ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 829
المشتركون
+424 ساعات
-97 أيام
-4530 أيام
أرشيف المشاركات
Maskh.pdf10.30 MB

#part62 کمی تعجب کردم ولی با این حال تمام حواسم به اون در چوبی بود که حس میکردم از پشتش صدای پچ پچ میشنوم. اون قسمت اونقدر تاریک بود که حس میکردم چیزی پشتش قایم شده و میتونم برق چشماش رو ببینم. پیرزن همچنان دستم رو گرفته بود و من رو به سمت اتاق میکشید. نزدیک تر که شدیم تونستم خیلی واضح تر دوتا برق روشن پشتش ببینم. سر جام خشک شدم و به زور گفتم؛ _من نمیام، یه چیزی اونجاست. خیلی سریع نگاهش رو چرخوند سمت در که همون لحظه برق‌ها خاموش شدن. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم دستم رو ازاد کنم اما خیلی محکم گرفته بودش. پیرزن_چیزی نیست. اشتباه دیدی. در رو که باز کرد یه گربه سیاه از توی راهرو پرید بیرون و غرشی کرد. چون یهویی شد کمی رفتم عقب و ترسیدم. از گربه ها و تک تک موجودات زنده متنفر بودم. حتی از ادم ها هم بدم میومد و تنها چیزی که توی دنیا برام یکم قابل تحمل بنظر میرسید حور بود. صورتم رو جمع کردم و توی دلم گفتم کی گربه توی خونش نگه میداره اخه.. پیرزن همچنان با لبخند به من نگاه میکرد.. به موهای سفید لاستیکی شکلش خیره شدم. بعضی از قسمت هاش انگار برق میزد.. چشماش میچرخید و حس میکردم که داره من رو از نظر میگذرونه.. دستم رو دوباره گرفت و درو باز تر کرد. پیرزن_دنبالم بیا. نترس. میترسیدم؟ نه. من از هیچکس جز ابوهادی ترسی نداشتم. من حتی از جن ها هم نمیترسیدم چون قطعا نمیزاشت به من اسیب بزنن. هیچکس جز خودش توی این دنیای خاکی نمیتونست من رو اذیت کنه و مورد ازار قرار بده. اون بزرگترین مشکل من بود که هیچوقت حل نمیشد. به زور گفتم؛ _نمیترسم. لبخند رضایت مندی زد و جلو تر از من حرکت کرد. اینجا مثل انبار میموند. بوی زنگ اهن و نم میومد و هوا کمی خفه بود. پله های پیچ پیچی فلزی داشت و انگار قسمتی از سقف رو سوراخ کرده بودن. کمی بالاتر کنار پله ها یه پنجره بزرگ بود که روش رو با روزنامه پوشونده بودن. نور نسبتا کمی از لاش به اتاق میتابید و میتونستم روش جملات فارسی ای رو ببینم. انقراض پروانه بومی کانادا.. چشمام رو ریز کردم و تلاش کردم کلمه زیرش رو بخونم اما نتونستم. انگار پشت شیشه و اون قسمت از روزنامه یه لکه یا مدفوع کبوتر ریخته بود و نور به پشتش نمیتابید تا نوشته‌ش به خوبی معلوم بشه.. پیرزن_مونارک! با شنیدن صدای لرزونش که توی راهروی تاریک و نم گرفته میپیچید سر جام خشک شدم‌. ناخوداگاه گفتم؛ _چی!؟ پیرزن_نوشته مونارک. اسم اون پروانه‌ست. و قدم روی اولین پله فلزی که به طبقه بالا میرفت گذاشت و منو دنبال خودش کشید. زورش زیاد نبود، اما انگشتاش به قدری محکم دور مچم حلقه شده بودن که نمیتونستم کاری کنم. چشمام رو ریز کردم و ترس عجیبی به وجودم چنگ انداخت. _تو میتونی ببینی‌؟ پیرزن_من میتونم به یاد بیارم.. دستم رو به زور از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم؛ _شما دیوونه‌اید. میخوام برم. دروغ چرا، واقعا ترسیده بودم. حتی چشم های خود پیرزن هم توی این تاریکی برق میزد. اگر یه ادم کور دیگه اینجا پشت در ایستاده بود و دوتاشون من رو میکشتن چی؟ اگر ابوهادی نمیخواست دستش به خون من الوده بشه و سپرده بودم به بقیه تا جونم رو بگیرن چی؟ اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم لرزش و سر شدن پاهام رو کنترل کنم. حالم خوب نبود و گرسنه و تشنه بودم و داشتم ضعف میکردم. پیرزن_من میخوام کمکت کنم. فکرای الکی نکن. به مردمک های تو خالیش خیره شدم و به زور گفتم؛ _تو هم جنگیری؟ پیرزن_من یه پیرزن عادیم. _پس چرا اسمت ام سحوره‌؟ پیرزن_جادو چیز عادی ایه.. خواست دستم رو بگیره که خودم رو کشیدم عقب. حالا هوای اینجا داشت خفم میکرد. دستم رو کشید و من ناچارا دنبالش از پله ها رفتم بالا. بوی زنگ اهن و نم داشت خفم میکرد. مطمئن بودم که اینجا پر از قارچ و جلبک و کپکه.. به طبقه بالا که رسیدیم، پرده کنفی خاکستری رنگ رو کشید و نور خورشید به چشمام تابید. با دیدن فضای اطرافم چشمام با تعجب گشاد شد. سقف گنبدی دقیقا بالای سرمون بود و قسمت های کنار دیوار کوتاه تر بودن پس باید خم میشدیم. وسط اتاق سقف بلندتری نسبت به جاهای دیگه داشت. دوتا پنجره بزرگ دوطرفمون قرار داشت که پرده های گونی شکلش کنار رفته بود و یه تخت فلزی بدون تشک زنگ زده زیر یکیشون بود. یه تشت بزرگ پر از قورباغه های زنده یه گوشه کنار خرت و پرتای دیگه قرار گرفته بود. با اینکه از پنجره نور میومد، اما فضا همچنان خفه و وهم انگیز بود. همه وسایل کهنه و پوسیده بودن و این بالا بوی تریاک و سبزی میومد. یه کتابخونه کوچیک داغون پر از کتاب های قطور یه گوشه بود و بالاش چندتا قوطی شیشه ای از گیاه های مختلف گذاشته بودن. چندتا کابینت سبزابی کهنه و زنگ زده هم یه گوشه روی زمین بودن و همچنان کف خونه چندتا پارچه کهنه و سوراخ سوراخ پهن بود. اگر شک داشتم حالا مطمئن شده بودم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه این زن هست.

من به صدای لیز خوردن غم روی تپه ها و مرگش توی هستی گوش میدم.

اگر شکسته‌ای، مراهم از خودت بدان.

من تماشاگر بسته شدن تمام این درها بودم.

#part61 فضا خیلی سنگین بود و سکوت حاکم بهش داشت اعصابم رو خورد میکرد. پشت خونه، تا اونجایی که از پنجره بالای سر پیرزن دیده میشد یه تپه صخره مانند خیلی بزرگ قرار داشت که میتونستم چندتا گوسفند روش ببینم. انگار که کسی دام هاشو به چرا اورده بود. صدای بع بع و زنگ زنگوله هاشون تنها صدایی بود که طنین انداز این سکوت میشد. پیرزن همونطور که به سمت من نگاه میکرد با صدای لرزون و کلفت و لهجه عربیش گفت؛ _غزاله؟ قبل از ابوهادی خیلی جدی گفتم؛ _غزل. توجهی به حرفم نکرد و خطاب به ابوهادی ادامه داد؛ _چشه؟ نگاهم رو بینشون چرخوندم. چم بود؟ درست حدس زده بودم؟ من رو اورده بود اینجا تا یه کارهایی باهام بکنه؟ این پیرزن چی بود؟ یه جنگیر؟ جادوگر؟ یا شاید هم یه پزشک روستایی؟ البته بیشتر بهش میخورد یه مریض روانی باشه تا دکتر! اب دهنم رو قورت دادم. ابوهادی بهم خیره شده بود و هنوزم صورتش سرخ بود. علاوه بر اون میتونستم رگ های برجسته گردنش رو ببینم. انگار حالش چندان خوب نبود و فشارش رفته بود بالا چون خیلی سریع نفس میکشید و حالت چندان طبیعی ای نداشت. نگاهش رو ازم گرفت و با صدای بلند شروع کرد به عربی حرف زدن. حس خیلی بدی داشتم. همش احساس میکردم کسی غیر از ما سه تا توی این خونه هست. یه در خیلی بزرگ چوبی کمی اونطرف تر کنار راهرو ورودی خونه قرار داشت که حس میکردم کمی تکون میخوره. شاید باد بهش میزد و باعث جابه جا شدنش میشد. ابوهادی همچنان به من اشاره میکرد و چیزهایی به عربی میگفت که هیچی ازشون نمیفهمیدم. حور گاهی وقتا چندتا کلمه عربی و فوحش یادم میداد اما حرفای الانشون شامل دایره لغات من نمیشد. در کل ابوهادی و آنسه هرموقع میخواستن من متوجه حرفاشون نشم به این زبون حرف میزدن. مدام اسم من رو توی جملاتش میورد و لهجه خیلی غلیظی داشت. حتی حس میکردم که عربیش ایرانی نیست و انگار عراقی حرف میزد. هرچیزی که بود به من و اطرافیانم ربط داشت. پیرزن چشم هاش رو ریز کرده بود و سمت من رو نگاه میکرد. انگار دقیقا میدونست که من کدوم قسمت از خونه نشستم. دستش رو بلند کرد که ابوهادی ساکت شد. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو انداختم پایین. ابوهادی خودش به تنهایی غیر قابل تحمل بود، چه برسه به این پیرزن. ابوهادی_ام سحور. نمیدونم چرا اما خندم گرفت. ام سحور یه جورایی مثل مادر جادوگر بود و بنظر میرسید لقبش باشه. جملات بعدیش همچنان برای من قابل فهم نبودن و بلاخره دست از صحبت کردن برداشت. کلی عرق کرده بود و میتونستم ببینم که موهاش به همدیگه چسبیدن. پیرزن به در خونه اشاره کرد و با همون لهجه ادامه داد؛ _پای قورباغه ماده، اب چشمه پایین تپه. این رو گفت و از جاش بلند شد و ادامه داد؛ _زودتر! حس خیلی بدی گرفتم. پای قورباغه؟ نکنه مجبور بودم دوباره چرت و پرت بخورم؟ ابوهادی با ابروهای بالا رفته گفت؛ _ولی.. پیرزن با خشم فریاد زد؛ _مگر نه انجام نمیدم! ابوهادی نگاهی بینمون رد و بدل کرد و رفت سمت راهرو که خیلی سریع گفتم؛ _کجا میری؟ میخواید چیکار کنید؟ چه بلایی دوباره میخواید سرم بیارید‌؟ بدون اینکه برگرده سمتم عرقش رو با پارچه توی دستش پاک کرد و غرید؛ _همینجا بشین تا من بیام! اصلا حس خوبی نداشتم. نیم نگاهی به پیرزنی که به کمک عصای توی دستش سرپا ایستاده بود انداختم. نمیخواستم باهاش تنها باشم. فضای این خونه برام خیلی سنگین بود و ازارم میداد. ابوهادی در رو باز کرد. خواستم برم سمتش که دستم از پشت گرفته شد. دستش به طرز عجیبی داغ بود و حس خیلی بدی بهم انتقال میداد. برگشتم سمتش و گفتم؛ _ولم کن! پیرزن چشم های سفیدش رو تنگ کرد و گفت؛ _وایسا. دخترم.. به هیچ عنوان اونطوری که با ابوهادی صحبت میکرد بامن حرف نمیزد. حالا صداش نرم شده بود و خبری از اون تحکم نبود. ابروهای جوگندمیش باز شده بود و مثل قبل لب‌هاشو روی هم فشار نمیداد. چیزی نگفتم و سر جام ایستادم. تا بسته شدن در همونطوری مچ دستم رو گرفته بود و هردومون به در نگاه میکردیم. با اینکه میترسیدم و میدونستم اینجا یه خبرایی هست و چیزهای خوبی در انتظارم نیست اما به طرز باور نکردنی ای اروم بودم. این پیرزن هرچیزی که بود نمیتونست به اندازه ابوهادی بد باشه. اون تاحالا حتی یکبار هم من رو دخترم صدا نزده بود.. صد البته که هیچوقت من رو به این چشم نمیدید. پیرزن موهای سفیدش رو زد پشت گوشش و گفت؛ _دنبالم بیا. درحالی که من رو به سمت همون در چوبی میکشید ادامه داد؛ _تو هیچی نمیدونی.

یه جمله از یکی از رمانام که دوستش داری و هیچوقت یادت نمیره رو کامنت کن؛

اگر میتونید مسخ رو تا کمتر از یک هفته بصورت قطعی پیدیف کنید بهم پیام بدید. -هرکی pdf کنه به صورت رایگان لینک چنل vip مونارک رو بهش میدم. @eldreadl

دستم را بگیر، سرمای زمستان نزدیک است.
دستم را بگیر، سرمای زمستان نزدیک است.

تورو انگار، کشاورز از لای خوشه های طلایی گندم درو کرده.

تورو انگار، کشاورز از لای خوشه های طلایی گندم درو کرده، زرگر با ظرافت تمام بین نگین و الماس تراشیده. تو مثل یه تابلوی کنده کاری شده از چوب درخت گردویی حاضرم قسم بخورم که بین نقش های تمام فرش های دستبافت ایران متولد شدی و بارها با تمام گل های باغبون رقصیدی.

مال منی از پیشم نرو.

part60 با دیدن پیرزنی که مردمک چشماش خاکستری بودن و بنظر میرسید کور باشه داد خفه ای کشیدم و رفتم عقب که خوردم به دیوار. ابوهادی مچ دستم رو گرفت و محکم فشار داد و با حرص کنار گوشم گفت؛ _درست رفتار کن تا استخوناتو خورد نکردم. نفس داغش به گردنم خورد و حس خیلی بدی بهم داد. سرم هنوز هم تیر میکشید و از ادمی که جلوم ایستاده بود حس خیلی بدی دریافت میکردم و حتی یه جورایی برام ترسناک بود. اب دهنم رو قورت دادم و بهش خیره شدم. موهای سفید حنا زده کم پشتش به طرز نامرتبی دور سرش ریخته بودن و حتی ابروهاش هم سفید بود. لب های نازک و چروکیدش رو به هم فشار میداد و از حالتشون معلوم بود که هیچ دندونی توی فکش پیدا نمیشه. اب دهنم رو قورت دادم و به چشمای خمار سفید رنگش خیره شدم. معلوم بود که من رو نمیبینه اما همچنان چشماش روی من قفل شده بود. ابوهادی دوباره مچم رو فشار داد که به زور گفتم؛ _سلام. بدون اینکه تغییی توی حالت چهرش ایجاد شه دستش رو بلند کرد و گرفت جلوم که چهرم رفت توی هم. اصلا دوست نداشتم دست کسی رو ببوسم اما از قرار معلوم اگر اینکارو انجام نمیدادم ابوهادی دستم رو بیشتر فشار میداد. همین الانشم کم مونده بود استخونام خورد بشه. با همون اخمای توی هم نفس عمیقی کشیدم و دستش رو گرفتم که چشماش باز شد و چیزی به عربی گفت و ابوهادی هم توی یه کلمه جوابش رو داد. درحالی که با حرص نگاهش میکردم دست چروکیده و فوق العاده لاغرش رو بردم سمت لبام و چسبوندمش بهشون. خیلی سریع دستش رو ول کردم و کشیدم عقب که ابوهادی اشاره کرد برم توی خونه. خیلی سریع ازشون فاصله گرفتم و در کمال تعجب دیدم که ابوهادی هم دستش رو بوسید! اب دهنم رو قورت دادم و دوباره پیرزن قد کوتاه و لاغر مردنی رو از نظر گذروندم. تا اونجایی که دیده بودم روی فک و پیشونیش خالکوبی های سبز رنگ داشت و یه حلقه خیلی بزرگ به دماغش اویزون بود. موهای سفید نازک و کم پشتش رو که در استانه پودر شدن بودن پشت گوشاش انداخته بود و میتونستم ببینم که پایین گوش هاش پارست. انگار که وقتی گوشواره توشون بود کسی کشیده باشتشون. دست های چروکیده، لاغر و لرزونش پر بود از النگوهای طلا و انگشتر و لباس مشکی ای به تن داشت. قدش چندسانتی از من و نیم متر از ابوهادی کوتاه تر بنظر میرسید. ابوهادی خیلی با احترام و محافظه کارانه باهاش رفتار میکرد، مثل اینکه درست حدس زده بودم. از این زن وحشت داشت. پیرزن دستش رو خیلی محکم کشید عقب و عصای توی مشتش رو کوبید به دیوار و بعد بدون اینکه ازش استفاده کنه و یا حتی دستاش رو برای پیدا کردن راه بالا بیاره مستقیم از راهرو گذشت. انگار که تک به تک قسمت های این خونه رو حفظ بود. بلاخره فرصت کردم به اطرافم نگاه کنم. در فلزی به یه راهرو متصل میشد که توش پر از قابلمه های مسی بود و جلوتر یه سالن نسبتا کوچیک قرار داشت. سقف خونه برعکس چیزی که از بیرون مشخص بود گنبدی نبود و خیلی کوتاه بنظر میرسید به طوری که ابوهادی برای راه رفتن باید کمی خم میشد. دیوار های خونه گلی و سیمانی بودن و کفش فقط چندتا زیر انداز حصیری پهن بود. یه یخچال خیلی کوچیک کرمی و یه شعله پخش کن کنار پنجره کوبیده شده قرار داشتن و تختی کمی اونطرف تر واقع شده بود. من اگر اینجا زندگی میکردم روزی سیصد بار خودم رو دار میزدم چون حتی دستشوییش هم اتاقک جدا نداشت و فقط یک دیوار کوتاه اجری براش کشیده بودن.. مثل خونه ارواح و اجنه بود و بوی خیلی گندی میومد. نگاهم به سنگ توالت و افتابه ابی رنگ بود که ابوهادی اشاره کرد بشینم. کیفم رو توی دستم فشردم و روی زمین نشستم. ابوهادی تقریبا کنارم نشست و پیرزن هم زیر پنجره رو انتخاب کرد. البته این پنجره مثل اون یکی بسته نبود. حس خیلی بدی داشتم. اصلا نمیدونستم اینجا چیکار میکنیم و این پیرزن خرفت و ترسناک کیه. با اینکه معلوم بود کوره اما یه طوری ادم رو نگاه میکرد انگار که حتی زیر لباساش رو هم میتونه ببینه. کاری که حتی ادم های بینا هم نمیتونستن انجام بدن!

photo content

photo content

photo content
+1

photo content

photo content

اسمون دروغه. همش یه ایهام ساده‌ست، فقط برای توصیف تنهایی ادمی.
اسمون دروغه. همش یه ایهام ساده‌ست، فقط برای توصیف تنهایی ادمی.