشستم. خیلی دوست داشتم برم دریا، احتمالا اونجا پر بود از دخترای لخت. اما دایان گفت که امروز کسی توی ساحل نیست و یجوری پیچوندمون. مسیحا هم نمیدونم افتاب از کدوم طرف در اومده بود هیچ علاقه ای به ساحل رفتن و دید زدن دخترها نداشت و گیر داده بود بریم شهرو بگردیم و رستوران و پارک و این چرت و پرتا. دایان و مسیحا که نشستن توی ماشین گفتم؛ _من لباس اوردم که بریم ساحل. دایان از توی اینه نگاهی بهم انداخت و با خنده گفت؛ _مردم میرن ساحل لخت بشن، تو لباس‌ میبری اونجا بپوشی؟ مگه اقایی تو هم مثل مال من غیرتیه. لبمو کج کردم و گفتم؛ _خب خیس میشم باید یچیزی داشته باشم بپوشم یا نه. مسیحا_اونجا میخوای لباس عوض کنی؟ شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم. دایان_هوا انقدر گرمه که خودت خشک میشی. ماشین رو روشن کرد و در همون حال گفت؛ _بعدم سگ ساعت یازده صبح میره ساحل؟ چیزی نگفتم و شیشم رو کشیدم پایین. مسیحا یه تیشرت شلوارک‌ پوشیده بود و عینک افتابی باکلاسی هم زده بود. منم مثل احمقا با دورس و شلوار خیلی گرم اومده بودم. کاش واقعا میرفتیم ساحل تا حداقل لباسامو عوض میکردم.. نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. شهر شلوغ و پر از ماشین های مدل بالایی بود که از تمیزی برق میزدن. خود خیابونا به حدی تمیز بود که ادم فکر میکرد ساعت ها سابیدنشون. برج های بلند همه جارو احاطه کرده بودن و اسمون به سختی پیدا بود. دایان کنار یه پارک خیلی بزرگ و سرسبز نزدیک کانال اب نگه داشت. خودشو مسیحا پیاده شدن و منم بعد عوض کردن لباسام رفتم بیرون. دایان_بچه ها اگه بتونین نفری یه عرب پولدار زمین بزنید خیلی خوب میشه.

#part242 دایان با دوتا لیوان ابمیوه از توی اشپزخونه خارج شد. روی مبل نشستم و به فضای پشت سرم نگاه کردم. هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روز توی همچین خونه ای با یه ویوی این چنینی بشینم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به اسمون دوختم. افتاب، حالا کاملا در اومده بود و خبری از هیچ ابری نبود. نور خورشید به شیشه برج ها میتابید و باعث میشد برق بزنن. خیلی دلم میخواست برم شهرو بگردم اما واقعا خسته بودم. لیوان ابمیوه‌م رو برداشتم و کمی ازش خوردم که دایان روبه مسیحا گفت؛ _چخبر؟ با نمایشگاه چیکار میکنی؟ مسیحا_دست تنها یکم سختمه اما خب خوبه تقریبا. دایان_بهت نگفته بودم مسیح عرضه کار کردن رو نداره دو روزه میکشه کنار؟ مسیحا لبخندی زد و کمی از نوشیدنیش خورد. با لبخند نگاهش کردم، براش خوشحال بودم‌. حالا واقعا به هرچیزی که حقش بود رسیده بود. هم نمایشگاه رو داشت و هم ساختمون سازیش رو ادامه میداد. البته که لایق بیشتر از اینا بود.. مسیحا_اما خب مامانم بیکار نمیشینه. احتمالا الان داره نقشه میکشه که خودش بیاد توی نمایشگاه کار کنه. دایان_فرقی به حال تو نداره، در هرصورت دنگ مسیح مال خودشه. حالا یا کار کنن یا نکنن. مسیحا سرشو تکون داد و چیزی نگفت. بی حال بنظر میرسید و بی حوصله. اما خب پیدا بود که چون دایان رو دیده کمی هیجان زده شده. چشماش خمار بود و حرکاتش حالت کرختی و سستی داشت. یکم عجیب بود چون کل مسیر رو خواب بود. مسیحا_میخوام دنگ مسیحو ازش بخرم. دایان_میفروشه؟ مسیحا_اره بابا، احمق تر از این حرفاست. توی نمایشگاه که نمیتونه کار کنه، پول قابل توجهیم که بهش نمیرسه. بهش پول پیشنهاد بدم صد در صد میفروشتش. دایان خندید و گفت؛ _تو خیلی عوضی ای. از بحثاشون خسته شدم پس از روی مبل بلند شدم و با گفتن میرم بخوابم رفتم توی اتاق. نمیدونم دایان قرار بود کجا بخوابه، چون خونش یه اتاق بیشتر نداشت و البته برام مهم هم نبود. همینکه افتخار داده بودم و اومده بودم توی مرغدونیش باید کلی خوشحال میشد. دراز کشیدم روی تخت و به بالا خیره شدم. روی سقف یه تصویر خیلی قشنگ و نوستالژیک وجود داشت. عکس دوتا فرشته که دستاشون رو به سمت هم دراز کرده بودن و بدناشون با پارچه سفید رنگی پوشیده شده بود. دور تا دورشون هم تصاویر گنگ و ابر وجود داشت و از وسطشون یه لوستر کوچیک اویزون بود. به دایان نمیخورد انقدر خوش سلیقه باشه.. داشتم سقف رو نگاه میکردم که متوجه حضور کسی توی اتاق شدم. اول فکر کردم مسیحاست، اما چشممو که چرخوندم کسی رو ندیدم. اصلا حوصله هیچ موجودی رو نداشتم و دلم میخواست از مسافرتم لذت ببرم پس زمزمه کردم؛ _تنهام بزار. طولی نکشید که سنگینی هوا کم شد و همه چیز به حالت عادیش برگشت. در اتاق باز شد و مسیحا اومد تو. درو بست و اومد کنارم روی تخت دراز کشید. بهش خیره شدم، حالا نور افتاب میخور توی صورتش و میتونستم عنبیه قهوه ای رنگ چشمش رو به خوبی ببینم. با چشمای نیمه بازش نگاهم کرد و گفت؛ _برو پرده رو بکش. با صدایی خمار گفتم؛ _خستم. نوچی کرد و از روی تخت بلند شد. فرصت کردم از پشت نگاهش کنم. توی اون تیشرت زرد رنگش شبیه بچه ها شده بود. پرده رو کشید که اتاق تاریک شد. _اخیش.. پتو رو کشیدم روی خودم و رفتم زیرش. بالشت و پتو بوی دایان رو میدادن. بوی عطرش خیلی خوب و ملایم بود. مسیحا کنارم خوابید و بهم خیره شد که گفتم؛ _بنظرت دایان سامیارو دوست داشت؟ دوتا چشمام رو از نظر گذروند و اروم گفت؛ _چرا اینو میپرسی؟ شونمو انداختم بالا. _نمیدونم. کنجکاوم. مسیحا_قبلا که دوستش داشت، الانو نمیدونم. _میشه ازش بپرسی؟ مسیحا_میخوای به سامیار بگی؟ چپ چپ نگاهش کردم و غریدم؛ _نخیر. میخوام بدونم. سامیار هرچی کمتر درمورد دایان خبر داشته باشه بهتره. حتی بهش نگفتم داریم میایم اینجا. سرش رو تکون داد. مسیحا_سامیار چی؟ دایانو دوست داره؟ مردد بودم که بگم یا نه. مسیحا ادم خبرچینی نبود پس میتونستم بهش اعتماد کنم. _نمیدونم، بهم نگفت. اما خب قطعا دوستش داره هنوز.. سرشو تکون داد و چیزی نگفت. خودمو کشیدم جلو و دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو کردم توی گردنش. بوی ملایم و خوبی میداد. اونقدری نبود که اذیتم بکنه.. امروز روز ارومی به نظر میرسید، همه چیز سر جای خودش قرار داشت و حالا خیلی وقت بود که دیگه مشکل خاصی توی زندگیم وجود نداشت. سامیار ازاد شده بود، ارسو مرده بود، جنا اذیتم نمیکردن و رابطم با مسیحا خوب پیش میرفت. مسیحا نفس عمیقی کشید و دستشو گذاشت روی دستم. گردنش داغ بود و شکمش اروم زیر دستم بالا پایین میشد. دستم رو بردم زیر لباسش و روی شکمش گذاشتم که خودشو کشید عقب. مسیحا_دستت چقدر سرده. _نمیخوای گرمش کنی؟ خندید و گفت؛ _چطوری؟ _سه تا سوراخ برای انجام اینکار داری.. چند ثانیه سکوت کرد و با صدایی خمار گفت؛ _اون دوتاش اوکیه ولی سومی دقیقا کجا قرار داره؟ _دهنت.

#part241 اسانسور، فضای طلایی و استیل داشت و اینش از تمیزی برق میزد. سرجمع شامل سی و سه تا دکمه بود که همشون با نظم کنار هم چیده شده بودن و نور سفیدی روشنشون میکرد. اهنگ ملایمی درحال پخش بود که باعث میشد حس کنم خوابم میاد. خیلی خسته بودم و برای دراز کشیدن روی یه جای نرم لحظه شماری میکردم. توی اینه نگاهی به خودم انداختم. موهام خیلی نامرتب ریخته بود توی صورتم و حالا چشمام کمی خمار بود. دورس نازک سبز رنگی به تن داشتم که حالا کمی چروک شده بود و یه لکه کوچیک‌ کنار استینش خودنمایی میکرد. نگاهم رفت سمت مسیحا که از توی اینه زل زده بود بهم و اروم نفس میکشید. موهاش مثل همیشه مرتب و نگاهش خسته بود. بلاخره به حرف اومدم و گفتم؛ _اگه میخواستیم بریم ابادان تا الان رسیده بودیم. لبخندی زد و چیزی نگفت. بلاخره اسانسور ایستاد و درش باز شد. توی هر طبقه نزدیک ده واحد خونه وجود داشت و همشون درهای مشکی رنگ قشنگی داشتن که با فضای سفید تضاد قشنگی ایجاد میکرد. چندتا گلدون قشنگ توی راهرو وجود داشت و یه تابلوی نقاشی از گل افتاب گردون کنار در اسانسور به دیوار متصل بود. مسیحا نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و رفت سمت یکی از واحدا و زنگ زد. طولی نکشید که در توسط دایان باز شد. قبل از اینکه فرصت کنم ببینمش بغلش کرد و با صدای بلند گفت؛ _ابکیی. به دایان که حالا یه تیشرت خاکستری به تن داشت و مسیحارو بغل کرده بود خیره شدم و یاد سامیار افتادم. اگه میدونست اومدیم پیش دایان و بهش نگفتیم چقدر ناراحت میشد. البته ممکن بود براش مهم نباشه، نمیدونم. مسیحا و دایان که جدا شدن منم بر خلاف میل باطنیم دایان رو بغل کردم و جواب سلامش رو خیلی بی حال دادم. دایان دعوتمون کرد توی خونه. خونش زیاد بزرگ نبود و بیشتر مثل یه اتاق توی هتل میموند. اما با وجود کوچیک بودنش واقعا قشنگ و لوکس بود. دیوار مجاور در شیشه ای بود و میشد از توش کل شهر رو دید و هیچ پرده ای جلوش نبود. کنار دیوار یه میز کوچیک چوبی چهار نفره قرار داشت و مبل های فیلی رنگ جلوی شیشه چیده شده بودن. تلویزیون و چندتا وسیله تزئینی دیگه هم روبه روی دیوار و مبلا قرار داشتن. کف زمین پارکت بود و تنها فرش سفید کوچیکی روی زمین پهن بود. خونه پر از گلدون های قشنگ بود و حس خیلی خوبی داشت. اشپزخونه سمت راست تعویه شده و کنارش سه تا در مشکی رنگ قرار داشت. خونه خیلی دنج و قشنگی بود. هم من و هم مسیحا از اینهمه زیبایی به وجد اومده بودیم. رفتم سمت دیوار شیشه ای و به بیرونش نگاه کردم. در عین اینکه زیبا بود، واقعا ترسناک به نظر میومد. میتونستم برج های روبه رو و خیابون هارو ببینم. اسمون ابی همه جارو اشغال کرده بود و هرلحظه حس میکردم قراره از این ارتفاع بیوفتم پایین! مسیحا_اگه قصد زن گرفتن داشتی من و رستا هستیم. دایان خندید و گفت؛ _همینارو شوهرم برام دست و پا کرده. مسیحا_اخر با صدرعامل ریختی رو هم؟ دایان_اره بابا، شوگر ددیمه. چشمامو ریز کردم و گفتم؛ _صدرعامل کیه؟ دایان_اقاییمه. لبم رو کج کردم و چیزی نگفتم. دایان درحالی که میرفت سمت اشپزخونه گفت؛ _برید وسایلتونو بزارید توی اتاق تا من یه چیزی بیارم بخورید. مسیحا_گشنمون نیست. دایان_ابمیوه‌ست. کیفم رو برداشتم و زودتر از مسیحا رفتم توی اتاق. اتاقش نسبت به خونه کمی بزرگ بود. یه پنجره شیشه ای خیلی بزرگ داشت با پرده های خاکستری و یه تخت دونفره گوشه اتاق خودنمایی میکرد. یه اباژور بلند کنار تخت قرار داشت که یه پیچک دورش پیچیده شده بود. یه در کوچیک هم گوشه اتاق بود که یا انبار، کمد یا حموم بود. کیفم رو گذاشتم گوشه اتاق و یه شلوار راحتی پوشیدم که مسیحا اومد تو. وقتی دید دارم لباس عوض میکنم در رو خیلی سریع بست. تیشرتم رو پوشیدم که اومد سمتم و گفت؛ _قبول نیست، من ندیدم. _نبایدم ببینی. چپ چپ نگاهم کرد و چسبوندم به پنجره که یه لحظه سریع خودمو کشیدم عقب. حالا فهمیده بودم که کمی از ارتفاع میترسم و تاحالا اونقدر توی ارتفاع نبودم که متوجه این موضوع بشم! مسیحا که فهمید ترسیدم خندید و گفت؛ _نمیوفتی پایین، نترس. چیزی نگفتم و به چشماش زل زدم که دستشو گذاشت دو طرف کمرم و سرشو کرد توی گردنم. حالا میتونستم گرمای لباش رو زیر گلوم حس کنم. نفس عمیقی کشیدم و دستمو گذاشتم پشت موهاش که پوستم رو بوسید و اومد بالا. توی چشمای خمارش زل زدم و لبامو روی لباش گذاشتم. لبمو بوسید و نفسی کشید. به خودم فشارش دادم و دستمو بردم پایین و گذاشتم روی باسنش. چنگی بهش زدم و بیشتر چسبوندمش به خودم. بدنم کم کم گرم شد و ضربان قلبم بالا رفت. خیلی حس خوبی داشت، مثل اولین باری بود که بوسیدمش. یه حس بکر و خاص.. لباش گرم بودن و هرچی بیشتر میبوسیدمش خیس تر میشدن. بلاخره خودشو کشید عقب و با لبخند کمرنگی نگاهم کرد. چقدر این نگاه رو دوست داشتم.. بعد از اینکه اونم لباساشو عوض کرد از اتاق خارج شدیم.

#part240 مسیحا کل مسیر رو خوابید و من همش داشتم فکر میکردم. نگران سامیار بودم. دلم میخواست کاری کنم که حالش بهتر بشه اما چجوریش رو نمیدونستم. مطمئن بودم که هنوزم دایان رو دوست داره و تحمل نبودش براش خیلی سخته. از سمتی هم میدونستم که رابطشون دیگه به هیچ عنوان شدنی نیست و هرچی از هم دور تر باشن برای جفتشون بهتره. شاید هم سامیار دوباره با دریا اوکی شد و حتی وارد رابطه شدن. اینطور حال دریا هم یکم بهتر میشد. اونم توی این یکسال خیلی اذیت شده بود و میدونستم که هرلحظه‌ش براش مثل جهنم گذشته. البته که دریا خیلی وقت بود با سروش توی رابطه بود اما خب هنوزم سامیار رو دوست داشت. هرچند که من ترجیح میدادم با همون سروش بمونه چون بیشتر از سامیار بهش میخورد. اصلا برای هم ساخته بودنشون و سروشم اینطور که پیدا بود دریا رو دوست داشت. دستمو کردم توی موهای مسیحا و اروم نوازششون کردم. شونم به خاطر فشار سرش یه مقدار درد گرفته بود اما خب اشکالی نداشت. دلم نمیومد بیدارش کنم. چشماش بسته بود و هراز گاهی پلکاش اروم میلرزید. شکمش به خاطر نفسای مرتبش بالا پایین میشد و میتونستم نبض ظریف و اروم گردنش رو ببینم. موهاش چون تازه در اومده بودن و رنگ نشده بود از همیشه نرم تر بود. انگشتامو کشیدم روی گردنش و پوستش رو نوازش کردم. خوشحال بودم که مشکلاتمون تقریبا حل شده بود. هرچند که رابطمون خوب بود، اما زیاد سر چیزهای کوچیک بحثمون میشد و خیلی سریع از یه مشاجره کوچیک به دعوا میرسیدیم. گذشته از اون، دیگه اون حرمت اولیه بینمون وجود نداشت و خیلی راحت همدیگه رو ناراحت میکردیم. البته این چیز عادی بود، چون مدت زیادی بود که باهم بودیم احساس راحتی میکردیم‌. مسیحا هم کلا همیشه اخلاق تندی داشت و ادم نسبتا عصبی ای بود پس میگذاشتمش پای عادت هاش و اتفاقات سختی که توی زندگیش تجربه کرده بود. ساعت طرفای پنج و نیم بود که هواپیما توی فرودگاه دبی فرود اومد. نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم که سالم رسیدیم. واقعا میترسیدم هواپیما سقوط کنه. بعد از تحویل گرفتن وسایلمون وارد سالن فرودگاه شدیم. هوا هنوز تاریک بود اما میشد صدای گنجشک ها و پرنده هارو شنید. با وجود اینکه باد خنکی میومد اما اونقدر سرد نبود که لباس زمستونه تنمون باشه پس درشون اوردیم. فرودگاه واقعا خیلی قشنگ و مدرن بود، باعث میشد دلم بخواد گوشه به گوشش عکس بگیرم. وارد فضای بیرون فرودگاه شدیم و یه تاکسی گرفتیم. مسیحا ادرس رو به راننده داد و لم داد روی صندلیش. از پنجره به بیرون نگاه کردم. حالا هوا کم کم داشت روشن میشد. شهر نسبتا خلوت بود و برج های بلند دورو برمون بهتر دیده میشدن. برج های رنگی ای که شهر رو روشن میکردن. درخت های نخل همه جارو اشغال کرده بودن و خیابون ها به حدی تمیز بود که میتونستی تصویر خودت رو توشون ببینی. از اینهمه قشنگی به هیجان اومدم، واقعا مثل یه تیکه از بهشت میموند. فکرشم نمیکردم یه کشور اونم توی خاورمیانه به این قشنگی باشه. انقدر غرق نگاه کردن به شهر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم. بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدیم. حالا هوا کاملا روشن شده بود و صدای پرنده ها به خوبی شنیده میشد. _عجیبه، گنجشکای اینجا لهجه عربی ندارن. مسیحا لبخند کجی زد و گفت؛ _مثلا چطور میخواستن با لهجه عربی اواز بخونن؟ _میتونستن بگن الجیک جیک. خندید و کیفامونو از توی صندوق عقب در اورد. کیفمو ازش گرفتم و به برج بلند روبه روم خیره شدم. مثل هتل میموند. فضای جلوش خیلی قشنگ بود، یه محوطه سنگفرش شده داشت و همه جا پر از گلدون های قشنگ بود. یه استخر تزئینی بزرگ هم توی محوطه قرار داشت و بنظر میرسید که ابشارش خاموش باشه. یه ماشین مدل بالای مشکی جلوی محوطه پارک بود که از تمیزی برق میزد. یه پسر جوون با یه سگ بزرگ هم کنار در ایستاده بود و سیگار میکشید. از در سکوریتی عبور کردیم و رفتیم سمت لابی. البته نمیدونم درست اسمش چیه اما احتمالا باید قبل از اینکه سوار اسانسور بشیم خبر میدادیم که کجا میریم. همراه مسیحا رفتیم سمت میز بزرگی که اونجا قرار داشت، مسیحا رو به نگهبان گفت؛ _دایان مهرگان. مرد تلفنش رو برداشت و مثل اینکه زنگ زد به دایان. اسم مسیحارو که گفت تماس رو قطع کرد و به عربی چیزی بهمون گفت. نگاهمو از سالن بزرگ گرفتم و همراه مسیحا رفتم سمت اسانسور. دکمه رو فشردم و منتظر ایستادم. _این دایانم بچه مایه‌ستا. مسیحا_تا حالا به این موضوع پی نبرده بودی؟ _مثل اینکه باید با تو کات کنم سعی کنم مخ دایان رو بزنم. لبش کج شد و با پوزخند گفت؛ _من پولامو خودم جمع کردم ولی دایان هرچی داره مال باباشه. خندیدم و زدم روی شونش. _باشه بابا حسود‌. چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. سوار اسانسور که شدیم نگاهم به دکمه ها خورد و پشمام ریخت. _یا ابلفضل، چقدر دکمه. طبقه چنده؟ مسیحا_23.

#part239 _چقدر این مسیح پرروعه. تو هم میزدیش. روی صندلی نشست و کولش رو گذاشت کنارش. سقفو نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. حالا حس میکردم که اونطوری که باید خوشحال نیست، البته عیب نداشت چون نمیزاشتم حالش همینطوری بمونه.. مسیحا_مامانم خونه نبود، تا تونستیم همدیگه رو زدیم. حس بدی بهم دست داد. _خوبه باز خونی نیستی. خندید و گفت؛ _شکمم داغونه. _زد تو شکمت؟ سرشو تکون داد و گفت؛ _خودم دلم درد میکرد بدتر شد. البته منم زدم توی صورتش. سر جام جابه جا شدم و پیرهنمو توی تنم درست کردم و در همون حالت گفتم؛ _سر چی دعواتون شد؟ خندید و گفت؛ _اگه بگم خندت میگیره. به چشمای خمارش نگاه کردم و سرمو کج کردم. اب دهنش رو قورت داد و با همون لبخند کوچیک گوشه لبش گفت؛ _دیانا بهش گفته بود قراره بریم دوبی، گیر داد منم میخوام بیام. زدم زیر خنده. _نه که دایان خیلی ازش خوشش میاد تازه میخواد بیاد خونش؟ مسیحا_میگفت میرم هتل. منم اصلا حوصلشو نداشتم، میومد مسافرتو کوفتم میکرد گفتم نمیبرمت. اونم فشاری شده بود که تو باهام میای فوحش داد بهت. لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛ _چون به من فوحش داد باهاش دعوات شد؟ شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت. خندم شدید تر شد. معلوم نیست چه فوحشایی بهم داده که انقدر عصبیش کرده. گوشیم رو در اوردم و نگاهی به ساعت انداختم، یکم زیادی زود اومده بودیم و حالا مجبور بودیم کلی انتظار بکشیم. هیچ از منتظر موندن خوشم نمیومد. مسیحا_راستی ببین چی برات اوردم. سرمو بلند کردم و منتظر خیره شدم بهش. در کیفش‌ رو باز کرد و مشغول گشتن شد. منتظر بودم دیلدوش رو از توی کیفش دربیاره.. کمی که گشت اخماش رفت توی هم و گفت؛ _نیستش چرا؟ _تو سوراخاتو بگرد شاید تو اوناست. مسیحا_هر هر هر. خندیدم و توی کیفش رو نگاه کردم. صدف سفید رنگ پیچ پیچی ای در اورد و گرفت سمتم. لبخندی زدم و ازش گرفتمش. مسیحا_صدای دریا میده. گذاشتمش کنار گوشم و منتظر ایستادم اما هیچ صدایی نشنیدم. مسیحا_میشنوی؟ _اره، داره برام بانو هایده میخونه. خندید و از روی صندلی بلند شد. _کجا؟ مسیحا_بریم یه چیزی بخوریم، دارم از گشنگی میمیرم. کیفم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. وارد کافه شدیم و روی یکی از میزها نشستیم. _چی میخوری؟ نگاهی به منوی روی میز انداخت و گفت؛ _اسنک. بعد از سفارش غذا و حساب کردنش روی صندلیم نشستم و به مسیحا که سرش توی گوشیش بود خیره شدم. سرشو بلند کرد و کیفش رو گرفت سمتم. مسیحا_اینو بزار رو صندلی. کیفو ازش گرفتم و به زور گذاشتمش کنارم. _چخبره انقدر سنگینه، چی گذاشتی توش؟ لبخندی زد و درحالی که زل زده بود بهم گفت؛ _دیلدو. اطرافمو نگاه کردم تا مطمئن بشم کسی دورمون نیست که صدامونو بشنوه. _واقعا؟ سرشو تکون داد که گفتم؛ _خاک بر سرت کنن. حالا اگه کیفو چک کنن چیکار میخوای کنی؟ مسیحا_تریاک که ندارم. دیلدوعه. _خب دیگه بدتر.. ممکنه فکر کنن دول یکی رو بریدیم جاساز کردیم تو کیف. پوکر نگاهم کرد و گفت؛ _چرا باید دول یکیو ببریم با خودمون ببریم دوبی؟ زدم زیر خنده و گفتم؛ _دولشویی میکنیم. خندید که ادامه دادم؛ _شایدم مال سامیار باشه، میبریمش برای دایان. مسیحا_همونجا هردومون رو از خونش پرت میکنه بیرون. پوزخندی زدم و گفتم؛ _دلشم بخواد. مردک گوز دولایه. چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید. بلاخره بعد از خوردن غذا و گرفتن کارت پرواز سوار هواپیما شدیم. من کنار پنجره نشستم و پرده رو زدم کنار. عجیب بود که با وجود نبود نور، فضا نسبتا روشن بود. مردم دونه دونه وارد هواپیما میشدن و فضای داخل، هر لحظه شلوغ تر میشد. اینجا یکم زیادی روشن بود و نورش کمی چشمم رو میزد. امیدوار بودم که لامپارو بعد از راه افتادن خاموش کنن. صندلی کناری من و مسیحارو یه دختر جوون اشغال کرد و زل زد بهمون. صندلی های ابی رنگ بهم احساس ارامش میدادن و کمی از حس استرسم کم میکردن. بلاخره بعد از نیم ساعت در بسته شد و هواپیما اروم اروم حرکت کرد. استرسم بیشتر شد و سفت چسبیدم به صندلیم. انگار مسیحا متوجه استرسم شد چون دستم رو گرفت و نگاهم کرد. لبخند الکی ای زدم و طوری رفتار کردم که انگار بار بیستممه سوار هواپیما میشم. مگه واقعا اینطور نبود؟ من تا سر کوچه هم میخواستم برم سوار هواپیما میشدم.. اصلا ناف منو تو هواپیما ها بریدن.. استرسم با بالا رفتنمون بیشتر شد. اب دهنم رو قورت دادم و دست مسیحارو فشردم که گفت؛ _میترسی؟ نگاهش کردم و گفتم؛ _چی؟ نه بابا. از چی بترسم. لبخندی زد و گفت؛ _پس چرا دستت انقدر عرق کرده؟ شونمو انداختم بالا و با لحنی بی تفاوت گفتم؛ _نمیدونم. خندید و گفت؛ _بلند شو جاهامونو عوض کنیم. مخالفت نکردم و از جفت پنجره اومدم کنار. مسیحا سایه بون پنجره رو کشید و نشست سر جام. به دختری که زل زده بود بهمون نگاه کردم که لبخندی زد. منم لبمو کج کردم و خیلی سریع نگاهم رو ازش گرفتم. یجوری نگاه میکرد انگار چسیدیم و انداختیم گردنش.

کاش تیشرتی خاکستری رنگ با عطری خنک و ملایم بودی تا میتوانستم بپوشمت و با تمام اجزای بدنم لمست کنم. کاش کتابی قطور با اوراقی کهنه و خاک گرفته بودی و من ساعت هارا سپری خواندن و دانستن داستانت میکردم. ای کاش ساعتی بودی بسته شده دور مچ دستم تا گاه و بی گاه بدون اینکه حواسم باشد نگاهت میکردم. ای کاش بالشتی میبودی که اشک های پرکینه نصف شبم را پاک میکرد. ای کاش اب بودی، ای کاش درونت غرق میشدم و میمردم. کاش هرچیزی بودی که کمتر دور و غمگین است.

با هر لبخندت، پیچکی روی تنم سبز میشود و در اخر هرچه بیشتر بخندی بیشتر گره میخورم و گرفتار میشوم. اگر روزی باغی سبز خواستی، فقط لبخند بزن.

«نشسته‌ام با شب قمار می‌کنم و هرچه می‌برم تاریک‌تر می‌شوم.» گروس عبدلملکیان

همان سرزمین چهارفصلی که در ان، گل از گل کسی نمیشکفد و همان چند باغچه کوچک هم ویرانند.

نبودت روزای تاریک، وجودت شبای روشن.

- برای حرف زدن راجب رمان؛ @elahenashenas

#part238 چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. با وجود همه این اتفاقات و بلاهایی که سرش اومده بود بازم داشت طرفداری دایان رو میکرد.. نفس عمیقی کشیدم. هیچوقت نفهمیدم دقیقا چه حسی به دایان دارم. احساساتم واقعا متناقض بودن. دایان با اینکه خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنی بود، یه روی خیلی گند و گوه داشت. رویی که احتمالا خیلی کم نشونش میداد و من هم فقط یکبار دیده بودمش. هیچوقت اون نگاه های بدش رو وقتی که مسیحا توی بیمارستان بود یادم نمیرفت. اون رفتار بدی که باهام داشت. خودم حالم بد بود و اون جای اینکه باعث بهتر شدنم بشه به گریه انداخته بودم.. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به گذشته ها فکر نکنم. هرچند که با وجود تمام اینا، اونموقع ها واقعا وضعیت بهتر بود. حداقل با مسیحا.. با اینکه از جواب سوالم اگاه بودم اما گفتم؛ _تو هنوز به دایان فکر میکنی؟ اخماش کمی رفت توی هم و بدون حرف نگاهم کرد. قبل از اینکه بخواد جوابم رو بده در اتاق باز شد و دریا اومد داخل‌. بدون حرف اومد و کنارم روی تخت نشست که سامیار خطاب بهش گفت؛ _چطوری؟ دریا_خوبم. سامیار_درسات چطورن؟ دریا_بد نیستن. مثل گوز دستپاچه پریدم وسط حرفشون و گفتم؛ _دریا نظرت راجب گندم چیه؟ درواقع جواب این سوالم رو هم میدونستم. دریا درحالت عادی از بچه ها متنفر بود، و گندم هم یه بچه بود. و مهمتر از همه، بچه ماریا بود. قطعا دریا اگر با گندم روبه رو میشد شیش تا انگشتش رو میکرد توی فلانجای بچه بیچاره. دریا_خودت نمیدونی؟ سامیار خندید و منتظر دریا رو نگاه کرد. دریا چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ _امیدوارم شبیه ماریا نشه. سامیار_منم همینطور. قیافه متفکری گرفتم و گفتم؛ _ولی دریا هم مامان خوبی برای گندم میشه. حتی اگه تلاش کنید میتونید یه برادر به نام جو براش بیارید. سامیار زد زیر خنده و دریا با اخم نگاهم کرد. دریا_باهاشون نون میپزم توش مرگ موش میریزم میدم سامیار بخوره. سامیار_خیلی لطف دارید به من. _بنظرم زن این نشو اگر بشی کشته میشی. دریا_تا وقتی دایان هست چرا زن من بشه؟ متوجه شدم که سامیار از این حرف دریا خیلی بدش اومد اما به روی خودش نیورد. چپ چپ دریارو نگاه کردم و با اشاره گفتم خاک بر سرت. قبل از اینکه بخوایم بیایم بهش گفته بودم که راجب دایان تیکه ای نندازه اما خب مگه میشد در دهن دریا رو بست؟ بعد از خوردن شام از سامیار و بقیه خدافظی کردم و یه اسنپ گرفتم و برگشتم خونه. ساعت یک پرواز داشتیم و باید یازده فرودگاه میبودیم. حالا دلم برای سامیار میسوخت که قرار بود با دریا تنها بمونه. قطعا مورد هجوم و شبیخونش قرار میگرفت. کیفمو برداشتم و وسایلامو به زور چپوندم توش. چندتا لباس ساده و هول هولکی برداشتم و شارژر و شناسنامه و مایحتاج دیگم رو گذاشتم سر دست تا فراموششون نکنم. اونجا الان هوا زیاد سرد نبود لباسام رو تابستونه برداشتم. در نیمه باز اتاق اروم باز شد و لنی پرید داخل. انقدر سریع اینکارو کرد که یه لحظه ترسیدم. حالا کمی ناراحت بودم که قرار بود برای چند روز ازش دور باشم. کیفم رو گذاشتم روی تخت و از روی زمین بلندش کردم که میویی کرد و بهم چنگ انداخت. _چیه، بازم جن دیدی؟ با صدای زنگ گوشیم خیلی سریع گذاشتمش روی زمین و کیف و وسایلم رو برداشتم. لامپ اتاق رو خاموش کردم و رفتم بیرون. قبل از خارج شدن از خونه برای لنی و شدو غذا گذاشتم و بعد از قفل کردن در از خونه خارج شدم. مسیحا توی تاکسی نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد. درو باز کردم و نشستم توی ماشین و بهش سلام کردم. باهام دست داد و بی توجه بهم مشغول صحبت کردن با گوشیش شد. نفس عمیقی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. حالا یکم هیجان زده بودم و ذوق داشتم. دومین مسافرتی بود که با مسیحا میرفتم و قطعا خیلی قرار بود بهم خوش بگذره. هرچند که مجبور بودم دایان رو هم تحمل کنم. مسیحا تماس رو قط کرد و بهم خیره شد. مسیحا_سلام. _علیک سلام. مسیحا_اومدی بو چس اومد. _انقدر از دیدنم هیجان زده شدی که بهت فشار اومد چسیدی. لبخند قشنگی زد و گفت؛ _چیزی که جا نزاشتی؟ این رو گفت و شالش رو گذاشت سرش. _نه، فکر نکنم. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت؛ _من شام نخوردم. خیلی گشنمه. _من خوردم. خونه سامیارینا بودیم. زیپ سوییشرتش رو بست و خیره بهم گفت؛ _سامیار ازاد شد راستی؟ _اره. سرش رو تکون داد و گفت؛ _خوبه، چه به موقع. کنجکاوانه نگاهش کردم. _چرا؟ شونش رو انداخت بالا و چیزی نگفت. از تاکسی پیاده شدیم و رفتیم سمت سالن فرودگاه. مسیحا جلوتر از من حرکت میکرد و خیلی بیحال راه میرفت. سوییشرت مشکی رنگ گشادش توی تنش زار میزد و کیفش رو انداخته بود روی شونش. کفشاش گلی و کثیف بودن و هر قدمی که برمیداشت از خودش خاک به جا میگذاشت. خودمو بهش رسوندم و گفتم؛ _کجا بودی که انقدر گلی ای؟ با چشمای بیحالش بهم نگاه کرد و گفت؛ _با مسیح دعوام شد هولم داد تو باغچه. نمیدونم چرا اما زدم زیر خنده که چپ چپ نگاهم کرد‌.

#part237 خندیدم و از سامیار فاصله گرفتم. دریا جلوی در ایستاد و به خاله مینو سلام کرد و مشغول در اوردن کفشاش شد. سرش رو که بلند کرد با سامیار روبه رو شد. دیدم که هردوشون در سکوت به هم زل زده بودن و حتی پلک هم نمیزدن. دریا با چشمای درشت شده و نگاهی عمیق سامیار رو هدف گرفته بود و جوری سر جاش خشک شده بود که انگار برق گرفته باشتش.. حسش رو درک میکردم، میدونستم که حالا توی وجودش چه خبره. میتونستم صدای تپش های نامنظم قلبش رو از این فاصله بشنوم. بعد از یک‌سال بلاخره داشت کسی که دوستش داشت رو میدید. واقعا حس عجیبی بود. سامیار زودتر به خودش اومد و اروم سلام کرد. دریا خودش رو جمع و جور کرد و گفت؛ _سلام. خیلی سریع وارد خونه شد و اومد سمت من و نشست روی مبل. کنارش نشستم و بهش خیره شدم. مامان سامیارو بغل کرد و کلی قربون صدقش رفت. حالا کم کم داشت حسودیم میشد، هیچوقت تاحالا اینطور منو بغل نکرده بود. شیطونه میگه دریارو بکشم بیوفتم زندان بلکه شاید منم یکم عزیز شدم. از روی مبل بلند شدم و درحالی که میرفتم سمت اتاق سامیار، دریا و سامیارو صدا زدم. وارد اتاقش که شدم حس کردم برگشتیم به دوسه سال پیش. اونموقع که هیچکدوم از اتفاقات الان نیوفتاده بود. وقتی که نه ماریا وجود داشت و نه مسیحا و دریا و دایان. زندگیم چقدر ساده و بی دغدغه بود. شاید تنها مشکلم اون زمان کم بودن پول تو جیبیم بود. رفتم سمت گهواره و نگاهی بهش انداختم اما خالی بود. سامیار بعد از دریا وارد اتاق شد و همونجا کنار در ایستاد. بهش خیره شدم، بدون حرف داشت نگاهمون میکرد. حالا حس میکردم که سه تامون از همدیگه خجالت میکشیم. سامیار که کلا دیر با کسی میجوشید و حالا اینهمه مدت بود که فاصله داشتیم و مطمئنا چندروز طول میکشید تا یخش اب بشه و دوباره صمیمی بشیم. دریاهم که کلا موضوعش فرق میکرد. البته منم حالا بعد از اینهمه مدت یکم با سامیار احساس غریبی میکردم. انگار که یه ادم جدید بود و اصلا نمیشناختمش. مخصوصا حالا که موهاش رو کوتاه کرده بود. برای اینکه سر بحث رو باز کنم گفتم؛ _گندم کجاست؟ سامیار_خوابیده. سرم رو تکون دادم و نشستم روی تخت کنار دریا. سامیار صندلی میز کامپیوترش رو اورد نزدیک و نشست روش. _خوشحالی که ازاد شدی؟ خندید و گفت؛ _خیلی ناراحتم واقعا. توی زندان خیلی بهم خوش میگذشت. کلی کنیز و ندیمه داشتم. دریا_همینکه کونت نزاشتن خیلیه. زدم زیر خنده و جلوی دهنم رو گرفتم. سامیار بدون حرف و خیلی جدی دریا رو نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. میدونستم که هیچ از اینجور شوخیا، مخصوصا از طرف دریا خوشش نمیاد و حالا احتمالا داشت فکر میکرد چطور بکشتش. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم؛ _دایان باهات حرف نزد؟ یه لحظه حس کردم که رنگ نگاهش تغییر کرد. نفس عمیقی کشید و شونش رو انداخت بالا. میدونستم که به خاطر وجود دریا معذب بود راجب دایان حرف بزنه پس بیخیال شدم. دریا_من برم دستشویی. این رو گفت و از روی تخت بلند شد و از اتاق زد بیرون. به رفتنش خیره شدم که سامیار‌ گفت؛ _از روز خاکسپاری ماریا تا الان ازش خبر ندارم. نه دیدمش و نه حرف زدیم. _پس واقعا کات کردید. سرشو تکون داد و به زمین خیره شد. میتونستم درک کنم که چه حس افتضاحی داره. اینکه کسی که دوستش داری ترکت کنه یه دردسره، اینکه توی زندان باشی و صبح تا شب بهش فکر کنی یه درد دیگه.. بیچاره سامیار. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _من از همون اولم از این دایان خوشم نمیومد. یخورده شعور و درک و فهم نداره. از اون بچه مایه های لوس و بی دغدغست که فقط دنبال خوش گذرونیه و هیچ درکی از دوست داشتن و رابطه و تعهد نداره. سرشو بلند کرد و نگاه بیخیالی بهم انداخت. سامیار_دایان اینطور نیست. _دقیقا همینطوره. نوچی کرد و گفت؛ _تو نمیشناختیش. اصلا همچین ادمی نبود. خیلی با معرفت و خوب بود. اگه کسی به کمک احتیاج داشت همه کاری واسش میکرد. گذشته از اون، توی اون مدتی که باهم بودیم من ندیدم با هیچکس بپلکه. _پس الان چرا نیستش!؟ نگاه خونسردش رنگ غم گرفت‌ و تونستم غمگین شدنش رو حس کنم. نمیخواستم ناراحتش کنم، اما شدیدا نیاز داشتم یکم غیبت دایان رو بکنم. مخصوصا حالا که میدیدم سامیار به خاطرش انقدر داغون شده. سامیار_اونی که از اعتماد اونیکی سواستفاده کرد دایان نبود، من بودم. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _مثلا چیکار کردی؟ سامیار_همینکه باعث شدم ماریا حامله بشه کافی نبود؟ _دست خودت نبود اونموقع. سامیار_اینا بهونست همش‌، نمیتونم خودمو یا این دلیل ها طبرعه کنم. دایان هم براشون تره خورد نمیکنه. _به هرحال اونم همچین بی عیب نبود. نفس عمیقی کشید و درحالی که با ساعت توی دستش بازی میکرد گفت؛ _من واقعا از دایان ناراحت نیستم، منم جاش بودم ممکن بود همینکارو کنم. بعدم اون کاری برام کرد که حتی پدرمم نمیکرد. شبی که ارسورو کشتم به دادم رسید! اگه اون نبود واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.

#part236 نمیدونم چرا، اما یه لحظه دلم خواست هرطوری شده دختر پشت خط رو پیدا کنم و اتیشش بزنم. اب دهنم رو قورت دادم. دختر_الو؟ اولش اصلا دلم نمیخواست صحبت کنم، اما حالا واقعا کنجکاو شده بودم بدونم کیه. نکنه دوست دختر دایان بود؟ _سلام. دختر_بفرمایید. نفس عمیقی کشیدم و به زور گفتم؛ _با دایان کار دارم. دختر_دایان؟ اشتباه گرفتید. خیلی سریع گفتم؛ _مطمئنید؟ دختر_بله. چیزی نگفتم و تماس رو قط کردم. نه تنها خیالم راحت نشده بود، بلکه حالا بیشتر شک کرده بودم. ممکن بود دایان به خاطر اینکه نخواد باهام حرف بزنه گوشی رو داده باشه به دوست دخترش و گفته باشه طوری رفتار کنه انگار که نمیشناستش؟ البته اگه نمیخواست باهام حرف بزنه که کلا جوابم رو نمیداد. شاید هم شمارش رو عوض کرده بود.. تازه به خودم اومدم و متوجه شدم که واقعا همینطوره. وقتی یک نفر مهاجرت کنه، قطعا شمارش هم عوض میکنه دیگه.. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. تو چیکار کردی با من پسر.. ... رستا؛ در کمدم رو باز کردم و یه دست لباس از توش برداشتم. از اینکه بعد از بیرون اومدن از حموم لباس بیرونی بپوشم خیلی بدم میومد پس یه دست لباس خونگی برداشتم و انداختم روی تخت. در اتاق رو بستم و مشغول پوشیدن لباسام شدم. خیلی هیجان زده بودم، مدت زمان خیلی زیادی بود که سامیارو ندیده بودم. به قدری دلم براش تنگ بود که حتی گاهی شبا به خاطر نبودش گریه میکردم. واقعا خوشحال بودم که ازاد شد و هیچ اتفاقی براش نیوفتاد. اگر خدایی نکرده اعدام میشد باید چیکار میکردم؟ اصلا دیگه روم میشد توی صورت خاله مینو نگاه کنم؟ در اتاق یهو باز شد که تیشرتمو گرفتم جلوی خودم و رفتم عقب. دریا وارد اتاق شد و پشت سرش در و بست که غریدم؛ _مگه طویلست سرتو میندازی پایین میای تو؟ نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که میرفت سمت تخت با پوزخند گفت؛ _ببخشید، باید از خر توش اجازه میگرفتم؟ چیزی نگفتم و لباسم رو پوشیدم. رفتم سمت میز و کرم موهام رو برداشتم و مشغول درست کردنشون شدم. دریا_رستا. _هوم؟ از توی اینه نگاهی بهش انداختم. با لباسای خونه، درحالی که به شدت نامرتب بود نشسته بود روی تخت و پاهاشو گرفته بود توی بغلش. دریا_بنظرت منم بیام؟ در کرمم رو بستم و گذاشتمش گوشه میز. _نمیخوای سامیارو ببینی‌؟ یکساله ندیدیش. دریا_میخوام، ولی نمیتونم. یه حس عجیبی دارم. منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛ _تو هم که شب میخوای بری، من تنها میمونم. _بده مگه؟ دریا_اگه ببینمش دوباره حسم بهش برمیگرده. _خب بزار برگرده. چپ چپ نگاهم کرد که ادامه دادم؛ _خیلی خری دریا. الان وقتشه، باید ببینیش. ماریا که مرده، دایان هم که اونور دنیاست. سامیارم که یکسال تمام تنها بوده. مطمئن باش اولین کسی که به وارد رابطه شدن باهاش فکر میکنه تویی. پوزخندی زد و گفت؛ _میخوام فکر نکنه صدسال سیاه. حالا که هیچکس نیست بیاد سراغ من‌؟ بهم پیشنهاد هم بده قبول نمیکنم. خندیدم و گفتم؛ _باشه.. بلاخره بعد از اینکه اماده شدیم راه افتادیم. انقدر استرس داشتم که کم مونده بود بیوفتم تشنج کنم. دریا که کل ناخناش رو جویده بود و حالا داشت سعی میکرد بند کلاه هودیش رو تجزیه کنه. نگاهی به ساعت انداختم و پیامی به مسیحا دادم. اگه دیر میرسیدم احتمالا میکشتم. از اونجایی که ترافیک بود، یکم طول کشید تا برسیم خونه خاله مینو. عمو صادق ماشینو جلوی در پارک کرد و هممون پیاده شدیم. هوا سرد بود و باد یخی میومد که سرمارو به صورتمون میکوبید. به محض اینکه در باز شد دویدم داخل پارکینگ و چندبار دکمه اسانسور رو زدم اما نیومد پایین. بیخیالش شدم و خیلی سریع پله هارو دوتا یکی بالا رفتم. موقع در اوردن کفشام نزدیک بود بیوفتم اما خودم رو کنترل کردم. خاله مینو جلوی در ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد. خیلی سریع بهش سلام کردم و باهاش دست دادم که سامیارو دیدم. در اتاقش رو باز کرد و ازش خارج شد. حسم غیر قابل توصیف بود، به قدری خوشحال بودم که حد نداشت. با صدای بلند گفتم؛ _سامیاااار. دستمو از دست خاله کشیدم بیرون و قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه خودمو محکم پرت کردم تو بغلش. بدنش گرم بود و بوی خیلی خوبی میداد. همون ادکلن همیشگی، قاطی با بوی توتون سوخته شده. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و صدای قشنگ و ارومش رو کنار گوشم شنیدم. سامیار_سلام. خودمو بهش فشار دادم و گفتم؛ _دلم برای دول دو سانتیت تنگ شده بود. خندید و گفت؛ _به کسی نگو ولی بیست سانت اومده روش. خندیدم و ازش فاصله گرفتم. _خودت سرجمع پونزده سانت نیستی که اون بیست و دو سانت باشه. لبخندی قشنگی روی لبش نشست. واقعا تغییر کرده بود. موهاش صاف بود و خیلی بی مدل کوتاه شده بود. دیگه هیچ خبری از اون چهره بیبی فیس نبود و رنگ نگاهش فرق کرده بود. انگار جدی تر شده بود. و غمگین تر.. بغضم رو قورت دادم و یه بار دیگه بغلش کردم. خاله مینو_پسرم رو تموم کردی.

#part235 حالا هیچ شباهتی به سامیار یکسال پیش نداشتم. موهام به قدری کوتاه شده بود که حتی دیگه فر هم نبودن. یادمه روزی رو که میخواستم کوتاهشون کنم، یه حس خیلی عجیبی داشتم. ناراحت نبودم اما خب از این تغییر خودم متعجب شدم. تقریبا از دبیرستان به بعد موهام رو کوتاه نکرده بودم.. جدای از اون، حالا کمی هم ته ریش در اورده بودم که باعث میشدن حالم از خودم به هم بخوره. پس اولین کاری که کردم، افتادن به جون صورتم با ژیلت بود. بلاخره بعد از یکسال تونستم یه حموم درست و حسابی کنم. انقدر خودمو کیسه کشیدم که یه لایه از پوستم برداشته شد. توی زندان نمیتونستیم بیشتر از یه ربع یا ده دقیقه توی حموم بمونیم که واقعا برای تمیز شدن کافی نبود. تازه اون وسط باید همش نگران میبودی که شیش تا انگشت نره تو اینور اونورت. واقعا فضای خطرناکی داشت. هنوز باورم نمیشه سالم از اونجا بیرون اومده باشم. شانس اوردم واقعا، دعای مادرم پشتم بود که الان بی اختیاری مدفوع نگرفتم. وارد اتاق که شدم گندم داشت توی جاش دست و پا میزد. حولم رو محکم تر دور خودم پیچوندم و رفتم سمتش. اخم کرده بود و درحالی که پستونکش رو مک میزد، با چشمای عسلیش نگاهم میکرد. چشماش منو یاد ماریا مینداخت، حس میکردم که اون داره نگاهم میکنه. نفس عمیقی کشیدم و فاتحه ای براش دادم. لباسام رو خیلی سریع پوشیدم و برای اینکه گندم نترسه موهامو سشوار نکردم. از توی گهواره بلندش کردم و به همراه خودم بردمش روی تخت. مامان با یه شیشه شیر وارد اتاق شد و نگاهی به سر تا پام انداخت. مامان_رنگ و روت باز شد. لبخندی زدم و شیشه شیر رو ازش گرفتم که گفت؛ _بلدی؟ _اره، فکر کنم.. پستونک رو از لای لباش خارج کردم و قبل از اینکه صدای گریش در بیاد شیشه شیر رو جایگزینش کردم. مامان چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد و‌ بعد رفت بیرون. میدونستم که دلش میخواد بشینه و تا صبح باهام حرف بزنه و سوال پیچم کنه اما صبر کرده تا یکم استراحت کنم و به گندم برسم. نگاهم رو از گندم گرفتم و به نقاشی های توی اتاق دوختم. نقاشی پسرک مسافر با چمدون نارنجی رنگ توجهم رو جلب کرد. ناخوداگاه فکرم رفت سمت دایان و دلتنگی به وجودم چنگ انداخت. از اخرین باری که دیده بودمش هفت ماه میگذشت. نبودش روز به روز بیشتر داغونم میکرد. روزهای اول خیلی سخت گذشت، شبا اصلا خواب و خیال نداشتم. همش به این فکر میکردم‌ که دایان رو برای همیشه از دست دادم و دیگه قرار نیست ببینمش. و صد البته که کاملا درست فکر میکردم. پسری که دوستش داشتم برای همیشه رفته بود. اهی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. این هفت ماه طعم زهرمار میدادن. ذره ذره وجودم رو اب کرده و از بین برده بودن و حالا انقدر کشیده بودم که برام عادی شده بود. باورم نمیشد، یه موقعی اگه هفته ای یبار دایان رو نمیدیدم نابود میشدم. اما حالا داشتم تلاش میکردم که با نبودش، اونم برای همیشه کنار بیام. فقط خدا میدونست که چقدر دلتنگش بودم. یه لحظه به یاد اوردم که اگرچه دیگه ایران نیست، اما شماره‌ش رو که دارم. چنان از جا پریدم که شیشه شیر از توی دهن گندم در اومد و انگار شیر پرید توی گلوش چون شروع کرد به سرفه کردن. بلندش کردم و چندبار اروم زدم روی کمرش اما حالش بهتر نشد و زد زیر گریه. حالا استرس گرفته بودم که نکنه چیزیش بشه و از دست خودم عصبی بودم. فقط همینم مونده به خاطر اون گوز دستپاچه بچه‌م رو بکشم. در اتاق باز شد و مامان اومد تو. مامان_چیکار کردی با بچه؟ خیلی سریع از دستم گرفتش و نگاهی بهش انداخت. گندم بی توجه به مامان دست و پا میزد و گریه میکرد. صداش واقعا گوش خراش و بلند بود. با استرس گفتم؛ _چیزه، فکر کنم شیر پرید تو گلوش. مامان با اخم نگاهم کرد و مشغول زدن پشت کمر گندم شد. مامان_نباید موقع غذا دادن بهش تکونش بدی. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. بعد از جند ثانیه بلاخره موفق شد گندم رو اروم کنه. شیشه شیر رو از روی تخت برداشت و گفت؛ _من میبرم بخوابونمش. سرمو تکون دادم که یاد گوشیم افتادم. _گوشیم رو کجا گذاشتین؟ مامان_توی کشوته. بعد از اینکه مامان از اتاق خارج شد گوشیم رو برداشتم و از اونجایی که شارژ نداشت زدمش به برق. خیلی سریع روشنش کردم و رفتم توی مخاطبینم. نگاهم که به اسم دایان خورد دلم لرزید. دوست داشتم صداش رو بشنوم اما نمیخواستم بدونه منم. از اتاق رفتم بیرون و گوشی مامان رو از روی میز برداشتم. نشستم روی مبل و شمارش رو گرفتم. چنان استرسی به وجودم افتاده بود که هرلحظه ممکن بود بیهوش بشم. میترسیدم جواب بده و نتونم جلوی خودم رو بگیرم. دلم واقعا برای صدای خش دار و بمش تنگ شده بود. افسوس که نمیتونستم کنار گوشم بشنومش. بلاخره به خودم جرعت دادم و قسمت سبز رنگ رو لمس کردم. گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و اب دهنم رو قورت دادم. حالا میتونستم صدای قلبم رو به خوبی بشنوم. چندبار بوق خورد و کمی بعد صدای دختری توی گوشم پیچید. _بله؟

#part234 اینطور که پیدا بود عمو صادق و بابا از صبح دنبال کارای ازاد کردن من بودن. حالا یکم به خاطر اینکه عمو رو به زحمت انداخته بودم احساس شرمندگی میکردم. مخصوصا به این خاطر که پدر دریا بود.. ماشین که جلوی در خونه عمو صادق ایستاد، به ساختمون سفید رنگ نگاهی انداختم و نفس عمیقی کشیدم. دوست داشتم رستا و دریارو ببینم اما الان اصلا زمان مناسبی نبود. حس میکردم که بوی زندان میدم. البته که این بو هیچوقت قرار نبود از وجود من شسته شه. من که ازش بدم نمیومد، تجربه جدیدی بود و باعث شده بود خیلی عوض بشم. توی زندان خیلی چیزها یاد گرفتم و بهشون افتخار میکردم. حالا به خوبی میدونستم که چی از ایندم میخوام. تنها مشکلم نگاهی بود که مردم قرار بود بعد از این موضوعات اخیر بهم بندازن. هرچند که با اون ها هم میتونستم یه جوری کنار بیام.. عمو تعارف کرد بریم بالا تا رستا و دریارو ببینم اما بابا گفت که بهتره شب که اومدن خونمون ببینمشون. درست حدس زده بودم، قرار بود یه مهمونی بزرگ رو تحمل کنم.. توی راه همش مشتاق دیدن گندم بودم. دخترم هفت ماهش بود و من تاحالا یک بارم بوی تنش رو حس نکرده بودم. بدن کوچیک و ظریفش رو بغل نزده بودم و حتی چشماش رو ندیده بودم. حس میکردم که دیگه هیچ غمی توی زندگیم ندارم. البته، فقط حس میکردم. درواقع نمیخواستم به چیزهایی که کم بودن فکر کنم، مگه نه تا اخر عمر باید غصه میخوردم. از این به بعد باید فقط به داشته هام دل خوش میکردم. از اسانسور که پیاده شدم صدای جیغ مامان رو شنیدم و بلافاصله بعد از اون توی اغوشش فرو رفتم. مامان_الهی دورت بگردم پسر قشنگم. فدات بشم که بلاخره راحت شدی.. لبخندی زدم و اروم سلام کردم. خودشو کشید عقب و با چشمای خیسش بهم زل زد. صورتمو چندبار تند و پشت سر هم بوسید و دوباره کشیدم توی بغلش. مامان_چقدر بزرگ شدی. چقدر تغییر کردی. بابا خندید و گفت؛ _اره، بلاخره موهاشو کوتاه کرد. تو سن بیست و یک سالگی تونستیم سیبیل هاشو ببینیم. اگه میدونستم زودتر میفرستادمت زندان. خندیدم و بدون حرف نگاهش کردم. با اینکه خوشحال بنظر میرسید، اما میتونستم سایه غم و ترحم رو توی چشماش ببینم. حتما با خودش میگفت پسرم یک سال تمام توی زندان حیف شد. درواقع، این من نبودم که حیف شدم. رویاهام بودن که دونه به دونه توی اون چهاردیواری بدون نور خشکیدن و جز جسد مردشون چیزی توی وجودم باقی نموند. درستش این بود که باقی مونده بلا استفادشون رو میزاشتم همون جا توی زندان بمونه.. اما دلم نیومد، جسدشون رو که نه، خیالشون رو با خودم بار زدم و به دنیای ازادی اوردم.. مامان با ذوق گفت؛ _بریم پیش گندم. به یک باره از دنیای خیالاتم کنده شدم و خیلی سریع کفشام رو در اوردم. _اینجاست؟ مامان_توی اتاقته. نمیدونم چطوری، اما در عرض یک ثانیه خودم رو به اتاق رسوندم. کنار تختم، چسبیده به دیوار یه گهواره گلبهی قرار داشت.. حس کردم که چیزی توی وجودم فرو ریخت. باورم نمیشد. بلاخره این دوری تموم شده بود. با قدم هایی سست خودم رو بهش رسوندم. به محض اینکه نگاهم بهش خورد بغضم گرفت. چیزی که جلوی چشمام میدیدم رو باور نمیکردم. موجود زنده ای که از وجود من بود و اینطور مثل یه فرشته گوشه تخت مچاله شده بود. دست های سفید و تپلش رو مشت کرده و گذاشته بود کنار سرش. چشم هاش بسته بود و میتونستم مژه های کمرنگ و فرش رو ببینم. لب های کوچیک و دماغی که وسط صورت کوچیکش خودنمایی میکرد.. توی اون لباس زرد رنگ مثل خورشید میموند. مامان_ببین چقدر شبیهته. بغضم رو قورت دادم و کنار گهواره زانو زدم. میترسیدم حرکت اشتباهی انجام بدم و از این خواب رویا گونه بیدار شم. ممکن بود با هر کار اشتباه، از این تصویر کنده شم و برگردم به دنیای خاکستری زندان. مامان_بغلش کن.. نفس عمیقی کشیدم و اشکم رو پاک کردم. به خودم جرعت دادم و دستای لرزونم رو بلند کردم. انگشتم رو اروم کشیدم روی گونش. پوستش مثل پنبه لطیف بود و انگار زیر دستم له میشد. مامان که انگار حوصله اینهمه دست دست کردن منو نداشت اومد سمت تخت و خیلی اروم بلندش کرد و گرفتش سمتم. مامان_بغلش کن دیگه. دستای لرزونم رو بردم جلو و جسم کوچیک و سبکشو گرفتم. گندم که انگار متوجه این تغییر مکان شده بود چشماش رو باز کرد و به محض دیدنم زد زیر گریه. لبخندی روی لبم نشست و اشکم از چشمم پایین ریخت. باورم نمیشد. توی دستم جابه جاش کردم و سرشو گذاشتم روی شونم و اروم زدم پشت کمرش. دستش رو به گردنم مالید و صدای جیغش بالا گرفت. میتونستم بوی تنش رو حس کنم. بوی شامپو و پودر بچه میداد. نمیدونم چرا اما خندم گرفت. به خودم فشردمش و با تموم وجود خندیدم.. بعد از ناهار، برخلاف خواسته‌م مجبور شدم گندم رو ول کنم و برم حموم. بلاخره بعد از مدت طولانی ای میتونستم یه حموم درست و حسابی کنم. وارد حموم شدم و لباسامو در اوردم که نگاهم به خودم خورد.

#part233 7 ماه بعد؛ نگاهی به تصویر گندم انداختم. از اخرین باری که دیده بودمش تا الان خیلی بزرگ تر شده بود. موهاش حالا کمی بلند تر شده و حالت موج دار به خودشون گرفته بودن. رنگشون هم به خرمایی خیلی تیره در اومده بود. روز به روز بیشتر شباهتاش به منو ماریا مشخص میشد. حالا میدونستم که حالت چشما و ابروهاش کاملا شبیه منه اما رنگشون عسلی خیلی روشن بود. نسبت به اولین باری که دیده بودمش خیلی بزرگ شده بود و دیگه از اون بچه لاغر و نحیف خبری نبود. چون تپل شده بود، پوستش سفید تر جلوه میداد و دیگه کدر و چروکیده بنظر نمیرسید. هرچند که لمسش نکرده بودم، اما از پشت عکس میشد حسش کرد. با اینکه انچنان زیبایی اساطیری نداشت و در عین سادگی بانمک بود، به چشم من خیلی قشنگ میومد. نگاهش که میکردم ماریا رو جلوی چشمام میدیدم و یاد اون میوفتادم. انگار که روح اون، توی وجود دخترش دمیده باشه. توماج_به اقا سامیار. مثلا امروز میخوای ازاد شی، چرا انقدر ناراحتی؟ سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. اعضای بند که تازه فهمیدن امروز قراره ازاد شم شروع کردن به تبریک گفتن و اومدن سمتم. هیچوقت از بغل و بوس های تبریک خوشم نمیومد اما مجبور بودم تحملشون کنم. کاش حاج مسلم هم اینجا بود. پیرمرد بیچاره چهارماه پیش اعدام شد و فضای زندان رو از اینی که هست برام دلگیرتر کرد. اون تنها کسی بود که یکم باهاش ارتباط میگرفتم. اگر زنده بود حتما به مناسبت ازاد شدنم اهنگ کمره‌شیل رو برام میخوند. افسوس.. ساعت یازده قرار بود بابا بیاد دنبالم تا باهم بریم خونه. احساس عجیبی داشتم، حالا حس میکردم به این قفس عادت کردم و زندگی بیرونش برام سخت بود. امیدوار بودم که مامان کل فامیل رو دعوت نکرده باشه خونمون. اصلا دلم نمیخواست راجب روزهایی که توی زندان بودم و قتل ارسو حرف بزنم. حتی نگاه پر از ترحمشون رو هم نمیخواستم. وسایلم رو برداشتم و چیدم توی ساک. دفتر نقاشیم رو گذاشتم توش و منتظر نشستم روی تخت. وسایل زیادی نداشتم و از دیشب تاحالا بیست بار مرتبشون کرده بودم. بلاخره مامور سبز پوش اومد و اسمم رو صدا زد. از روی تخت بلند شدم و ساکم رو برداشتم. بعد از خدافظی و ارزوی ازادی برای بقیه اعضای بند، گلدونم رو از روی طاقچه بلند کردم و از بند زدم بیرون. هوا امروز حسابی افتابی و در عین حال سرد بود. اوایل مهر ماه بودیم و این سردی یکم غیر طبیعی بود. پارسال همین موقع ها بود که مامورا اومدن خونم و بدون اینکه حتی اجازه اب خوردن بهم بدن دستگیرم کردن. چقدر زود یکسال گذشت.. با اینکه سخت گذشته بود و بعضی از روزهاش به اندازه سالها طول کشید، اما حالا همه چیز تموم شده بود و من واقعا اینجا بودم. با حاج مسلم که راجب بعد از ازادی حرف میزدم، بنظرم خیلی دور میومد. همش میگفتم که کو تا اون روز. تا برسه پیر شدیم و یا ممکنه هیچوقت نرسه. حاج مسلم اما خیلی به ازادیش امیدوار بود، همیشه میگفت که انسان به امید زندست. اما حالا چی؟ همه چیز برعکس شده بود. من روی زمین و اون زیر خاک.. اهی کشیدم و ساکم رو توی دستم جابه جا کردم. بابا دم در با یه دسته گل بزرگ منتظرم بود و میتونستم کنارش عمو صادق رو ببینم. یجورایی خندم گرفت، انگار اومده بودن خواستگاریم. وقتی منو دیدن هردوشون اومدن سمتم. ساک و گلدونم رو گذاشتم روی زمین و بابا رو بغل کردم. میتونستم بوی عطر مامان رو ازش حس کنم. بابا هیچوقت از اینکه ادکلن بزنه خوشش نمیومد، اما این دلیل بر این نمیشد که بوی گند بده. حالا هم کاملا مشخص بود که مامان به زور بهش عطر زده. بعد از سلام کردن با بابا عمو صادق رو بغل کردم. حس کسانی رو داشتم که تازه ختنه میشن. عمو_ازادیت مبارک باشه سامیار جان. لبخندی زدم و تشکر کردم. با دست چندبار زد پشت کمرم و ازم فاصله گرفت. خیلی وقت بود که عمو و زن عمو رو ندیده بودم و حسابی دلتنگشون بودم. از همه بیشتر دلم برای رستا تنگ شده بود. اخرین بار که دیدمش ده ماه پیش بود. دریا رو که از اونم دیر تر دیده بودم.. خیلی دوست داشتم بدونم زندگیشون چطور میگذره. رستا هنوزم با مسیحاست یا نه. و مهمتر از اون، دریا. اگر منو میدید چه ری اکشنی نشون میداد؟ بابا گل رو داد دستم و ساک و گلدونم رو برداشت و رفت سمت ماشین که رفتم طرفش و گفتم؛ _گلدون رو بده دستم، تو صندوق خراب میشه. بابا نگاه معنی داری بهم انداخت و گلدون سفید رنگ ادنیوم رو، که گل‌هاش به تازگی رشد کرده بودن داد دستم. حتما با خودش میگفت سامیار که دوست دختر نداره و نامزدش تازگیا مرده، گذشته از اون دوستیم نداشته که به ملاقاتش بیاد، پس این گلدون از کجا اومده. نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی ماشین نشستم. گل های بابا رو دوست نداشتم، در واقع هیچوقت از دسته گل خوشم نمیومد. چرا باید گل هارو بچینی و به یکی هدیه بدی؟ اونا چه گناهی کردن؟ گلدون رو به هرچی دسته گل توی دنیا بود ترجیح میدادم. مخصوصا این گلدون ادنیوم با گل های سفید و صورتی.