ar
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

الذهاب إلى القناة على Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

إظهار المزيد
2 012
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
-1930 أيام
أرشيف المشاركات
تو کمپین امسال یک غوغای بزرگی به پا کردیممم😌🎉‼️ کلییییی براتون هدیه های خفن آماده کردیممم❤️‍🔥🎁✨️ اصلا فکرشم نمیتونید کنید
تو کمپین امسال یک غوغای بزرگی به پا کردیممم😌🎉‼️ کلییییی براتون هدیه های خفن آماده کردیممم❤️‍🔥🎁✨️ اصلا فکرشم نمیتونید کنید چقدر این کمپین خفنهههه🔥😍

این کمپین یک کمپین ساده نیست😌🎁✨️ قرار هر روز سوپرایز بشینن😍🎊✨️ و مطمعن باشین قرار کلی سود کنید 🙂‍↔️❤️‍🔥🤌
این کمپین یک کمپین ساده نیست😌🎁✨️ قرار هر روز سوپرایز بشینن😍🎊✨️ و مطمعن باشین قرار کلی سود کنید 🙂‍↔️❤️‍🔥🤌

جشنواره رزا بوک شروع شدهههه😍🎉✨️ کلی سوپرایز های خفن داریممم براتوننن🎁🎊✨️
جشنواره رزا بوک شروع شدهههه😍🎉✨️ کلی سوپرایز های خفن داریممم براتوننن🎁🎊✨️

سلام بچه هااااا چطورینننن😍💗

اینم لینک ناشناس بچه ها💜 @timeofstudy_bot

بچه ها حسابی خودتون آماده کنید🔥‼️ که در رزا بوک قرار طوفان به پا بشه🌪

اصل کارش که فرداست و قرار فردا باخبر بشین چه سورپرایزی داریم🙂‍↔️🎉🤌

اونم چه سوپرایزییییی

خب خب بگم که براتون یک سوپرایز حسابییی داریمممم🎉

بچه ها ببخشید فیلتر شکنم بالا نمی‌آمد 🥲🙏🙈

بچه ها برای ساعت ۲۰ نیم همگی بیان که براتون خبرایی دارممم👀🎉

سلام بچه هااا چطوریننن💗

sticker.webp0.15 KB

کتابی که مرز واقعیت و تخیل جا به جا می‌کنه🙂‍↔️📚🔥 تو این کتاب به هیچ چیزی نمیتونید اعتماد کنید🫣⛓️🩸 فقط باید فرار کنید اگه
کتابی که مرز واقعیت و تخیل جا به جا می‌کنه🙂‍↔️📚🔥 تو این کتاب به هیچ چیزی نمیتونید اعتماد کنید🫣⛓️🩸 فقط باید فرار کنید اگه یک لحظه شک کنید کشته میشید☠️‼️⚠️

کتاب_وقتی گرگ به خانه باز گردد🐺☠️✨️ انتشارات:: نشریه داهی❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / ترسناک /دارک 👹☠️✨️ نوع جلد :: شومیز🩸
+2
کتاب_وقتی گرگ به خانه باز گردد🐺☠️✨️
انتشارات:: نشریه داهی❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / ترسناک /دارک 👹☠️✨️ نوع جلد :: شومیز🩸✨️ 🔥[[تعداد صفحات :: 496 صفحه]]🔥 *❤️‍🔥‼️قیمت :: 790‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

یعنی حتی وقتی گرگ دنبالش نیست، یه ترس دیگه هنوز همراهشه:🥴 زمان درمانش داره می‌گذره. صبح با صدای بچه بیدار می‌شه. بچه گرسنه‌س
یعنی حتی وقتی گرگ دنبالش نیست، یه ترس دیگه هنوز همراهشه:🥴 زمان درمانش داره می‌گذره. صبح با صدای بچه بیدار می‌شه. بچه گرسنه‌ست.🫠 براشون غذا سفارش می‌دن و شاید برای اولین بار چند دقیقه شبیه دو آدم معمولی کنار هم صبحانه می‌خورن.🥹💗✨️ جس دوباره سعی می‌کنه بهش اطمینان بده. می‌گه اینجا امنیم. پلیس و آدم‌های دیگه احتمالاً اون موجود رو پیدا می‌کنن و دیگه لازم نیست نگرانش باشی. 🥹❤️‍🩹✨️ بعد بالاخره یه سؤال ساده ازش می‌پرسه: اسمت چیه؟ اما جواب بچه از خیلی چیزایی که تا اینجا شنیدیم عجیب‌تره. نمی‌دونه! نه اینکه نمی‌خواد بگه.🥴‼️ واقعاً نمی‌دونه اسمش چیه.👀💔🤌

کوکی براشون یه اتاق توی یه هتل رزرو می‌کنه و جس بالاخره برای اولین بار از شروع این ماجرا احساس می‌کنه شاید بتونن چند ساعت نفس
کوکی براشون یه اتاق توی یه هتل رزرو می‌کنه و جس بالاخره برای اولین بار از شروع این ماجرا احساس می‌کنه شاید بتونن چند ساعت نفس بکشن. 🥺💔🤌 وقتی به هتل می‌رسن، بچه از خستگی خوابش برده. جس بغلش می‌کنه، می‌برتش بالا و می‌ذارتش روی تخت.🫠❤️‍🩹✨️ اما خودش حتی وقتی همه‌جا ساکته هم نمی‌تونه آروم بشه. چشم‌هاش رو که می‌بنده، تمام چیزایی که دیده برمی‌گردن؛🫣 کلسی، مارگی، اون موجود، خون، پلیس و اون سرنگ لعنتی که هنوزم نمی‌دونه ممکنه چه چیزی ازش گرفته باشه.💉👹☠️ حتی خوابش هم تبدیل به یه کابوس عجیب می‌شه. خودش رو مثل یه بچه وسط یه جنگل تاریک می‌بینه🚸💔🤌 که یه چیزی دنبالش کرده و همزمان انگشتی که سرنگ بهش خورده شروع می‌کنه به خونریزی و پوسیدن.💉🩸⚠️

اما تقریباً همون لحظه‌ای که می‌بینه بچه از داد زدنش ترسیده، پشیمون می‌شه. 🥲💔 چون جس شاید هنوز نفهمیده این بچه دقیقاً چه قدر
اما تقریباً همون لحظه‌ای که می‌بینه بچه از داد زدنش ترسیده، پشیمون می‌شه. 🥲💔 چون جس شاید هنوز نفهمیده این بچه دقیقاً چه قدرتی داره، ولی یه چیز رو خیلی خوب فهمیده: ترسوندن این بچه اصلاً فکر خوبی نیست.👀❤️‍🔥🤌 حالا تنها کسی که جس می‌تونه بهش زنگ بزنه، مادر خودشه؛ کوکی. 💗✨️ کوکی توی آریزونا زندگی می‌کنه و رابطه‌ش با جس خیلی نزدیک‌تر از رابطه‌ایه که جس با پدرش داشته. 🫠💞 جس بهش زنگ می‌زنه و یه نسخه خیلی خلاصه و سانسورشده از اتفاق‌هایی که افتاده تعریف می‌کنه. طبیعتاً نمی‌تونه بگه:🙂‍↔️🤌 «مامان، یه بچه پنج‌ساله پیدا کردم، باباش تبدیل به یه گرگ عظیم شده، چند نفر رو کشته و الان پلیس هم دنبال منه.» 🥴 چون خودش هم هنوز نمی‌دونه باید این جمله رو باور کنه یا نه. فقط می‌گه یه بچه پیششه، یه اتفاق خطرناک افتاده و برای چند ساعت یه جای امن لازم دارن.🫠🚸🤌

برای همین وقتی توی ماشین دوباره درباره پدرش حرف می‌زنن، جس سعی می‌کنه آرومش کنه.👀🤌 بهش می‌گه باباها هرچقدر هم ترسناک به نظر
برای همین وقتی توی ماشین دوباره درباره پدرش حرف می‌زنن، جس سعی می‌کنه آرومش کنه.👀🤌 بهش می‌گه باباها هرچقدر هم ترسناک به نظر برسن، آخرش آدم‌ان.🫠 شاید پدرت آدم بدی باشه، شاید بهت آسیب زده باشه، ولی یه هیولای واقعی نیست.☠️👹 اما بچه خیلی ساده جواب می‌ده که چرا، هست. وقتی باباش عصبانی می‌شه، تبدیل می‌شه. 👹✨️ جس هنوز باورش نمی‌کنه. از طرف دیگه، پسر هم حال خوبی نداره. کتاب قصه‌اش و پتوی «نامرئی» مارگی رو جا گذاشته و از اینکه جس بدون اون‌ها فرار کرده عصبیه. 😔🤌 شروع می‌کنه غر زدن و به‌هم ریختن و جس هم که خودش از شدت فشار عصبی تقریباً لب مرزه، بالاخره ماشین رو کنار می‌زنه و سرش داد می‌کشه. 🥲💔 بهش می‌گه مارگی به خاطر همین اتفاق‌ها مرده. کلسی مرده. خودش تحت تعقیبه.🚸‼️ هیچ‌کدومشون الان وقت ندارن برگردن دنبال یه کتاب و یه پتو.🥺📚✨️

روز اول جس و اون پسربچه رو جایی ول کردیم که از خونه مارگی فرار کردن و چیزی که بچه بهش می‌گه «بابا» داره پشت ماشینشون دنبالشون
روز اول جس و اون پسربچه رو جایی ول کردیم که از خونه مارگی فرار کردن و چیزی که بچه بهش می‌گه «بابا» داره پشت ماشینشون دنبالشون میکنه.🫣🩸☠️ مارگی مرده، کلسی مرده، چند نفر جلوی آپارتمان جس کشته شدن، پلیس هم فکر می‌کنه جس به یه مأمور شلیک کرده و حالا عملاً هیچ جای امنی براشون نمونده. ☠️‼️😨 اما مشکل بزرگ‌تر اینه که جس هنوز واقعاً نمی‌فهمه با چی طرفه. بچه از همون اول بهش گفته اون موجود باباشه👀☠️🤌 ولی جس هنوز نمی‌تونه این حرف رو جدی بگیره. توی ذهنش یه توضیح منطقی‌تر می‌سازه؛ 🫠 احتمالاً پدر بچه یه آدم خشن و آزارگره و این بچه هم چون فقط پنج سالشه، وقتی ازش حرف می‌زنه اون رو شبیه یه هیولا توصیف می‌کنه.👹