𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 832
المشتركون
+424 ساعات
-97 أيام
-4530 أيام
أرشيف المشاركات
2 832
سلام داداش
چند وقت پیش دوست دخترم آیدی یه کانالیو برام فرستاد که پر از فیلمای ال جی بی تی نابی بود که توی هیچ سایتی پیدا نمیشن
الان چند روزه گمش کردم آیدیشو نداری؟؟؟
2 832
اه از ان روزی که باد برسد و تمام کلمات را با خود ببرد.
همان روزی که گوشه ای بنشینم و هیچ چیز نداشته باشم که بنویسم.
حتی حرفی وجود نداشته باشد که روی زبانم جاری شود و تورا مخاطب قرار دهد.
شبی که من باشم و تویی که نوشته نمیشوی و زیباییات اینگونه بدون ثبت شدن حرام میشود.
2 832
#part40
تلویزیون ایران طبق معمول هیچی نداشت و ماهواره هم که به لطف ابوهادی قط بود.
ناچارا مجبور بودم مستند چاههای نفتی شوشتر رو ببینم.
گازی از کیکم زدم و به صفحه تلویزیون خیره شدم که هیوا از اتاقم اومد بیرون و صاف کنارم روی مبل نشست.
نیم نگاهی به پوست گندمی شکلاتیش انداختم و بعد دوباره مشغول تماشا کردن تلویزیون شدم.
باد کولر مستقیم بهم میخورد و با وجود تیشرت کلفتی که به تن داشتم سردم بود.
_سردت نیست لخت نشستی جلوی کولر؟
موهای سوخته بلوندش رو لای انگشتش پیچید و درحالی که تکه ای از کیکم میکند گفت؛
_نه من که خیلی داغ کردم.
لبامو با حالت انزجار به هم فشار دادم و کیکم رو کشیدم عقب.
_کیکم رو نخور.
مال منه، میتونی بری از تیکه پیازی که یکی یه گاز گنده بهش زده و توی یخچاله و بوی سگ مرده میده بخوری.
و توی دلم ادامه دادم هرچند که همین الانم غیر قابل تحملی چه برسه به اونموقع.
چیزی نگفت و چشماش رو چرخوند.
دستش رو یهو گذاشت روی سینم گفت؛
_چقدر صافی.
خیلی سریع دستش رو پس زدم و اخمام رفت توی هم.
_من که مثل تو سینه هام توی دهن همه نبوده که بزرگ باشن.
خندید و گفت؛
_میخوای برات بزرگشون کنم؟
نگاه چپی بهش انداختم و پوفی کشیدم.
نمیدونستم دوباره چه مرگش بود اما خبر داشتم که چیزای خوبی در انتظارم نیست.
هیوا ادم خیلی عجیبی بود و تا اونجایی که من میدونستم مثل مامانش شیشه میکشید و همین باعث میشد کاراش واقعا ضد و نقیض باشن و شخصیت دو قطبی ای داشته باشه.
از اون گذشته بعضی وقتا همینطوری میزد به سرش و کارای عجیب میکرد و حرفای مسخره میزد.
حتی وقت هایی که مصرف نداشت هم معلوم نبود چشه.
میتونست واقعا بد اخلاق و وحشی باشه یا مثل الان یجوری رفتار کنه انگار که میخواد باهاش کاری کنی یا یه اتفاقاتی بیوفته.
علاوه بر اون اونقدر عجوزه و جادوگر بود که همه کاراش برنامه ریزی شده و با نقشه باشه برای همین اصلا بهش اعتماد نداشتم.
چایم رو سر کشیدم و از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه تا خودم رو با ظرف شستن مشغول کنم.
اصلا حوصله هیوا و مسخره بازیاش رو نداشتم.
جدای از اون، با اینکه ازش خوشم نمیومد و هیچ دلم نمیخواست بهش نزدیک بشم اما کنجکاو بودم ببینم چیکار میکنه و همین موضوع برام خطرناک بود.
نکنه خر میشدم و واقعا کاری میکردیم؟
خودم رو خوب میشناختم، فقط کافی بود حرکتی بزنه تا همه چیز رو یادم بره.
البته که همه کارام از سر کنجکاوی بود و هیچ حس دیگه ای نداشتم.
اب رو باز کردم و مشغول شستن ظرفا شدم که هیوا از بیرون صدام زد.
توجهی نکردم و به مالیدن اسکاچ به ظرف ابگوشتی ادامه دادم که اینبار جیغش رو با صدای بلندتری شنیدم.
پوفی کشیدم و بعد از شستن دستام اب رو بستم و از اشپزخونه خارج شدم که دیدم توی اتاقمه.
رفتم سمت اتاق و درحالی که به چهارچوب در تکیه میدادم گفتم؛
_چیه چی میگی؟
نخی از توی کشوم برداشت و اومد سمتم.
دستم رو گرفت و کشیدم سمت تخت.
_ولم کن کار دارم.
هیوا_میخوام برات اصلاح کنم.
انقدر سیبیلاتو برنداشتی تبدیل به یه مرد گنده شدی.
نوچی کردم و خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون اما اجازه نداد.
به زور خوابوندم روی تخت و کنارم نشست.
هیوا_خیلی غیر قابل تحملی اینطوری.
حوصله مخالفت کردن نداشتم و از سمتی هم زیاد بدم نمیومد اینکارو انجام بده چون خودم حوصلش رو نداشتم.
تکه نخی جدا کرد و تهش رو به هم گره زد.
خیلی وحشیانه کارش رو انجام میداد و باعث میشد دردم بگیره اما خودم رو کنترل میکردم تا صدام بلند نشه.
اگر ابوهادی این اطراف میبود بهمون شک میکرد و قطعا سرشو مینداخت پایین و مثل گاو میومد تو.
در پنجره باز بود و باعث میشد از شدت گرما کلافه بشم.
انگار هیوا هم مثل من گرمش شده بود چون گفت؛
_سوختم، چقدر گرمه..
درحالی که سعی میکردم موهامو از زیر دستش بکشم کنار گفتم؛
_در پنجره رو ببند.
توجهی به حرفم نکرد و به بند انداختن صورتم ادامه داد.
موهای به زور اتو صاف شده موج دارش میریخت توی صورتم و قلقلکم میداد و از سمتی هم زبریش اذیتم میکرد.
بوی عطرش حس خیلی بدی بهم میداد و نزدیک بودن بهش باعث میشد احساس عجیبی داشته باشم.
اون زمانا که هنوز دوتامون 12، 13 سالمون بود خیلی ازش خوشم میومد و اولین کسی بود که توی بچگیام یه جورایی روش کراش داشتم.
اونموقع ها اصلا اینطوری نبود و ادم خیلی باحالی به نظر میومد.
رفتاراش ثبات بیشتری داشتن و پاک و دنج تر بود.
گذشته از اون خیلی ساده و قشنگتر از اینی که الان هست به نظر میومد.
یادمه اولین بار با پسر همسایه خوابید و باعث شد تا مدت ها حس بدی داشته باشم و بعد کم کم از چشمم افتاد.
البته حسم بهش در حد علاقه نبود و فقط ازش خوشم میومد.
خداروشکر که الان نه تنها هیچ علاقه ای بهش نداشتم بلکه ازش متنفر بودم.
نوچی کرد و لبای کمرنگش رو به هم فشار داد و دستش رفت سمت سوتین توریش و گیرش رو باز کرد که تونستم سینه هاشو ببینم.
2 832
#part39
دستش رو دراز کرد جلوم و گفت؛
_ممنون.
متوجه شدم که گوشی رو میخواد.
گوشی رو دادم دستش که تونستم صدای اهورا رو پشت سرم بشنوم؛
_عه موبایلت اینجاست؟
نگاهی به من انداخت و انگار متوجه شد که چاره دیگه ای به غیر از سلام کردن نداره.
دستش رو کرد توی موهاش و گفت؛
_سلام.
جوابش رو دادم و دستامو فرو بردم توی جیبم.
اهورا_چی به دزده گفتی؟
تازه متوجه شدم که کارم خیلی ضایع بود.
چرا من که مثلا قرار بود پولدار باشم باید با یه دزد از پایین شهر دوست میبودم یا باهاش صحبت میکردم به طوری که چیزی که دزدیده بود رو پس میداد؟
کاملا ضایع بود که میشناختمش.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که سعی میکردم به چشماش که مشکوکانه زل زده بودن بهم نگاه نکنم خیره به پیرهن سفید کتون دختری که کنارم ایستاده بود و بود گفتم؛
_راستش این یه بار گوشی منم دزدیده بود ولی پلیس تونست بگیرتش و من امارشو دارم واسه همون ترسوندمش.
انگار هیچکدومشون قانع نشده بودن اما خب به نظر میومد دلشون نمیخواد پِیش رو بگیرن چون اهورا یه بار دیگه تشکر کرد.
سرمو تکون دادم و دوباره به دختره خیره شدم.
با اینکه چشمای سبز و اون مداد سیاه دورش باعث شده بود چهرش کمی از خشکی و زخمتی خارج بشه، اما با اون وجود باز هم انگار اصلا ادم نرم یا خوش اخلاقی بنظر نمیومد.
نگاهش رو ازم گرفت و با صدای خش دارش گفت؛
_بریم؟
اهورا سرش رو تکون داد و بعد از دست دادن و خدافظی همراه هم ازم دور شدن.
نفس عمیقی کشیدم و درسکوت به رفتنشون خیره شدم.
اصلا دوستانه یا حتی طوری که انگار توی رابطه باشن راه نمیرفتن و مثل اینکه اشتباه قضاوت کرده بودم که اهورا پارتنرشه..
به دختره هم اصلا نمیومد بخواد با پسرا بپلکه.
هنوز بوی عطر خنکش توی هوا پراکنده بود و میتونستم حسش کنم.
کنجکاو بودم که بدونم کیه چون اگر دوست اهورا بود احتمالا توی جمعشون با تینا میدیدمش.
بیخیالشون شدم و سعی کردم زودتر خودم رو به خونه برسونم تا کس دیگه ای متوجهم نشه و ابروم بیشتر از این نره.
وارد خونه که شدم خبری از آنسه یا ابوهادی نبود و هیچ صدایی از طبقه بالا نمیومد.
از ظرف های نشسته توی سینک هم کاملا مشخص بود که غذاشون رو بدون من خوردن و مثل اینکه فقط انسه تنها نبوده چون تعدادشون زیاد بود.
نفس عمیقی کشیدم و کولر رو کمی زیاد کردم و رفتم توی اتاقم.
لامپ رو که روشن کردم هیوا رو دیدم که با شلوار لی کهنه و تنگ و یه سوتین صورتی روی تختم نشسته بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و چون یهویی دیده بودمش از ترس یه قدم رفتم عقب.
سرشو از توی گوشیش در اورد و بهم خیره شد.
اخمام رفت توی هم و درحالی که میرفتم سمت تخت گفتم؛
_تو اینجا چیکار میکنی؟
چرا لختی؟
بلند شو حالمو به هم زدی.
پوزخندی زد و لبای نسبتا بزرگش رو به هم فشار داد.
چشمای ریزش رو تنگ کرد و گفت؛
_تو مگه خوشت نمیومد؟
میدونستم که هیوا میدونه از دخترا خوشم میاد اما اگر این رو تایید میکردم و مطمئن میشد همه جا پخشش میکرد و ابوهادی و انسه هم میفهمیدن.
اگر این اتفاق میوفتاد قطعا بیچاره میشدم.
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
از روی تختش بلند شد و خیره به لباسام گفت؛
_از تیپ و قیافت معلومه.
نکنه ترنسی؟
پوفی کشیدم و بی توجه بهش پیرهنم رو از تنم در اوردم.
میتونستم بوی عطر عربیش رو از این فاصله هم حس کنم.
کنجکاو بودم بدونم حور و ماوا کجان.
ماوا سالی یکبار هم از خونه بیرون نمیرفت و انسه اجازه نمیداد هیوا بیاد طبقه پایین.
پس احتمالا با هم رفته بودن و هیوا توی خونه تنها بود مگر ته ماوا قطعا زنگ میزد و خبر میداد.
بی توجه بهش شالم رو پرت کردم توی کمد و درحالی که موهام رو میبستم گفتم؛
_بقیه کجان؟
شونش رو انداخت بالا و گفت؛
_دامن داری؟
شلوارم اذیتم میکنه..
میدونستم که قصدش چیه.
اگر به هیوا رو میدادی احتمالا تا یه دور روی تختت ارضا نمیشد ولت نمیکرد.
قبلا باهم بودیم وقتی بچه بودیم و زیاد دکتر بازی کرده بودیم اما حالا هیچ ازش خوشم نمیومد و اصلا دلم نمیخواست بهش نزدیک شم.
معلوم نبود تا حالا با چندنفر خوابیده بود و جای دستاشون هنوز روی بدنش قرار داشت.
از همچین ادمایی واقعا متنفر بودم.
مخصوصا هیوا که بعضی وقتها واقعا چندش میشد.
یکی از مشکلات اخلاق و رفتارش این بود که خیلی راحت بود و هیچ چیزی رو بد نمیدونست.
حتی منم که خیلی ادم منعطفی بودم برای خودم یه خط قرمز هایی قائل بودم و یه محدوده ای داشتم.
_نه.
من دامنم کجا بود؟
درحالی که میرفتم سمت در اتاق ادامه دادم؛
_میتونی از اتاق آنسه برداری..
از اتاقمم لطفا بیا بیرون.
رفتم سمت اشپزخونه و تکه کیک باقی مونده توی یخچال رو که همسایه دیشب اورده بود برداشتم.
درحالی که برای خودم چای میریختم گاز گنده ای ازش زدم و لیوانم رو برداشتم و رفتم جلوی تلویزیون.
من معمولا زیاد از اتاق بیرون نمیومدم مگر اینکه انسه و ابوهادی خونه نمیبودن.
2 832
#part38
گشنم بود و صبحونه نخورده بودم و چون پول همراهم نبود تا یچیزی میل کنم ناچارا باید خودم رو زودتر به خونه میرسوندم.
خداروشکر کوچه و خیابون خلوت بود و مجبور نبودم به کسی سلام کنم یا بخاطر تیپ داغونم از کسی قایم بشم.
البته که با همین لباسای مسخره از خیلیاشون بهتر بودم.
داشتم به اتفاقی که دیروز افتاده بود فکر میکردم، به حرف های اون پسربچه که میگفت ابوهادی ازم سوءاستفاده میکنه.
میدونستم که هربار جنگیریای که توش ازم استفاده بشه صدمات جبران ناپذیری به روح و روانم میزنه.
اما چاره دیگه ای جز گوش دادن نداشتم.
ابوهادی از بچگی واسه مراسماش به طریقههای مختلفی از من انرژی دزدیده بود.
قبلا به هیچ عنوان تا این اندازه پیش نمیرفت و اصلا من رو داخل اتاق نمیبرد.
یعنی من هیچوقت به صورت کامل توی یه مراسم جنگیری شرکت نمیکردم اما دیروز واقعا اون اتفاق افتاد.
کل شب گذشته رو خواب بد دیدم و انقدر توی خواب عرق کردم و تپش قلب گرفتم که حتی میتونستم وقتی هوشیار نبودم هم این رو حس کنم!
دقیق یادم نمیومد که چه کابوسهایی دیدم، اما میدونستم که هرچی بود به یه جنگل ربط داشت..
از فکر در اومدم و سعی کردم به اطرافم نگاه کنم تا یه وقت راه رو اشتباه نرم.
خیلی بی حال بودم و واقعا بعید نبود این اتفاق بیوفته.
چون کسی توی خیابون دیده نمیشد و احتمالا ابوهادی هم این اطراف نمیپلکید خیالم راحت بود و میتونستم شالم رو از سرم دربیارم.
زیاد از خونه فاصله نداشتم که تونستم یه پسر و دختر قد بلند رو از دور ببینم..
با اینکه فاصله کمی زیاد بود اما من چشمام خیلی تیز بودن و میتونستم متوجه بشم که هیکل و چهره پسره کمی برام اشناست اما هرچی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم.
من داشتم میرفتم سمتشون و اونها هم از روبه رو بهم نزدیک تر میشدن.
کمی که بیشتر دقت کردم تونستم اهورا رو از تیپ خاصش بشناسم.
همون تیشرتها و شلوارای گشاد و رنگ و رو رفته.
داشت با دختری که کنارش ایستاده بود صحبت میکرد و اصلا متوجه من نبود اما دختره درحالی که حرفاش رو گوش میداد بی تفاوت من رو نگاه میکرد.
هول شدم و سعی کردم از یه کوچهای چیزی بپیچم تا من رو با این سرو وضع نبینه و ابروم بره.
واقعا انگار اومده بودم اشغالا کوچه رو جمع کنم با این لباسای کهنه و مسخرم.
انقدر توی فکر دروغام به اهورا و تینا بودم که حتی برام مهم نبود دختره همونطور زل زده بود بهم و احتمالا داشت توی دلش بهم کلی بخنده.
کمی راهم رو کج کردم اما تونستم بفهمم که اهورا هم متوجه من شد ولی به روی خودش نیورد.
قدمام رو تند تر کردم تا خیلی سریع از اونجا دور بشم.
هنوز زیاد نرفته بودم که برگشتم عقب.
کمی ازم فاصله داشتن و خیلی عادی راه میرفتن.
خواستم روم رو برگردونم که یهو پسر لاغر و قد کوتاهی رو از دور دیدم که داشت میدوید سمتشون.
خیلی سریع شناختم کیه و فهمیدم میخواد چیکار کنه اما قبل از اینکه بخوام ری اکشنی نشون بدم گوشی اهورا رو گرفت و شروع کرد به دویدن.
انقدر تند میدوید که حتی اگه تا صبح دنبالش میکردن هم نمیتونستن بهش برسن.
انگار خودش هم این رو میدونست که جرعت کرده بود بدون موتور دزدی کنه.
دوست داشتم راهمو بکشم و برم تا بیشتر از این ابروم نره اما یه حسی وادارم کرد برم سمت پسره.
داشت از کنارم رد میشد که پریدم جلوش و خیلی سریع گرفتمش.
وحید درحالی که نفس نفس میزد و حسابی عرق کرده بود نگاهم کرد و گفت؛
_برو اونور غزل مگه نمیبینی دارم دزدی میکنم.
این رو گفت و به اهورا و دوست دخترش که میومدن سمتمون خیره شد.
_نه الان حق نداری دزدی کنی..
هرموقع که من گفتم اجازه داری.
دستش رو از توی دستم کشید بیرون و درحالی که میرفت عقب گفت؛
_برو بابا توهمی.
دستامو کردم توی جیبم و گفتم؛
_خب باشه من به عمو مجتبی میگم دزدی میکنی.
دست از دویدن برداشت و ایستاد سر جاش.
نمیخواستم ادم عوضی و مسخره ای باشم که اینو اون رو به دیگران لو میده.
علاوه بر اون خودم از دزدی کردن خیلی خوشم میومد و بنظرم توی این مملکت هرچیزی که نمیتونستی بخری رو باید از کسانی که میتونستن برای بار دوم داشته باشنش میدزدیدی.
اما خب میدونستم که اهورا هم وضعیت خوبی نداشت و دلم نمیخواست وقتی میتونستم براش کاری بکنم ساکت بشینم و فقط نگاه کنم..
اهورا داشت بهمون نزدیک میشد و وحید همچنان با استرس و دودلی بهم نگاه میکرد.
اخر سر گوشی رو داد دستم و درحالی که فوحش خیلی بد و حال به هم زنی بهم میداد شروع کرد به دویدن.
اهورا دوید سمتش و تا یه جایی دنبالش کرد اما عمرا اگر میتونست بهش برسه.
نیم نگاهی به دختری که ایستاده بود کنارم انداختم.
موهای مشکی کوتاهش به طرز نامرتبی توی صورت و کنار گردنش ریخته بودن و چشمای سبز رنگش رو با مداد سیاه کرده بود.
انگار متوجه شده بود گوشی اهورا دست منه چون با لبخند کجی گوشه لبش داشت بهش نگاه میکرد.
2 832
#part37
در سکوت به رفتنش خیره شدم.
گاهی وقتا ارزو میکردم کاش یه سوپری ای مغازه ای چیزی داشت یا اصلا روی ماشین سنگین کار میکرد و میرفت و چندساعت از روز نمیدیدمش اما متاسفانه همیشه جلوی روم بود و تک به تک کارهایی رو که میکردم کنترل میکرد.
رفتم سمت اتاق آنسه و درش رو باز کردم که نگاهم به جعبه قهوهای رنگ چوبی ای که روی میز قرار داشت خورد.
رفتم سمتش و بلندش کردم تا بهتر وراندازش کنم.
زیاد سنگین نبود و بنظر میرسید یه جسم فلزی توش باشه چون تکونش که میدادم میتونستم صدای برخوردش رو با چوب های اطرافش حس کنم.
دوست داشتم بازش کنم تا ببینم توش چیه اما درش قفل بود.
بیخیال محتوای توش شدم و رفتم توی اتاقم تا لباسام رو عوض کنم.
اصلا حوصله تیپ زدن نداشتم، درواقع لباس خاصی هم توی کمدم وجود نداشت که در صورت پوشیدنش تیپ زده باشم.
لباسای من فقط از افتضاح تا یکم افتضاح و متوسط دسته بندی میشدن.
پیرهن مشکی ساده ای رو که از ابوهادی دزدیده بودمش برداشتم و با یه شلوار لی ابی چرک مرده تنم کردم.
تنها شالی که توی کمدم پیدا میشد انداختم روی سرم و بعد از پوشیدن جوراب و گوشی و کلید از خونه زدم بیرون.
امروز هوا نسبت به روزهای دیگه یکم بهتر بود و خورشید از پشت ابرها دیده نمیشد.
نکته قابل توجه و مثبتش هم این بود که جمعه بود و مردم برای خرید از بازارچه مثل مور و ملخ توی خیابون نریخته بودن.
مغازه ها یکی درمیون بسته بودن و کوچه های گشاد و پهن هیچ رهگذری رو توی خودشون تحمل نمیکردن.
حاج فرهاد پسرعموی ابوهادی بود و تا اونجایی که اطلاع داشتم چندتا مغازه داشت و وضعش از خیلی از اشناهامون بهتر بود.
انگار خیلی به خودش مفتخر بود چون دوتا زن داشت و تازگیا یه دختر دانشجو رو صیغه کرده بود.
متاسفانه وقتی داشتم از خونه میزدم بیرون یادم نبود اب بخورم و به همین دلیل حالا داشتم از تشنگی میمردم.
خوشبختانه پول اب خریدن رو هم نداشتم و صد البته اگر داشتم اینکارو نمیکردم.
چرا باید واسه ابی که توی خونه های مردم مفتی و توی دنیا پره و از اسمون و زمین میباره پول بدم؟
درضمن خودمم با یکم تشنگی کشیدن قرار نیست بمیرم و میتونم خونه حاج فرهاد اب بخورم البته اگر پررو نشه و من رو هم صیغه نکنه.
بلاخره بعد از نیم ساعت پیاده روی جلوی در خونهش ایستادم و زنگ زدم.
درست یادم نمیومد اما خب امیدوار بودم درست اومده باشم چون اصلا حوصله دردسر نداشتم.
شالم رو انداختم روی سرم تا به ابوهادی خبر نرسه و فردا پسفردا به خاطر بی حیا بودنم پرتم کنه تو انباری.
در خونه توسط مرد چاق و کچلی که حدس میزدم فرهاد باشه باز شد.
نگاهی به قیافش انداختم و سعی کردم خندم رو کنترل کنم.
بدبدخت شبیه وزغ دریایی بود و با این حساب سه تا زن داشت.
اونوقت من با این زیباییم تو کل عمرم یبارم وارد رابطه نشده بودم..
داشتم توی ذهنم بهش میخندیدم که با صدای زشت و زمختش بهم سلام کرد.
اصلا حوصله احوال پرسی و این داستان هارو نداشتم به همین خاطر صندوق رو خیلی سریع گرفتم جلوش و گفتم؛
_ابوهادی گفت اینو بیارم برات..
نمیدونم توش چیه کلید میخواد.
تعجبش رو کنترل کرد و درکمال خونسردی گفت؛
_کلیدش رو دارم، خیلی ممنون.
سرم رو تکون دادم و به فضای توی خونشون خیره شدم.
میتونستم دیگه بزرگی که روی شعله پخش کن توی حیاط بود رو ببینم.
از بویی که توی کوچه و فضای خونه پیچیده بود میشد فهمید که دارن سبزی میپزن.
حالا یا برای اش و یا قرمزه سبزی..
قبل از اینکه بخواد سوال اضافه ای راجب اینکه چندسالمه و شوهر کردم یا مدرسه میرم بپرسه گفتم؛
_یه لیوان اب برام میاری لطفا؟
سرش رو تکون داد و بلند داد زد؛
_حلیمه یه لیوان اب یخ بیار.
دوست داشتم بدونم چی توی مغز یه نفر میگذره که اسم بچش رو میزاره حلیمه.
کمی بعد یه زن جوون و نسبتا تپل از خونه بیرون اومد و لیوان اب رو داد دستم و بعد از سلام کردن رفت توی خونه.
به حاج فرهاد خیره شدم و درحالی که لیوان اب رو بررسی میکردم تا ببینم تمیزه یا نه گفتم؛
_در حق بقیه زن هاتون جفا نمیشه که از یکیشون کار بکشی؟
خندید و گفت؛
_از همشون کار میکشم.
لبخندی زدم و بعد از تشکر کردن واسه اب خیلی سریع فرار کردم.
دوست نداشتم برم خونه اما خب از سمتی هم گرمم بود و اصلا انرژی راه رفتن نداشتم و از همه مهمتر هیچکاری توی دنیا وجود نداشت که بخوام انجامش بدم.
دستام رو کردم توی جیبم و سعی کردم قدم های بلندتری بردارم تا زودتر برسم خونه..
2 832
#part36
ماوا_غزال به دوست پسرت بگو بیاد ببینیمش.
درحالی که به آنسه نگاه میکردم تا ببینم نسبت به کلمه دوست پسر چه واکنشی نشون میده گفتم؛
_اسمم الف نداره.
ماوا_اسم دوست پسرت چی؟
آنسه با کبریت سیگارش رو روشن کرد و گفت؛
_خاک بر سرم دوست پسر کجا بود.
این دختر و پررو نکن فردا میره هر غلطی دلش خواست میکنه.
صورتمو مچاله کردم کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
ماوا دست های تپل و سفیدش رو که گوشتشون کمی روبه پایین متمایل شده بود بالا برد و با گیرش که مثل شونه بود موهاش رو صاف کرد.
چشمای مداد کشیدش رو دوخت به من و درحالی که سعی میکرد بهم نزدیک بشه اروم گفت؛
_خودش دوست پسر نداره به تو حسودیش میشه.
پیر شده دیگه فقط پیرمردا دنبالش راه میوفتن.
روی بعضی از کلمه ها گیر میکرد و همین باعث میشد دوبار بیانشون کنه.
از سمتی هم وقتی که حرف میزد قیافه لوسی به خودش میگرفت و لباش رو میداد جلو.
همین باعث میشد حس کنم وقتی جوون بوده 180 درجه با الانش فرق داشته.
اگر راه درستی رو میرفت احتمالا الان مدلی چیزی میبود.
خندیدم و به انسه که با اخم نگاهمون میکرد خیره شدم.
نمیدونم چرا اما حتی حالا که هیچ مردی توی جمعمون نبود روسری مشکی زبرش رو محکم دور سرش پیچونده بود به طوری که من داشتم خفه میشدم.
هرکسی میدیدش حتی به فکرشم نمیرسید که اهل خیانت یا اینجور داستانا باشه..
هیوا قلیون رو که حالا دودش داشت کل خونه رو برمیداشت داد دست مامانش و اومد سمتم.
روبه روم نشست و فکم رو گرفت و چهرم رو برانداز کرد.
بوی عطر مشهدی یا عربی میداد و از این فاصله میتونستم حنای روی موها و کف دستای لاغر و کشیدش رو بهتر ببینم.
سرمو کج کرد که دستشو زدم کنار و چپ چپ نگاهش کردم.
هیوا_سیبیلات رو بردار حداقل.
_سیبیل ندارم.
هیوا_به هرحال بازم انگار طوری نیستی که شوهر ببرت.
پرتقال بدون پوست و لهیدم رو برداشت و رفت سرجاش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و دندونام رو روی هم فشار دادم.
فضای کوچیک و کهنه خونه پر شده بود از دود سیگار و قلیون.
کف زمین از موکت پوشیده شده بود و همین باعث میشد احساس کنم درگاهم درحال صاف شدنه چون واقعا درد گرفته بود.
در دستشویی باز بود و میتونستم صدای چکه کردن اب لوله توی سطل بزرگ اب و برخوردش با ظرف فلزی توش رو به خوبی بشنوم.
اشپزخونه فرش نداشت و انگار لوله ترکیده بود چون کل سرامیک های کفش خیس بودن و حسابی به هم ریخته بود.
از سمتی هم میتونستم یه بوی زهم مسخره رو که از قابلمه روی پیکنیک بیرون میومد حس کنم.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم از توی فکر در اومدم و نگاهی به شماره سیو نشده که از چهار رقم اخرش میتونستم متوجه بشم مال ابوهادیه انداختم.
اب دهنم رو قورت دادم و قبل از اینکه بیشتر توجه سه تا ادم فضول دور و برم رو جمع کنم تماس رو وصل کردم.
بهم گفت که برم طبقه پایین کارم داره.
اصلا دلم نمیخواست بعد از اتفاق اونروز دوباره باهاش روبه رو بشم و حرف بزنم.
در ثانی هرموقع به من زنگ میزد، یا میخواست گند بزنه به حالم و یا ازم یه کاری میخواست و من واقعا در شرایطی نبودم که بخوام با یکی از اون دو احتمال روبه رو بشم.
نفس عمیقی کشیدم و از روی زمین بلند شدم و بی توجه به سوال های آنسه از خونه زدم بیرون.
به حیاط که رسیدم متوجه شدم توپ حور کنار باغچه افتاده و از در باز حیاط متوجه شدم که رفته تو کوچه..
توجهی نکردم و رفتم توی خونه که ابوهادی رو درحال بستن ساعت فلزی قدیمیش دور دستش دیدم.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_بله؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
_یه جعبه گذاشتم توی اتاق آنسه.
یه نیم ساعت دیگه برو تحویلش بده به حاج فرهاد.
من تا فردا برنمیگردم خونه، نشنوم دوباره رفتی بیرون ولو شدی.
_باشه.
نیم نگاهی بهم انداخت و کمی بهم نزدیک شد.
به چشمای سبز رنگ نسبتا چروکش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
میتونستم بوی عطر مسخرش رو حس کنم و حالا که بهم نزدیک شده بود لثههام گزگز میکردن.
مثل تموم وقت هایی که میدونستم قراره یکی خوابیده بشه توی گوشم..
ابن حس عجیب همیشه موقع نزدیک شدن بهش بهم دست میداد..
دستش رو اورد جلو و دستم رو توی دستش گرفت که حس خیلی بدی بهم دست داد و حس کردم که معدم به هم خورد.
دستاش داغ بودن و میشد مرطوب بودنشون رو به خوبی حس کرد.
میتونستم زبری و چروک خفیف پوستش رو به خوبی حس کنم.
اخماش همچنان توی هم بود و خیلی عمیق نفس میکشید به طوری که صدای دم و بازدمش توی گوشم چرخ میخورد.
دستم رو کمی بلند کرد و برد سمت دماغش که اب دهنم رو قورت دادم.
بوش کرد و گفت؛
_کی سیگار میکشید؟
متوجه شدم که میخواست مطمئن بشه که من مثل همیشه بی تقصیرم و هیچ غلطی نکردم.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و درحالی که کمی ازش فاصله میگرفتم تا حس بد توی وجودم رو خاموش کنم خیلی سریع گفتم؛
_آنسه..
سرش رو تکون داد و کیف پولش رو به همراه گوشی نوکیای قدیمیش برداشت و رفت سمت در خونه..
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
