𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 828
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
2 828
Repost from N/a
#آتش_نشان_خشنی_که_دوست_پسر_مذهبیش_رو_تنبیه_میکنه🔞⚠️
_شلوارتو بکش پایین.
چشم هایم را بسته و با احساس حقارت و ترس از دیده شدن شلوارم را پایین میکشم.
دستش را بر روی باسنم گذاشته و جلوتر میکشد.
_یزدان یه وقت...
انگشتش را واردم کرده و...
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
2 828
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip
#پارت 67
روزانه +3 پارت
قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید.
@vipadmind
2 828
#part16
صورتم رو شستم و مسواک زدم.
یه دورس نازک با شلوار پوشیدم و ساکم رو برداشتم.
برای اطمینان سوییشرت نسبتا نازک خاکستریمو چپوندم توی ساک.
رفتم توی اشپزخونه و یه لقمه نون پنیر برای خودم گرفتم.
کاش دریا یا رستا با ما میومدن، اینطوری خیلی معذب بودم.
کل مسیر دایان قرار بود شوخی کنه.
اونطوری حداقل دوتا سوژه داشت و فقط به من گیر نمیداد.
البته رستا که عمرا مسیحارو ول نمیکرد بیاد پیش من بشینه.
دریا هم که توی کل مسیر خشتکمون رو میکشید سرمون.
حالا که فکر میکنم میبینم تنها بودن با دایان زیاد هم بد نیست.
در اتاق باز شد و مامان اومد بیرون.
روی لقمه گندهم چای خوردم تا بره پایین و بتونم جواب سوال های احتمالیش رو بدم.
مامان_داری میری؟
درحالی که سعی میکردم اونهمه نون و پنیر رو قورت بدم سرم رو تکون دادم.
مامان_حالا چرا انقدر عجله میکنی؟
_دیرم شده.
مامان_مراقب خودت باشیا، زیاد توی دریا جلو نرو ممکنه غرق بشی.
زیادم چیزی نخور.
میدونستم که منظورش از زیاد چیزی نخور مشروبه.
من کلا اهل مواد و مشروب و اینجور چیزا نبودم و خیلی کم پیش میومد بخورم.
سرم رو تکون دادم.
_چشم.
مامان لبخندی زد و کنارم روی صندلی نشست.
مامان_تو که انقدر پسر خوبی هستی چرا من و بابات رو اذیت میکنی؟
_من قصد ندارم اذیتتون کنم، فقط انتظار دارم به تصمیمات من راجب زندگیم احترام بزارید.
من دیگه بچه نیستم که برام تعیین تکلیف کنید.
لبخندش از روی لبش محو شد و به فلاسک چای خیره شد.
مامان_ما صلاحتو میخوایم.
_حالا هرچی.
با صدای زنگ گوشیم چایم رو تا اخر سر کشیدم که گلوم سوخت.
ساکم رو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم.
لحظه اخر یادم اومد بطری ای که دیشب یاسر اورده بود رو بردارم.
بعد از خدافظی از مامان از خونه زدم بیرون.
دایان توی ماشینش نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد.
در جلو رو باز کردم و بعد از نشستن توی ماشین گفتم؛
_سلام.
دایان_علیک سلام.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
تماس رو قط کرد و گفت؛
_من به تو سلام کردم؟
_اره.
دایان_چرا یادم نمیاد؟
_چون داشتی با تلفن صحبت میکردی.
دایان_ساکت رو میزاشتی صندوق عقب.
تازه یادم افتاد که مثل احمقا ساکم رو گرفتم دستم.
همش تقصیر اون دو لیوانی بود که دیشب خوردم، هنوز گیج بودم.
ساک رو پرت کردم پشت ماشین و به روبه روم خیره شدم.
دایان_مامانم گیر داده بود بزار برات اسفند دود کنم اونجا چشمت نزنن.
_چرا باید چشمت بزنیم؟
دایان_برم تو اب بیام بیرون میفهمی چرا باید چشمم بزنی.
خندیدم و گفتم؛
_امیدوارم اینطور که میگی باشه.
دایان_صبحونه خوردی؟
_اره، چطور؟
دایان_اخه من نخوردم گشنمه.
_صبر کن من یه کیک دارم.
برگشتم عقب تا کیکم رو از توی ساکم در بیارم.
زیپ کیفم رو باز کردم که همون لحظه خیلی محکم زد زیر ترمز.
با باسن رفتم توی داشبورد و درد بدی توی لگنم پیچید.
چهرم رفت توی هم و گفتم؛
_اخ.
دایان_شرمنده حواسم پیش عباس اقا بود.
کیک رو دادم دستش و گفتم؛
_عباس اقا کیه؟
دایان_کونت.
با تعجب نگاهش کردم.
دایان_البته عباس اقا بیشتر میخوره مال بابام باشه.
مال تو نهایتا نیما کوچولو باشه.
خندیدم و گفتم؛
_چرا.
دایان_چیز زیادی نداری، صافه.
_اگرم چیزی داشتم به لطف تو دیگه ندارم.
دایان_کلا هیچکدومتون اندازه من ندارید.
سالاریه برا خودش.
لبخندی زدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
هردومون سکوت کردیم و دایان مشغول خوردن کیکش شد.
هندزفریم رو در اوردم و یه اهنگ پلی کردم.
کمی که گذشت حوصلم سر رفت.
حرف زدن با دایان رو ترجیح میدادم.
_حالا کجا داریم میریم؟
دایان_چالوس.
_تا حالا رفتی؟
دایان_هزار بار.
دیگه جاده رو حفظ شدم.
_البته همه جا تابلو زده، یاد گرفتنش زیادم سخت نیست.
دایان_چشم بسته میتونم برم.
_من چالوس به دنیا اومدم.
دایان_جدا؟
_اوهوم.
دایان_چرا؟
مگه اونجا زندگی میکردید؟
_نه.
مامانم هفت ماهش بود رفتن اونجا، منم همونجا بدنیا اومدم.
دایان_هفت ماهه ای؟
_اره.
دایان_گفتم چرا انقدر کوچولو موندی.
نگو نصفت تشکیل نشده.
_کی گفته من کوچولو ام؟
خوبه هم قدیما.
2 828
#part15
زد زیر خنده.
انقدر خندید که به سرفه افتاد.
از خنده هاش خندم میگرفت.
مثل صدای تراکتور بود.
تراکتوری که توی دست انداز گیر کرده و هی گاز میده.
خواستم بگم تو که نخورده مستی، دیگه چی میخوای بخوری.
_به چی میخندی؟
لیوان رو داد دستم و گفت؛
_خیلی الکی ناز میکنی.
هم من هم خودت میدونیم اول اخرش میای ور دل خودم.
از قدیم گفتن سرنوشت رفیقا رو باهم بستن.
_شایدم اینطور شد.
محتویات لیوانش رو سر کشید و یکی دیگه برای خودش ریخت.
یاسر_چرا نمیخوری؟
_باید درس بخونم، اونطوری نمیتونم تمرکز کنم.
یاسر_درس؟
تو این دوره زمونه کی دیگه درس میخونه، اونم نقاشی.
درس خوندن میخواد مگه، یه چشم چشم دو ابرو میکشی میبری مدرستون دیگه.
خندیدم.
_کاش به همین راحتی بود.
میدونستم که یاسر تا دبیرستان بیشتر درس نخونده و بعدش هم شروع کرده به کار کردن.
به لیوانم اشاره کرد و گفت؛
_بخور.
ناچارا محتویات لیوانم رو سر کشیدم و مزه بدش رو نادیده گرفتم.
یاسر یکم دیگه موند و بعد از اینکه بهش یه تلفن کاری شد بلند شد و رفت.
فکر کنم پلیس یکی از همکاراشو گرفته بود یا یه همچین چیزی.
ساعت طرفای هفت و نیم شب بود.
یکم درس خوندم تا امتحان دوشنبم رو بتونم پاس کنم و بعد مشغول جمع کردن ساکم شدم.
زیاد چیزی برنداشتم، یه حوله، دو سه تا تیشرت و یه شلوار و شلوارک خونگی.
من از شلوار متنفر بودم و معمولا اکثر وقتا شلوارک پام بود.
در اتاق باز شد و بابا توی چهارچوب در نمایان شد.
نگاهی به من و ساک روی تخت انداخت و گفت؛
_کجا میری؟
_مسافرت.
بابا_با کی؟
نگفتم با رستا و دریا، چون در اون صورت نمیزاشت برم.
نمیدونم چرا انقدر به من شک داشتن، شاید هم از رستا میترسیدن.
ولی بعد از اینهمه مدت باید میشناختنش.
_با چندتا از رفیقام.
بابا_دختر که باهاتون نیست؟
_نه بابا.
سرش رو تکون داد و رفت بیرون و درو بست.
با صدای نسبتا بلند گفتم؛
_در زدنم بلد نیستن.
نگاهی به ساعت گوشه اتاق انداختم و رفتم روی تخت نشستم.
نگاهم خورد به بطری و لیوان گوشه تخت.
یه لیوان نوشیدنی برای خودم ریختم و گوشیم رو برداشتم.
همون لحظه شماره کسی افتاد روی گوشی و صدای زنگ بلند شد.
تماس رو وصل کردم؛
_بفرمایید.
_از شرکت مسافر بری دایان پرواز تماس میگیرم، شما جناب اقای سامیار محتشم هستید؟
خندیدم و گفتم؛
_دایان؟
دایان_نه پدرش هستم زنگ زدم بگم یک میلیارد میدم دست از سر پسر من بردار.
_با دو میلیون هم قبول میکنم.
خندید و گفت؛
_هنوز با من اشنا نشدی پس، اگه شده بودی انقدر راحت من رو نمیفروختی.
کمی نوشیدنی خوردم که چهرم رفت توی هم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
_چطور؟
دایان_حالا یبار که لخت شدم نظرت عوض میشه.
یه لحظه خیلی کوتاه تصویر دایان بدون لباس توی ذهنم نقش بست.
قبل از اینکه بخوام حسم رو بهش بفهمم بهم یاداوری شد که با همون بدن با ماریا خوابیده بود.
نفس عمیقی کشیدم.
_کاری داشتی؟
جدی شد و گفت؛
_زنگ زدم ادرس بگیرم.
ادرس رو که گفتم گفت؛
_فردا ساعت نه دم درم.
لطفا ان تایم باش و منتظرم نزار.
_خیل خب.
دایان_میبینمت.
_منم.
مابقی نوشیدنیم رو خوردم و نگاهی به ساعت که یازده شب رو نشون میداد انداختم.
از اونجایی که امروز صبح زود بیدار شده بودم خوابم میومد.
لامپ رو خاموش کردم و خزیدم زیر پتو.
کمی حالت مستی داشتم و این باعث میشد نتونم بخوابم.
بلاخره بعد از کلی وول خوردن چشمام گرم شد و خوابم برد.
با صدای الارم گوشیم از خواب پریدم.
نفس عمیقی کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا زنگ رو قطع کنم.
تصاویر گنگی توی ذهنم بود.
به سقف خیره شدم و پتو رو زدم کنار.
تا صبح خواب دایان رو دیده بودم.
تراژدی عجیبی بود، انگار که توی یه زندان گیر کرده بودیم.
من یه گوشه نشسته بودم و دایان برای یافتن راه فرار مدام خودش رو به میله های اهنی میکوبید.
کل بدنش کبود شده بود.
خواب عجیبی بود، مخصوصا که روی زمین پر از خون بود.
شاید هم شراب بودن، نمیدونم.
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
تو آبدارخونه رو هم میریزن که پلیس میفهمه و پدرشونو درمیاره 🏳️🌈🔞‼️
https://t.me/+cq28zhQ_hxxlMGI0
_ خودم دیدم جناب سروان!! این دوتا آقا تو آبدارخونه فساد میکردن‼️🤬
افسر با اخم ریزی جلو اومد و گفت :
_ تایید میکنید حرفای این خانمو؟⁉️
ترسیده بودم و مردمک چشمام میلرزید ، زمزمه کردم:
+ من ... گناهی نکردم 🔥
و به مهران خیره شدم و ادامه دادم : اون آقا داشت بهم تجاوز میکرد .💦🔞💢
#گی_ایرانی
🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞🏳️🌈🔞
https://t.me/+cq28zhQ_hxxlMGI0
https://t.me/+cq28zhQ_hxxlMGI0
https://t.me/+cq28zhQ_hxxlMGI0
2 828
Repost from N/a
حرکت زبان #داغش بر روی #مقعدم هر لحظه بیشتر به جنون نزدیکم میکند.
#آهی عمیق کشیده و سرم را به پشت میچرخانم.
موهایش را چنگ زده و سرش به #باسنم فشار میدهم.
سعی میکند #زبانش را واردم کند.
صدای خندهاش به گوشم میرسد.
_تولهسگ انقدر #تنگی که زبون تو نمیره، اینی که بین پامه چجوری میخواد بره تو؟
تمام تنم نبض زده و التهابم هر لحظه بالا میرود.
_بسه دیگه #بکن توم.
چند لحظه بعد سنگینی #تنش را بر روی #تنم حس میکنم.
_#جر میخوریا.
_#جرم بده.
حرکت #التش را بین #کفلهایم حس کرده و...
⚠️عضوگیری محدود هستش و به زودی لینک باطل میشه⚠️
🔞دارای صحنه های اورتیک و دارای محدودیت سنی🔞
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
2 828
ددی لیتلگرل صحنه دار🔞 کیوت☺️ اکلیلی✨
#لیتلگرلی که با #شیطنت هاش ددیش رو #آسی کرده و عاشق #آبنبات ددیشه و یه
#ددی مهربون داره که همیشه کنارشه و ازش #مراقبت میکنه و...🥺💖✨
https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk
🍭🍭🍭🍼🍼🍼🍫🍫🍫🧃🧃🧃
https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk
2 828
Repost from N/a
ددیش ولش کرده و چند سال بعد برمیگرده و وقتی لیتلش میبینتش دچار شوک میشه و...
#غلط کردم تنهات گذاشتم خوبه اون #چاقو رو بده به من #خطرناکه دردونم اونو بده به من بعدش میشینیم #حرف میزنیم همه چی برات میگم خب
~ #نهههههههه جلو نیا وگرنه
+خیلی خب خیلی خب باشه #باشهههههه اروم باش خب #اروم باش
~شما دو تا چرا #خشکتون زده شکل #دیونه ها شدم ن فکر نمیکردین این شکلی بشم مگه منو #دوست نداشتین هان من #شکنجه دادین ازم #سواستفاده کردین نقشه #قتل #مهراد نکشیدین که من مال شماها بشم حالا چرا این شکلی شدین
^بارانا قشنگممم.....
~من اسمم بارانا #نیستتتت #نباتهههه فهمیدییی
^آره فهمیدم نبات #تروخدا اون #چاقو را بنداز به خاطر ما به خاطر #بابایی #مهرادت
کیان داشت میرفت سمتش که نبات متوجه شد و چاقو را گزاشت رو گلوش
~ #میکشمممم خودمممم
🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥🥺🔥
https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk
2 828
Repost from N/a
- #اوووم_چه_سالار🍆 نابی داری👅
لباسهاشو از تنش کندو روی ســالار سیخ شدم نشست. ڪـلفتیم داشت جرش میداد به تنم چنگ زدو نالههای درناڪــی سر داد
از پهلوهاش گرفتمو بی توجه به جیغهاش تند داخلش کوبیدم. از درد به تنم چنگ میزد.
_ ایــے اروم🔞💦
گلوشو چنگ زدم پرتش ڪردم روی تخت روش خیمه زدم.
- من عاشق سـ🔞ـڪ🔞ــس خشنم جنمشو نداشتی نباید پا میداشتی تو اتاقم. حالا هم هیس شو ڪه قراره به فا*ڪ برے تولہ.
https://t.me/+VUvq79DxnqYyMGRk
https://t.me/+VUvq79DxnqYyMGRk
2 828
#چنلی پر از #فیلم های کوتاه #ایرانی و #خارجی از #فتیش_قلقلک🤤👌🏿
#چالش هایی با حضور #ممبرهای هاتمون از #تجربه هاشون🤩♨️
#داستانک هایی پر از #خنده و #هورنی شدن از افرادی که فتیش قلقلک دارن💦🥵
همه و همه در چنل زیر
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
2 828
Repost from N/a
⚠️ٺو حــموم تنبیهش میکنه و بعد باهم سسک مےکنن🔞💦
ٺنمو زیر آب ســرد گرفت. خون تو تن یخ بست.
- جم نخور ٺولــه این تنبـ🔞ـیه برات خیلی کمہ.
- ب...بب...ببخشید.
سالارشــ🌶ـو با دست آزاد اونقدر مالید که سیخ شدو تو دهــ👅ـنم کرد.
- هیش... زود باش بچ برام بخور. خالی شم💦 در مورد بخششت فکر میکنم.
زیر دوش سرد اب هیــولاے وسط پاهاش رو تو دهــنم ڪـمر زد.⚠️🔞
کمربندش رو با ضرب روی تپـ🍑ـلهای
خیـ💦ـسم ڪوبید.
- جم نخور توله سگ. نذار تنبیهترو سنگینتر کنم. آههه یس آههه همینجورے بخور بـــچ🔥
https://t.me/+FxDoj1mheoU5YWM0
https://t.me/+FxDoj1mheoU5YWM0
2 828
#بیبی گرلش #شیطونی کرده به #کاناپه میبندتش #تنبیهش میکنه با #قلقلک😓📛
#باسنم از #درد اسپنک های #مامی میسوخت و #قرمز شده بود و من #گریه میکردم .
+مامانی .. #مامانی جونم غلط کردم .. #درد میکنه تو رو خدا🥺💢
بعد از #ناز کردن موهام با یه #پابند چرمی پایین پاهام نشست و بستشون ...
+مامانی .. #مامانی داری چیکار میکن ... .
دست هاشُ کف پام کشید که با #جیغ خندیدم و #وول خوردم .
+مــــــامــــــانی😅🔥
با لبخند پاهامُ #قلقلک میداد .
_هیس #دختر_خوب حالا حالا ها باهات کار دارم😈⭕️
#مامی اینقدر به کارش ادامه داد که بالاخره بدنم #لرزید و #ارضا شدم فقط با #قلقلک شدن چون #فتیش داشتم🤭🔞
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx
2 828
Repost from N/a
#ددی_دولیتلبوی
#بیناجنس
#هات♨️دارایمحدودیت🔞
آنیل اما اجازه نداد آرنا تکون بخوره زبونشو روی #وا_ژن و #آل_ت خیس از #پیشکامش کشید.👅👀
#نالهی بلند آرنا رو که شنید، تند تر از قبل به کارش ادامه داد و #م_کی به #ال_ت کوچیک آرنا زد.
_ تند تر...لط..فا🥵
با مک پرصدا و عمیق آنیل، بدن آرنابه شدت #لرزید و #ار_ضا شد.
سرشو بلند کرد و تونست صورت #سرخ آرنا رو ببینه.
گونه هاش گر گرفته بود و قفسه #سینهش با شتاب بالا و پایین میشد.
پارت واقعی رمان،باورنداری جوین بده🤓😉👇
https://t.me/+SL2ha2BL2SFIEKbp
https://t.me/+SL2ha2BL2SFIEKbp
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
_حالا میری رو به دیوار پشت به من می ایستی افرین بدو😈
بغض کرده بهش نگاه کردم که دیدم نه باید حتما انجامش بدم با پاهای لرزون درد دیده به طرف دیوار رفتم 🥺
ددی پشتم حس کردم که رو صندلی نشست
با خوردن ترکه به پام از جا پریدم💢❗️
_خطا ها رو میشمارم به ازای هر کدوم چندتا ضربه میخوری😠
_هق...چشم😭
_تنهایی از قسمتی که برات تعین کرده بودم رفتی بیرون🤬
بعد از حرفش ترکه ای که نوازش وار داشت رویپام حرکت میداد بلند کرد سه تا ضربه پشت سر هم زد
_اخخ...هق.. بابایی..ببخچید🥺😭
_رفتی قسمت ممنوعه ای جنگل😡😤
دوباره بعد از حرفش پنج تا ضربه پشت سرهم زد⚡️
ددی ای که لیتل بوی شیطونشو بخاطر خطاهاش تنبیه میکنه و... 🚫❌
https://t.me/+Jt9_4gdNHdZlMzI8
https://t.me/+Jt9_4gdNHdZlMzI8
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
اسلیوش رو بخاطر شیطونی هاش تنبیه میکنه‼️📛⛓
#گــــ💑ــــی #مـــســــ🤵ــتــر #اســــلــیـ🙇ـــوبـــوی #تــــنـــ🔪🕯ـــبــــیـــه
دستش اروم اروم روی بدن بدون لباس کشیدم همونجور که اروم فوت میکردم روی بدنش سرمو پایین بردم
یکی از #سینه هاشو به دندون گرفتم اون یکی دستمو به کپل هاش رسوندم تو مشتم گرفتم👅💦
اه های ریز درشتی از #لبای خوشگلش بیرون میومد سینشو ول کردم
همون جور که #پایین_تنمو به عضوش میکشیدم
به جون لباش افتادم
میبوسیدم میچشیدم #گاز میگرفتم 💋🩸
دستمو بالاتر اوردم باکسرشو کشیدم پایین که #الت_شق شدش افتاد بیرون پوزخندی زدم #اسلپ روش زدم گفتم
_مثل همیشه که این فعال جلو تر از صاحب خودش همیشه 😏
دستمو روی #عضو درد کشیدش گذاشتم شروع به بالا پایین کردم🔞🍌
_با درد دادن به این کرم کوچیک بازم #شق رق وایساده🤤🍆
ناله ای بلندی از لبش بیرون اومد بالا داد 😮💨
عضو شو ول کردم ضربه ای محکم به #باسنش زدم گفتم:
......
جرش میده🤭❌
(¯
¥´¯·.¸.:¨[𝑗𝑜𝑖𝑛] ¨:.¸.·´¯`¥´¯)
https://t.me/+Jt9_4gdNHdZlMzI8
https://t.me/+Jt9_4gdNHdZlMzI82 828
Repost from N/a
#ددی_دولیتل🍬🍭
#بیناجنس❤️🔥
#لزدام❤️🩹🔪🔮🔪
#گیدام❌⛓
جیغِ آرنا باعث شد کمی دو دل بشه.
نکنه...
_ #ج_ر خوردم از هر دوطرف
شماها چتونه؟خب یبار از #ک_ون میکردین یبار از #ک_س.
یکم بعد حرصِ آرنا تبدیل شد به #لذت و جیغهای کوتاه بعد از هر #تل_مبه.
آنیل #تحریک شده و درحال #م_الیدن #آل_تش بود که آرشان با یه اشاره بهش فهموند که بهتره این کار رو آرنا براش با دهن انجام بده😉
آنیل به سرعت #آل_تش رو تو دهن بازِ آرنا #فرو کرد و....🫣
ادامهشو میخوای بیا اینجا🤤😈
https://t.me/+SL2ha2BL2SFIEKbp
https://t.me/+SL2ha2BL2SFIEKbp
پارت واقعیِ از دستش ندی یهو👻
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
پسره میره دزدی که دختر صاحبخونه رو وسط خود*ارضایی میبینه و ... 🙈💦🔞💦
https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0
_ میخوای کمکت کنم؟ 😏🔥🍑
با ترس پاهامو رو جمع کردم و جیغ زدم :
+ تو دیگه کی هستیییی ؟😰💢
اسلحهی بزرگش رو طرفم گرفت و گفت :
_ از طرف باباتم ... بده یه حالی به اون چوچول صورتیت بدم؟ 💦💦🤏🤤
‼️‼️این رمان bdsm هست و محدودیت سنی بالای ۲۰ سال دارههههه لطفاااااا کمتر از ۲۰ سال جوین نده 😑‼️
🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦
بمال رو لینک دستمالتم یادت نره 🙈🔞🔥
https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0
https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0
https://t.me/+Njfj_3pJsdMzNDc0
