ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 830
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
روی دردهایت روکشی به نام پوست کشیده‌اند. این هم زیاد طول نمیکشد، روزی خواهد پوسید. روزی به مضحکه ترین حالت ممکن بیرون میپاشی. روزی دیگر لبی نداری که لبخند رویش بنشانی. هرچه هست فقط تیرگیست، فقط درد است و فقط فقدان بی حسی.

میتوانم ببینمت، مثل مگس به شیارهای مغزم چسبیده‌ای. سعی میکنی خودت را از مایعات صورتی چسبناک جدا کنی و بلاخره هنگامی که بسیار کثیف و الوده‌ای فرار میکنی. اما دلت را خوش نکن، هنوز چند قدم بیشتر نرفته به باتلاق قلبم میرسی؛ همانجایی که خودت روزی خونش کردی!

بهترین و خوشبو ترین گلایل هم، روی سنگ گرانیت میخوابه.

#part179 لحظه ای که چشمای قشنگش بستن و میتونم مژه های قهوه ای رنگش رو ببینم. اهی کشیدم که مامور کنار دستم گفت؛ _چقدر اه میکشی، یاد بدبختیامون افتادیم. لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم. همینکه توی شرایط من نیستی یعنی خوشبختی. تا رسیدن به مسیر به دایان فکر کردم تا یکم خودم رو اروم کنم. معدم به هم ریخته بود و حالا دوباره دستشوییم میومد. انقدر استرس داشتم که حد نداشت. وارد سالن دادگاه شدیم که تونستم رستارو ببینم. از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم. رستا_سامیار! به چهرش خیره شدم و گفتم؛ _سلام. رستا_سلام. خوبی؟ _ای، بگی نگی. به دستبندم خیره شد و گفت؛ _حتما خیلی استرس داری. به چشماش خیره شدم. _یکم. دستشو گذاشت روی شونم که مامور بهش اخطار داد. رستا_ده دقیقه دیگه جلسه شروع میشه ولی دایان هنوز نیومده. _یکم دیر برسه احتمالا. زیاد ادم ان تایمی نیست. رستا_اگه بیاد! _چرا نیاد؟ رستا_نمیدونم، من که بهش اعتماد ندارم. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. از دور تونستم مامان و بابا رو ببینم که میومدن سمتم. به هردوشون سلام کردم و ارزو کردم که کاش میتونستم بغلشون کنم. با دیدنشون برای چند لحظه هم که شده اروم شدم. مامان توی همون دقیقه اول گیر داد به اینگه چقدر لاغر شدم و بابا راجب اینکه توی زندان اذیتم میکنن یا نه پرسید. کنجکاو بودم بدونم دریا هم میاد یا نه چون احتمالا عمو صادق هم اومده بود. اما خب لزومی نداشت اون بیاد، تقریبا هیچکاره بود. بلاخره زمان جلسه فرا رسید و تونستیم بریم تو. وارد سالن شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. کف سالن از سرامیک های قهوه ای، نارنجی پوشیده شده بود که از تمیزی برق میزدن. دیوار ها چوبی بودن و یک مترِ پایینشون از سنگ مرمر ساخته شده بود. فضا ترکیبی از رنگ های قهوه ای و زرشکی داشت. با قدم هایی سست رفتم سمت جایگاه مخصوص و پشتش قرار گرفتم. جایگاه پیشخوانی چوبی بود که روش یک بطری اب و دستمال و یه میکروفون کوچیک قرار داشت. دستام رو که از شدت استرس عرق کرده بودن گذاشتم روی میز پایه بلند جلوم و نفس عمیقی کشیدم. با اینکه از نگاه کردن به اطرافم باک داشتم سرم رو بلند کردم و به روبه روم خیره شدم. یه سکوی بلند جلوم قرار داشت که سه تا میز بدون پایه چسبیده به زمین و کنار هم روش خودنمایی میکردن. پایین سکو یه میز و صندلی دیگه بود که ینفر روش نشسته بود و چندتا برگه جلوش قرار داشتن. بنظر میرسید کسی باشه که قرار بود حرفامون رو بنویسه. بطری اب رو برداشتم و کمی ازش خوردم. ناطقی و یه نفر دیگه توی جایگاه وکلا قرار گرفتن. مامان و بابا، عمو صادق و رستا هم رفتن و روی صندلی های ردیفی که پشت سرمون قرار داشت نشستن. کم کم دو سه نفر دیگه هم وارد سالن شدن که یکیشون توی جایگاه شهود قرار گرفت و دونفر دیگه رفتن و روی صندلی ها نشستن. سالن تقریبا پر شد. من تعجب کرده بودم چون هیچکس رو نمیشناختم. اما از چهره‌شون میتونستم تشخیص بدم کین. مردی که توی جایگاه قرار داشت بنظر میرسید اهین باشه، این رو از شباهتش به رستا میشد متوجه شد. اون زن هم به نظر میومد مادر مسیحا باشه چون یه ته چهره ای به همدیگه داشتن. بلاخره سه تا مردی که بنظر میرسید عضو هیئت ژولی باشن وارد سالن شدن و روی صندلی های زرشکی رنگشون نشستن. در سالن توسط دوتا ماموری که دو طرفش ایستاده بودن بسته شد. به مردی که توی جایگاه قضاوت قرار داشت خیره شدم. چهره اخمالو و عبوسی داشت و عینک مستطیلی شکلش چشماش رو ریز تر نشون میداد. قاضی نگاهی به من انداخت و گفت؛ _از این لحظه جلسه رسمیه! همه سکوت کردن. همزمان با خوابیدن صدای همهمه تونستم صدای ضربان قلبم رو بشنوم. قاضی_اقای سامیار امیدبخش، محکوم به قتل ارسو مراب و اقای اهین زمانی شاکی پرونده. رو به اهین گفت؛ _بفرمایید صحبت کنید. به مرد سیاه چرده نسبتا قد کوتاهی که کمی اونطرف تر ازم ایستاده بود خیره شدم. اهین_ا..اقای قاضی، این پسرک ننه منو کشته. قاضی_مدرکی دارید که این اظهارتون رو ثابت کنه؟ وکیل اهین گفت؛ _با توجه به بی اطلاع بودن موکلم ازتون اجازه حرف زدن میخوام. قاضی_بفرمایید. وکیل_این اقا ارسو مراب رو حدود 9 روز پیش به قتل رسونده و جسدش رو توی جنگل باغ سرخ در 30 کیلومتری از رشت خاک کرده. شما میتونید الت قتاله رو توی پرونده مشاهده کنید و با توجه به انگشت نگاری میشه اثر انگشت اقای امیدبخش رو روش تشخیص داد. قاضی گفت؛ _شما چطور متوجه به قتل رسیدن مادرتون شدین؟ اهین که مشخص بود هول شده با تته پته گفت؛ _می..میشه وکیلم صحبت کنه؟ قاضی سرش رو تکون داد که وکیل گفت؛ _در روز 23 شهریور ارسو مراب به خونه اقای امیدبخش، عموی سامیار امیدبخش رفته بود و پس از اون برنگشت. صبح روز سه شنبه 24 شهریور ساعت 12 ظهر خبر مفقودی ایشون به پلیس منطقه داده شد و بعد از اون فرزند مقتول جسد رو در یکی از جنگل های اطراف پیدا کرد.

#part178 توماج رو دیدم که توی چهارچوب در ایستاده بود. حس بدی از دیدنش توی وجودم پیچید. اصلا حوصلش رو نداشتم، مخصوصا بعد از اون اتفاق. درو پشت سرش بست و گفت؛ _به سامیار گل. خوشتیپ کردی، خبریه؟ بی توجه بهش ابو باز کردم و سعی کردم لکه ای که گوشه استینم بود رو بشورم. توماج_نگفتی کجا میری؟ _دادگاه دارم. توماج_تاحالا دادگاه رفتی؟ _نه. خندید و گفت؛ _من تو دادگاه ها بزرگ شدم. اولین باری که رفتم دادگاه ننه اقام میخواستن از هم طلاق بگیرن. زیر چشمی نگاهش کردم که گفت؛ _ولی فکر کنم تو از اون بچه مایه هایی باشی که لا پر سیمرغ بزرگ شدن. _اشتباه فکر میکنی. شونشو انداخت بالا و بهم نزدیک شد. ابو بستم و رفتم سمت در که گفت؛ _وایسا. برگشتم و بهش نگاه کردم. از توی اینه میشد متوجه شد که قد من چندسانتی ازش بلندتره. اما اون چاق تر از من بود برای همین هیکلی تر به نظر میومد. توماج_میدونی که هربار خلافی ازت سر بزنه برات جریمه داره و میندازنت توی انفرادی؟ با اینکه میدونستم نباید اینو بگم اما گفتم؛ _اره از هفته پیش که دو روز خبری ازت نبود فهمیدم. اخماش رفت توی هم و با حرص نگاهم کرد. توماج پسری بود با هیکل چهارشونه و سیبیل کلفت که یه دماغ شبیه عدد پنج وسط صورتش خودنمایی میکرد. صداش هم نسبتا کلفت بود اما جالب حرف میزد. شبیه داوود ز توی سریال دزد و پلیس میموند. خود خودش بود. توماج_میدونی من کیم؟ _نه. اومد نزدیک و گفت؛ _معلومه که نمیدونی، چون تا حالا زیر دست من کتک نخوردی. پوفی کشیدم و گفتم؛ _اگه تهدیدای پوچت تموم شد باید برم، دادگاه دارم. توماج_کاری میکنم با صورت کبود و دماغ خونی بری دادگاه. دروغ چرا، کمی ترسیدم که نکنه چیزیم بشه و نتونم برم اونجا. اینطوری چندین هفته به تعویق میوفتاد و مجبور بودم بازم صبر کنم. اما از طرفی هم یکم خیالم راحت میشد. حداقل اینطوری خبر نداشتم چه مجازاتی در انتظارمه. اومد نزدیک که ناخوداگاه یه قدم رفتم عقب. توماج_البته یه راه هست که نجات پیدا کنی. خندم گرفت. یجوری میگه نجات پیدا کنی انگار میخواد چه غلطی کنه. خودشو خیلی دست بالا گرفته. سرمو کج کردم و منتظر بهش نگاه کردم که توی فاصله چند سانتیم ایستاد و گفت؛ _میخوای بدونی چه راهیه؟ _چه راهی؟ با اخم نگاهش کردم که خندید. دندونای خیلی مرتب و ردیفی داشت. به چشمای درشتش زل زدم و منتظر نگاهش کردم که گفت؛ _باید یه بار بهم حال بدی. اخمام بیشتر رفت توی هم و حس خیلی بدی به وجودم چنگ انداخت. یاد مازیار و اون اتفاق افتادم. _برو بابا. هولش دادم عقب و رفتم سمت در و بعد از خارج شدن محکم بستمش که مامور گفت؛ _یواش! چیزی نگفتم که اومد جلو و به دستام دستبند زد. بازوم رو گرفت و راه افتاد سمت سالن اصلی و خروجی. وارد حیاط که شدیم باد خنکی به صورتم خورد و موهام رو به هم ریخت. هوا ابری بود و مثل اکثر روزا خبری از خورشید نبود. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. یاد اون روزایی افتادم که با دایان و بچه ها رفته بودیم شمال. اون روزی که بارون میومد و صبح زود بیدار شدیم. همون روزی که از دایان فرار کرده بودم و باعث خراب شدن شب خوبی که میتونستیم داشته باشیم شدم. اهی کشیدم. چه روزهایی که میتونستم کنار دایان باشم و نبودم، چه جاهایی که میتونستیم بریم و نرفتیم. یعنی چندبار فرصت بغل کردن و بوسیدنش رو از دست داده بودم؟ به مامور جوونی که روبه روم نشسته بود و اسلحش دستش بود خیره شدم. من اینجا چیکار میکردم؟ چیشد که پام به اینجا باز شد؟ من قرار بود یه گرافیست بشم. قرار بود برای نقاشی هام نمایشگاه بزنم و یه خونه برای خودم بسازم که یه اتاق مخصوص نقاشی کشیدن داشت. البته همیشه لابه لای رویاهام به ماریا هم فکر میکردم. اونموقع ها تصور میکردم که ازدواج کردیم و ماریا حاملست. در اتاق رو باز میکنه و میاد تو و یه لیوان قهوه داغ میده بهم. منم بابت اینکه با اون وضعیت حساسش کار کرده دعواش میکردم و بعد دستا و شکمشو میبوسیدم. اما حالا هیچ علاقه ای به ماریا و اون اتفاقات نداشتم. حتی هیچ حسی به بچه ای که توی شکمش بود هم نداشتم. شاید یکم حسرت اون زندگی رویایی رو میخوردم و تصورش برام جالب و شیرین بود، اما نمیخواستمشون. دایان مثل یه ویروس توی تنم ریشه کرده بود و نمیزاشت به کس دیگه ای فکر کنم. همه ارزوها، خواسته هام و چیزایی که بهشون علاقه داشتم به اون ختم میشد. هیچکسو جز اون نمیخواستم، انگار تو دنیا کس دیگه ای وجود نداشت. به کفشام خیره شدم. یعنی الان داشت چیکار میکرد؟ احتمالا خواب بود. کاش میتونستم وقتی خوابه تماشاش کنم. وقتی که موهای خوش رنگ و فرش ریختن توی صورتش و لبای صورتی و نرمش رو به هم فشار میده.

آنقدر بهمن کشید که تا زمستان بعدی سیر باشد.

#part177 مسلم_ادم مگه میتونه پاره تن خودشو بکشه؟ کمی از گاردی که نسبت بهش گرفته بودم کم شد. نفس عمیقی کشیدم. _پس چی؟ مسلم_دخترم چندسالی میشه که ازدواج کرده. اولین بار برادر شوهرش اومد خواستگاریش و ما قبول نکردیم. ادم درستی نبود و همسایه ها ازش گله میکردن. کمی از نوشابم خوردم و سرمو تکون دادم. مسلم_شیش ماه پیش فهمیدیم که به دخترم دست درازی کرده. ابروهام پرید بالا و گفتم؛ _برادر شوهرش؟ مسلم_اره. ابروریزی خیلی بدی توی فامیل شد، البته برای ما که نه برای اونا بد شد که البته حقشون هم بود. شوهر بی غیرتشم ازش طلاق گرفت. من موضوع رو یکم دیر فهمیدم اما خب وقتی خبر دار شدم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اون کارو کردم. پشیمون نیستم، بنظرم باید بدتر از اینا سرش میومد. اون مرد زندگی دختر من و دوتا بچه‌ی بیگناه رو از هم پاشیده بود. شوهرش که نتونست، من یه انتقامی ازش گرفتم. _عذاب وجدان نداری؟ نفس عمیقی کشید و گفت؛ _به هرحال جون یه موجود زنده رو گرفتن کار راحتی نیست و ادم عذاب وجدان میگیره. اما اون شعله کینه ای که توی وجودم روشنه نمیزاره وجدانم بهم سخت بگیره. در ثانی، زمان زیادی گذشته و این درد کهنه شده. سرمو تکون دادم و گفتم؛ _درک میکنم. حس خیلی بدی داره که کسی همچین کاری با کسی که از خونته بکنه و ادم نمیتونه جلوی خودش رو بگیره. اما شاید بهتر بود میسپردیش دست قانون. نه به خاطر اینکه واسه مرگ گناه داشته باشه یا حقش نباشه، نه. اما بنظرم زندانی بودن میتونه مجازات خیلی بهتری باشه. من از روزی که اومدم اینجا لحظه به لحظه دارم عذاب میکشم و ترجیح میدم بمیرم تا اینکه اینجا باشم. یعنی.. مرد راحت شد. مسلم_ای بابا، کدوم قانون. پسر جان فراموش کردی اینجا ایرانه. در بهترین حالت چندسال بیشتر زندانی نمیشد و ممکن بود اصلا نتونیم ثابت کنیم. تازه دخترمم نمیخواست کسی بفهمه تا زندگیش از هم نپاشه. عمرا اگه راضی میشد از راه قانون جلو بریم. _متاسفم. مسلم_نه. من برای تو متاسفم پسر جان. من زندگیم رو کردم و الان اینجا زیاد بهم سخت نمیگذره. تویی که جوونی و پر از شور زندگی. سرمو انداختم پایین که ادامه داد؛ _ادمیزاد هرچی سنش میره بالا تر علاقش به دنیای فانی رو از دست میده. جدا از پیر و فرسوده شدن اعضای بدن، یکی از دلایل مرگ همینه. زندگی تکراری و پوچ میشه و ادمی نیاز خودش رو بهش از دست میده. واسه همینه که انسان ها میمیرن، تا مجبور به تکرار روزهای غم انگیز و پوچ نباشن. لبخندی زدم و به چشمای روشنش خیره شدم. مسلم_چرا میخندی؟ _شما منو یاد پدربزرگم میندازین. اونم از اینجور حرفا زیاد میزد. مسلم_پس باید حتما ببینمش. _فوت شده.. خندید و گفت؛ _چه عالی، پس احتمال اینکه ببینمش بیشتر شد. سرمو کج کردم. _امیدوارم نبینینش. چیزی نگفت و به حیاط خیره شد. میتونستم رئوف رو ببینم که کنار یه پسر به شکل و شمایل خودش نشسته بود و باهاش حرف میزد. معمولا زندانی های جدید خیلی تحقیر میشدن. من و رئوف هم جزءشون بودیم. من به خاطر چهره ظریف و به قول خودشون بچگونم و رئوف به خاطر لکنتش. به شیشه خالی نوشابم خیره شدم و ارزو کردم این روزها زودتر بگذرن. ... از روزی که زندانی شده بودم تا به الان تقریبا هرروز ناطقی میومد ملاقاتم. دیگه خسته شده بودم انقدر راجب اون شب کذایی حرف زدم. تو عمرم انقدر راجب چیزی صحبت نکرده بودم. ناطقی میگفت باید هی راجبش حرف بزنی تا بهت یاداوری بشه و بتونی با جزئیات به دادگاه ارائش بدی. دایان با ناقطی صحبت کرده بود، میگفت که قراره فلش رو رو کنه تا بفهمن قتل غیر عمد بوده و اعدام نشم. اما ناطقی میگفت هرچقدر با دایان حرف زده بود راضی نشد فلشو بده بهش. میگفت خودم روز ملاقات میام و به دادگاه میدمش. نمیدونم دلیل این رفتارش چی بود. شاید به ناطقی اعتماد نداشت. شاید هم نمیخواست من از زندان دربیام. ممکن هم بود بترسه، نمیدونم. لباسمو توی تنم مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم. یه پیرهن سفید ساده پوشیده بودم که دکمه های سر استیناش طلایی بود. یکم به تنم گشاد میومد، شاید به این خاطر بود که جدیدا خیلی لاغر شده بودم. قبلا یکم پر تر بودم. موهامو توی اینه درست کردم و به صورتم یکم اب زدم تا از استرسم کم بشه. امروز دادگاه داشتم و به احتمال زیاد حکمم معلوم میشد. امیدوار بودم دایان یاسر رو پیدا کرده باشه چون تا امروز که خبری ازش نبود. موهامو از توی صورتم زدم کنار و کمی خیسشون کردم. خداروشکر کسی توی دستشویی نبود و میتونستم در تنهایی یکم خلوت کنم. چندروزی بود که هیچ جا ارامش نداشتم و نمیتونستم با خودم تنها باشم. هرجارو نگاه میکردم ادم ریخته بود. دیگه چشما و گوشام از اینهمه شلوغی خسته شده بودن. به زمینی که با سرامیک های سفید و نسبتا کثیف پوشیده شده بود خیره شدم. بدنم کمی میلرزید و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. با شنیدن صدای در دستشویی از جا پریدم.

نمیدانست از سیاهی فرار کند یا حواسش را جمع کند تا در سفیدی غرق نشود. کاش میتوانست ابری باشد، خاکستری. نه تند برود و نه ببلعد..

#part176 نشستم روی زمین و در سکوت به فضای حیاط خیره شدم. هوا نسبت به روزای دیگه سرد شده بود و امروز اولین روز مهر بود. باد تندی میومد و همش موهامو میریخت توی صورتم و داشت اعصابمو خرد میکرد. کلاه هودی پاییزم رو انداختم روی سرم و کمی از نوشابم خوردم. اینجا حال و هوای عجیبی داشت. مثل پادگان میموند. انگار ما به دست دیوار های بلندی که دورتا دورمون رو گرفته بودن از جهان جدا شده بودیم. دیوار هایی که به سیم خاردار ختم میشدن و اسمون رو خیلی کوچیک تر جلوه میدادن. حس میکردم اسمون اینجا با اون بیرون فرق داره. زندانیای پیر و جوون توی حیاط ایستاده و یا نشسته بودن و یا با دوستاشون حرف میزدن و یا چیزی میخوردن. درختای کمی گوشه و کنار فضا دیده میشدن و رنگ کدری داشتن. حس بچه های مدرسه ای رو داشتم. کسانی که هیچ دوستی ندارن و تنهایی زنگ تفریحشون رو سپری میکنن. همیشه توی دوست پیدا کردن مشکل داشتم و اکثرا تنها بودم. توی تموم زندگیم بهترین دوستم رستا بود. و این باعث میشد بخاطر کاری که کرده بودم کمتر احساس پشیمونی داشته باشم. من جون بهترین دوستم رو نجات داده بودم، این کمترین کاری بود که از دستم برمیومد. البته که رستا غیر از دوست مثل خواهرم میموند. نفس عمیقی کشیدم و به شیشه نوشابه توی دستم خیره شدم. یادمه بچه که بودم پاتوقم پشت بوم بود. پشت بوممون پر بود از شیشه های نوشابه ای که هیچوقت نفهمیدم کی میزارتشون اونجا و اصلا توی اون مکان چیکار میکنن. عادت داشتم شیشه نوشابه هارو پرت کنم توی حیاط خونه کناری. یبار از دستم در رفت و شیشه پرت شد روی سر سگ همسایه. طفلک سگه مرد. همسایمونم منو دید و اومد تا کتکم بزنه. اخرشم بابام مجبور شد پول بده تا مردک تاس بره یه سگ دیگه برای خودش دست و پا‌ کنه. سگی که مطمئنا از توی کوچه پیداش کرده بود. البته مهم جونیه که گرفته شده بود. و اون اخرین باری نبود که من یه موجود زنده رو میکشتم و متاسفانه این اتفاق باز هم افتاد. حالا حس همون بچه ای رو داشتم که با ترس به سگی که یه گوشه افتاده بود و جون میکند نگاه میکرد. من دوباره قاتل شده بودم، نفسی رو بریده بودم. اون زمان به عنوان مجازات دو هفته اجازه نداشتم برم بیرون و با دوستام بازی کنم. الانم همونطوره، بازم مجازات شدم. اما اینبار سخت تر و طولانی تر. مجازاتی که ممکن بود هیچوقت تموم نشه یا به مرگ بیانجامه. _سلام پسرم. با شنیدن صدای حاج مسلم نگاهم رو از نوشابه گرفتم و بهش دوختم. اصلا متوجه نشده بودم کی کنارم نشست. _سلام. لبخندی زد و گفت؛ _مزاحم که نشدم. _نه، اصلا. من داشتم.. کلاهم رو از روی سرم در اوردم و اروم گفتم؛ _در تنهایی نوشابه میخوردم.. مسلم_چرا تنها؟ نفس عمیقی کشیدم و به چشمای سبزش خیره شدم. رنگشون انقدر روشن بود که حالت ترسناکی به خودشون گرفته بودن. در ثانی، چشماش کمی کدر و زرد بود و باعث میشد ترسناک تر باشه. اما چهرش واقعا ارامش بخش بود. دماغ پفش و لبای خطی ای که زیر سبیل هاش پنهان شده بودن. معلوم بود که مدت هاست اصلاح نکرده. _راستش من زیاد ادم اجتماعیی نیستم. خندید و گفت؛ _زندانیای جدید خودشون رو از بقیه جدا میدونن. یقین دارن که جزء ما نیستن. پر از امید به ازادی ان و سعی میکنن خودشون رو به اینجا گره نزنن. اما یکم که بگذره امیدشون فروکش میکنه و تازه میفهمن که گیر افتادن و حالا حالاها قرار نیست راحت بشن. ما هممون گناهکاریم. _درسته.. مسلم_بهت میخوره پسر با استعدادی باشی. چندباری کاغذ قلم دستت دیدم، نویسنده ای؟ _نه. راستش نقاشی میکشم. مسلم_دیدی گفتم. من ادمارو خیلی خوب میشناسم. سرمو کج کردم و گفتم؛ _شما چی؟ چیکار میکنید؟ مسلم_نجارم. کمی مکث کرد و گفت؛ _بودم. _امیدوارم بازم بتونی باشی‌. بی توجه به حرفم گفت؛ _چرا اومدی اینجا؟ _قتل غیر عمد. البته غیر عمد بودنش هنوز مشخص نشده. مسلم_حکمت صادر شده؟ _دادگاهم هنوز تشکیل نشده. سرش رو تکون داد. خواستم بپرسم تو چی اما بیخیال شدم‌. شاید دوست نداشته باشه بگه. مسلم_اما قتل من عمد بود. ابروهام از تعجب پرید بالا. واقعا این پیرمرد مهربون که توی این چندروز به هر نحوی هوام رو داشت یه ادمو عمدی کشته بود؟ اصلا بهش نمیومد. مسلم_وظیفم بود. اخمام رفت توی هم و اروم گفتم؛ _اینکه ادم بکشید؟ بهم نگاه کرد و گفت؛ _پای ناموسم وسط بود. یه لحظه احساس انزجار بهم دست داد. نکنه دختر یا زنش رو کشته باشه.. پس واسه همین بود که به هیچکس جرمش رو نمیگفت. من تقریبا جرم همه رو میدونستم غیر از مسلم که متاسفانه حالا اینم فهمیده بودم‌. یه لحظه خشم عجیبی رو توی وجودم حس کردم. _یعنی چی؟ سرشو انداخت پایین و مشغول ور رفتن با تسبیحش شد. چطور میتونست با وجود اینا تسبیح بگیره دستش؟ مسلم_دخترم. _دخترتو کشتی!؟ سرشو بلند کرد و خندید.

#part175 _م..من نمیدونم. هول شده بودم و هنوزم چیزایی که شنیده بودم رو باور نداشتم. اگه اونشب چیزی بین منو ماریا صورت گرفته چرا من هیچی به یاد نمیارم؟ یعنی اونقدر مست بودم؟ اما من که زیاد نوشیدنی نخوردم! _چرا گفتی مواد؟ دایان_سامیار، موضوع چیز دیگه ایه. _من هیچوقت مواد استفاده نمیکنم! شاید ماریا توی نوشیدنیم مواد ریخته باشه. پرید توی حرفم و به تندی گفت؛ _سامیار! به ابروهای به هم گره خوردش خیره شدم و سکوت کردم. دایان_میخوای بچه رو نگه داری یا نه؟ نمیدونستم باید چی جوابشو بدم. کاملا هول شده بودم. دایان_ماریا گفت اگر بچه رو میخوای باید باهاش ازدواج کنی تا کسی نفهمه و ابرو ریزی نشه. اگر هم جوابت نه هست که میره بچه رو میندازه. سرم رو انداختم پایین و به میز سفید رنگی که کمی لکه داشت خیره شدم. من نمیخواستم با ماریا ازدواج کنم. هرچند که یه روز تنها ارزوم این بود. اما نمیتونستم یه بار دیگه بهش اعتماد کنم و خودمو توی دامش بندازم! مخصوصا حالا که ازش خیانت دیده بودم. از کجا معلوم بعد از ازدواج دوباره خیانت نمیکرد؟ اونوقت من باید با وجود یه بچه چیکار میکردم؟ جدا از اون، ماریا اصلا ادم ازدواج نبود. خیلی بچه بود و ازدواج واسش خیلی زود بود. هنوز عقلش کامل نشده بود و اصلا معیار هایی که برای همسرم در نظر داشتم رو نداشت. و مهمتر از همه اینا، من حسی بهش نداشتم. من عاشق دایان بودم! چرا باید به قیمت تموم شدن همین رابطه کوچیکم با دایان با اون دختر ازدواج میکردم؟ اونم توی این سن‌ کم و حالا که تکلیفم با خودم و ایندم معلوم نبود. اصلا از کجا معلوم زنده میموندم یا ازاد میشدم. اینطور اون بچه بدون پدر بزرگ میشد؟ دایان_سکوت علامت رضاست. بگذریم، خوشحال شدم دیدمت. سرمو خیلی سریع بلند کردم و گفتم؛ _من بچه رو نمیخوام. با تعجب نگاهم کرد و گفت؛ _چ..چی؟ _من اون بچه رو نمیخوام. قصد ازدواج با ماریا هم ندارم. اب دهنش رو قورت داد و موهاشو از توی صورتش زد کنار. دایان_چرا؟ _من ماریارو دوست ندارم، در ثانی وضعیتمم مشخص نیست. الکی دردسرای خودمو بیشتر میکنم. حس کردم که کمی از اون خشم و نگاه بدی که بهم داشت کم شد. انتخاب خیلی سخت بود، واسه چند صدم ثانیه حس کردم دلم برای زندگی با ماریا و اون بچه پر میکشه. اما فقط برای چند لحظه. دایان_انتظار این جوابو نداشتم. خندیدم و گفتم؛ _من دیگه اون سامیاری که واسه داشتن ماریا هرکاری میکرد نیستم. حتی با بچه هم نمیتونه جاشو توی دلم محکم کنه. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. هردو در سکوت به هم خیره شدیم. حالا انگار میخواستیم با چشمامون حرف بزنیم. چشمام، هم صحبت میکردن و هم میشنیدن. نمیدونم چرا، اما در جواب دوستت دارم هایی که با نگاهم بهش میگفتم جوابی دریافت نمیکردم. دایان_تاریخ دادگاهت مشخص شد؟ سرم رو تکون دادم. _اره، هفته دیگست. دایان_خوبه. _فکر کنم تورو هم احضار کرده باشن. دایان_اره. من که هیچی ولی رستا قطعا میاد. باید دوباره باهاش حرف بزنم تا گند نزنه و همه چیزو خراب نکنه. _چرا؟ مگه چیزیو خراب کرده؟ دایان_ندیدی تا بازداشت شد لوت داد؟ _نه، رستا منو لو نداد. درواقع اونا از من مدرک داشتن و اونارو بهش نشون دادن. اونم فهمید که اگه دروغ بگه برای هردومون بدتر میشه و راستشو گفت. دایان_نباید راستشو میگفت، میتونستیم از زیرش در بریم. _اما من نمیخواستم از زیرش در برم. نوچی کرد و گفت؛ _خیلی ساده ای سامیار.. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _هنوز خبری از یاسر نشده.. _معلومه که خبری ازش نمیشه. فرار کرده که جرمش بیوفته گردن من. دایان_نمیدونی ممکنه کجا رفته باشه؟ خواستم بگم نه که چیزی به ذهنم رسید. _خونه مازیار. دایان_اونجا نمیتونه رفته باشه چون امن نیست. _دوستاش.. دایان_چه دوستی؟ _اونایی که ازشون مواد میخرید. دایان_ادرسی داری؟ ادرس رو دادم که گفت؛ _پیداش میکنم. خواستم چیزی بگم که ماموری اومد سمتم و گفت؛ _وقت ملاقات تمومه‌. غم عمیقی رو توی دلم احساس کردم. اگر به روزهای اینده امید نداشتم قطعا از پا درمیومدم و همین لحظه میمردم. لبخند غمگینی زدم و گفتم؛ _مرسی که اومدی. نگاه گرم و قشنگش رو دوخت بهم و با همون لبخند نورانی گفت؛ _بازم میام. زیاد به خودت سخت نگیر، فکر هم نکن. نزار کسی اذیتت کنه. نگران چیزی هم نباش، من درست میکنم همه چیزو. سرمو تکون دادم و با دستی که اصلا مایل به تکون دادنش نبودم گوشی رو گذاشتم. دلم نمیومد بلند شم و برم، انگار تموم قدرت هام ازم صلب شده بود. مامور بازوم رو گرفت و کشید. برای اخرین بار بهش نگاه کردم و حالت چهره‌ش رو توی مغزم هک کردم. ...

#part174 بلاخره بعد از مدت زمان طولانی تونستم یکم رنگ ارامش رو ببینم. قطرات اب از موهام میچکیدن روی بدنم و جای گذرشون خیس میموند. کاش به جای اب، جای خیسی بوسه های دایان روی تنم میموند. دستم رو کشیدم روی شکمم و به یاد اوردم که یه روزی اونجا رو بوسیده بود. کل مدت حموم داشتم به دایان فکر میکردم. وقتی که برگشتیم توی بند یه نگهبان درو باز کرد و گفت؛ _سامیار امیدبخش. از جا پریدم و گفتم؛ _بله؟ مامور_ملاقاتی داری. یه لحظه کل وجودم پر از ذوق و شوق شد. از فکر اینکه دایان باشه تموم غمام یادم رفت. همراه با مامور از بند خارج شدیم. دل توی دلم نبود و کم مونده بود از خوشحالی پس بیوفتم. قلبم شروع کرده بود به تند زدن. وارد سالن ملاقاتی شدیم. با چشم دنبال دایان میگشتم اما پیداش نمیکردم. دونه دونه صندلی و شیشه هارو رد کردم تا رسیدم به اخریش. با دیدنش دلم فرو ریخت. نشسته بود پشت شیشه و سرش پایین بود. نشستم روی صندلی که سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. بلافاصله بعد از دیدنم لبخندی روی لبش نشست. در سکوت زل زدم بهش و تموم جزئیات صورتش رو از نظر گذروندم و زوم شدم روی چشمای قشنگش. نفس عمیقی کشیدم که لبخندش پررنگ تر شد و گوشی رو برداشت. تازه به خودم اومدم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم. دایان_سلام. با شنیدن صداش انگار چند دز ارامش به وجودم تزریق شد. کم مونده بود گریم بگیره. _سلام.. دایان_چطوری؟ _الان خیلی خوبم. خندید و موهاشو از جلوی چشماش زد کنار. سرمو خم کردم که گفت؛ _خوشحالم میبینمت. انگار منتظر همین یه جمله بودم تا منفجر بشم. _منم خیلی خوشحالم. نمیدونی چه حس خوبی داره وقتی مامور میاد اسمتو میگه و میگه ملاقاتی داری. یه لحظه یادت میره توی زندانی. خیلی خوشحال شدم دیدمت. لبخندش کمرنگ شد و نفس عمیقی کشید. دایان_دلت برام تنگ شده بود؟ _نه در اون حد. دایان_اره از نگاهت معلومه. انگار بهت پول تعارف کرده باشن. خندیدم و گفتم؛ _تو چطور؟ دایان_ای بگی نگی. دیگه کسی نیست از کار فرار کنه و وقتی بهش تذکر میدم برینه بهم. اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _حاضرم صبح تا شب کار کنم اما یک دقیقه دیگه اینجا نباشم. دایان_چرا؟ بد میگذره؟ کسی اذیتت میکنه؟ بگو تا بیام مادرشو بخورم. خندیدم و گفتم؛ _نه. کسی اذیتم نمیکنه. ولی انگار دنیا تموم شده و همه دوست ها و اشناهامو از دست دادم. خیلی حس بدیه. دایان_نگران نباش. تمام تلاشم رو میکنم بیارمت بیرون. مطمئن باش زیاد توی این خراب شده نمیمونی. سرمو تکون دادم و به چشماش نگاه کردم. به زور خودم رو کنترل میکردم گریم نگیره. دایان_کاش این شیشه زشت و مادر خراب اینجا نبود. _چرا؟ بی توجه به سوالم گفت؛ _میدونستی یه اتاق برای ملاقات های خصوصی اینجا هست؟ _یعنی چی؟ دایان_واسه زن و شوهراست. میتونن توش باهم باشن. بنظرت اگه درخواست بدم قبول میکنن؟ _اره حتما. بهش بگو من خانم امید بخشم. زن سامیار. دایان_برو بابا تو خانم مهرگانی. _باکلاس شدیا، قبلا ابکی بودی. دایان_یسری خبرا شنیدم که سفتکیم کردن. _چه خبرایی؟ نفس عمیقی کشید و گفت؛ _بیخیال. وقتمونو هدر ندیم. حس کردم که حالت چهره و لحن حرف زدنش تغییر کرد. انگار که یهو ناراحت شده باشه. _دایان. چیزی شده؟ دایان_ترجیح میدی باهام حرف بزنی یا خبرارو بشنوی؟ _خبرارو بشنوم. سرش رو تکون داد و گفت؛ _ماریا چندروز پیش پیشم بود. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _یچیزایی بهم گفت که هنوز که هنوزه نتونستم هضمشون کنم. _چی گفت!؟ با ابروهای توی هم رفته نگاهم کرد. حالا هردومون در سکوت زل زده بودیم به هم. دایان_گفت که حاملست. ابروهام پرید بالا. _چی!! از کی؟ دایان_تو! نمیدونم چرا اما خندم گرفت. _شوخی میکنی؟ خیلی جدی گفت؛ _برای شوخی کردن موضوع های بهتری سراغ دارم سامیار. خیلی بهتر. با لکنت گفتم؛ _و..ولی چطور ممکنه. ما که.. دایان_یه سوال. منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛ دایان_شبی بوده که مشروب خورده باشی و مواد کشیده باشی؟ خواستم بگم نه که یاد مهمونی ای که به بهونه خودکشی ماریا رفته بودم افتادم. _مشروب خوردم اما مواد نکشیدم! دایان_هرچی. ماریا میگه اونشب اون اتفاق افتاد. _قسم میخورم من دستمم بهش نخورده. دایان_مطمئنی؟ به تیشرت سبزش خیره شدم. _نه.. درواقع چیزی یادم نمیاد. دایان_واقعا دستت درد نکنه سامیار. سرمو بلند کردم و سریع گفتم؛ _اما اونطوری که فکر میکنی نیست. دایان_خوب میدونم چطوره. لحنش بد بود و ازارم میداد. از سمتی هم هنوز توی شوک حرفش بودم. این چه بدبختی ای بود! _دایان.. دایان_ماریا میخواد بچه رو نگه داره. نظر تو چیه؟

Ok whatever. I need tell lie.

اولین اغازی که با تو داشتم اخرین پایان خودم بود.

تو نمی‌تونی هیچ‌کس رو دوست داشته باشی. تو یه آدم بی‌ریشه و بی‌ایمان هستی. فقط آدمایی که ریشه توی خاک دارن می‌تونن ایمان داشته باشن و بسازن. بقیه فقط خراب میکنن. آلبر کامو

#part173 بعد از خوردن شام دوباره وارد بند شدیم. طرفای ساعت یازده بود که خاموشی زدن و هرکسی رفت توی تخت خودش. منم به تخت نه چندان تمیز و راحتم رفتم و دراز کشیدم روش. من با پتوهای سنگین خوابم نمیبرد و پتویی که داشتم یه پتوی ببری با پرز های خارش انداز بود که یخ زدن میارزید به انداختنش. با این حال رفتم زیرش و تا گردن کشیدمش بالا. همیشه وقتی جایی احساس غریبی میکردم سرمای عجیبی وجودم رو در بر میگرفت. این احساس بیشتر فکری بود اما روی گیرنده های حسیم هم اثر میگذاشت. چند شبی بود که خواب درست حسابی نداشتم و حالا که جام مشخص شده بود میتونستم راحت تر بخوابم. هرچند که تا روز دادگاه و صدور حکمم نمیتونستم با خیال راحت چشم روی هم بزارم. چشمام رو بستم و به پهلو خوابیدم. عجیب هوس سیگار کرده بودم و تا چشمام رو میبستم نسخیش میومد سراغم. اه از زندانی بودن که حتی یه سیگار درست حسابی هم نمیتونی بکشی تا یکم وضعیتت بهتر بشه. سعی کردم با فکر کردن به دایان حواسمو پرت کنم. چقدر دلتنگش بودم. حالا سه روزی بود که ندیده بودمش و از اخرین باری که تونستم ارامش اغوشش رو لمس کنم روزها میگذشت. هرکاری کردم خوابم نبرد. نشستم روی تخت و به اتاق تاریک خیره شدم. دستشوییم گرفته بود و دلپیچه داشتم. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در و در زدم که با صدای بدی باز شد. مامور گفت؛ _چیشده؟ صداش خیلی بلند بود، انگار نه انگار که بقیه خواب بودن. انگار اینجا حتی یه خواب راحت هم نمیشد داشت. _میخوام برم دستشویی. صدایی از پشت سرم گفت؛ _منم میام. برگشتم و به کسی که پشتم ایستاده بود خیره شدم. همون پسر لاتی بود که گاه و بی گاه به همه تیکه مینداخت و توهم ریاست داشت. همراه با مامور از اتاق خارج شدیم. از بین بندها گذشتیم و وارد سالنی شدیم که یه در داشت‌. مامور درو باز کرد و گفت؛ _کارتونو زود انجام بدید. بدون حرف وارد فضای دستشویی شدم و رفتم توی یکی از توالت ها. خداروشکر اونقدرها که فکر میکردم کثیف نبود. نمیدونم چرا اما دلپیچه عجیبی گرفته بودم. فکر کنم غذای اینجا با معدم نساخته بود. از دستشویی که خارج شدم با همون پسر روبه رو شدم که داشت سیگار میکشید. با تعجب نگاهش کردم. _اینجا میشه سیگار کشید!؟ با اخم نگاهم کرد و گفت؛ _هیش، اروم. اگه بفهمن بیچاره میشم. چیزی نگفتم و دستام رو شستم که گفت؛ _قاچاقی میشه کشید. سرمو تکون دادم و از توی اینه به خودم خیره شدم‌. _اسمت چیه تو؟ موهامو از توی صورتم زدم کنار و اروم گفتم؛ _سامیار. خندید و گفت؛ _از این اسم قشنگا پسرونشم هست؟ چیزی نگفتم و دستامو با لباسم خشک کردم که ادامه داد؛ _مگه تو دختری موهاتو فر میکنی؟ _چیزی به اسم موهای خدادادی فر به گوشت خورده؟ خندشو جمع کرد و گفت؛ _حتما خدا فکر کرده دختری گفته بزار موهاشو فر کنم. چیزی نگفتم و رفتم سمت در که گفت؛ _من توماجم. _به سلامتی. درو باز کردم که توماج با داد گفت؛ _میکشمت. با تعجب نگاهش کردم تا بفهمم چرا این حرفو زده که متوجه شدم به خاطر سیگارش بوده. مامور با اخم رو بهش گفت؛ _سیگار میکشیدی؟ توماج_نه بابا پنجره بازه بو از بیرون میاد. مامور_حالا که بردمت حراست میفهمی. با صدای بلند گفت؛ _رضا. مامور دیگه ای اومد که بهش گفت؛ _اینو ببر بند 82 تا من تکلیف اینو مشخص کنم. با اینکه دلم نمیخواست ادم نخاله ای باشم اما دلم خنک شد که لو رفت. تا یاد بگیره منو مسخره نکنه. همراه با رضا وارد بند شدیم و من رفتم سرجام و پتو رو تا گردنم کشیدم بالا. کاش میتونستم قرص خواب بخورم تا خوابم ببره.. ... امروز بابا اومده بود و برام یه ساک اورده بود که بعد از بازرسی بهم تحویلش دادن. وسایل توش چند دست لباس تمیز، شامپو، صابون، ژیلت، حوله و یکم پول بود. البته خوشحال بودم که یه دفتر و خودکار هم توش گذاشته بود. میتونستم نقاشی بکشم و یکم بنویسم. حالا که نمیتونستم هرروز دایان رو ببینم، سعی میکردم نقاشیش رو بکشم تا هرشب بتونم نگاهش کنم. دلم واسه چهره خندونش تنگ شده بود و دل توی دلم نبود تا دست به قلم بشم و کاغذ رو با لبخندش زینت بدم. هرچند که کشیدنش با خودکار یکم سخت بود. از اونجایی که چندروزی بود که حموم نرفته بودم همراه با چند نفر دیگه رفتیم سمت حموم. فضای زندان حس عجیبی داشت. مثل فضای مدرسه یا دانشگاه بود. همونقدر غریب و نا اشنا. البته یه چندتا فرق اساسی داشت. اول اینکه دیواراش پر از شعار به موفقیت و اسم و عکس شاگرد های برتر نبود. اینجا هممون از اون یکی منحوس تر و شکست خورده تر بودیم. دوم اینکه کسی چیز خوبی یادت نمیداد و خبری از دانشجو ها با لباس های رنگی و چهره های اراسته نبود. سوم اینکه قرار نبود بعدش به خونه بری و استراحت کنی تا خستگی های روزی که پشت سر گذاشتی از تنت در بره. وارد یکی از اتاقک ها شدم و لباسام رو در اوردم. رفتم زیر اب گرم و چشمام رو بستم.

#part172 حتی از فکر کردن بهش داغون میشدم. تصور اینکه اینجا توی زندان باشم و دیگه هیچوقت دایان رو نبینم. اون قرار بود بدون من به زندگیش ادامه بده و حتی منو به یاد نیاره. حتی ممکن بود ازدواج کنه و بچه دار بشه و هیچوقتم به زن یا بچش نگه که یه روزی با یه پسر بوده و توی زندان تنهاش گذاشته. اون زمان من هیچی از زندگی نخواهم داشت و یه ادم پوچ‌ و بی معنی خواهم بود که تنها کار انسانیش نفس کشیدنه. نه شغل دارم، نه کار دارم، نه کسی رو دارم که توی روزای سخت کنارم باشه و تازه جوونیم رو هم از دست دادم. به خودم که اومدم دیدم کل صورتم از اشک خیسه. اشکامو پاک کردم که متوجه شدم پیرمردی که روی زمین نشسته بود داره نگاهم میکنه. رومو کردم به دیوار و با بغض زل زدم بهش. من بدون دایان باید چیکار میکردم؟ چطور میتونستم بدون دیدنش و شنیدن صداش طاقت بیارم؟ چطور میتونستم درحالی که اینطوری ازش جدا افتادم به زندگیم ادامه بدم؟ من بدون دایان میمردم. حتی نمیتونستم صبر کنم روز ملاقات برسه تا بتونم ببینمش. چطور قرار بود تحمل کنم؟ باید ازش خواهش کنم که هرموقع فرصت کرد بیاد و منو ببینه. حتی به سالی یکبار هم راضیم. فقط نیاز دارم توی این خراب شده یه امیدی برای ادامه زندگی داشته باشم. اینکه هرروز با ذوق و شوق بیدار شم و منتظر بمونم تا مامور بیاد بگه سامیار امید بخش ملاقاتی داری. و من هرکاری که داشتم رو رها کنم و مثل کسانی که پرو بال دارن به سمت سالن ملاقاتی پرواز کنم. خدای من، چی میدیدم. دایانی که روی صندلی پشت شیشه نشسته بود و با لبخند قشنگش نگاهم میکرد. من سعی میکردم یک دقیقه هم تلف نکنم و با تموم وجود به حرفاش گوش بدم. به تموم حرکات و رفتارش دقت میکردم تا بتونم روزهایی که شرایط دیدنش رو ندارم تصورش کنم. اون لحظه ای که مراقب میگفت وقت ملاقات تمومه مثل ناقوس مرگ میموند. میتونستم اون لحظه بدون هیچ تردیدی بمیرم و به فجیع ترین شکل ممکن از بین برم. اما چون امکان دوباره دیدنش بود صبر میکردم. روزها و ماه ها منتظر میموندم. اون میومد، بلاخره روزی دلتنگ این پسری که اینطوری رهاش کرده بود میشد. چند دقیقه ای همونطور بی حرکت روی تخت دراز کشیده بودم و در سکوت به همهمه توی زندان گوش میدادم. کمی که گذشت خسته شدم و نشستم روی تخت. پیرمردی که موهای جوگندمی بلندی داشت و چشمای سبزش با لباس کهنش ست شده بود داشت با یه نفر دیگه تخته نرد بازی میکرد. سه چهار نفری هم دورشون نشسته بودن و چای میخوردن. حس عجیبی به این پیرمرد داشتم. منو یاد بابابزرگ خدابیامرز مینداخت. از لحاظ هیکل و قیافه زیاد شبیهش نبود اما حس اون رو بهم میداد. انگار که مسعود زنده شده باشه. پیرمرد سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد‌. تاس های توی دستش رو انداخت و بعد خطاب بهم گفت؛ _بیا اینجا. _من؟ سرش رو تکون داد و به جای خالی کنار دستش اشاره کرد. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش و کنارش نشستم. پیرمرد_اسمت چیه پسر؟ _سامیار. سرش رو تکون داد و گفت؛ _سامیار، بشین یه دست بازی کنیم. به تخته چوبی و مهره های سیاه و سفیدش نگاه کردم و گفتم؛ _بلد نیستم. پیرمرد_یادت میدم. یکی از زندانیا گفت؛ _حاج مسلم حوصله داریا. بزار بازیمونو کنیم. پیرمردی که حالا میدونستم اسمش مسلمه بی توجه به غرغرای بقیه بازی رو برام توضیح داد. خیلی خوب و قشنگ حرف میزد و جوری توضیح میداد که خوب یاد بگیرم. البته یه سری مشکل ها هم داشتم که توی بازی رفع شد. بازی جالب و سرگرم کننده ای بود و حس خوبی بهم میداد. باعث میشد فکر کنم که منم یه پیرمردم که موها و ریشام رو توی زندان سفید کردم و صبح به صبح برای دخترم نامه مینویسم. اونم از پسر بچه کوچیکی که داره برام میگه و منم روحیه میگیرم تا به امید دیدنش فضای زندان رو تحمل کنم. حاج مسلم بعد از اینکه به راحتی توی بازی ازم برد گفت؛ _یه چای برای این پسر بریزید. بفهمه که ما مجرم ها هم میتونیم مهمون نواز باشیم. لیوان چایی گرفت سمتم و گفت؛ _هرچند که ما امیدواریم هیچوقت مهمون جدید برامون نیاد و اگر هم اومد موندگار نشه، اما سعی میکنیم به خوبی ازش پذیرایی کنیم. لبخندی زدم و لیوان چای رو ازش گرفتم. شخصی که تا اون لحظه روی تختش دراز کشیده بود و تسبیحش رو توی هوا میچرخوند گفت؛ _تو دوباره رفتی بالا منبر پیری. بهش خیره شدم، بنظر میومد از اون ادمای لاتی باشه که فکر میکنن میتونن به همه دستور بدن. از همین الان حس بدی بهش داشتم. کمی از چایم خوردم که تونستم طعم عجیبش رو حس کنم. یکم زیادی پررنگ بود و‌ ابش طعم به خصوصی میداد. انگار که از اب جوب باشه.. مجبور شدم چای به اون تلخی رو بدون قند بخورم و در تمام مدت نگاه خیره و سنگین بقیه رو تحمل کنم. شام رو با اینکه خیلی گشنم بود به زور خوردم. اصلا خوشمزه نبود و از هیچ نمک یا ادویه ای توش استفاده نشده بود. انگار که یاسر پخته باشتش.

#part171 چند نفری برگشته بودن منو نگاه میکردن و بعضیا هم مشغول چای خوردن بودن. پسری که با من وارد بند شده بود سلام کرد که چند نفری جوابشو دادن و منم به تبعیت از اون سلام کردم. حالا همه نگاه ها روی ما بود و این موضوع من رو یکم معذب میکرد. صدام رو صاف کردم و گفتم؛ _تخت خالی دارید؟ پسری که از لحاظه تیپ و هیکل یکم شبیه به یاسر بود گفت؛ _رو اون تخته بخواب. مرد میانسالی که چهره غلط انداز و ترسناکی داشت گفت؛ _اون تخت منه الدنگ. پسر_گفتم پیشت بخوابه یه خیری بهت برسه. دوتاشون زدن زیر خنده و صدای قهقهشون بلند شد. اخمام رفت توی هم و نگاهم رو ازشون گرفتم. پیرمردی که تا اون لحظه بی صدا نشسته بود و با تسبیحش ور میرفت از روی زمین بلند شد و اومد سمتم. پیرمرد_سلام پسرم. _سلام. به یکی از تخت های ته اتاق اشاره کرد و گفت؛ _اون دوتا تخت خالین، دوتاتون میتونید روشون بخوابید. لبخندی زدم و ازش تشکر کردم. رفتم سمت تخت و نشستم روش و به اطرافم خیره شدم. فضای زندان واقعا افتضاح بود. هیچ پنجره ای نداشت و انقدر دلگیر بود که نفس ادم توش بند میومد. درضمن بوی بدی هم میداد. من حالا بدون هیچ وسیله ای و با تیشرت و شلوار و جورابی که پام بود تنها بودم. هیچوقت توی عمرم انقدر‌ پوچ، خالی و بی ارزش نبودم. هرچند که ارزش انسان رو لباساش معلوم نمیکنن. موهامو از توی صورتم زدم کنار و سرمو انداختم پایین. _س..سلام. نگاهمو به پسر لاغر و قد کوتاهی که روبه روم ایستاده بود دوختم. _سلام. پسر_من رئوفم. لبخندی زدم و گفتم؛ _سامیار. دستاشو به هم گره زد و گفت؛ _م‌.‌‌.میتونم اینجا بشینم؟ متوجه شدم که یکم لکنت داره و خوب نمیتونه م و ن رو تلفظ کنه. کمی رفتم کنار و گفتم؛ _حتما. کنارم نشست روی تخت و عینکشو که گوشه شیشش کمی شکسته بود هل داد بالا. رئوف چهره مظلوم و ساده ای داشت. از جزئیات جالب صورتش میشد به دماغ کوچیک و موهای کم پشت و کوتاهش اشاره کرد. گوشه صورتش کمی زخم بود و لباش پوست پوستی شده بود. رئوف_شبیه بازیگرا میمونی. _بازیگرایی که عاقبتشون زندانه. خندید و گفت؛ _چرا اومدی اینجا؟ _ینفرو کشتم. رئوف_چرا؟ بهت ن..نمیخوره همچین کارایی. دوست نداشتم توضیحی راجب اون اتفاق بدم. هرچی هم میگفتم هیچکس باور نمیکرد پس ترجیح دادم به گفتن غیر عمد و اتفاقی بود اکتفا کنم. رئوف_م..منم کسیو کشتم. _ناراحتی؟ رئوف_خیلی اذیت شدم. وجدانم اروم نمیگیره ام..ا پشیمون نیستم. چشمام رو ریز کردم و گفتم؛ _چرا؟ به دستاش نگاه کرد و گفت؛ _پدرم یکم بدهی به یه نزول خور داشت و نمیتونست صافش کنه. اونم اوم‌..مده بود پدرمو بزنه که من رسیدم و خواستم جلوشو بگیرم و این اتفاق افتاد. پشیمون نیستم چون میدونم اینطوری پدرم دیگه مجبور نیست روزو شب کار کنه تا پولشو بده و ازش کتک بخوره. نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _گاهی این شکلیه. یه کار اشتباه تاثیر نسبتا خوبی میزاره، البته برای انجام دهندش. مثل دروغ مصلحتی میمونه، ولی خب چیزی از اشتباه بودنش کم نمیکنه. رئوف_درسته. عینکشو هل داد بالا و از روی تخت بلند شد. به فرش چرک مرده و کهنه نگاه کردم و اهی کشیدم. چقدر زندگی قرار بود توی این چهاردیواری شلوغ سخت باشه. من زیاد از ادما و به خصوص مردهای غریبه خوشم نمیومد و حالا مجبور بودم برای ماه ها و یا حتی سالها تحملشون کنم. مطمئن بودم قراره توی شرایطی باشم که مرگ جز ارزوهام بشه. من عاشق طبیعیت بودم و حالا دیگه قرار نبود رنگ سبز هیچ درختی رو ببینم. حالا که اینجا بودم دلم حتی برای گربه رستا هم تنگ میشد. روی تخت دراز کشیدم و به سقف تخت که میله های تخت بالایی بود خیره شدم. خداروشکر که رستا و دایان توی دردسر نیوفتادن. مخصوصا دایان که توی جرم دست داشت. به این فکر کردم که چقدر دلم براش تنگ شده. حالا فقط به اغوشش نیاز داشتم. نسخ بوی تنش بودم. دلم پر میکشید موهای فر و نرمشو نوازش کنم و لبای گرمش رو ببوسم. حاضر بودم همه چیزمو بدم تا بتونم یه شب دیگه رو باهاش بگذرونم. قسمت دردناک ماجرا اینجا بود که ممکن بود دیگه هیچوقت نتونم حس ناب با دایان بودن رو تجربه کنم. اگر حبس ابد میگرفتم و هیچوقت از زندان خارج نمیشدم قرار بود چیکار کنم؟ نه میتونستم بغلش کنم و نه ببوسمش. فوق فوقش میتونستم دستاشو بگیرم که اونم نمیشد از پشت شیشه ها انجام داد. دیگه خبری از شبایی که میتونستم تا صبح خوابیدنش رو تماشا کنم نبود. روزهایی که یواشکی کار کردن و سروکله زدن با کارمندا رو نگاه میکردم و به شوخیاش میخندیدم. وقتایی که میتونستم از دستپتخت خوشمزش بخورم و اون به بهونه سسی بودن دهنم میبوسیدم. خوب میدونستم ایندم قراره چطور باشه. اگر شانس میوردم و اعدام نمیشدم ممکن بود سالها توی زندان بمونم. شاید دایان ماهی یکی دوبار میومد ملاقاتم. البته این موضوع زیاد طول نمیکشید و اون هم به زودی ازم دلسرد میشد. ممکن بود بعد یه مدت دیگه هیچوقت نبینمش و منو فراموش کنه.

#part170 توی این شرایط فقط حامله بودن ماریا رو کم داشتیم. اخ سامیار چی بگم از دست تو. رابطه داشتی، قبول. از کاندوم استفاده نکردی، قبول. ولی چرا حواست نبود اخه. نفس عمیقی کشیدم و به پهلو خوابیدم. اصلا چرا ماریارو میبینی که بخوای باهاش رابطه هم داشته باشی. چرا انقدر بی فکر عمل میکنی. چطور ممکنه یه نفر انقدر ساده باشه. ماریا هم که بدش نمیومد خودشو یه طوری تو دل سامیار جا کنه از فرصت استفاده کرد. حتما الان داره از خوشحالی پرواز میکنه چون خوب میدونه سامیار اجازه نمیده بچه رو بندازه. قراره خیلی خوش و خرم با هم ازدواج کنن. دندونامو روی هم فشردم و چشمام رو بستم. من مثل همیشه تنها بودم. ... سامیار؛ من و دونفر دیگه سوار ماشین پلیس شده بودیم تا منتقلمون کنن به زندان رشت. من فکر میکردم تا روز دادگاه توی بازداشتگاه میمونم اما مثل اینکه اشتباه میکردم. شاید عجیب بود، اما این دو سه روزی که توی بازداشتگاه بودم حالم نسبت به هفته گذشته بهتر بود. انگار وقتی که توی حبس به خاطر جرمی که مرتکب شده بودم به سر میبردم ارامش بیشتری داشتم. اون عذاب وجدان و صدایی که همش توی مغزم تکرار میکرد تو قاتلی اروم گرفته بود. نه که بگم از اینکه توی زندانم خوشحالم، نه. اما اگر قبلا هم میترسیدم و عذاب وجدان داشتم؛ الان فقط احساس ترس همراهم بود. ترس از ایندم و حکمی که قرار بود برام ببرن. حتی ممکن بود اعدام بشم و وقتی به این فکر میکردم همه موهای تنم سیخ میشد. وقتی که اون طناب پوسیده رو دور گردنم مینداختن و در سکوت به تقلاهام برای نفس کشیدن و زنده موندن نگاه میکردن.. اون لحظه مدام توی ذهنم بود و تصویرش جلوی چشمام به خوبی نقش میبست. ناخوداگاه یاد متنی افتادم که توی یه کتاب خونده بودم؛ همه چیز بیهوده بود؛ تقلای اعدامی ای که سعی میکرد طوری جان بکند تا لااقل دمپایی هایش را نگه دارد! از ماشین که پیاده شدیم مامورا دو طرفمونو گرفتن. سر جمع سه تا مامور بودن که با راننده میشدن چهارتا. به در زندان خیره شدم. دری کرم رنگ با لوزی های قهوه ای که یه تابلوی بزرگ بالاش خودنمایی میکرد. روشو که خوندم دلم گرفت. "زندان لاکان رشت" دور تا دور دیوار های بلندش رو سیم خاردار کشیده بودن و تا چندین متر اطرافمون هیچ سازه ای قرار نداشت. واقعا غم انگیز بود. دوتا ماموری که دم در ایستاده بودن درو گشودن و ما تونستیم وارد بشیم. به اطرافم نگاه کردم، جمعیت نسبتا زیادی توی حیاط بودن و بعضیاشون برگشته بودن و مارو نگاه میکردن. به خودم جرعت دادم و پا به قفس نسبتا بزرگم گذاشتم. قفسی که احیانا ازش یه تخت فلزی و کهنه عایدم میشد. از لای جمعیت گذشتیم، بعضیاشون بهمون تیکه مینداختن و یکی دونفرم منو بچه خوشگل صدا زدن. حس غربت میکردم، حالا من اینجا بین این انسان ها غریبه بودم. کسانی که از هیچ ضرر و زیان و ازاری نسبت به امثال خودشون دریغ نکرده بودن و فقط اسم انسانیت رو یدک میکشیدن. البته اینکه همه رو باهم یکی میکردم کار درستی نبود. یک سری ادم های اینجا بی گناه بودن و به قول فیلم طنزی که مامان میدید دست سرنوشت به میله‌های اهنی کشیده بودشون و خودشون هیچکاره بودن. چیزی که ازارم میداد فضای زندان و غربت اویخته به دیوار های کهنه و کاهگلیش نبود، گناهکار بودن خودم بود. اینکه من هم جزئی از مردم اینجا بودم عمیقا اذیتم میکرد. من هم موجودی بودم پست و دگرگون شده که حتی خدارو هم نمیشناخت. من گم شده بودم و حالا مانند انسانی که به مگس تغییر شکل داده بود، مسخ شده به سمت نور پیش میرفتم. غافل از اینکه چشمانم برای دیدنش کور بود. بعد از انجام یک سری امارگیری ها و گرفتن اطلاعات، من و یه پسر دیگه رو فرستادن به یکی از بند ها. ماموری که لباس سبز رنگ به تن داشت و باتومی به کمرش بسته شده بود در فلزی رو گشود. بهش خیره شدم، طوری نگاهم میکرد انگار به یه حشره چندش نگاه میکنه‌. یاد یکی از کتاب های فرانتس کافکا افتادم که از قضا مسخ نام داشت. روزی که گرگور سامسا از خواب بیدار میشد و میدید به یه موجود کریه و حشره مانند بدل شده. اه که چقدر حالش از خودش به هم میخورد، اه که چقدر از چشم مردم چندش دیده میشد. من حالا موجودی دوست نداشتنی و گناهکار بودم. تنها گناهم دگرگونی و تغییر شکلی بود که هیچ دخالتی درش نداشتم. کاش میتونستم به مامور از جانب کافکا در کتاب محاکمه بگم؛ من بازداشت شده‌ام. مادام که نمی‌دانم مرا به چه جرمی متهم کرده‌اند نمی‌توانم بی گناهی خودم را ثابت کنم. انوقت اگر بی گناهی خودم را ثابت نکنم مرا مجرم تلقی می‌کنند. می‌بینید که راه خلاصی نیست. مامور گفت؛ _دعوتنامه میخوای؟ نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم تو. در پشت سرم بسته شد و صدای گوش خراشش ازارم داد. وسط اتاقی که با فرش های کهنه زرشکی و خاک گرفته پوشیده شده بود ایستادم و به اطرافم خیره شدم.

صندلی کناریم از تو پر باشه و دستم بی تو خالی؟

تکه هایی از یک کل بی ما.