𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 825
المشتركون
-224 ساعات
-177 أيام
-6830 أيام
أرشيف المشاركات
2 827
داشتیم فیلم درخشش رو میدیدیم، بعد مامانم گفت همه نویسندهها دیوانه میشن و من گفتم مخصوصا نویسندههای رمانای ترسناک.
یه نگاه بهم کرد و از زندگیش ناامید شد.
2 827
#part113
سارینا اولین کسی بود که واقعا ازش خوشم میومد اما خب مادرش فهمید باهمیم و سعی کرد جدامون کنه و یا با کس دیگه ای اشناش کنه.
که البته خودش هم زیاد به این موضوع بی میل نبود که جای من با پسرخاله پولدارش بریزه رو هم.
هرچند که الان دیگه باهم نبودن و اونم نتونسته بود تحملش کنه.
تقریبا وسطای راه بودیم که فکرم رفت سمت غزل.
اصلا فکرش رو نمیکردم که همچین اتفاقی بین خودش و اهورا بیوفته.
بهش نمیخورد همچین ادمی باشه و اهورا..
حقیقتا هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بیاد و انقدر راحت بگه سکس داشتم.
اونم با کی، غزل.
اولا که دوستش بود و دوما انقدر وسواس بود که حتی دهنی منم نمیخورد بقیه که هیچی.
حتی همیشه فکر میکردم از بوسیدن بقیه هم بدش میاد.
از اون گذشته، به خاطر بلوغ زودرسی که داشت و دیدن مادرش با این و اون از سکس متنفر بود.
هرکی نمیدونست من خبر داشتم که چقدر این موضوع توی بچگی و حتی الان که بزرگ شده بود براش سخت بود.
مامانش از اون ادمایی که در اضای خوابیدن با بقیه ازشون پول میگیرن نبود.
اما خب میدونستم که با مردهای متاهل و پولدار میگرده و یه جورایی سر کیسشون میکنه و این اتفاق خب بدون خوابیدن و سکس باهاشون نمیوفتاد.
اهورا انقدر ازش متنفر بود که خیلی راحت هرچیزی میخواست بهش میگفت و حتی مامان هم صداش نمیکرد، بهش میگفت زن بابا.
تینا و اوا و بقیه دوستاش از این موضوع خبر نداشتن و خیال میکردن مادر خودش مرده و کسی که باهاش زندگی میکنه واقعا زن باباشه.
یه مدت به خاطر کابوس هایی که میدید و خاطرات بدی که داشت میخواست با تینا حرف بزنه چون روانشناسی میخوند اما نتونست اونطوری که باید همه چیز رو بهش بگه و من خبر نداشتم که چیزی میدونست یا نه.
خودش هیچوقت بهم چیزی نگفت و تینا هم ادمی نبود که زیاد بشه ازش حرف کشید، مگر اینکه خودش میخواست راجب موضوعی صحبت کنه.
دیدن اون صحنه ها و خیانت مامان باباش به هم اونقدر روش تاثیر گذاشته بود که به این راحتیا نتونه با رابطه داشتن با کسی کنار بیاد، چه برسه به سکس.
نمیدونم این چندوقت بین خودش و تینا چیشده بود که یکم تغییر کرده بود.
و یا شاید هم با بزرگتر شدنش تموم کابوسها و حس بدی که به روابط داشت رو کنار گذاشته بود.
البته که همیشه یه جورایی تلاش میکرد از رابطه داشتن با تینا فرار کنه که بنظرم خریت محض بود.
هیچکس به اندازه اون درکش نمیکرد و نمیتونست بهش کمک کنه.
از اون گذشته واقعا صبور بود و میتونست با تمام مشکلاتش قبولش کنه.
نمیدونم غزل یهویی از کجا پیداش شد که برینه به رابطه این دونفر و از همه گذشته اون ترس و تنفر اهورارو نسبت به سکس بریزونه.
هرچند که مطمئن بودم اونقدراهم خوب پیش نرفته.
خودش هم گفته بود که بد بود و ارضا نشده.
ترجیح دادم بیشتر از این به مسائل شخصیشون فکر نکنم.
به هرحال هرکسی مشکل خودش رو خودش حل میکرد.
فعلا باید یه جوری دنبال این میبودم که به سارینا بگم انگشتشو از دماغمون دربیاره.
اما خب اونقدرا هم مطمئن نبودم چون از وقت گذروندن باهاش بدم نمیومد و فقط چون به نفعم نبود سعی میکردم انجامش ندم که اکثر وقت ها هم ناموفق بودم.
تاکسی که ایستاد پولش رو حساب کردم و دست به جیب پشت اپارتمان اجری قدیمی ایستادم.
با اینکه خونشون جای نسبتا خوبی بود اما خب تقریبا قدیمی و کهنه بود.
زنگ رو زدم و بعد از باز شدن رفتم تو.
شالم رو که دور گردنم افتاده بود همونجا مرتب کردم و موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار.
یه گربه نارنجی خیلی تپل روی سقف یکی از ماشینا دراز کشیده بود و میشد جای پنگول هاش رو همونجا روی سقف دید.
لبخندی روی لبم نشست و بهش پخ کردم اما از سرجاش بلند نشد و خیلی بی تفاوت نگاهم کرد.
قطعا اینهمه سریش بودن رو از سارینا یاد گرفته بود.
پله هارو رفتم بالا و پشت در ایستادم که همون لحظه باز شد.
بهش سلام کردم و کفشام رو در اوردم که با صدایی اروم گفت؛
_زود بیا همسایه روبه رویی نبینه.
برگشتم و در پشت سرم رو نگاه کردم و درحالی که میرفتم تو بلند گفتم؛
_همسایه روبه رویی لطفا نبین من اومدم.
دستمو کشید و درو سریع بست.
سارینا_احمق.
اخمام رفت توی هم و نگاهم رو ازش گرفتم.
خونه بوی طالبی میداد و مثل همیشه کمی نامرتب بود.
رفتم سمت مبل و روش نشستم و اطرافم رو نگاه کردم.
_اگه یکم مرتب تر بودی یکی پیدا میشد بگیرتت و شرتو از سر من کم کنه بلکه بتونم چندتا میلف جدید زمین بزنم.
پهن شدم سر جام و سرتا پاش رو از نظر گذروندم.
همونطور که اهورا گفته بود کمی به لباش ژل زده بود.
بنظرم اصلا نیازی به همچین کاری نداشت چون لبای خودش بزرگ بودن.
لبمو جمع کردم و دستم رو کردم توی موهام که رفت سمت اشپزخونه.
زیاد از دیدنم هیجان زده به نظر نمیرسید چون فقط یه لباس استین بلند و شلوارک چهارخونه خونگی به تن داشت و موهای قهوهای بلندش رو خیلی ساده بالای سرش محکم بسته بود.
2 827
درسته بهنظرم زندگی خیلی زودتر باید تموم شه، اما تا وقتی که یکی از روزهای بارونی و گاها افتابی توی یکی از پنتهاوسهای نیویورک سکس نداشته باشم نمیمیرم.
2 827
#part112
_کتک خورده؟
از کی؟
اهورا_سوال منم همینه.
ممکنه کار خانوادش باشه مثلا؟
نفسمو با خنده دادم بیرون و گفتم؛
_شایدم bdsm دوست داره.
اهورا_این چیزا مال رماناست.
شونم رو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم.
فکرم واقعا درگیر شده بود.
_اونم اولین بارش بود؟
اهورا_خودش که گفت هست.
انگار که واقعا بود.
چیزی نگفتم و به اسفالت کف خیابون خیره شدم.
میتونستم سیگار لای انگشتاش رو ببینم و به این فکر میکردم که دیشب دقیقا چه اتفاقی ممکن بود افتاده باشه.
اهورا ادم دروغگویی نبود اما گاهی وقتا بقیه رو دست مینداخت.
به هرحال خب هرکسی گاهی اوقات راستش رو نمیگه.
از سمتی هم این عادت رو داشت که همه چیز رو همیشه به نفع خودش تموم کنه و همین من رو به شک مینداخت.
به هرحال اگه یکم سعی میکردم با غزل کنار بیام حالا بازهم حس بدی بهش پیدا کرده بودم.
نه تنها سبک بود، بلکه انقدر راحت با پسری که هیچ چیزی ازش نمیدونست میخوابید.
اونقدر مست میکرد که حتی نفهمه چیکار میکنه.
اهورا_در کل دیشب شب عجیبی بود.
درحالی که اخم ظریفی لای ابروهام مینشوندم گفتم؛
_کار درستی نکردی.
میدونی که این میشه سو استفاده؟
اهورا_سو استفاده؟
_دختره مست و چت بود.
حالش اصلا خوب نبود.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_منم واسه همین سعی کردم جلوشو بگیرم.
بهش گفتم مستی فردا پشیمون میشی اصلا نزاشت من کاری کنم حتی خودش لباسامونو در اورد.
ربطی به مست یا چت بودنش نداشت خودش میخارید.
دیدی که کارا و حرفاشو.
معلومه چجوریه.
چیزی نگفتم و سعی کردم بیشتر از این راجبش حرف نزنم.
پاکت سیگارش رو ازش گرفتم و نخی برای خودم روشن کردم.
شال دور گردنم واقعا ازارم میداد، مخصوصا که به هیچ عنوان از بستن موهام خوشم نمیومد و حالا باعث میشدن گردنم عرق کنه.
ناخوداگاه اتفاق هایی که ممکن بود دیشب افتاده باشه رو تصور میکردم و اولیش هم صحنه باهم بودنشون بود.
_به عنوان کسی که برای اولین بار سکس داشته چه نصیحتی داری برامون؟
اهورا_خوب نبود.
_اره کاملا از قیافت پیداست.
هرکی ببینتت میفهمه واسه اولین بار تو عمرت یه خدافظی ریز با جق کردی.
شونش رو انداخت بالا و درحالی که کامی از سیگارش میگرفت نفس عمیقی کشید.
اهورا_من جق نمیزنم.
بعدم اصلا ارضا نشدم، خوشم نیومد.
زیاد خوب نبود.
حرفش رو باور نمیکردم.
اگر کسی برای اولین بار توی عمرش سکس میداشت مطمئنا خیلی زود ارضا میشد.
اونم اهورا.
بعدم غزل از اون ادمایی به نظر میرسید که سکس باهاشون هیجان انگیز بود.
این رو میشد از کارها و حرفاش فهمید، مخصوصا حالا که اهورا میگفت حتی خودش شروعش کرده.
ادم بی پروایی بنظر میرسید و همین کافی بود.
به هرحال این موضوع فقط به سکس ختم میشد، اخلاق و رفتارش اصلا جذاب نبود و اتفاقا ادم رو زده میکرد.
اینکه با هرکسی اومد دم دستت هرکاری خواستی بکنی و هرچی تونستی بکشی و بخوری اصلا جالب نبود.
از چشمم انداختش.
پکی به سیگارم زدم و به این فکر کردم که چندوقتی هست هیچکار دیگه ای جز سرکار رفتن و دیدن اهورا انجام ندادم.
ساعت طرفای دو ظهر بود و کوچه ها نسبتا خلوت بودن.
با این اوصاف خیابون های اصلی جای سوزن انداختن نداشتن.
باید میرفتم خونه یه دوش میگرفتم بعد میرفتم سمت سارینا.
میخواستم ببینم کار مهمی که میگفت باهام داره چیه.
خداروشکر اهورا هم انگار قرار بود به چند جا سر بزنه و وسطای راه از هم جدا شدیم.
بعد از خدافظی بی توجه به من سمت چهارراه اصلی رفت.
از پشت نگاهش کردم و یه تاکسی گرفتم.
از صبح بیرون بودم.
قرار بود سالن اجاره بکنم و دنبال کارای وامش بودم.
دیگه از کار کردن توی سالن های دیگه خسته شده بودم.
اما خب اونقدری پس انداز نداشتم که بدون وام بتونم کاری کنم و حالا که میخواستم انجامش بدم باید از خیر ماشین میگذشتم.
البته که قرار بود با اهورا شریکی ماشین بگیریم چون پول هیچکدوممون جور نبود.
اما خب با این اوصاف بهش اعتمادی نبود چون اکثر وقتا چت یا نئشه بود و قطعا از ماشین فقط بوقش رو برام باقی میگذاشت.
کلید رو انداختم توی در و بازش کردم و به محض اینکه وارد خونه شدم لباسام رو از تنم خارج کردم و انداختم روی مبل تا بعدا بشورمشون.
از روشویی گذشتم و نگاهی از توی اینه به خودم انداختم.
موهام کمی بلند شده بود و همین باعث میشد اونطوری که دوست دارم پف نایستن.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی حموم.
داشتم به گذشته ها فکر میکردم.
یادمه اولین کسی که توی زندگیم ازش یکم خوشم اومده بود سارینا بود.
ولی خب با این اوصاف همیشه میدونستم که ادم درستی نیست.
هرچند که منم نبودم و معمولا توی یه رابطه جدی نمیموندم، اما خب توی اون تایم یه چیز واقعی میخواستم که گند خورد توش.
بعد از خارج شدن از حموم لباس های دیشب رو پوشیدم و یه تاکسی گرفتم.
فکرم هر از گاهی میرفت سمت حرفای اهورا و حس بدی میگرفتم.
احتمالا قرار بود بینشون با تینا و غزل حسابی به هم بریزه و من اصلا حوصله دراما های جدید نداشتم.
2 827
#part111
لبخند کجی گوشه لبش نشست و لب هاش رو به هم فشرد.
چشمام رو ریز کردم و سرتا پاش رو از نظر گذروندم.
تیشرت بنفشی که میدونستم تینا واسه تولدش بهش هدیه داده بود به تن داشت که پوستش رو برنزه تر نشون میداد.
حالا با اون موهای فر بلوند و به هم ریخته شبیه پسر بچه های 18 ساله بنظر میرسید.
نگاهم رو ازش گرفتم و به زنی که روی تخت خوابیده بود خیره شدم و برای یه لحظه به فکرم رسید که اگر شرایطش بود بین زنده موندن اون و اهورا کدوم رو انتخاب میکردم.
جوابم کاملا مشخص بود.
دستم رو روی پتوی ابی رنگ کشیدم و خواستم به بازوهاش برسونم که صدای اهورا رو شنیدم؛
_اینجا ادمهای زنده رو نگه نمیدارن؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛
_از پیرمرده خوشت اومده؟
اهورا_نه، میخوام زن بابام رو اینجا بستری کنم بلکه انقدر پای عالم و ادم به خونم باز نشه..
ناخن شصتم رو لای دندونام فشردم و درحالی که سرتا پاش رو از نظر میگذروندم گفتم؛
_نگاه میکنی میبینی کل شهر اینجا جمع شدن.
پوزخندی زد و دوباره به پیرمردی که روی تخت خواب بود خیره شد.
برام عجیب بود که دلش گرفته روی پتو و رخت خواب کس دیگه ای بشینه.
اهورا_دیشب یه اتفاق عجیب افتاد.
پتورو کمی کشیدم بالاتر و سوالی نگاهش کردم.
_چی؟
نیم نگاهی به کنار دستم انداخت و گفت؛
_جلو مامانت بگم؟
پوزخندی زدم.
_نمیشنوه.
البته زیاد هم مطمئن نبودم اما خب..
چشمام رو ریز کردم و مشکوکانه نگاهش کردم.
چه اتفاقی افتاده بود که نمیخواست اینجا بگه؟
مامان منم که میدونست معتاد یا ساقیه، هرچند که این اصلا مهم نبود.
دوتا چشم هاش رو از نظر گذروندم و اخمام رفت توی هم.
_کاری کردی؟
اهورا_یه کار عجیب که هیچوقت فکر نمیکردم بکنم.
لبام رو جمع کردم و سرم رو کمی بلند کردم.
حالا کمی کنجکاو شده بودم.
_برای اولین بار توی عمرت از مغزت استفاده کردی؟
خندید و از روی تخت بلند شد.
اهورا_اتفاقا برعکس، برای اولین بار توی عمرم سعی کردم دکمه افش رو روشن کنم.
رفت سمت در و درحالی که بازش میکرد ادامه داد؛
_بیرون منتظرتم.
همچنان با چشم های ریز شده داشتم در اتاق رو نگاه میکردم.
حدس میزدم که یه اتفاقی بین خودش و تینا افتاده باشه چون تینا خیلی وقت بود که ازش خوشش میومد اما اهورا بهش اهمیت نمیداد.
شاید چون اصلا حسی به دخترا نداشت؟
تاحالا ندیده بودم دوست دختر داشته باشه یا وارد یه رابطه جدی بشه.
هرچند که رابطش باهاشون خوب بود و باهمه لاس میزد اما خب هیچوقت هیچکدومشون رو علنی نکرده بود.
از روی تخت بلند شدم و بعد از اینکه برای چند ثانیه اتاق رو از نظر گذروندم رفتم بیرون.
هوا امروز کمی ابری بود و خوشبختانه کم کم از تابستون خارج میشدیم.
هرچند که تا اواخر اذر و پاییز به سرما نمیرسیدیم، اما همین خنکی جزئی هم خوب بود.
داشتم فکر میکردم که بعد از اینجا یه سر به سارینا بزنم.
گفته بود که یه کار واجب باهام داره و بدم نمیومد یه سری بهش بزنم.
نیم نگاهی به اهورا که جلوتر از من قدم برمیداشت انداختم و گفتم؛
_بنال دیگه.
دوست پسر پیدا کردی؟
اهورا_دیشب سکس داشتم.
سر جام ایستادم و ابروهام پرید بالا.
سرتا پاش رو از نظر گذروندم و لبم کج شد.
_نه بابا؟
با کی؟
همون مشتریه که کرم میریخت؟
اخماش کمی رفت توی هم و گفت؛
_نه.
پسر نبود.
کمی متعجب شدم و یقین پیدا کردم که یه اتفاقاتی بین خودش و تینا افتاده.
ولی تینا که دیشب با من بود.
_کی؟
تینا؟
اخماش رفت توی هم.
اهورا_نه بابا چی میگی تینا دوستمه.
با غزل.
با این حرفش حس کردم که سر جام خشک شدم و چشمام گشاد شد.
اصلا حس خوبی از این حرفش نگرفتم.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چرت و پرت نگو.
اهورا_خب چرا باید چرت و پرت بگم راجب همچین چیزی؟
دستامو کردم توی جیبم و شونم رو انداختم بالا.
حرفش قابل هضم نبود.
درست بود که غزل سبک یا بی فکر بنظر میرسید اما بهش نمیخورد توی این فازا باشه که با پسری که چندوقته میشناستش سکس داشته باشه.
بعدم مگه اصلا نمیگفت از پسرا خوشش نمیاد؟
_خودتو خر کن.
اهورا_میخوای باور کن میخوای نکن.
نگاهی به چهرهش انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
_چرا غزل باید بیاد با تو سکس داشته باشه وقتی با من لاس میزد و تازه میگفت که از پسرا خوشش نمیاد؟
اهورا_گفت مجبورم.
یهو پرید بوسیدم بعدم خودش لباسام و در اورد و نمیدونم..
اخمام رفت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم.
_چرا ینفر باید مجبور باشه به همچین کاری؟
اهورا_نمیدونم، نگفت.
مست و چت بود شاید بعدش اونو گفت که جمعش کنه.
نفس عمیقی کشیدم و لبام رو به هم فشردم.
_خب، چجوری بود؟
نگاهش رو از چشمام گرفت و پاکت سیگارش رو از جیبش خارج کرد.
با اینکه حس بدی گرفته بودم اما کنجکاو بودم جزئیاتش رو بدونم.
فکر میکردم که همه چیز برعکس باشه.
رفتاراش که اینطور نشون میداد.
اهورا_یجور خیلی عجیبی بود.
کل شکم و کمرش کبود بود، انگار کتک خورده باشه.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
