ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
#part72 خاله مینا امروز اومده بود خونمون اما تنها. نه رستا باهاش بود و نه دریا. خیلی وقت بود که جفتشون رو ندیده بودم. کم و بیش با رستا در ارتباط بودم ولی دریا نه. دلم برای هردوشون تنگ شده بود. یکم زودتر راه افتادم سمت نمایشگاه چون مامان میخواست بره سرکار.. درو باز کردم و وارد شدم. همه جا خلوت بود و فقط یه صدای خنده از توی اتاق مدیریت میومد. احتمال دادم که دایان و امید ظهر رو همینجا مونده باشن چون من خیلی زود اومدم و معمولا این ساعت هیچکس نمیومد. در اتاق باز شد و دایان اومد بیرون. اومد سمت کانتر و بهم سلام کرد. نگاهی به موهای به هم ریختش انداختم و جوابش رو دادم. خیلی خوشحال و سرحال به نظر میرسید. تلفن رو برداشت و شماره کسی رو از روی دفتر گرفت. درطول صحبت کردنش با تلفن اونقدر محوش شده بودم که اصلا متوجه نشدم با شخص پشت تلفن چی گفت. وقتی حرف میزد اخماش کمی میرفت توی هم. اهنگ صداش خیلی ارامش بخش و زیبا بود و لباش باز و بسته میشد و میتونستم زبونش رو که خیلی اروم حرکت میکرد ببینم. دوست داشتم ساعت ها همینجا بایستم و به حرف زدنش نگاه کنم. موهاشو از توی صورتش زد کنار و بهم خیره شد که نگاهم رو ازش گرفتم و خودم رو مشغول کار نشون دادم. بعد از تماسش تلفن رو گذاشت و گفت؛ _ما تو اتاقیم، تو هم بیا. _یکم کار دارم.. سرش رو تکون داد و رفت سمت اتاق و درو بست. نفس عمیقی کشیدم. حالا ارزو میکردم که کاش امید زودتر از اینجا بره. توجه دایان به من خیلی کمتر از اون بود‌. و حتی خیلی کمتر از قبل بهم اهمیت میداد. یعنی من فکر میکردم که شاید باهم یه رابطه ای داریم. یه رابطه دوستانه یا هرچیز دیگه ای.. صدای خنده امید از توی اتاق میومد و قاطیش میتونستم صدای بلند دایان رو بشنوم. مطمئن بودم با هربار صحبت کردنش برجستگی گلوش بالا پایین میشد. دوست داشتم لبام رو بزارم اونجا و لرزش گلوش رو حس کنم.. یکم خودمو سرگرم کردم اما حوصلم سر رفت. اخرش تصمیم گرفتم برم توی اتاق. درو باز کردم که هردو برگشتن سمتم. دایان بی توجه به من گفت؛ _اره بعد من اونموقع فکر میکردم خیلی همرو حریفم. رفتم از رفیقم دفاع کنم گفتم جرعت دارین بیاین منو بزنید. هیچی دیگه شب بابام اومد تیکه پاره هام رو از روی زمین جمع کرد. درو بستم و رفتم نشستم روی صندلی. امید خندید و گفت؛ _فکر کنم اونموقع خیلی لاغر بودی، نه؟ دایان_اره بابا. دایان ریقو صدام میزدن تو محل. هم دراز و لاغر بودم و هم فامیلیم ابکی بود. امید_حالا ابکی نیستی، سفت شدی. دایان نگاهم کرد و گفت؛ _نه بابا همون عنیم که بودم. هنوز از کوچیکتر از خودم کتک میخورم. این رو که گفت حس کردم داره به من تیکه میندازه. بخاطر اونروزی که با ماریا دیدمش و زدمش.. نفس عمیقی کشیدم که امید گفت؛ _ولی من اونموقع همه رو میزدم. دایان_حرف اضافه نزن بچه. تورو یه فشار بدن تا صبح میگوزی. فوتت کنن باد میبرت میری میوفتی وسط سفره ناهار حضرت ابلفضل. با پوزخند امید رو نگاه کردم. امید_باور نمیکنی؟ دایان_مرد حسابی من با این هیکل گنده‌م از بقیه مثل سگ کتک میخوردم بعد تو چطوری همرو میزدی؟ امید_با تکیه بر باور های ملی. به دایان نگاه کردم. هنوز داشت امید رو نگاه میکرد. امید_دیگه خاطره نداری؟ دایان_واسه خواهرم خواستگار اومده بود بعد بابام رشت نبود مجبور شدم من با دوماد صحبت کنم. فاز این برادر بزرگترارو گرفته بودم و با کلاس و سرد و خشک رفتار میکردم که خواهر زادم از اونور سالن یه تیکه هندونه پرت کرد خورد تو سرم. همونجا هندونه پکید تو صورتم. خواهرمم گرفت پسرشو کتک زدن مادر دوماد به زور جلوشو گرفت. با خنده گفتم؛ _همون خواهر زادت که خیلی دوستش داشتی؟ دایان_اتفاقا میخواستم اینو بگم. یبار شاشید روم منم نفهمیدم همونطور تو خونه میگشتم‌. دوست دخترم گیر داده بود شاشیدی تو خودت میگفتم نه ابه میگفت نخیر بو شاش میدی. _حالا خوبه نرید روت. امید_مگه اون صاحب مرده تو حس نداره که نفهمیدی یکی شاشیده روت؟ دایان_انقدر ازش کار کشیدم دیگه حس نمیکنه. توی دلم گفتم چه غلطا. _پس حتما ادم شاشو ای هستی. دایان_یبار نشونت میدم چطور با شاشیدن ازش کار میکشم. امید_به مام نشون بده. دایان_نه فقط سامیار. _حتما میخوای بکشی پایین بشاشی تو صورتمون؟ لبخند قشنگی زد و بهم خیره شد. دایان_هرطور دوست داشته باشی. امید مشکوکانه نگاهمون کرد. سرم رو انداختم پایین و سعی کردم بحث رو ادامه ندم. دوباره یاد خوابی که اون روز دیده بودم افتادم. نفس عمیقی کشیدم و پشت گردنم رو مالیدم. دایان_فکر کنم بقیه هم اومدن دیگه، بریم سر کارمون. این رو گفت و از روی صندلی بلند شد. من و امید هردو رفتیم سمت میز و مشغول انجام کارامون شدیم. امید نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _تو و دایان دوستید؟

رویا و ارزو؛ _غایب.

#مهسا_امینی🖤

میشیند رد خون روی تن خسته‌ات من بشوم فدای آن لبهای تشنه‌ات

زخم به زخم وجود من را بلدی.

زخم به زخم کالبد من را بلدی.

فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت159 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت
+1
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت159 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید. @vipadmind

#part71 نفس عمیقی کشید و گفت؛ _کاش میتونستم باعث بشم اون اتفاق رو فراموش کنی. _هیچوقت نمیتونم. رستا_مطمئن باش یه روزی کارمای اون کارشو پس میده. یا توی این دنیا یا توی زندگی بعدی. شاید حتی این بلا سر خودش یا اطرافیانش اومد. _اطرافیانش چه گناهی کردن.. رستا_به هرحال نتیجه کار های بدمون به خودمون و عزیزانمون برمیگرده. به این فکر کردم که من نتیجه کدوم کار بد پدرومادرمم. البته که من جزء عزیزان ایلین حساب نمیشدم. رستا_حالا نمیخوای بگی چیشده؟ موضوع رو براش تعریف کردم که گفت؛ _نمیشه با یه وکیل حرف بزنی؟ شاید تونست کاری بکنه. _فردا میرم با یکیش حرف میزنم. رستا_منم میام. سرم رو تکون دادم و  به چشماش خیره شدم که اشکم رو با انگشت پاک کرد و گفت؛ _گریه نکن قشنگترینم. گریه نکن. ببین منم گریه میکنما. اب دماغمو کشیدم بالا که چشمم رو بوسید. دراز کشید روی مبل و کشیدم توی بغلش. سرمو گذاشتم روی سینش و بغض کردم. رستا_گریه نکن عزیزم. نمیزارم هیچکس اذیتت کنه. تو همه چیز منی، اگه تو طوریت بشه من میمیرم.. چشمام رو بستم و محکم بغلش کنم. میتونستم بدن ظریفش رو به راحتی محصور کنم. گردنشو بوسیدم و بوی عطرش رو نفس کشیدم. ... سامیار؛ چند روزی از کار کردنم توی نمایشگاه میگذشت. خیلی کم پیش میومد که من بخوام کاری کنم و‌ اونجا صرفا یه نون خور اضافه بودم. البته فعلا اینطور بود چون کارشناس خودروی قبلی هنوز نرفته بود. دایان گفته بود تا وقتی که کار رو کامل یاد بگیرم اینجا میمونه. پسرک نسبتا قد کوتاه و لاغر اندامی که همکار من بود زبون خیلی چربی داشت. قشنگ با حرفاش ادم رو خر میکرد و محال ممکن بود باهاش هم صحبت بشی و یه ماشین گرون قیمت نکنه تو پاچت. نمیدونم بعد از اون چطور قراره جاش رو پر کنم. اصلا میتونم؟ جالب بود که دایان با بقیه کارمندا عادی و کمی خشک رفتار میکرد ولی با امید خیلی گرم میگرفت. شاید دوست بودن.. وارد نمایشگاه شدم که باد خنکی بهم برخورد کرد. رفتم پشت کانتر و به امید سلام کردم. سرش رو تکون داد و گفت؛ _میزاشتی فردا میومدی. _منظورت چیه؟ امید_الان ساعت یازدهه، باید ده بیای. _قبضش در خونه تو میاد؟ چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. من هیچ از بحث کردن خوشم نمیومد اما مجبور بودم جوابش رو بدم. خیلی تو کارام دخالت میکرد. خوبه خود دایان به من گفت 11 بیا. در اتاق باز شد و دایان اومد بیرون. بهش خیره شدم، یه پیرهن مشکی پوشیده بود که خیلی بهش میومد. چرا همه چیز انقدر بهش میاد؟ اومد سمتمون و سلام کرد. جوابش رو دادیم. دایان_چطورین؟ امید_عالی. دایان_خوبه. نگاهم کرد که گفتم؛ _نمیدونم، هنوز نفهمیدم. دایان_خوب میشی. دستاش رو گذاشت روی کانتر و به امید گفت؛ _دیشب یه چیزی دیدم یادت افتادم. امید_چی؟ دستشو کرد توی جیبش و یه فندک در اورد و گذاشت روی میز. فندک طرح یه ماشین زرد رنگ رو داشت. دایان_مثل خودت کوچولوئه. اخمام رفت توی هم و سرمو انداختم پایین. امید_یه گوهی خوردیم قدمون کوتاه شد تو دیگه ولمون میکنی. دایان_همینش خوبه. راستی بعد ساعت کاری بیا دفتر کارت دارم. امید_خیل خب، راستی سروش زاده کجاست؟ دایان_نیومده امروز. نیم نگاهی بهم انداخت و دستاشو از روی میز برداشت. دفتر نفرین شده‌م رو برداشتم و مشغول خوندن اطلاعات مزخرف ماشینا شدم. بعد از تایم کاری وسایلم رو جمع کردم تا برم خونه. امید هم راهی دفتر دایان شد. بعد از اینکه رفت تو درو بست.. بدون حرف به در بسته خیره شدم، نمیدونم چرا اما هیچ حس خوبی به امید نداشتم. حس میکردم با دایان لاس میزنه. شاید هم دایان باهاش لاس میزد.. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه. از اونجایی که خونه بابا به نمایشگاه نزدیکتر بود ظهرا میرفتم اونجا ناهار میخوردم و یکم میخوابیدم بعد عصر دوباره برمیگشتم سر کار. اینطوری هم راهم دور نمیشد و هم کمتر مجبور میشدم یاسر و مازیار رو تحمل کنم. البته مشکلم با یاسر تنها پر حرف بودنش بود اما مازیار روح و روانم رو ازار میداد. کلا همیشه اینطوری بود، از هیچ اسیبی به جسم و روحم دریغ نمیکرد. از بچگی علاقه شدیدی به اذیت کردن من داشت. انگار از این کار لذت میبرد. کاش اسیب هاش در حد همون کتک زدن میموند و هیچوقت به تجاوز ختم نمیشد. حاضر بودم تا اخر عمر کتک بخورم اما اون اتفاق برام نیوفته. بدی ماجرا اینجا بود که به هیچکس نمیتونستم بگم چون ابروم میرفت. هرچند که من کاری نکرده بودم که باعث خجالت و سر افکندگیم بشه اما خب.. بابا باهام بهتر شده بود، چون میدونست که کار پیدا کردم و قرار نیست با یاسر دست به یکی کنیم و کل رشت رو مشروب بدیم. یاد امید و دایان افتادم، یعنی راجب چی حرف میزنن؟ شایدم امید داره غیبت منو میکنه و دایانم بهش میگه خودتو ناراحت نکن چند روز دیگه ازش راحت میشی..

علاقه‌ات را با حرف هایت ثابت کردی. کلمات را طوری ادا میکردی گویی قرار بود شمشیر شوند و توی قلبم فرو بروند. این بود راه و رسم عاشقی؟

خیالت را اتش زدم و سیگار را از مغزم بیرون کردم. حالا هردویتان را ترک کرده بودم.

خیالت را اتش زدم و سیگار را از مغزم خط زدم. حالا هردویتان را ترک کرده بودم.

با نظر دادن و حرف زدن راجب رمان, و گفتن اینکه از کجاش خوشتون اومده خوشحالم میکنید. @nashnaselahe

#part70 دستشو کشید عقب و با تعجب نگاهم کرد. رستا_مسیحا؟ تازه متوجه شدم اینی که جلومه شهرام نیست بلکه رستاست. اشکمو پاک کردم. _بیخشید. دستشو گذاشت روی بازوم و با صدایی غمگین گفت؛ _چیشد یهو؟ _هیچی. لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت دستشویی. از توی اینه به خودم خیره شدم، اون مسیحای ضعیف چند سال پیش رو میدیدم. باورم نمیشد که هنوزم بعد از اینهمه سال نتونستم اون اتفاق رو فراموش کنم. ایا این عادی بود یا همه کسانی که بهشون تجاوز میشد اینطور میشدن؟ چند مشت اب یخ زدم به صورتم و رفتم بیرون. رستا سر پا ایستاده بود و طول خونه رو با قدم هایی بلند طی میکرد. به محض اینکه دید از دستشویی اومدم بیرون چیزی گرفت جلوم و گفت؛ _این چیه، مسیحا؟ نگاهی به پاکت کوکائین انداختم و با صدایی گرفته گفتم؛ _کوک. رستا_میدونم کوکه، تو خونه تو چیکار میکنه؟ به اخمای توی همش خیره شدم، حالا این بدرفتاریش حالم رو بدتر میکرد. اصلا توی شرایط روحی مناسبی نبودم و یه تلنگر کافی بود که تا فردا بشینم گریه کنم. خیلی ضعیف شده بودم، خیلی.. انگار که از تو پر از ترک بودم و یه ضربه کوچیک باعث خورد شدن و شکستنم میشد. با این حال ظاهرم رو حفظ کردم و گفتم؛ _خریدمش. با صدای نسبتا بلند گفت؛ _چرا باید کوکائین بخری؟ مگه تو توی ترک نیستی؟ مگه ماه ها نیست گذاشتیش کنار؟ بهم دروغ گفتی اره؟ رفتم سمتش و گفتم؛ _من هیچ دروغی بهت نگفتم. الانم بعد سه چهار ماهه که کشیدم. رستا_چرا!؟ یجوری نگاهم میکرد انگار بدترین کار دنیا رو مرتکب شدم. چرا همیشه باید به همه جواب پس میدادم؟ _چون حالم بد بود‌. رستا_حالت بد باشه باید بری سراغ مواد؟ با داد گفتم؛ _بسه دیگه. از وقتی اومدی توی زندگیم هی معتاد بودنمو زدی تو سرم. اره من معتادم میخوای چیکار کنی؟ هرکسی یه عیب هایی داره منم کامل نیستم. اگه نمیتونی اینو تحمل کنی میتونی باهام کات کنی یا شرتو کم کنی. من خودم به اندازه کافی از زندگی و خانوادم میخورم تو هم جای اینکه منو اروم کنی فقط اوضاع رو بدتر میکنی. میدونی من چی دارم میکشم؟ میدونی اینکه هیچکدوم از اعضای خانواده و اطرافیانت دوستت نداشته باشن و بهت اهمیت ندن یعنی چی؟ میدونی اینکه معتاد بودنت رو سر هر بهونه ای بزنن توی سرت یعنی چی؟ میدونی چه حسی داره اگر برای هرکاری که میکنی تا خودتو از این منجلاب بکشی بیرون بازخواستت کنن؟ صدام میلرزید و کم مونده بود گریم بگیره. رستا بدون حرف ایستاده بود و نگاهم میکرد. ادامه دادم؛ _میدونی چه حسی داره کاری که سالها براش جون کندی و زحمت کشیدی رو از دست بدی؟ من هیچ چیزی توی زندگیم جز اون نمایشگاه مسخره نداشتم که حالا اونم قراره ازم بگیرن. قراره نابود بشم، قراره خونه، ماشین و همه چیزم رو از دست بدم. قراره حتی برم گوشه خیابون بخوابم و تو حالا اینجا وایسادی و منو به خاطر چند گرم کوک بازخواست میکنی؟ تو هم مثل بقیه ای، تو هم نمیتونی منو اینطور که هستم تحمل کنی. باعث خجالتتم! رستا_اینطوری نیست، تو هیچوقت باعث خجالت من نبودی. _هستم! سرشو به چپ و راست تکون داد. چشماش برق میزد و صداش گرفته بود‌. رستا_من برای خودت میگم. میخوام از دام این مواد لعنتی بیای بیرون. میخوام حالت خوب بشه. _حال من هیچوقت قرار نیست خوب بشه. من از بچگیم نحس بودم و حتی مادرمم من رو نمیخواست. تنها کسی که توی زندگیم بهم اهمیت میداد پدرم بود که اونم دیگه نیست. رفته! مرده! حالا همه با من لجن. قرار نیست خوب شم. اومد سمتم و کشیدم توی بغلش. سرمو گذاشتم روی شونش و زدم زیر گریه. دستشو کرد توی موهام و گفت؛ _من هیچوقت اذیتت نمیکنم. من باهات لج نیستم. من دوستت دارم. هرچیم بشه بازم کنارت میمونم. اروم موهام رو نوازش میکرد و سعی داشت با حرفاش ارومم کنه. نه تنها اروم نمیشدم بلکه بیشتر گریم میگرفت. کل وجودم میلرزید و حالم داغون بود. رستا_هیچکس نمیتونه کارت رو ازت بگیره. اونجا مال توعه. _هیچ چیز مال من نیست. دستمو گرفت و کشیدم سمت مبل و گفت؛ _بیا تعریف کن چیشده تا باهم فکر کنیم ببینیم چیکار میشه کرد. نشستم روی مبل و دستمالی برداشتم. بسته کوک رو انداخت روی میز و بهش خیره شد. رستا_چرا یهو اونجوری شدی؟ نفس عمیقی کشیدم. _یاد شهرام افتادم، حس کردم که داره بهم تجاوز میکنه. چون کوک کشیدم توهمش رو زدم. رستا_چرا بهم نگفتی که دیگه اونکارو نکنم؟ چرا جلوم رو نگرفتی؟ شونم رو انداختم بالا که گفت؛ _چرا سریای قبلی اینطور نمیشدی؟ _گفتم که، واسه کوکه. ادمو احساساتی میکنه و باعث میشه توهم بزنی. از اون گذشته فقط توی پوزیشنی که اونروز بودیم اون حس بهم دست میده. تو هم که حرف میزدی یاد حرفاش میوفتادم، واسه همون. رستا_ولی ما قبلنم توی اون پوزیشن بودیم و منم حرف زدم.. به چشمای مشکیش خیره شدم. حالا اخم ریزی داشت و با نگاهی غمگین منتظر جوابم بود. _سریای قبل با دست بود. الان دستامو گرفته بودی و یچیزی هم شبیه بدن اون داشتی..

𝘌𝘭𝘢𝘩𝘦 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘴: نظر؟ @nashnaselahe

#part69 لبمو با زبونم تر کردم و منتظر بهش خیره شدم. شورتم رو از پام در اورد و رفت لای پام. رونم رو بوسید و زبونشو کشید روش. میتونستم گرما و خیسی زبونشو روی پوستم حس کنم. دستمو کردم توی موهای مرطوبش و سرشو هدایت کردم لای پام. زبونش رو روی واژنم کشید که نفس صدا داری کشیدم. واقعا بهترین راه برای فراموش کردن درد ها سکس بود. حس میکردم حالا دیگه مثل چند دقیقه پیش دلم نمیخواد بمیرم. اما مطمئن بودم که اون حس گند بعد از ارضا شدن دوباره سراغم میاد. پامو باز تر کردم و سرشو به خودم فشار دادم. موهاش رو چنگ میزدم و اروم ناله میکردم. زبونش رو به سوراخم فشار داد. کردش تو و اروم تکونش داد. _آه.. سرشو برد عقب و گفت؛ _جان. لیز خوردن مایع گرمی رو لای پام حس کردم. اومد سمتم و لباشو گذاشت روی لبام. با دست لای پام رو مالید و انگشتشو کرد تو. اروم عقب و جلوش کرد. انگشت دوم و سومشو باهم فشار داد داخل که نفسم رفت. نفسام به شماره افتاده بود و تمام اعصابم لای پام جمع شده بود. دستش رو عقب جلو کرد و نوک سینم رو گاز گرفت. انگار یه برق از فاصله سینه تا بین پام جریان یافت. لذت مثل یه خط راست از بدنم رد میشد. انگشتاشو تند تند عقب و جلو میکرد و لای پام میکوبید. صدای ناله هام و برخورد دستش بهم سکوت خونه رو میشکست. حالا لای پام خیس خیس شده بود. نیاز داشتم یچیز بزرگتر بره توم. دستشو کشیدم عقب و درحالی که نفس نفس میزدم گفتم؛ _وایسا. از مبل رفتم پایین که حس کردم سرم گیج رفت. رفتم توی اتاق و دیلدوم رو از توی کمد برداشتم. روزی که این رو سفارش میدادم به هیچ عنوان فکر نمیکردم خودم باهاش کرده بشم. رفتم سمت مبل که رستا با تعجب نگاهم کرد. رستا_حشری کوچولو. لبخندی زدم و شلوارشو از پاش در اوردم. دیلدو رو دور کمرش بستم و رفتم سمتش. پاهامو گذاشتم دوطرفش و چسبوندمش به مبل. کمرمو گرفت و دیلدو رو لای پام مالید. با چشمای خمار بهش خیره شدم و سرمو بردم کنار گوشش. گوشش رو لیس زدم که نفس عمیقی کشید و دیلدو رو لای پام فشار داد. زبونمو که کردم توی سوراخ گوشش همشو تا ته هول داد توم که چشمام بسته شد. _شت. خیلی اروم روش بالا پایین شدم. حس خیلی خوبی داشت، بهترین حس دنیا.. دیلدو اروم میرفت توم و میومد بیرون. کمرم رو گرفت و بالا پایینم کرد که صدای ناله هام دوباره بلند شد. محکم میکوبیدم به خودش و سینم رو مک میزد. مطمئن بودم مبل تا الان خیس خیس شده. کم کم حرکاتش محکم تر شد. دستم رو گذاشتم روی شونش و خودم رو روش بالا پایین کردم. با چشمای خمارش زل زده بود بهم. سرم رو چسبوندم به سرش و لبام رو به لباش مالیدم. لبامو بوسید و که کشیدم عقب. _اه. رستا_جان. از روش بلند شدم و دراز کشیدم روی مبل. روم خیمه زد و دیلدورو کرد توم و شروع کرد عقب جلو شدن. سرش رو کرد توی گردنم و زبونشو کشید زیر گوشم. حرکاتش تند تر شد. دستامو گذاشتم روی شکمش تا کمی یواشتر کارشو انجام بده. دستامو برد بالای سرم. درحالی که نفس نفس میزدم گفتم؛ _حر..ف بزن. رستا_داری چیکار میکنی جنده کوچولو؟ چشمام رو بستم و سرمو بردم بالا. با صدای خش داری که به زور در میومد گفتم؛ _می‌‌..دم. حرکاتش تند تر شد. یه لحظه اون ظهر افتابی و گرمو به یاد اوردم. روزی که غرورم به بدترین شکل ممکن شکسته شد. اون روز هم همین اتفاق افتاد، همینطور باهام رفتار شد. بغض کردم. چشمام از محکم بودن ضربه هاش خیس شد. فراموشش کن مسیحا. اونروز برای همیشه رفته. رستا_دوست داری پاره بشی؟ سرم رو تکون دادم. چکیدن قطره اشکم رو روی گونم حس کردم. ضرباتش محکم تر شد. رستا_دوست داری گشادت کنم؟ صورتم از درد جمع شد. یاد حرفای شهرام افتادم. دردی که میکشیدم و زجه هایی که میزدم. دستش رو برد لای پام و شروع به مالیدم کلیتوریسم کرد. حس میکردم که زیر اون مرد منفور و نفرت انگیزم. حالا کاملا به اون روز رفته بودم. وقتی که بدون ملایمت و لطافت زندگیم رو ازم میگرفت. وقتی که تهدیدم میکرد که حامله‌م میکنه و ابروم جلوی همه دوستام میره. وقتی که بی توجه به گریه هام از تنگی و داغ بودنم میگفت.. دستم رو گذاشتم روی شکمش و هدایتش کردم عقب. دستمو گرفت و حرکاتش رو محکمتر کرد. اون مرد و اندام نفرت انگیزش. ضربه های محکمش و داغی دستای کثیفی که روی تنم بالا پایین میشد.. برقی توی وجودم پیچید و با لرزشی ارضا شدم. یه ان همه بدبختیام بهم هجوم اورد و باعث شد صدای هق هقم بلند شه. شهرام کشید عقب و بهم خیره شد. با دیدن چهرش حالم بدتر شد. دستشو اورد جلو و گفت؛ _خوبی؟ با صدای بلند گفتم؛ _به من دست نزن..

همیشه خواب هایش سنگین بود؛ مثل یک جسم فلزی بزرگ روی تن رنجور و کرختش می‌افتاد و اجازه نمیداد تکان بخورد. گاهی به بزرگی یک قایق میماند که اورا زیر میگرفت و گاهی به سبکی چسبی بود که پلک هایش را ببندد و اجازه باز شدن ندهد. همیشه خواب هایش انقدر سنگین بود که امکان داشت دیگر هیچگاه بیدار نشود.

همیشه خواب هایش سنگین بود، مثل یک جسم فلزی بزرگ روی تن رنجور و کرختش می‌افتاد و اجازه نمیداد تکان بخورد. گاهی به بزرگی یک قایق میماند که اورا زیر بگیرد و گاهی به سبکی چسبی بود که پلک هایش را ببندد و اجازه باز شدن ندهد. همیشه خواب هایش انقدر سنگین بود که امکان داشت دیگر هیچگاه بیدار نشود.

شیرخدا بوی خون روی زمین را حس میکند؟

این پروکسیارو برای اونایی که اینترنتشون قطع شده بفرستید حتما جواب میده خودمم نتم قطع بود با اینا وصل شدم ۲۰-۳۰ ثانیه مهلت بدید بعد بری برای بعدی چون زمان میبره تا وصل شن Proxy 1🔥 Proxy 2🔥 حتما از بین اینا یکیشون وصل میشه تست شدن. (لیست هی اپدیت میشه و بهش پروکسی اضافه میشه) - @Rtwitts

راههای خنثی کردن گاز اشک اور نکته: اگر دچار مصدومیت با گاز شدید. با سرم شستشو سر و صورت را بشوید اگر نبود محلول سرکه و‌ اب یا محلول ابلیمو و اب . سر خود را روی دود بگیرید(اکثر می گویند اتش اما مهم دود است که باعث می شود  اشک شما ترشح شود و چشمتان را بشوید) از پیاز استفاده کنید آن را بو بکشید و در زیر چشم هایتان فشار دهید تا گاز پیاز باعث ترشح اشک و شستشوی چشم می شود! از اب به تنهایی استفاده نکنید چون قدرت تمیزکنندگی لازم را ندارد و بیشتر باعث میشود مواد گاز روی پوست حل شود و ...!