𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 841
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-77 أيام
-7530 أيام
أرشيف المشاركات
2 840
#part251
کاملا جدی و خونسرد زل زده بود بهم و به نظر میرسید منتظر جواب باشه.
جوابی که اگر میدادم حرفش حقیقت میشد.
اونجوری نبود که به خاطر ثابت کردن چیزی مجبور بشم کاری که نمیخوام رو انجام بدم.
ولی خب واقعا توی این موضوع پسری که از فرصت استفاده نمیکرد قطعا یه مشکلی داشت.
من مشکلی نداشتم، فقط تا این سن نسبت به سکس حس خیلی بدی داشتم.
همشم به خاطر اون زنیکه بود.
اما الان که اون دوران گذشته بود، زنده یا مرده بودنش و کاراش به هیچ عنوان برام مهم نبودن و اونقدر نسبت به این موضوع گارد نداشتم و متوجه شدم اونقدرا هم که فکر میکردم بد و ترسناک نیست.
حتی شاید کمی هم خوشم اومده بود، اما ترجیح نمیدادم با تینا باشه.
شاید میخواستم با غزل انجامش بدم.
چرا که بنظر میرسید این موضوع براش مهم نباشه و اسیبی بهش نزنه.
اما تینا، نمیدونم قبل از من با کس دیگه ای بوده یا نه.
اما میدونم هر اتفاقی که بعد از این بیوفته ضربه خیلی بدی بهش میزنه و از سمتی میخواستم باهم دوست بمونیم.
نه که حسی به اینکار نداشته باشم، اما ترجیح میدادم جلوش رو بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف به روبه روم نگاه کردم و کمی گاز دادم.
امروز تعطیل بود و خیابونها خلوت خلوت بودن.
صدای خندهش رو شنیدم.
تکیهش رو از در ماشین گرفت و دوباره عینک افتابیش رو روی چشماش گذاشت.
خندهش کمی حرصیم کرد.
وقتی یه بلایی سرش اوردم اونموقع میفهمید که با این چیزا نباید شوخی کنه.
مخصوصا که اون حرف رو زده بود و من واقعا از شنیدن اون موضوع بدم میومد.
چرا که خودش احتمالا میدونست مشکلم چیه و همچنان میکوبیدش توی سرم.
در ضمن راجب بابام هم چرت و پرت گفته بود.
نمیدونستم دقیقا باید کجا برم.
طبق گفته خودش مامانش و اوا خونه بودن.
خونه خودمونم اصلا نمیشد چرا که صاحب این ماشین احمقانه و اون زن اونجا بودن.
تنها گزینه خونه اراز بود که جدی دلم نمیخواست این رو بهش بگم.
دوستام؟
اصلا.
همه خونشون بوی گل و مواد و مشروب میداد.
درحالی که توی فکر بودم جلوی یه داروخونه ایستادم.
تینا نگاهی بهم انداخت که بدون حرف از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
داروخونه خلوت بود و فقط یه زن جلوی باجه ایستاده بود.
تاحالا هیچوقت کاندوم نخریده بودم و الان حس واقعا بدی داشتم.
_سلام.
جوابم رو داد و منتظر نگاهم کرد که گفتم؛
_کاندوم میخوام.
بدون اینکه تغییری توی حالت نگاهش ایجاد بشه گفت؛
_چه طعمی؟
دوست داشتم بگم با طعم وید اما به جاش شونم رو انداختم بالا.
_مهم نیست.
کمی رفت عقب و درحالی که به کاندومها نگاه میکرد گفت؛
_خب، کلاسیک خوبه؟
_اره.
کمی خم شد و گفت؛
_چه سایزی؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و به خاطر کنترل خندهم لبم کمی کج شد.
_نمیدونم.
نگاهی به سرتا پام انداخت و با خنده گفت؛
_سایز خودتو نمیدونی؟
با خودم فکر کردم که شاید این هم مثل خرید سوتین برای دخترا و سایز و این داستانا مشکلی نداشت که انقدر راحت برخورد میکرد.
اما واقعا بی مزه و بی معنی بنظر میرسید.
همیشه یه پیرمرد رو برای فروش کاندوم تصور میکردم که با اخم ایستاده یه گوشه و دست میکنه توی کیسه و هرچی اومد درمیورد.
از قیافش هم میشد تشخیص داد چرا شغلش اینه و روی عدم بارداری تاکید داره.
_سایز بندیاش چجوریه؟
_اسمال واسه سایز 16، بقیشون همه بیست و عرضشون به ترتیب سایز بالا تر میره.
_مدیوم.
بعد از حساب کردن پولش با خنده از داروخونه خارج شدم.
واقعا احمقانه بود.
انگار رفتم لباس بخرم.
تازه فکر نمیکردم انقدر گرون باشه.
اگر الومینیوم میخریدم میپیچیدم دورش ارزون تر در میومد.
البته اونطوری هم تینا میمرد و هم خودم هیچی حس نمیکردم.
واقعا دردناک بود.
ولی خب دلیل نمیشه چون نمیتونیم الومینیوم دور کیرمون بپیچیم این انقدر گرون باشه.
منطقی نیست.
در رو باز کردم و نشستم تو و نفس عمیقی کشیدم.
تینا_چی خریدی؟
سوالش طوری بود انگار خودش هم متوجه داستان شده اما نمیخواد به روی خودش بیاره.
حداقل من که اینطور برداشت کردم.
واسم سوال بود که باید با 19 تا کاندوم بعدی چیکار کنم.
_هیچی.
رفتم یه سر به دوستم بزنم.
سرش رو به دستش تکیه داد و با خنده گفت؛
_دوستت یه میلف سی سالست که تو داروخونه کاندوم میده دست مردم؟
فکر نمیکردم بتونه از این فاصله ببینه چی خریدم ولی خب مثل اینکه بد جا پارک کرده بودم.
از سمتی هم کمی دودل بودم که بدونم واقعا اینو میخواد یا فقط داره تیکه میندازه، اما حالا کاملا خونسرد و عادی رفتار میکرد.
_اره، عیبی داره؟
تینا_نه عزیزم چه عیبی.
نگاهش رو ازم گرفت و گوشیش رو از توی کیفش خارج کرد که نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم.
این قسمت از شهر به جایی منتهی میشد که رفت و امد زیادی نداشت و هرچی که بود خونه های ویلایی بزرگ و باغ های متروک بودن که کسی سال تا سال رفت و امد نمیکرد.
2 840
#part250
تینا_شوخی میکنی دیگه؟
چیزی نگفتم و به روبه روم نگاه کردم.
با وجود افتابی بودن اسمون، هوا اونقدری سرد بود که اگر از ماشین پیاده میشدی استخونات یخ میزد.
تینا_از وقتی غزل رو اوردم بین بچه ها هرکدومتون رفته یه سمتی.
ما قبلا هرروز بیرون بودیم اما الان هفته ای یکبار هم همدیگه رو نمیبینیم.
تولد سارینارو هم که با اون رفتید.
در ضمن اراز اونشب یه چیزایی میگفت.
_خب این دیگه تقصیر من نیست.
شاید ازش خوشش میاد که با خودش بردتش تولد سارینا!
انتظار داشتم اخم کرده باشه اما چهرهش کاملا خونسرد و بی تفاوت بود.
به خاطر کاپشن پشمی سفیدی که به تن داشت نگاه کردن بهش چشمام رو درد میورد.
تینا_منم همین رو میگم.
اراز از این کارا نمیکنه و قرار نیست از غزل خوشش اومده باشه.
_چرا؟
تینا_خودت نمیشناسیش؟
همون لحظه که واسه اولین بار غزل رو دید گفت حس خوبی بهش نداره.
بعدم سلیقش اونجوری نیست، اون از یکی مثل سارینا خوشش میاد که حجیم و پر از ارایش باشه.
غزل بیشتر یکیه شبیه خودش.
_خب شاید واسه همین ازش خوشش اومده؟
نوچی کرد و خیره به اطرافش گفت؛
_همینجا وایسا برم چند رول دستمال بخرم.
سرم رو تکون دادم و کنار فروشگاه بهداشتیای توقف کردم.
واقعا ضایع بازی در اورده بودم.
عالی بود.
کمی بعد از مغازه اومد بیرون و خریداش رو روی صندلی های عقبی گذاشت و سوار شد.
بدون حرف نگاهش کردم که گفت؛
_تو از من بدت میاد؟
حرفش حالت بازخواست کننده داشت.
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم؛
_نه.
حقیقت بود.
از تینا بدم نمیومد.
اتفاقا خیلی هم دوست داشتنی بود.
ولی من موجود دوست نداشتنی و بی سرو پایی بودم.
که البته این رو مادر تینا خودش شخصا بهم نقل قول کرده بود.
و من بهش قول داده بودم که قرار نیست دخترش رو اذیت کنم.
شاید قبلا احساسات ضد و نقیضی بهش داشتم، اما حالا با گذشت زمان و فاصله گرفتن به خاطر اون قول مسخره نه.
من اگر با کسی میبودم محال ممکن بود که اذیتش نکنم و قطعا همون روز اول مامانش میومد پاچم رو میگرفت.
صد البته که ازش نمیترسیدم و هیچکاری نمیتونست بکنه، اما خب توی رودروایستی گیر کرده بودم.
تینا_پس چرا همش فرار میکنی؟
_فرار نمیکنم.
فقط بنظرم اشتباهه.
تینا_چرا اینطور فکر میکنی؟
حوصله بهونه و دروغ الکی جور کردن نداشتم به همین خاطر گفتم؛
_چون مامانت بهم گفته.
درضمن ازم خوشش نمیاد.
تینا_مامانم چی بهت گفته؟
جوابش رو ندادم که ادامه داد؛
_اون مال قبلا بود.
مامانم کلا اینطوریه، گاهی وقتا از بعضیا حس بدی میگیره.
به نظر خودش انرژیشون منفیه.
ولی خب بیشتر که شناختت فهمید اشتباه میکرده.
دوست داشتم بگم خب این یعنی هنوز درست من رو نشناخته مگه نه مطمئن میشد که هیچوقت اشتباه نمیکرده.
تینا_اتفاقا از این موضوع که ادم با جنبه ای هستی و هیچکاری نمیکنیم خوشش میاد.
البته اگر مشکلت فقط نظر اون باشه.
خودمم نمیدونستم مشکلم دقیقا چیه.
شاید تا قبل از غزل فقط اون بود، اما حالا.
من از کس دیگه ای خوشم میومد و واقعا نمیتونستم و نمیخواستم این رو به تینا بگم.
اصلا اتفاقای جالبی نمیوفتاد.
مخصوصا حالا که واقعا به غزل شک کرده بود.
به هرحال ما دوست بودیم و نمیخواستم این دوستی خراب بشه.
حتی ممکن بود به این واسطه رابطم با اراز هم به هم بریزه.
هرچند که اون از این ماجرا خبر داشت و عمدا بهش گفته بودم.
_مشکلم فقط همینه.
تینا_به هرحال شاید مامانم از این موضوع خوشش بیاد ولی من به شخصه نه.
زیر چشمی نگاهش کردم و با اینکه فهمیدم منظورش چیه گفتم؛
_کدوم موضوع؟
شاید میخواستم گفتنش براش سخت باشه تا تکرارش نکنه و مجبور نشم حرفی بزنم یا کاری بکنم.
شاید هم میخواستم بشنومش تا مطمئن تر بشم، ممکن هم بود فقط مرض داشته باشم.
نمیدونم.
تینا_اینکه با جنبهای.
_کی گفته با جنبم؟
تینا_خب اگر با جنبه نیستی مشکل دیگه ای هست.
به در ماشین تکیه داد که قفلش کردم تا باز نشه و نیوفته پایین و متلاشی بشه.
لبخند کمرنگی زد و گفت؛
_شاید میترسی؟
_از چی بترسم؟
تینا_نمیدونم.
بنظر میاد که میترسی.
_نمیترسم.
تینا_اینطور به نظر میاد.
با اینکه کمی بهم برخورده بود و منتظر بودم برسم به اراز تا پوستش رو بکنم گفتم؛
_من فقط نمیخوام اذیتت کنم.
یا هرچی..
تینا_من قرار نیست اذیت بشم اهورا!
نمیدونستم این حرفش دقیقا چه معنی داشت.
راجب وارد رابطه شدن حرف میزدیم یا سکس؟
من هیچکدومشون رو نمیتونستم انجام بدم.
نه که مثل قبلا استرس بگیرم یا هرچی.
فقط حس میکردم با کسی جز غزل نمیتونم.
نیم نگاهی بهش انداختم.
2 840
از اسمان بپرس چرای بغض نبودنت را بعد از ان شب ابری که مه وجودم نگذاشت با خیالت راحت صبح شود.
و من که از پشت ابرها به تماشای تو نشستم و چه وقت هایی که به جایشان بغضم را باریدم و تو نفهمیدی که دلیل باران فقط تو هستی.
چترت هم ان روزها میشد فاصلهای که به این راحتی قرار نبود پر شود.
و من چقدر بعضی فاصله هارا دوست دارم.
فاصله لب هایت وقتی ارام لب هایم را بینشان مینشانم و گرمی مسیر چشمت تا گردنت که قطره اشکی شور ان را طی میکند.
جانا لب هایت شوم که با زبانت من را تر کنی؟
فقط قول بده جز کلمات عاشقانه چیزی نگویی که ضعیف است قلب کوچکی که برای تو میتپد.
2 840
در دنیایی که من ساختم تو هم منرو دوست داری و اونی که میزاره میره تا اسیب ببینی منم.
نه که دوستت نداشته باشم، فقط دل شکستم توی جهان موازی اجازه نمیده به چشمای قشنگت نگاه کنم و خودم رو دور بندازم.
کی میدونه، شاید جایی، لحظهای، روزی من هم در قسمت دیگهای از جهان تنهات گذاشتم که حالا باهام اینچنین میکنی.
2 840
اصلا خوب شد که نشد.
همه نویسنده ها و شاعرهای خوب به اونی که باید نرسیدن، این یه نشونهست.
2 840
#part249
نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛
_فکر میکنه چون دوستمون نداره اینطوری میکنه.
و فقط به فکر خودشه.
یه ابروم رو انداختم بالا و درحالی که پشت چراغ قرمز میایستادم گفتم؛
_مگه همینطور نیست؟
نگاهم رو اروم چرخوندم و بهش خیره شدم.
از پشت عینک افتابی احتمالا گرون قیمت فندیش نمیتونستم درست چشماش رو ببینم، اما نگاهش به هیچ عنوان رضایتمند به نظر نمیرسید.
با این حال خونسردی خودش رو حفظ کرد و درحالی که شیشه ماشین رو میکشید پایین گفت؛
_نه، اینطور نیست.
همه نمیتونن عشقشون رو با موندن ثابت کنن.
همینکه خودش رو کشیده عقب تا ما راحت باشیم اما طلاق نمیگیره یعنی همچنان دوستمون داره.
_مگه نگفتی بابابزرگت نمیزاره طلاق بگیره؟
سرش رو کج کرد که ادامه دادم؛
_الان داری میگی ولتون کرده.
تینا_خب، مشکلش چیه؟
شونم رو انداختم بالا.
_مشکلی نداره.
ولی فکر کنم پولش رو از شما بیشتر دوست داره.
چرا چون اگر به خاطر پول نبود برمیگشت.
تینا_خب نمیتونن باهم تفاهم داشته باشن.
ما هم اینجوری راحتتریم.
کنار هم دیگه عذاب میکشن، مارو هم عذاب میدن.
از سمتی هم بابام مریضه.
قرص مصرف میکنه، واسه همین مامانم رو خیلی اذیت میکنه.
_خب منم الان احساس سرماخوردگی دارم، دلیل نمیشه بخوام با کسی که دوستش دارم بد رفتار کنم.
با شنیدن جمله اخر برگشت سمتم، اما سریع بیخیال شد و روی جملات قبلی تمرکز کرد.
تینا_چرا میخوای وادارم کنی اینطوری فکر کنم؟
مشکلت چیه؟
پوزخندی زدم و نیم نگاهی به چراغ سبز شده انداختم.
_من چه مشکلی میتونم با پدر تو داشته باشم؟
بی توجه به حرفم گفت؛
_از لحاظ روحی روانی مریضه.
یه بیماری روانی داره.
شونم رو انداختم بالا.
_نمیدونم.
امیدوارم خلافش بهت ثابت نشه.
چون وقتی به من ثابت شد خیلی ناراحت شدم.
فکر میکنم یه ماه قبل از اولین باری که سراغ مواد مخدر رفتم این اتفاق افتاد.
به هرحال اگر با وجود اذیت شدنِ خودش و مامانت ازش جدا نمیشه، قطعا پای پول در میونه.
نه تینا و اوا.
عینک افتابیش رو در اورد.
با اینکه نگاهم به جاده بود متوجه میشدم داره با حرص نگاهم میکنه.
قصد ناراحت کردنش و یا انداختن باباش از چشمش رو نداشتم.
اما من پدرارو خوب میشناختم، هرچی نبود خودمم یه دونش رو برای مدت زمان کوتاه توی زندگیم داشتم و همون تایم برای شناختش کافی بود.
اگر کسی رو میخواستی، تا ابد پیشش میموندی.
اگر بین موفقیتت و اون ادم موفقیت رو انتخاب میکردی، یعنی ارزشش کمتر از بالا رفتن خودت بوده.
ممکنه من هم روزی بین کسی که دوستش دارم و خودم خودم رو انتخاب کنم.
دلیل نمیشه اون ادم رو دوست نداشته بوده باشم اما، حداقل چند شماره از خودم پایین تر بوده.
به هرحال ترجیح میدادم جای اینکه یه روز مثل من بیدار شه و چندروز بعد متوجه بشه شب قبل برای اخرین بار تو عمرش پدرش رو دیده، امادگیش رو داشته باشه.
نمیتونستم تصور کنم پوست سفیدش به خاطر گل و علف و الکل و سیگار لک بیوفته.
شاید هم مثل غزل خط خطی بشه.
شاید هم هیچکدوم.
نمیدونم.
تینا_چون بابات ولتون کرده فکر میکنی همه مثل اونن؟
نگاهم رو به چشماش دوختم که با اخم گفت؛
_پدر من دلیلی نداره مارو ول کنه و دوستمون نداشته باشه.
_مگه مال من داشت؟
تینا_بنظر من زندگیش پر از دلیل برای اونکار بوده!
دندونام رو خیلی اروم به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
عصبی شده بودم، کاملا عصبی بودم.
توی هرچیزی شوخی داشتم توی این مورد اصلا بیخیال نمیشدم.
حرفی که کل عمرم سعی کرده بودم ازش فرار کنم رو بهم زده بود.
خودم این رو میدونستم، لازم نبود کسی توی صورتم بکوبتش.
دوست داشتم بکشمش، اما خب ترجیح میدادم پوستش با همون الکل و علف خراب بشه.
شاید براش سنگین تر میبود.
پرنسس خانم زیبا.
تینا_اهورا؟
وقتی به خودم اومدم که چراغ بعدی قرمز شده بود و نزدیک بود محکم به ماشین جلویی برخورد کنم.
پام رو روی ترمز فشردم و بوق زدم که ماشین کمی جلوتر رفت و من به زور متوقف شدم.
راننده سرش رو از ماشین خارج کرد و چندتا فحش بهم داد که برای نشنیدنشون شیشه رو بالا کشیدم.
تینا که شوک زده از اتفاق چند ثانیه پیش نفس نفس میزد بهم نگاه کرد و دوباره اسمم رو تکرار کرد.
_اهورا!
نوچی کردم و نگاهم رو به چشماش دوختم.
موهای فنریش رو از توی صورتش زد کنار و گفت؛
_ناراحت شدی؟
_نه، کاملا خوشحالم.
توی پوست خودم نمیگنجم.
تینا_باور کن منظوری نداشتم.
لبخندی زدم و با کنایه گفتم؛
_میدونم، باور میکنم.
پوفی کشید و نگاهش رو ازم گرفت.
باز خوبه حداقل توی این وضعیت سوار موتور نبودم.
اینجوری جذبهم بیشتر بود.
هرچند که با وجود این تیبای مشکی یه کونی عصبی بودم.
اگر اراز اینجا بود میگفت که تو حتی سوار نیسان وانت هم کونیای.
تینا_ببخشید.
چندوقته حالم اصلا خوب نیست.
فقط نمیخواستم حقیقت رو باور کنم.
به چراغ قرمز نگاه کردم.
_هیچکس نمیتونه.
تینا_از تو هم عصبانیم.
_کی نبودی؟
2 840
#part248
چندثانیه بدون حرف نگاهم کرد و فرصت کردم خودم رو به در برسونم.
نمیخواستم برم ولی واقعا شرایط موندن رو نداشتم.
علاقه نداشتم راجب ابوهادی و کارهاش صحبت کنم، اینکار فقط معذب ترم میکرد.
مخصوصا که نمیدونستم پیش خودش چی راجبم فکر میکنه.
از احساس ترحم و دلسوزی دیگران متنفر بودم.
مخصوصا اگر اون شخص اراز میبود.
اراز_همیشه اینطوری میکنه؟
حالا میتونستم ببینم که اخماش کمی توی هم بود و کاملا جدی نگاهم میکرد.
دست به سینه وسط سالن ایستاده بود و انگار میخواست تمام زندگیم رو از چشمام بیرون بکشه.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و درحالی که ابروهام کمی توی هم میرفت گفتم؛
_بیخیال.
بهش فکر نکن.
من دیرم شده، دیگه باید برم.
واسه تتوهم ممنونم.
خیلی دوستش دارم.
لبخند کجی زد و سرش رو تکون داد که به تبعیت از خودش منم لبخند زدم.
دستم روی در نشست که کمی اومد جلو و دستش رو دراز کرد.
اراز_دومی رو نزدم، ولی خب.
لب هام رو کمی به هم فشردم و با خودم فکر کردم که چقدر احمق بودم که میخواستم یه همچین تتویی بزنم.
دستش رو گرفتم که کمی جلو اومد و بغلم کرد.
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
قبل از اینکه بفهمم چیشد کمی کشید عقب و دستشو از توی دستم خارج کرد.
...
اهورا؛
در داشبورد رو باز کردم و نگاهی به محتویات توش انداختم.
چیزی جز چندتا برگه و یه عینک افتابی و پیچ گوشتی و چندتا سیم توش وجود نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم دیگه چه سوراخ سنبهای مونده که بتونم بررسیش کنم.
معمولا از گشتن مکانهای نو خوشم میومد و برام مهم نبود که کسی ناراحت بشه از اینکه توی حریم شخصیش دخالت کردم.
البته به هیچ عنوان نمیدونستم این مرد حریم شخصی داشت یا نه.
نه که از ازدواج کردن اون زن ناراحت یا سرخورده باشم، اتفاقا نیاز داشتم یه جوری شرش رو از زندگیم کم کنم چون واقعا دیگه تحمل کردنش مشکل بود.
نیاز داشتم تنها زندگی کنم، اما اگر به شانس من بود که شوهرشم میورد توی همون خونه.
البته که هیچ ایدهای نداشتم که یه نفر چرا باید دلش بخواد با اون زن ازدواج کنه.
با فکری که به ذهنم رسید خندم گرفت.
مگه من از غزل خوشم نمیومد؟
اون هم مثل اون.
هرچند که به هیچ عنوان باهم قابل قیاس نبودن.
توی همین فکرها بودم که در باز شد و تینا نشست توی ماشین.
سلام کرد و بلافاصله نگاهی به اطرافش انداخت.
تینا_ماشین خریدی؟
_خداروشکر نه.
تینا_خداروشکر؟
دیوانهای؟
نگاه زیر چشمیای بهش انداختم و درحالی که استارت میزدم گفتم؛
_کونیا تیبا سوار میشن.
لبخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت.
درحالی که دنده رو عوض میکردم از توی اینه بهش خیره شدم.
واقعا خوشگل بود.
حتی یه چیزی اونور تر.
اما نمیتونست تراماهایی که در گذشته داشتم رو درست کنه.
اون مامی ایشیوز لعنتی رو جبران نمیکرد.
نمیدونستم چطور باید بگم اما، فقط باعث بدتر شدن حالم میشد.
شاید من واقعا مریض یا روانی بودم و اصلا به یه دختر روانشناس نیاز نداشتم.
نگاهم رو از رژ اجری رنگش گرفتم که گفت؛
_دوست داشتم ویلا بگیرم ولی دوستاش اونقدر زیاد نیستن که بخوام اینهمه هزینه کنم.
از سمتی هم بابام اینجاست نمیخوام از چیزی خبر دار بشه.
از توی فکر در اومدم و گیج گفتم؛
_چیو میگی؟
شیشه دودی رو داد بالا و گفت؛
_تولد اوا رو میگم.
این چندوقت خیلی ناراحت بود گفتم سوپرایزش کنم.
با اینکه زیاد برام اهمیت نداشت اما گفتم؛
_چرا ناراحت بود؟
تینا_مامان بابام رو که میدونی، پنج ساله میخوان از هم طلاق بگیرن ولی خب نمیشه.
بابابزرگم به بابام گفته طلاق بگیری خونه زندگیتو ازت میگیرم اونم از ترس پولش نمیزاره بره راحت شیم.
فقط هی از اهواز به شیراز از شیراز به اصفهان و تهران واسه تئاتر میره و میاد.
زندگیمون روی هواست.
اوا هم توی این رفت و امدا و دعوا ها خیلی اذیت میشه.
لبم کمی کج شد و درحالی که تلاش میکردم خودم رو متاسف و همدل نشون بدم گفتم؛
_خودت چی؟
روی تو تاثیر نمیزاره؟
از توی اینه به چشمهاش نگاه کردم.
حالا موهای فرش کمی از شال بیرون بودن و به مژه های بلند ریمل زدهش گره میخوردن.
توی این دوسه روز خیلی با خودم کلنجار رفته بودم.
تموم مدت میدونستم ازم خوشش میاد، اما انگار هرچیزی بیشتر جلوی چشمت باشه بیشتر نمیبینیش.
وقتی منطقی با خودم فکر کردم تازه متوجه شدم چه خبره.
نمیخواستم دلش رو بشکنم، و یا بزارم متوجه اتفاقات بین من و غزل بشه.
اونها باید فقط یه راز باقی میموندن.
البته که اراز ازشون خبر داشت و میدونستم دهنش قفله اما چیزی ازش بعید نبود.
هرچند که اون باید این موضوع رو میدونست و هنوز هم از گفتنش پشیمون نبودم.
نفس عمیقی کشید و از توی کیفش عینک افتابیش رو در اورد و زد به چشمهاش.
اما دلم میخواست همچنان مژههاش رو ببینم.
تینا_نه.
من توی این چیزها بزرگ شدم، از سمتی هم شرایط رو بهتر درک میکنم.
اون فقط برای پول نیست که طلاق نمیگیره، دلایل زیادی داره که اوا نمیدونه.
2 840
شاید روزی دیگه دوستت نداشتم، اما تو همیشه توی قسمت "لطفا دست نزنید" مغزم میمونی و هیچکس جرعت بیرون انداختنت رو نخواهد کرد.
2 840
قبل و بعد ورودت به زندگیم، زیاد فرقی باهم ندارن.
قبل از تو خیال میکردم که دل ندارم و الان مطمئنم که ندارم، چراکه به محض کشف کردن دو دستی تقدیمت کردمش.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
