استوری🇹🇷❁۪۪>
الذهاب إلى القناة على Telegram
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ.🧿📿 ارسالی: https://t.me/BiChatBot?start=sc-755795-Qtqm6jk
إظهار المزيد6 392
المشتركون
-124 ساعات
-57 أيام
-6830 أيام
أرشيف المشاركات
6 390
Repost from .
#اعتراف
اقا سلام پسرم ۱۶ بخدا همش راستع من ۲ سال پیش وقتی ۱۴ سالم بودم دم ظهر بود کلاس زبان داشتم هرچقد صبر کردم هیچ تاکسی نبود ک منو سوار کنع بعد نیم ساعت اخرش ی بی ناموص منو سوار کرد ک برسونم.
تو راه بودیم ک این حرومزاده شروع کرد همش درمورد اونجام میپرسید منی ک ۱۴ سالم بود داشتم از خجالت اب میشدم بعدش دیگ بی شرفیو رد کرد ب قران قسم ت ماشین شلوارمو ادامه داستان
6 390
Repost from .
بزن رو بادمجونا تا ارضا شی🍒💦
🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆
6 390
Repost from .
#اعتراف
سلام دخترم ۱۸
من یه مدت باشگاه میرفتم بعد مربیمون ب من چشم داشت یه روز بهم گف فردا ساعت ۳ جلو در باشگاه باش در صورتی ک ما فرداش اصن کلاس نداشتیم منم پا شدم رفتم وقتی رسیدم در باشگاه بسته بود بعد این زنه رسید گف بیا سوار شو امروز مسابقه س تو یه باشگاه دیگ میبرمت بعد منو جلو پیش خودش نشوند شیشه هاشم دودی بود رفت پارک کرد یه گوشه گف یا میزاری دستاتو ببندم یا میکشمت منمگذاشتم هم دستم هم پامو بست لباسمو کشید بالا و ... ادامه داستان
6 390
Repost from .
ناصر آقا راننده اسنپ بود و چند دفعه ای باهاش برا خریدو کارهای دیگم بیرون رفته بودم و بهش اعتماد کردم.
تا اینکه یه روز دخترم نفس که 16سالشه خواست از خونمون خیابون طبرسی(مشهد)بره موجهای آبی زنگ زدم به ناصر آقا اگه زحمتی نیست نفس رو برسونید موج های آبی،بعد نیم ساعت نفس با ناصر آقا رفت سمت موج های آبی،ساعت نه شب بود زنگ زدم به نفس گوشیش در دسترس نبود خیلی نگرانش شده بودم،ساعت دوازده شب نفس پیام داد که مامان یه چیزی بهت میگم نگران نشی و به باباهم چیزی نگی،گفتم دختر خبر مرگت معلوم هست کجایی؟گفت مامان من...... ادامه داستان
