ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 827
المشتركون
-524 ساعات
-127 أيام
-6730 أيام
أرشيف المشاركات
4_5918096485823549987.mp310.21 MB

photo content

نیاز داشتم در نبود من، قسمتی از وجودش درد کند. قلبش، مغزش، چشمش. چمیدانم حتی پا یا دستش. اما به گمانم حالا جایش راحت تر است، ارام و بی دلهره.

من توی انتخاب استادم، انتخاب ادمای اشتباه.

سلام.

تو باعث شدی که دیگه قلب نداشته باشم.

برای فهمیدن مشکل من سکوت نکن. داد بزن، انقدر داد بزن تا صدای خندم توش گم بشه. میبینی؟ همه‌ش مشقیه.

گستاخ و سمج، مثل اشک تو چشم.

photo content
+1

photo content

Repost from 𝘌𝘭𝘢𝘩.
دیدین میگن وقتی خیلی خوشحال باشی یا بخندی همون شبش گریه میکنی؟ ربطی به خرافات و اینا نداره، حس میکنم در کل ادم یه ظرفیتی با توجه به شرایطش برای شاد بودن داره که وقتی اون ظرفیت تکمیل بشه دیگه اون سروتونین "هورمون شادی" ترشح نمیشه و طرف تازه میفهمه چقدر خوشحالی چیز پوچیه و دیگه خدا هم نشونش بدی براش جالب نیست و اونوقت میشینه مثل سگ گریه میکنه.

But this pain is really lovely.

Repost from 𝘌𝘭𝘢𝘩.
عود جدیدی که از سر لج مامانم خریدمش بوی عجیبی میده. بوی یه مرد ۴۳ ساله که عاشق زبون و سیرابی گوسفنده و با دختر دایی ۲۲ سالش ا
عود جدیدی که از سر لج مامانم خریدمش بوی عجیبی میده. بوی یه مرد ۴۳ ساله که عاشق زبون و سیرابی گوسفنده و با دختر دایی ۲۲ سالش ازدواج کرده و زنش مجبورش کرده امروزی باشه تا کسی فاصله سنیشون رو متوجه نشه و یه عطر تلخ و خنک مال دهه ۷۰ رو به پیرهن عرقیش میزنه. تازه اینه افتابگیر بالای سقف زنش هم خرابه و مهسا نمیتونه توش رژ صورتیش رو بزنه و مدام میگه خدا لعنتت کنه که حتی عرضه درست کردن ماشینتم نداری، کاش با همکلاسی دانشگاهم ازدواج کرده بودم.

Mehrad Hidden & Sepehr Khalse - Khodafez (320).mp39.21 MB

پسر، چقدر تنهام.

#part160 _جای خوبی رو انتخاب کردی‌. هرچند که بهترین جا نیست.. سرم رو بلند کردم و به اهورا که دو بشقاب کیک دستش بود و تلاش میکرد از بین ماشین و درختا رد بشه خیره شدم. حالا نسبت به اخرین باری که این اطراف دیدمش سرحال تر بنظر میرسید، البته که حرکاتش سبک و خمار تر بودن. بلاخره کنارم روی سکو نشست و بشقاب کیک رو گذاشت جلوم. با وجود اون اتفاق و اون حسی که مدام وادارم میکرد از دیدنش و حرف زدن باهاش فرار کنم از وجودش خوشحال بودم. نه دلم وجود اراز رو میخواست و نه هیچکس دیگه. با لبخند کمرنگی به کیک شکلاتی خیره شدم و درحالی که میتونستم بوی وانیل رو حس کنم گفتم؛ _بهترین جا کجاست؟ چشم هاش رو تنگ کرد و چنگال رو توی کیکش فرو برد. اهورا_شاید زیر میز کادوهای سارینا. لبخندم پررنگ تر شد و چنگالم رو برداشتم تا به کیکم حمله کنم. واقعا بافت نرمی داشت و در عین خوشمزگی خنک بود. اهورا_چرا اومدی اینجا؟ شونم رو انداختم بالا و با لحنی بیحال گفتم؛ _نمیدونم. اون تو جای من نبود. و ارزو کردم که کاش الان توی رخت خوابم بودم. چشمای مشکیش رو بهم دوخت و لباش رو به هم فشرد. حالا موهاش رو کامل مشکی کرده بود و به قدری بلند شده بودن که میتونستم حالت فرشون رو به خوبی ببینم. همیشه دوست داشتم موهام فر باشن اما کاملا لخت و بی حالت بودن. اهورا_جای منم نیست. همشون با دوست دختر دوست پسراشونن، و دوستاشون. بنظرم چرت و پرت محضه. با این حرفش یاد اراز و سارینا افتادم و نفس عمیقی کشیدم. تمام تلاشم رو میکردم تا به اون شب اشاره نکنم، اما نمیتونستم. اگر ازش خواهش نمیکردم تا فراموشش کنه دلم راضی نمیشد. تکه ای کیک توی دهنم گذاشتم و درحالی که به جورابای مشکیم نگاه میکردم گفتم؛ _کاش حداقل پاهام قشنگ بود‌. برای لحظه ای دست از خوردن کیکش برداشت و با لحنی بیخیال گفت؛ _چرا؟ حالا باد نسبتا خنکی میومد و موهاش رو از اینی که بود به هم ریخته تر میکرد. واقعا برام عجیب بود، کنجکاو بودم بدونم چی با خودش فکر کرده که اون تیشرت نارنجی رو با شلوارک قهوه ای گشاد پوشیده. اونم برای جشن تولد؟ البته با وجود تموم این‌ها بد بنظر نمیومد. _اونوقت میتونستم عکسشو به پسرا بفروشم و با پولش فرار کنم. چهرش کمی توی هم فرو رفت و درحالی که تکه‌ی بزرگی از کیکش جدا میکرد گفت؛ _واقعا واسه همچین چیزی پول میدن؟ به چه دردشون میخوره. _خوششون میاد. اهورا_درک نمیکنم. هیچ چیز جذابی نداره اون قسمت. بنظر من حتی جاهای دیگه هم به اندازه کافی جالب نیستن، اونوقت پا! شونم رو انداختم بالا و درحالی که تلاش میکردم به خودم دلداری بدم که سرم گیج نمیره و همش یه توهمه گفتم؛ _هرکسی یه جوری دیوونست. و بعد تازه متوجه حرف قبلیش که میگفت جاهای دیگه واسم جالب نیستن شدم. مطمئن بودم چرت و پرت میگه. _چرا؟ ارزو میکردم که کاش خودش بفهمه در چه مورد ازش سوال کردم و مجبور نشم براش توضیحش بدم. دوست نداشتم ناچار بشم از اون شب صحبت کنم. ظرف خالی کیک رو گذاشت روی زمین و نشست لبه سکو. سر تا پام رو از نظر گذروند و با صدایی خمار گفت؛ _چرا چی؟ به مورچه هایی که در رفت و امد بودن نگاه کردم. _چرا از سکس بدت میاد؟ اهورا_مزخرفه. چون ادما گاهی به خاطرش از همه چیزشون میگذرن. درصورتی که اصلا ارزشش رو نداره. پوزخندی روی لب هام نشست و به چهرش خیره شدم. پوستش توی اون نور نارنجی تیره تر بنظر میرسید و همین باعث میشد که دیدنی تر باشه. حالا اخم کرده بود و بی توجه به من به نقطه ای نامعلوم نگاه میکرد. _تو.. سرم رو کج کردم و درحالی که دستام رو روی زمین میگذاشتم تا از حال نرم ادامه دادم؛ _به خاطرش از چی گذشتی؟ تغییری توی حالت نگاهش ایجاد نشد و دستش رفت سمت جیبش. کمی که گذشت تونستم بوی پلاستیک سوخته شده رو حس کنم. دودش رو فوت کرد بیرون و با صدایی گرفته و لحنی متفکر گفت؛ _بچگیم. حالا دقیقا نمیدونستم داره راجب چی حرف میزنه. اما حس میکردم عمیقا درکش میکنم. شاید یه نقطه های مشترکی با هم دیگه داشتیم. اهورا_واسم خیلی عجیبه، ممکن بود اونشب بخوام بکشمت. اما اینکار رو نکردم. لب هام رو به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم. _منم همینطور.. اهورا_شاید اون تنها اشتباهی بود که وقتی انجامش میدادم همه چیز سر جای خودش قرار داشت. احساس عجیبی بهم دست داد و حس کردم بدنم مور مور شد. مثل وقت هایی که میرفتم حموم و از شدت سردی اب موهای تنم سیخ میشد. مثل برق گرفتگی در اثر برخورد با یه صاعقه. نگاهش رو بهم دوخت و دودش رو خورد و رولش رو گرفت سمتم. درحالی که بدون حرف نگاهش میکردم دست لرزونم رو بردم جلو و رول رو ازش گرفتم و بعد از اینکه پکی بهش زدم گفتم؛ _به خاطر همین انجامش دادم.. چیزی نگفت و دراز کشید روی زمین. حالا موهاش به طور کامل از جلوی صورتش رفته بودن کنار و نگاهش خمار تر بود. کمی جمع شدم و ادامه دادم؛ _اولین بارت نبود؟

نیاز دارم در تکاپوی انتخاب جلد و فونت برای چاپ کردنش باشم.

از لحاظ روحی دلم pdf مونارک رو میخواد.

تو باعث شدی متوجه بشم که من هم قلب دارم.

photo content