کتابفروشی رزا📕🌸
الذهاب إلى القناة على Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
إظهار المزيد2 061
المشتركون
+124 ساعات
-27 أيام
-1930 أيام
أرشيف المشاركات
2 061
+1
این ازدواج یک ازدواج از پیش تعیین شده نیست این یک اعلام جنگ بینه من و اون بود
بین دوتا آدمی که هیچوقت یاد نگرفتن کوتاه بیان🫴🏻
2 061
اما اون نامزد انتخابی کی بود....
شخصی که همه آرزوی ازدواج باهاش رو داشتن.
همون آدمی که استایل و نگاه سردش مو رو به تن سیخ میکنه👀
اون کسی نبود جز دانته روسو❕2 061
با استرس وارد خونه شدم مثل همیشه سکوت کله خونه رو گرفته بود و حالت رسمی خونه هنوز حفظ شده بود...😶🌫
پدرم با حالتی جدی نشسته بود و مادرم کنارش بود، با حرفی که پدرم زد چشمام از تعجب گرد شد
اونها گفتن که زمانه ازدواج من رسیده و چونباید خانواده های بزرگ به فکر اتحاد و قدرت باشن برای من یک نامزد انتخاب کردن...🚫
2 061
اما دیدن اون مرد شوک اولیه ای بود در مقابل چیزی که بعد شنیدم‼️
درست بعد مهمونی خانوادم خیلی غیر منتظره باهام تماس گرفتن و گفتن باید اخره هفته رو به خونه برم چونموضوع مهمی پیش اومده...
اونشب عجیب گذشت و بالاخره اخر هفته عجیب تررر رسید👁️
2 061
با دیدن اون مرد حس کردم چیزی قراره تغییر کنه توی زندگیم🌝
چون ی لرزش خفیف توی دلم حس مردم ولی اون لرزش از ترس نبود از حسی مبهم بود که خودمم نمیدونم اونحس چی بود...
2 061
اونشب با دیدنش وسط اون سالن طلایی فام همه برای لحظه ای ایستادن‼️
چون دانته کسی که تصمیماتش سرنوشت بازار رو عوض میکرد و وقته با ارزششو سره مهمونی های پر زرق و برق هدر نمیداد الان توی اون مهموی وسط سالن ایستاده بود....
مطمن بودم هدفی پشته این کارش هست چون اون بدون هدف هیچ کاری نمیکرد🤐
2 061
دانته مدیر عامل امپراتوری روسو بود
شرکتی بین المللی با قدرت نفوذ بالا...😌
اونقدر بالا که توی مجالس سیاسی هم اسمش سنگینی میکرد...
2 061
+1
اون مرد کسی نبود جز دانته روسو...
مردی با چشمانی سرد و نافذ انگاری با چشماش توی ذهنت نفوذ میکنه ، قد بلندش و موهای تیره منظمش باعث میشد خاص تر به نظر برسه😶🌫
کت و شلوارش جوری روی تنش نشسته بود که انگار زره تنش کرده بود....
2 061
مثل همیشه با ظرافت مخصوص خودم مشغول بررسی جزئات بودم تا مطمن بشم همه چی سرجاشه🫠
که یهو اون مرد وارد شد ....
2 061
تا اینکه یک شب یکی از همون شب های که باید بی نقص می بود همه چی...
شبی که شلوغ بود شبی پر از ادمایی که با لباس های فاخرشون برای درخشیدن وارد مهمونی شده بودن و عادت داشتن همه چی براشون اماده باشه....💫2 061
+1
من ویویَن لو دختری شدم که به هیچکس اجازه نمیدم بهم نزدیک شه
من یاد گرفتم که احساساتمو روپشت لبخندم قایم کنم🫴🏻
2 061
من مدیر اجرایی کمپانی برنامه ریزی مراسم های لاکچری شده بودم👀برای برند های معروف برنامه مراسم های لوکس می چیدم و با بستن قرارداد های میلیاردی شب های میساختم که همه دوست داشتن توش بدرخشن✨
2 061
+1
مسیری که خانوادم برام انتخاب کرده بودن پر از زرق و برق بود.
باعث شده بود پام به ایونت های لاکچری نیویورک باز بشه و تبدیل به یک مهره کلیدی برای برند های میلیاردی بشم🙂↔️
2 061
خانوادم مسیرمو از قبل انتخاب کرده بودن...
انگاری کله زندگیم به دسته خانوادم تعیین شده بود حتی لباس هایی که میپوشیدم به انتخاب اون ها بود🙂
همیشه باهاشون راه میام برای اینکه راحت ترین راه ساکت موندنه‼️
2 061
+1
دختری که حق انتخابی روی زندگیش نداره مجبوره با پسری کنار بیاد که تصمیم هاش کله بازار رو زیر رو میکنه....🙈
2 061
بریم برای معرفی این دو جلدی خفن🥹
اگه دنبال یک داستان عاشقانه اجباری هستید که بین دوتا ادم ثروتمند و با اصالت باشه حتما این دو جلدی رو بهتون پیشنهاد میدم😍
