𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 828
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-3630 أيام
أرشيف المشاركات
2 828
#دلبری های پسری که رو #دکتری_کراش زده 😈🚫 خودشُ به #مریضی میزنه تا #تحریکش کنه .
_گفتی کجات #درد میکنه؟. #باسنمُ_قمبل کردم و دستشُ روش گذاشتم. +اینجام #درد میکنه خوش کن🥺💦 . با لبخند روم خیمه زد . _خوبش میکنم توله هورنی😈🔥
https://t.me/+s3_9OojbZtYxOTg0
https://t.me/+s3_9OojbZtYxOTg0
2 828
Repost from N/a
از مدرسه خونه اومدم و دیدم ارباب مجید رو مبل نشسته و ددی تیام داره براش س*اک میزنه
با خجالت سلام کردم که ارباب مجید گفت...
❌ زود باش 🔞کیی*ری🔞 بیا زیر 🔞تخ*م🔞 تیام بخواب بو بکش....
سرمو پائین انداختم و رفتم سرمو از زیر 🔞ک*ون🔞 ددی تیام رد کردم تا به تخ*مش رسیدم که تخ*مش رو دماغم فشار داد و ک*یر ارباب مجید از دهنش درآورد...
❌_ باز که زنگ زدن گفتن نمرت پائین شده #تولهسگ...
🔞تخم*ش🔞 رو بینیم فشار داد نمیتونستم نفس بکشم همین حین ارباب مجید🍆 کی.رشو🍆 گذاشت رو صورتم و شروع به لب گرفتن از تیام کرد...
❌بچه های درس نخون فقط به درد توالت 💩و
تخ.م مالی🧄 میخورن...
یهو با مایع گرمی که رو صورتم ریخته شد...
رمان هات و خشن پر تحقیر گی😈🔥
ارباباش میشاشن روش بخاطر نمره اش🔞
#فورسام
🧄🧄 🧄🧄
🍠 🥖
\ /
- -
👅
https://t.me/+AzlW5QXs7aE3NDI0
https://t.me/+AzlW5QXs7aE3NDI0
2 828
پسره دانشجوی پرستاریه حالا داخل اتاق تعویض لباس با .... سکس میکنه🫣🤭
🍾💦🤟🍾💦🤟🍾💦🤟🍾💦🤟
دستهای استخونی و کمی زبرش از روی شونههام تا #باسنم تکون میخورد و #بدن من #ناخودآگاه #منقبض شده بود و حتی نفس نفس میزدم سر این #نوازشها..🖐🫁🔞
صدای #نالهم که بلند شد دستش رو روی #نیپل #سینم تکون داد.🚫🏳🌈
https://t.me/+s3_9OojbZtYxOTg0
#د*یکی که حالا #رگهاش برجسته شده بود داخل #با*سنم فرو میرفت...🍆💦
روی بدنم خم شد و #نیپلم رو بین دندون گرفت و #گاز گرفت....🫄🫦
🍾💦🤟🍾💦🤟🍾💦🤟🍾💦🤟
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
🔥‼️#تووووووجه‼️🔥‼️#تووووووجه‼️🔥
👈 پارت واقعی رمان
#هاتترین_رمان_مامی_لیتلبوی_تلگران🔞🧸🤱
آروم خیره به زن روبروم شدم ، پیشنهادش #وسوسهانگیز بود ...
پولی که میداد #زندگیم رو عوض میکرد !!🥺🤲
اینکه پیشنهاد #ازدواجقرادادی داده بود خودش به حد کافی# عجیب بود اما انتخاب من #عجیبتر!!🧏♂️‼️
چرا شخصی که از #موفقترینزنهایایران بود میومد و با من ... 😶💦💦
🧸🎈🧸🍼🧸🎈🧸🍼🧸🎈🧸🍼🧸🎈🧸🍼🧸
https://t.me/+aouDC5DUv6c5ZDI8
https://t.me/+aouDC5DUv6c5ZDI8
2 828
#part5
یکم دیگه با یاسر حرف زدیم و برگشتیم توی تالار.
کنار رستا و دریا نشستم که دریا گفت؛
_کجا رفته بودید؟
_همینجا بودیم.
دریا_این پسره کی بود؟
_پسردایی باباته.
دریا_چرا من تاحالا ندیده بودمش؟
_بچه بودی دیدی، یادت نمیاد.
درضمن تو شیراز بودی.
دریا_درسته.
چقدر پسرا فامیلمون جذابن.
رستا_همین چند دقیقه پیش گفتی از فامیلامون بدت میاد.
دریا_از دختراش اره، پسراش نه.
یه خیار برداشتم و کمی ازش خوردم.
جشن خسته کننده ای بود، البته برای من.
چون از مازیار خوشم نمیومد هیچ علاقه ای به اومدن به عروسیش نداشتم و چند روزی بود که داشتم مخالفت میکردم.
مامان باباهم قبول کرده بودن که نیام اما لحظه اخر مامان اومد و راضیم کرد.
بابا روی مهمونی و جشن ها خیلی حساس بود و به نظرش اگه کسی دعوتت میکرد باید از جونت مایه میزاشتی و به مهمونیش میرفتی.
هیچ عذری براش پذیرفته نبود و همیشه به خاطر این اخلاقش باهاش مشکل داشتم.
ادم قدرت انتخاب و تصمیم گیری داره، نباید عقل خودشو بسپره دست مردم که.
یاسر اومد نشست کنارمون که دریا گفت؛
_مشروب نمیدین اینجا؟
یاسر_اخر شب که مهمونا رفتن و فقط خودیا موندن قراره بدیم.
دریا_ایول بابا.
یاسر به دریا خیره شد و گفت؛
_ولی هزینه داره.
پیکی حساب میکنیم.
دریا_چه هزینه ای؟
یاسر خندید و گفت؛
_فیزیکی.
اخمام رفت توی هم.
به زور جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نگم.
اصلا دلم نمیخواست کسی با دخترای اطرافم همچین شوخی هایی کنه.
دریا_رو بهت دادم پررو شدیا.
یاسر_باشه بابا چرا جوش میاری.
دریا_جوش نیوردم.
رستا_شوخی کرد بابا.
دریا_نکنه.
گاز گنده ای از خیارم زدم.
خداروشکر دریا خودش بلد بود جواب همرو بده.
شب سپری شد و مهمونا دونه دونه رفتن.
سالن تاریک بود و همه جا پر از لامپ های رنگی بود.
خاله و عمو اومدن سمتمون.
خاله_بلند شید که دیگه بریم.
دریا_کجا بریم بابا تازه میخوان پارتی بگیرن.
رستا_ریدی به میزبان حالا میخوای بمونی واسه پارتی؟
دریا_خوبش کردم، زر اضافه میزد.
عمو_موضوع چیه بچه ها.
_هیچی.
عمو مشکوکانه بهم نگاه کرد و گفت؛
_وسایلتونو بردارید بریم.
دریا_حالا انگار چمدون بستیم اوردیم که میگه وسایلتون رو جمع کنید.
من لبخندی زدم و رستا با خنده گفت؛
_ما میمونیم، قراره یه جشن دیگه بگیرن با اونایی که سنشون کمتره.
عمو_پس چطور برمیگردید؟
دریا_سامیار میارمون.
مگه نه؟
سرم رو تکون دادم که عمو گفت؛
_یعنی ما سینا و مینا رو میرسونیم.
_اگه زحمتی نیست.
عمو_نه چه زحمتی.
زود دخترا رو بیار، نزار زیاد چیزی بخورن.
خودتم زیاد نخور قراره رانندگی کنی.
سرم رو تکون دادم.
بابا و مامان رفتن و سوییچ رو دادن دست من.
دریا_مردک چی با خودش فکر کرده اجازه منو میده دست این نیم وجبی.
رستا خندید و گفت؛
_حالا خوبه گفت کم بخور، من که کلا اجازه ندارم چیزی بخورم.
لبخندی زدم که دریا گفت؛
_این پسر خاله تو چرا اینطوریه.
همین الان بهش توهین کردم داره لبخند میزنه.
رستا_به منچه پسر عموی توعه.
_چی بگم خب.
دریا_مثلا میتونی ترتیبم رو بدی.
متعجب گفتم؛
_ببخشید؟
دریا_منظورم اینکه بیای بزنیم.
منم لهت میکنم.
_باشه.
نشستیم روی صندلی و یاسر با دوتا بطری و چهار تا لیوان اومد سمتمون.
صدای اهنگ زیاد شد و نتونستم بفهمم یاسر چی گفت.
لیوانارو پر کرد و روشون دلستر ریخت و داد دستمون.
یاسر_این از جنسای خودمه.
بخورید ببینید چیه این.
لیوانم رو برداشتم و کمی ازش خوردم.
طعم زنندهش توی دهنم پیچید.
من و رستا دو لیوان بیشتر نخوردیم اما دریا هرچقدر تونست خورد.
داشت یه لیوان دیگه میریخت که گفتم؛
_دریا.
دریا_هوم.
نگاه خمارش رو به چشمام دوخت.
_بسه.
با خنده گفت؛
_تو بهم میگی چقدر بخورم؟
کمی بهم برخورد اما خب باباش به من سپرده بودش.
نباید میزاشتم زیاده روی کنه.
رستا پادرمیونی کرد و گفت؛
_راست میگه زیاد خوردی، تگری میزنی میوفتی روی دستمونا.
دریا_من عادت دارم.
یاسر لیوان دریا رو پر کرد و گفت؛
_بزارید بخوره، چیکارش دارید.
اخمام رفت توی هم و چیزی نگفتم.
گذاشتم اون یه لیوانم بخوره و بعد به رستا اشاره کردم که بلندش کنه برن با هم برقصن.
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
مامی سختگیر🔥 لیتلبوی مظلومشو🥺 هی از خواب بیدار میکنه تا یاد بگیره بغلش کنه بعد بخوابه 😣💦🧸🍼
_ مامی خواب دارم عههه ...😩
+ مگه نگفتم فقط باید بغل من بخوابی؟ 👠⛓
_ ببشید 🥺 الان بیام بخلت کنم؟
+ لازم نکرده ... باید تنبیه شی تا دیگه حرفام یادت نره 🔥😡
دربیار ببینم اون گیلاسای کوچولوتو🤤 🍒💦🔗
🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦🧸💦
https://t.me/+aouDC5DUv6c5ZDI8
https://t.me/+aouDC5DUv6c5ZDI8
2 828
Repost from N/a
چسب #پوشک رو باز و زیر #پاهاش پهن کرد نگاهی بهش انداخت با ولع داشت به شیشه #شیر #مک می زد
_مگه نگفتم #نوشابه واسه ات ضرر داره باید #تنبیه بشی تا بفهمی از این چیزا نخوری⁉️
#خمار پلکی زد با #اسپنکی که به #رونش خورد به خودش اومد
_ددی غلط... غلط کردم خو🥺
مرد #پلاگ رو برداشت پاهاش رو از هم #فاصله داد
_ددی... نههه... غلط کردم...نههه
#پلاگ رو داخل #سوراخش جا داد پسرک اشک می ریخت و می خواست درش بیاره
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#پسری که برای #تلافی دوست دختر #نامزد_سابقشُ #مست میکنه و باهاش میخوابه که یهو نامزدش از راه میرسه🤯‼️
بیقرار #ناله میکرد و تکون میخورد #زیرم ؛ بین پاهاش نشستم و زانوهاشُ گرفتم و از هم باز کردم .
+عجب #هلویی گیر آوردم هیچی نشده که #آب افتاده💦🍑 #تیام چه حالی میشه اگه #بکارتتُ ازت بگیرم😈🔞
میخوام #لیسش بزنم که یهو ... .
https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0
https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0
#نامزد_سابقش میخواست به #زنش_تجاوز کنه که پیداش میشه😱♨️
2 828
Repost from N/a
#لیتل_بوی #ددی😍🤤
_مگه نگفتم حق نداری غریبه ها رو #بوس کنی دلت می خواد #تنبیه بشی⁉️
#پستونکش رو #مک زد و گفت:
_ددی خوووو #بوووس کردن که خوبه🤤
طرف ددیش رفت #لب رو #لب های مرد گذاشتم پر سر و صدا می بوسید مرد خوابوندش روی پاهاش و #اسپنکی به باسنش زد دو #لپ #باسنش رو از هم باز کرد از روی کشو #پلاگ بزرگی رو برداشت و غرید:
_تنبیه شدی می فهمی توله سگ💦
#لباش رو غنچه کرد مرد با #لذت لباش رو بوسید #پلاگ رو از دستش گرفت و برعکسش کرد #اسپنکی به باسنش زد و سر قارچی شکل #عضوش رو دم سوراخش قرار داد #عضوش رو وارد #سوراخش کرد خواست ناله ی کنه که #لب_هاش رو روی #لب_هاش کوبید تند تند می بوسید💦💦
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
https://t.me/+dkIkrP4WQB5kMTU0
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#پدر_معتادی که تو #قمار میبازه و برای برگردوندن #طلبش دخترشُ به #عقد طلبکارش در میاره😓❌
با #ترس و لرز عقب میرم .
+ تو رو خدا ولم کن ؛ من نمیتونم دیگه #جون ندارم😥💯
همون طور که #کمربندشُ باز میکنه جلو میاد .
_تو #زن منی باید #تمکین کنی یادت رفته؟. بابات نتونست #پولمُ بده در عوض تو باید بدی بهم . نکنه میخوای باباتُ بفرستم #زندان😈🆘
قبل از اینکه بهم برسه در یهو باز میشه و ضربه ای به سر #شوهرم میخوره و رو زمین میوفته . #زنی جلو میاد و من #پریسا رو میبینم #دوست بچگی هام🤭💢
https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0
https://t.me/+b9UHDPCknHY4MjM0
#دختری که عاشق #زن_متاهلی میشه و برای رسیدن بهش #شوهرشُ میکشه😱🚷
2 828
Repost from N/a
×دستای لرزونمو دور پاهاشون👞حلقه کردم:
_ا..ارباب..#ارباب..لطفا..منو..🥺 کفشای براق و جذابشون رو بالا اوردن و روی #صورتم کشیدن: _#توله ی بیچاره،فکر کردی #لیاقت زیر من بودنو داری؟!😏🍆 _ا..ارباب..خواهش میکنم..منو..منو #بکنـ*ـید موهامو گرفتن و به سمت بالا اوردن،دست دیگشون رو روی #بهشـ*ـتم گذاشتن و مشغول مالیـ*ـدن شدن:
_لیاقت زیر من بودنو داری؟!جواب بده #تخـ*ـم سگ🐶 اونقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که حتی متوجه حرفاشون نمیشدم...
#پارت_یک_داستانک_واقعی💦
•🔞 https://t.me/+vHUxAN3wETRhNjQx 🔞•
از مجموعه: @wildcatset 🍒
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
مرده جزو مافیاست و اسلیوش فرار میکنه اما پیداش میکنه و...
گیره های سینه رو به #نیپل هاش وصل کردم و بی توجه به التماس هاش #شلاق و بالا بردم و روی بدنش فرود اوردم رد شلاق رو تنش مونده بود با دیدن #ال*ت سیخ شدش نیشخندی زدمو...
https://t.me/joinchat/Ctyw6SAx73AwYTBh
2 828
Repost from N/a
×چنل #داستانک مختص به افراد +18 و اهل BDSM & LGBT💦
•🍒 https://t.me/+vHUxAN3wETRhNjQx 🍒•
_ _ _ _ _ _ _ _ ☃️ _ _ _ _ _ _ _ _
#پارت_دو_داستانک(واقعی)🍋
_م..#مامانی داره میریزه..یه کاری کن تلوخودا
_میخواستی حرف گوش بدی بیبی
اشکام روی صورتم جاری شد:
_م..مامانی هق..تلوخودا..#جیش دالم
شونه ای به معنی بی تفاوتی تکون دادن که جلوشون زانو زدم و دستامو دور #پاهاشون پیچیدم:
_خ..خواهش مکنم..مامانی..جیش..هق..دالم..دلم #درده
با پوزخند نقش بسته روی لبشون بهم #نزدیک شدن و...
•🍒 https://t.me/+vHUxAN3wETRhNjQx 🍒•
_ _ _ _ _ _ _ _ ☃️ _ _ _ _ _ _ _ _
میتونید داستانک با ژانر موردعلاقه خودتون رو درخواست بدید!
ژانر:گی،لزبین،میس اسلیو بوی/گرل،مستر اسلیو بوی/گرل،پت و..ـ
بنر از مجموعه: @wildcatset ❌
2 828
#پارت_142
کیاشا #ناله بلندی سر داد و گفت
_عاخ رستاک داری چیکار میکنی 🥵
هیشی گفتم و ضربه ای روی رونش کوبیدم
گیره های دندونه دار و به #نیپلاش وصل کردم از دردش چشاش پر اشک شد 🥺
ولی نمیخواستم کوتاه بیام
_برگرد و #قنبل کن زود باش کل روز و وقت ندارم
با هر زور و زحمتی بود با دستای بسته و نیپلای گیره دار برگشت
مقدار زیاد لوب روی #سوراخش ریختم و با انگشت افتادم به جونش 💦
زنجیر کلفت رو برداشتم و اونم خوب به لوب اغشته کردم ❌⛓
میخواستم کل زنجیر و داخلش فرو ببرم
#ترسیده بود ولی صداش در نمیومد
بند اول زنجیر و وارد کردم که ناله بلندش به هوا بلند شد ♨️♨️
نیشخندی زدم و با بی #رحمی زنجیر های کلفت و وارد #مقعدش بردم که... 🔞❌
https://t.me/+Ctyw6SAx73AwYTBh
https://t.me/+Ctyw6SAx73AwYTBh
مستر خشنی که یه اسلیو بوی مظلوم داره 🥺 بیا ببین چجوری تنبیهش میکنه🙊💯❌
بنر واقعی سرچ کن نبود لفت بده❌❌
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
فیلم بالا رو باز کن 🤤🔞💦
هاتتر از این چنل دیگه تو تلگرام نیسسست 👅💯👀
رمان زیر پر از ایناست ... 🔞🙊🔥
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
اگه واقعاااا از خانوادهی bdsm هستی این چنل خوراک خودته 😉🤌💯💦 انگشت بمال باز شه 🙈
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
2 828
#باپارتنرشبهمزدهبعدازچندماههمومیبینن♨️💦
- ولم کن ولم کن میگم سورن اون موقع که با اون عوضی #لاس میزدی یادت نبود من هستم الان اومدی سراغم؟ برو دنبال همون زیر #خوابت..
هنوز کامل حرفمو نزده بودم که پشت دستش محکم تو #دهنم فرود اومد.
- حرف دهنتو بفهم فرهود، #دوست دارم درست عزیزمی درست #جونم به جونت بسته است درست ولی سر آرکا #شوخی ندارم با احدی...
پوزخندی زدم: خوب #سرویس میده نه؟
باز دستشو آورد بالا .
بدون #ترس زل زدم تو چشماش : اره #بزن! بزن خالی کن خودتو #ماچ و بوسه هاتو ببر برای اون...
خواست بزنتم که...
به رل سابقش تجاوز میکنه🔞🔥
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
2 828
#part4
دریا_اوکی من از این به بعد دیگه حرف نمیزنم.
یاسر با لبخند دریا رو نگاه کرد و از روی صندلی بلند شد.
یاسر_با اجازتون من سامیار رو میدزدم.
رستا_ببر دیگه پس نیارش.
لبخندی زدم و از روی صندلی بلند شدم.
با هم از سالن تالار خارج شدیم.
یاسر_چندسال بود ندیده بودمت پسر.
_فکر کنم دو سه سالی بشه.
درست حدس زده بودم، بعد از اون اتفاق دیگه همدیگه رو ندیده بودیم.
از ساختمون زدیم بیرون.
اینجا هوا خنک تر بود و باد شدید تر شده بود.
جلوی در تالار نسبتا شلوغ بود و چند نفری ایستاده و حرف میزدن.
رفتیم پایین و وارد محوطه پشت تالار شدیم.
یاسر_چیکارا میکنی؟
میری سر کار؟
_نه، درس میخونم.
یاسر_رشتت چیه؟
_گرافیک.
یاسر_اگه اشتباه نکنم گرافیک همون نقاشیه، اره؟
_اره.
کنار یه سمند مشکی رنگ ایستادیم.
به نظر میومد مال خودش باشه چون پر از برچسب بود و کفش تقریبا روی زمین خوابیده بود.
به ماشین تکیه دادیم.
بهش خیره شدم، پایین صورتش یه جای زخم داشت و ابروش شکسته بود.
یه تتوی کوچیک گوشه گونش داشت و موهاش حسابی کوتاه بودن.
یاسر_از همون اولشم علاقه های عجیبی داشتی.
اخه پسر رو چه به نقاشی.
چیزی نگفتم، به اینکه مردم به خودم و استعدادم توهین کنن عادت داشتم.
درواقع جمله پسر رو چه به نقاشی رو از بیشتر اطرافیانم شنیده بودم.
یاسر_خیل خب بابا شوخی کردم.
قصد نداری کاری بکنی؟
سعی کردم حرف چند لحظه پیشش رو نادیده بگیرم و مثل چند دقیقه پیش گرم باهاش رفتار کنم.
هرچی نباشه یه دوست قدیمی بود که قسمت عظیمی از بچگیم رو باهاش گذرونده بودم.
_فعلا دارم سعی میکنم خانوادم رو متقاعد کنم که لازم نیست حتما برم سربازی.
یاسر_نه بابا، نری سربازیا.
دو سال از عمرت حروم میشه.
_منم دوست ندارم برم.
یاسر_اصلا فکرشم نکن.
این مملکت چی داره که به خاطر دفاع ازش اینهمه مدت وقت خودتو هدر بدی.
من خودم نرفتم سربازی و از این کارم خیلیم راضیم.
ادم میره اونجا عقده ای میشه.
همین مازیار رو ندیدی؟
رفت سربازی اومد چطور شد؟
یطوری رفتار میکرد انگار هرروز کتکش میزدن.
یا بهش تجاوز کرده بودن.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_اره دیدمش.
یاسر_بنظرم خودت اونقدر عاقل هستی که اینکارو نکنی.
_ولی از سمتیم بابام راست میگه، اگه نرم بهم شغل دولتی نمیدن.
هیچ کار ازادیم نیست که حقوق خوبی داشته باشه.
یاسر_چرا، چیزی که زیاده شغله.
به بابات بگو یه سوپری یا بوتیک برات بزنه.
یا میتونی بیای با من کار کنی.
سرمو بلند کردم.
_کارت چیه؟
یه پاکت سیگار از توی جیبش در اورد و یه نخ روشن کرد.
پاکت رو گرفت سمت من و گفت؛
_بردار.
به سیگار گوشه لبش که داشت فشارش میداد خیره شدم و یکی برداشتم.
با کبریت برام روشنش کرد.
پکی زدم و دودشو دادم توی ریه هام.
یاسر_ساقیم.
_مشروب؟
یاسر_مشروب، عرق، هرچی که فکرشو بکنی.
دود سیگار رو فوت کردم بیرون.
یاسر_نظرته؟
_نه.
من از خلاف زیاد خوشم نمیاد.
با اخم بهم خیره شد، یه طوری نگاهم میکرد که هرلحظه احتمال میدادم بیاد منو بزنه.
یهو حالت نگاهش عوض شد و گفت؛
_این که خلاف نیست، از شیر مادر حلال تره.
تو انگور میدی دست مردم، خون ادمیزاد که نمیدی.
_منظورم این نیست که مشروب بده یا گناه میکنی که میفروشی.
میگم که من از کار خلاف خوشم نمیاد و این ریسک رو قبول نمیکنم.
در ضمن خلافه دیگه، تورو بگیرن میندازنت زندان.
یاسر_مادر نزاییده کسی رو که بتونه من رو بگیره.
_اما مال من رو زاییده.
من شانس ندارم تا پلیسا همت کنن میتونن ببرنم.
پکی به سیگارش زد و با ابروهای توی هم بهم خیره شد.
یاسر_خودت میدونی.
فقط یه پیشنهاد بود.
اما این مازیار رو میبینی، با اینکه رفته سربازی و شغلش دولتیه حقوقش از من کمتره.
اون ماهی 16 در میاره من 21.
چیزی نگفتم.
چیشد که بحث به اینجا رسید؟
یاسر_مازیار اصلا ادم ازدواجی ای نبود نمیدونم الان چطور توی عروسیشم.
_اره، عجیبه.
مازیار ادم عجیبی بود.
همیشه ازش بدم میومد.
من و یاسر که بچه بودیم خیلی اذیتمون میکرد.
اسباب بازیامون رو قایم میکرد، توپامون رو پاره میکرد، میزدمون و بهمون زور میگفت.
همیشه ازش میترسیدم.
چهار سال ازمون بزرگ تر بود.
و این بزرگتر بودن تنها از نظر سن نبود، تقریبا سه برابر ما هیکل داشت.
حتی فکر کردن بهش هم اعصابم رو خورد میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و موهامو از توی صورتم زدم کنار.
2 828
#part3
میتونستم از این فاصله رستارو ببینم که کنار مامان و باباش نشسته بود و موز میخورد.
سرشو از توی گوشیش در اورد و برگشت سمت من.
وقتی دید دارم نگاهش میکنم دستش رو برام تکون داد.
لبخندی زدم و دستمو به معنای سلام بردم بالا که بهم اشاره کرد برم پیشش.
از اونجایی که دنبال یه فرصت بودم که از دست مامان و بابا فرار کنم از روی صندلیم بلند شدم و رفتم سمت میزشون.
به خاله و عمو سلام کردم و نشستم کنار رستا.
رستا_به اقا سامیار.
چطوری؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار.
_خوبم.
تو چطوری؟
رستا_حس میکنم دارم بادام مفتکی میچینم.
_این یعنی خوشحالی یا ناراحت؟
رستا_معلومه که خوشحالم.
راستی چرا انقدر زود اومدید، هنوز مهمونا نیومدن.
_خودتون چرا انقدر زود اومدید؟
به چشماش خیره شدم، بعد از مدت ها حالا میخندیدن.
یه پیرهن کبریتی مشکی پوشیده بود که کمی براش گشاد بود و حسابی بهش میومد.
اینبار جلوی موهاش از همیشه کوتاه تر بودن، این مدل باعث میشد فر بودن موهاش زیاد مشخص نباشه.
عمو از روی صندلی بلند شد و روبه من گفت؛
_ما میریم پیش پدرت، کجا نشستن؟
به میزشون اشاره کردم و تا رفتنشون صبر کردم.
_چی گفتی؟
رستا_من!؟
چیزی نگفتم.
_چرا تازه یه سوال پرسیدی.
رستا_یادم نمیاد.
صندلی روبه روی من عقب کشیده شد و دریا اشغالش کرد.
دریا_به جناب شالامی.
دریا چند مدتی بود که بخاطر شباهتم به تیموتی شالامی اینطور صدام میکرد.
هرچند که ترجیح میدادم با اسم خودم صدا بشم، اما خب کی بدش میومد شبیه پسر به اون جذابی باشه؟
بهش خیره شدم.
گوشیش رو گذاشت روی میز و روبه رستا گفت؛
_بهش گفتم.
رستا سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
رستا و دریا باهم مثل دوتا خواهر بودن، انگار سالها بود که همدیگه رو میشناختن و این باعث میشد خیالم از بابت خوشحالیش راحت باشه.
رستا مثل خواهر کوچیکترم میموند و خیلی دوستش داشتم.
از طرفی میدونستم که توی این چند وقت خیلی عذاب کشیده و حقش بود که حالا یه خانواده داشته باشه.
دریا_من هیچ از عروس خوشم نمیاد، شبیه دمپایی میمونه.
رستا_جدا؟
من تاحالا ندیدمش.
_مگه دست خودشه که شبیه دمپاییه؟
دریا_اره اخلاق دمپایی گونه ای هم داره.
هیچ باهاش حال نمیکنم.
رستا_ولی دوماد خیلی خوبه.
دریا_دوماد؟
اونو که انگار با گوشت کوب کوبیدن.
نفس عمیقی کشیدم، حالا بعد از مدتی به خوبی اخلاق دریا رو از بر بودم.
البته کلا ادم غیر قابل پیشبینی ای بود اما به این توهیناش به مردم دنیا عادت کرده بودم.
رستا_راستی چه خبر از ماریا؟
نگاهم رو از دریا گرفتم.
_خبری ازش ندارم.
دریا_ماریا همون دختر دو وجبیست که با دایان بهت خیانت کرد؟
چپ چپ رستارو نگاه کردم که لبخند گشادی زد.
_با اجازتون بله.
دریا_حدس میزنم الان دنبال کارای سقط بچه باشه.
رستا_دریا!
_نه مهم نیست.
به من که ربطی نداره.
رستا_ناراحت نمیشی؟
_نه، چرا باید ناراحت بشم؟
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
بلاخره عروس و دوماد وارد سالن شدن.
نگاهمو به دختری که کنار مازیار ایستاده بود دوختم.
نسبتا قد کوتاه و کوچولو بود و توی اون لباس عروس پف گم شده بود.
همیشه ماریا رو توی همچین لباسی تصور میکردم، درحالی که دستای کوچیکش رو گرفته بودم باهم از ماشین تزئین شده پیاده میشدیم و به سمت مهمونایی که با لبخند و تحسین نگاهمون میکردن میرفتیم.
کل شب بهش نگاه میکردم و موقع رقص کمر ظریف و باریکش رو میگرفتم و هدایتش میکردم.
اونم میخندید و دستاشو روی شونم میزاشت و بهم میگفت فرفری قل قلی دیدی بلاخره کاری کردم باهام ازدواج کنی!؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از عروس و دوماد گرفتم.
با یاداوری ماریا حس بدی بهم دست داد، مدت ها بود که اینطور تصورش نکرده بودم و تنها تصویری که ازش داشتم یه دختر شلخته و نامرتب با لباس های پاره و مشکی بود که توی کابوس هام سعی میکرد من رو بکشه.
دریا_فکر کردن کین.
رستا_چرا؟
دریا_بهمون خوش امد نگفتن.
رستا_عفومون کن پرنسس دریا، حتما هیبت باشکوهتون رو ندیدن.
لبخندی زدم و به دریا خیره شدم.
دریا_عفو نمیکنم.
حالا که اینطوره کادو نمیدیم.
با پول کادو میرم برا خودم یه جفت دمپایی میخرم.
حس کردم که یکی از صندلیا به عقب کشیده شد.
سرم رو بلند کردم و پسری قد بلند و چهارشونه اما لاغری رو دیدم که کنارمون نشست.
کمی طول کشید تا بتونم به یاد بیارم کیه.
با تعجب گفتم؛
_یاسر.
یاسر پسردایی بابام بود و کل بچگیمون رو باهم گذرونده بودیم.
یاسر_چه خوب شناختی.
رستا_پشمام، چقدر دراز شدی پسر.
دوروز دیگه خرما میدی.
یاسر خندید و روبه من گفت؛
_این رستاست؟
سرمو تکون دادم که گفت؛
_تو اصلا بزرگ نشدی، هرچی خوردی رفته توی فرفریات.
قبل از اینکه رستا بخواد چیزی بگه دریا گفت؛
_چرا اصلا از فامیلامون خوشم نمیاد.
یاسر_چرا؟
دریا_نه از عروس خوشم میاد نه از دوماد.
دوتاشون مسخرن.
سعی کردم به دریا اشاره کنم که باقی حرفش رو نزنه.
اما دیگه دیر شده بود.
یاسر_با اجازتون دوماد برادر منه.
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
مرد #آلتبزرگش🍆رو #بیرحمانه🔞فرو کرد و باعث شد تا پسر روی تخت تکون محکمی بخوره و از #درد به خودش بپیچه!
_بلند تر #صدام🗣کن!
+اردوان...
آلتشو بیرون کشید و #محکمتر⚠️فرو کرد
_بلــند تــر!!!!!
پسرک که بی نهایت #شهوتی🔥شده بود، با صدای بلندی #فریاد کشید
+ #ددی!!
برای خوندن ادامه روی لینک بکوب🤫🔞
https://t.me/+nS5yUCDSgaxkYTQ8
https://t.me/+nS5yUCDSgaxkYTQ8
