orange earth
الذهاب إلى القناة على Telegram
341
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
341
روز های جالبی نیستند
هیچ ندارم تا رو کاغذ بیاورم حتی دریغ از یک خط خطی
همه رفته اند و دلتنگ مانده ایم
اشک های بیهوده ای دارم
آب روی خاک مرده است
بغض تمام عالم گلویم را می فشرد و بر شانه هایت از هوش میرفتم
حالا دستانت کنار تمام عالم بر جان گلویم افتاده اند
جایی نیست که بیفتم
این بار دیگر پناهی باقی نمانده
نه خانه ای نه شانه ای نه راه فراری
من مانده ام و من چقدر از این روز ها بیزارم....
341
از اینجا باید بروم دیگر نه این تن
تن من است
نه این رنج رنج من
از این شهر از این خیابان که هر روز درختی در آن خشکید از رنج پرستو هایش که یکباره دیگر اینجا نیمدند با خبرم
من هم می روم در انتهای این رنج تن من هم تمام خواهد شد
رفتن همیشه اینجا بوده منتظر
چه حیف که نمی توان با پرستو با کوچه با درخت با تن با عشق خداحافظی ای لایق داشت
جان من بعد از رفتن در کوچه درخت بکار برای پرستو لانه بساز رخت این رنج را بر تن هرکه دیدی پیشانیش را ببوس
-حسام
341
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترین شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار
طلب میکردهام...
341
Repost from Annamorphin
Cut me up and take me like the bread and blood at church
Love's never been more than pain, so baby, show me how bad you hurt
341
می خواهم فریاد بزنم بغضی را که گلویم می خراشد
اما آنچنان تمامم را گرفته که دیگر
کاری از کسی برای فریاد زدنش بر نمی آید
کلمات بس ناچیز شده اند زور این حرف ها را ندارند
رنگ ها جان باخته اند همه یک دست سکوتی جنون آمیز برایم دارند
هرگز این گونه نبوده ام بسیاری درد بسیاری حرف بسیاری عشق و ناتوان ترین برای به سمر نشاندن آنها
