ar
Feedback
Cognitive Disorders

Cognitive Disorders

الذهاب إلى القناة على Telegram

cognitive disorders دکتر موسی عطازاده-نورولوژیست

إظهار المزيد
2 714
المشتركون
+524 ساعات
+137 أيام
+3630 أيام
أرشيف المشاركات
🔵 نبرد دن کیشوت با غول بزرگ «ناگهان، در دل شب، دن کیشوت از بستر جَست؛ با چشمانی بسته، اما شمشیری برهنه در دست. چنان با نیرو و شتاب به اطراف خود تیغ می‌زد که گویی در گیرودار نبردی سهمگین با غولی هراس‌انگیز گرفتار آمده است. هر ضربه‌ای که فرود می‌آورد، به گمان خود پیکر دشمن را می‌شکافت؛ اما آنچه در جهان بیداری از هم می‌درید، تنها مشک‌های شرابی بود که از سقف مسافرخانه آویخته بودند. شراب سرخ بر زمین جاری شد و او، همچنان اسیر رؤیا، آن را خون غولی می‌پنداشت که سرانجام از پای درآمده است.» ⚡️ این، یکی از مشهورترین صحنه‌های شاهکار سروانتس است؛ صحنه‌ای که قرن‌ها خوانندگان آن را صرفاً جلوه‌ای از جنون و خیال‌پردازی دن کیشوت می‌دانستند.اما امروز، چهارصد سال پس از نگارش این رمان، بسیاری از متخصصان نورولوژی و پزشکی خواب هنگام خواندن همین چند صفحه، چیز دیگری می‌بینند؛ نه فقط یک صحنه ادبی، بلکه روایتی که به شکلی شگفت‌آور، یادآور بیماران مبتلا به «اختلال رفتاری خواب REM» (REM Sleep Behavior Disorder یا RBD) است؛ گویی این بیمار، شب گذشته در یک کلینیک خواب بستری بوده است. ⚡️ شگفت‌آورتر آنکه میگل دِ سروانتس، در آغاز سده هفدهم، بی‌آنکه کوچک‌ترین آگاهی از فیزیولوژی خواب، مرحله REM یا مدارهای عصبی ساقه مغز داشته باشد، رفتاری را توصیف کرده که شباهتی چشمگیر با توصیف امروزی این اختلال دارد. ⚡️ در خواب طبیعی، رؤیاهای زنده و داستان‌گونه عمدتاً در مرحله REM رخ می‌دهند. طبیعت برای آنکه انسان اسیر نمایش‌های ذهن خود نشود، هم‌زمان تقریباً تمام عضلات اسکلتی را به حالت فلج موقت درمی‌آورد؛ پدیده‌ای که نوروفیزیولوژیست‌ها آن را «آتونی خواب REM» می‌نامند. این فلج محافظ، مرز میان جهان خیال و جهان واقعیت است. ⚡️ اما در مبتلایان به اختلال رفتاری خواب REM، این مرز فرو می‌ریزد. بدن، فرمان سکون را نادیده می‌گیرد و رؤیا به حرکت تبدیل می‌شود. بیمار فریاد می‌زند، مشت می‌زند، لگد می‌زند، از تخت پایین می‌افتد یا حتی به همسر خود آسیب می‌رساند؛ زیرا در ذهن او نبرد، فرار یا دفاع همچنان ادامه دارد. صبح روز بعد نیز اغلب همان رؤیای خشونت‌آمیز را با جزئیات به خاطر می‌آورد. ✨ اکنون اگر دوباره به صحنه سروانتس بازگردیم، شباهت‌ها خیره‌کننده‌اند. دن کیشوت در خواب، حرکاتی هدفمند انجام می‌دهد، نه حرکاتی تصادفی. محتوای رؤیای او با رفتارهایش کاملاً همسو است. او به محرک‌های واقعی محیط پاسخ نمی‌دهد و فریادهای صاحب نگون‌بخت مسافرخانه را نمی‌شنود، زیرا هنوز در جهان رؤیا به سر می‌برد. و سرانجام همان اتفاقی رخ می‌دهد که امروزه مهم‌ترین نگرانی پزشکان در بیماران مبتلا به RBD است: رؤیا از مرز خواب عبور می‌کند و به دنیای واقعی آسیب می‌زند. ⚡️ شاید سروانتس هرگز تصور نمی‌کرد که چهار قرن بعد، پزشکان این چند صفحه از رمان او را در کلاس‌های نورولوژی و پزشکی خواب نقل کنند. اما واقعیت این است که او، با قدرت خارق‌العاده مشاهده انسان، پدیده‌ای را روایت کرد که علم، چند قرن بعد توانست آن را نام‌گذاری، ثبت و از نظر زیست‌شناختی تبیین کند. ✨شاید این دقت در مشاهده، کاملاً اتفاقی هم نباشد. همان‌گونه که قبلا در کانال کاگنیتیو ، در پستی جداگانه به خواب سروانتس اشاره کردیم، شواهد تاریخی نشان می‌دهد که خود او نیز از اختلالات خواب رنج می‌برده است. البته نمی‌توان با اطمینان گفت که تجربه‌های شخصی او الهام‌بخش این صحنه بوده‌اند، اما بعید نیست نویسنده‌ای که شب‌های ناآرام را از نزدیک می‌شناخت، رفتارهای غیرمعمول خواب را نیز با حساسیتی بیشتر از دیگران دیده و در حافظه خود ثبت کرده باشد. ⚡️ امروزه اختلال رفتاری خواب REM تنها یک پاراسومنیا محسوب نمی‌شود، بلکه یکی از ارزشمندترین پنجره‌ها به آینده مغز است. مطالعات طولی نشان داده‌اند که در افراد مبتلا به RBD بدون علت مشخص، این اختلال اغلب سال‌ها پیش از بروز علائم بالینی بیماری‌های نورودژنراتیو ظاهر می‌شود. در پیگیری‌های طولانی‌مدت، بخش بزرگی از این بیماران در نهایت به یکی از سینوکلئینوپاتی‌ها، از جمله بیماری پارکینسون، دمانس با اجسام لویی یا آتروفی سیستم چندگانه مبتلا می‌شوند. از همین رو، RBD نه‌تنها یک اختلال خواب، بلکه یکی از مهم‌ترین نشانگرهای پیش‌بالینی بیماری‌های تحلیل‌برنده مغز به شمار می‌رود. ⚡️ شاید این، یکی از زیباترین لحظات تلاقی ادبیات و نورولوژی باشد. سروانتس بیماری را تشخیص نداد؛ انسان را دید. او پدیده‌ای را با چنان دقتی روایت کرد که قرن‌ها بعد، علم توانست برای آن نامی بیابد و سازوکارش را توضیح دهد. دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 پژواک آبی (۲) از منظر نوروساینس شناختی، این اثر یادآور وضعیتی است که در آن آگاهی، برای لحظه‌ای، از سلطهٔ حافظهٔ اپیزودیک ــ گذشته ــ و شبکه‌های پیش‌بینی‌کنندهٔ آینده فاصله می‌گیرد و تمام ظرفیت خود را صرف تجربهٔ اکنون می‌کند. این البته تفسیری استعاری است، نه ادعایی دربارهٔ مکانیسم واقعی مغز، اما استعاره‌ای که با شگفتی با ساختار تابلو همخوانی دارد. امروز می‌دانیم سینستزی پدیده‌ای واقعی و قابل مطالعه است. در این وضعیت، فعال شدن یک مسیر حسی، به‌طور خودکار مسیر دیگری را نیز فعال می‌کند. دربارهٔ سازوکار آن، دو توضیح اصلی مطرح شده است. یکی، وجود ارتباطات عملکردی یا ساختمانی بیشتر میان نواحی پردازش حسی ــ مانند قشر شنوایی و ناحیهٔ V4 مسئول پردازش رنگ ــ که به آن «فعال‌سازی متقاطع» گفته می‌شود. دیگری، کاهش مهار شبکه‌های بازخوردی که باعث می‌شود اطلاعات از مرزهای معمول میان سامانه‌های حسی عبور کنند. مطالعات fMRI و DTI از هر دو فرضیه، تا اندازه‌ای حمایت کرده‌اند، هرچند هنوز اجماع کاملی دربارهٔ سازوکار نهایی وجود ندارد. در این میان، نقش نواحی ارتباطی مانند شیار داخل‌آهیانه‌ای، شکنج دوکی‌شکل و شبکه‌های مادهٔ سفید نیز مورد توجه قرار گرفته است؛ با این حال، افزایش ارتباطات مادهٔ سفید در همهٔ سینستت‌ها مشاهده نشده و همچنان موضوع پژوهش است. از نظر بالینی نیز سینستزی رشدی بیماری محسوب نمی‌شود، بلکه یکی از گونه‌های طبیعی تنوع ادراک انسان است که احتمالاً در حدود دو تا چهار درصد جمعیت دیده می‌شود. شواهد خانوادگی و مطالعات ژنتیکی از وجود زمینهٔ ارثی حمایت می‌کنند، اما الگوی دقیق وراثت هنوز روشن نیست و احتمالاً چندژنی است. در مقابل، شکل اکتسابی سینستزی ممکن است در برخی ضایعات عصبی، صرع لوب گیجگاهی یا مصرف بعضی مواد روان‌گردان نیز دیده شود. اما آیا کاندینسکی با تجربهٔ هم‌حسی خود، به حقیقت جهان نزدیک‌تر شده بود؟ سینستزی تنها نشان می‌دهد که مرزهای حواس، آن‌گونه که تصور می‌کنیم، قطعی نیستند. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که مغز، حقیقت را همان‌گونه که هست، درک می‌کند. حتی اگر روزی بتوانیم همهٔ حواس را در تجربه‌ای واحد ادغام کنیم، باز هم این ادغام، محصول مغز انسان خواهد بود، نه خود حقیقت. شاید بتوان این محدودیت را «هومانیزاسیون حقیقت» نامید؛ انسانی‌سازی حقیقت به اندازهٔ وسع دستگاه ادراکی ما. جهان هیچ تعهدی ندارد که خود را در قالب پنج حس، یا حتی ده‌ها حس دیگر، بر ما آشکار کند. هر تصویری که از آن می‌سازیم، ناگزیر ترجمه‌ای انسانی است. با این حال، سینستزی هدیه‌ای ارزشمند به علم و هنر داده است ؛ اگرچه پرده از حقیقت نهایی جهان برنمی‌دارد، به ما یادآوری می‌کند دیوارهایی که میان رنگ و صدا، میان دیدن و شنیدن، و شاید میان بسیاری از مفاهیم دیگر کشیده‌ایم، بیش از آنکه متعلق به جهان باشند، ساختهٔ مغز ما هستند. و شاید بزرگ‌ترین درس کاندینسکی نیز همین باشد؛ اینکه فروتنی در برابر حقیقت، از آنجا آغاز می‌شود که بپذیریم آنچه می‌بینیم، لزوماً تمام آن چیزی نیست که وجود دارد. دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 پژواک آبی (۱) افلاطون گمان می‌کرد ما سایه‌ی حقیقت را بر دیوار غار می‌بینیم. به باور من، او زیادی خوش‌بین بود. ما حتی سایه را هم نمی‌بینیم؛ ما سایه‌ی یک وهم را تخیل می‌کنیم! شاید این حرف در نگاه اول فلسفی به نظر برسد، اما برای یک نورولوژیست شناختی، ادعایی کاملاً بالینی است. هر آنچه ما «حقیقت» می‌نامیم، برداشت ما از محرکهای محیطی است.محرکهایی که پیش از رسیدن به آگاهی، از پنج دروازهٔ تنگ عبور کرده اند. پنج حسی که از سر اجبار، جهان را هریک به شیوه‌ای جداگانه تکه‌تکه و تفسیر می کنند. در مواجهه با حقیقت پیش فرض های ثابت نشده فراوانی، مغز ما را دچار سوگیری می کنند. از این میان دو پیش‌فرض در نگاه اول بسیار بدیهی به نظر می رسد. نخست، باور به خطی بودن زمان: این فکر که هر چیزی آغازی دارد و پایانی، انگار هستی فقط در قالبِ روایت معنا می‌یابد. دوم، جداییِ مطلق حواس؛ گویی رنگ فقط به چشم تعلق دارد و صدا فقط به گوش، و هر حس در سلولی انفرادی زندانی است. حال اگر مغزی پیدا شود که این دیوارها را از ابتدا نشناسد، چه خواهد شد؟ پاسخ را باید در واریاسیون مادرزادی حواس یک نقاش روس جست‌وجو کرد؛ نقاشی که مغزش از آغاز نشان داده بود مرزهای میان حواس آن‌قدرها هم محکم نیستند. نامش واسیلی کاندینسکی بود. کاندینسکی در آثارش هر دو پیش‌فرض را ویران کرد. او صدا را می‌دید، رنگ را می‌شنید و جهان را مجموعه‌ای از ارتعاشات می‌یافت، پیش از آنکه به قلمرو حواس جداگانه تقسیم شده باشد. آنچه امروز در علوم اعصاب «سینستزی» یا هم‌حسی خوانده می‌شود، برای او نه یک پدیدهٔ نادر، که شیوهٔ طبیعی ادراک بود. خودش در خاطرات کودکی ، درباره زمانی که چعبه رنگ را باز می کرد، می نویسد: «صدای هیس‌هیس رنگ‌ها را می‌شنیدم؛ رنگ‌هایی که زنده بودند، آواز می‌خواندند و به سویم می‌جهیدند.» سال‌ها بعد، با شنیدن اپرای «لوهنگرین» واگنر، همان تجربه تکرار شد: «با شنیدن نت ها تمام رنگ‌هایم در برابر چشمان روحم ظاهر شدند؛ خطوطی وحشی و تقریباً دیوانه‌وار جان گرفتند.» این توصیف‌ها امروز نمونه‌ای کتابی از کرومستزی هستند: شکلی از سینستزی که در آن هر محرک صوتی، بی‌اختیار و بی‌واسطه، تجربه‌ای رنگی را در ذهن شعله‌ور می‌کند. اما شاید سرنوشت‌سازترین لحظهٔ زندگی هنری‌اش، عصر همان روزی بود که به آتلیه بازگشت و تابلوی خودش را وارونه دید. در آن لحظه، موضوع نقاشی از نظرش محو شد، و تنها رنگ‌ها و فرم‌ها باقی ماندند. همان‌جا دریافت که نقاشی می‌تواند بی‌هیچ شیئی، بی‌هیچ داستانی، مستقیماً بر ذهن فرود آید و آن را بلرزاند. این کشف، مسیر تاریخ هنر را چرخاند. از دل همین درک، همراه با فرانتس مارک، در ۱۹۱۱ گروه «سوارکار آبی» زاده شد؛ جریانی که هنر را از بازنمایی جهان بیرون رها کرد و به زبان مستقیم تجربهٔ درونی تبدیل ساخت. کاندینسکی بعدتر این ایده را در کتاب «معنویت در هنر» صورت بندی کرد و از مفهومی سخن گفت که آن را «ضرورت درونی» می‌نامید: اینکه اثر هنری، درست مانند موسیقی، باید بی‌آنکه تصویر چیزی باشد، مستقیماً با روح مخاطب سخن بگوید. اوج این اندیشه، تابلوی «کمپوزیسیون هفتم» است؛ اثری عظیم که کاندینسکی پس از بیش از سی مطالعهٔ مقدماتی، تنها در چهار روز، در نوامبر ۱۹۱۳ آفرید. روی این بوم، هیچ آغازی نیست و هیچ پایانی. چشم، هر نقطه که فرود بیاید، همان‌جا آغاز است. خطوط، رنگ‌ها و فرم‌ها در گردابی بی‌وقفه می‌چرخند، بی‌آنکه هیچ روایت خطی را دنبال کنند. گویا تابلو نه داستانی را تعریف می‌کند و نه حادثه‌ای را ثبت می‌کند؛ تنها «بودن»ِ محض را پیش چشم ما می‌گسترد…. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

Wassily Kandinsky – Composition VII (1913) 🔵 پیرامون این پست، مقاله ای را که در پی خواهد آمد ، تحت عنوان « پژواک آبی» بخوانی
Wassily Kandinsky – Composition VII (1913) 🔵 پیرامون این پست، مقاله ای را که در پی خواهد آمد ، تحت عنوان « پژواک آبی» بخوانید.

http://dx.doi.org/10.1016/j.ebiom.2026.106316 🔵 بررسی تاثیر مکمل امگا-۳ در پیشگیری از بیماری الزایمر ۱. تصورات پیشین و انتظارات عمومی بازار مکمل‌های روغن ماهی در آمریکا سالانه بیش از یک میلیارد دلار گردش مالی دارد که عمدتاً ناشی از این باور عمومی است که اسیدهای چرب بلندزنجیر امگا ۳، به ویژه دوکوساهگزانوئیک اسید (DHA)، به دلیل نقش ساختاری در تشکیل غشای سیناپسی، می‌توانند از زوال شناختی جلوگیری کرده و حافظه را در سالمندان حفظ کنند. این انتظار موجب شده بسیاری از افراد، به‌ویژه در معرض خطر ژنتیکی آلزایمر، این مکمل‌ها را به‌عنوان یک اقدام پیشگیرانه روزانه مصرف کنند. ۲. طراحی مطالعه (روش‌شناسی کارآزمایی) برای بررسی این فرضیه، پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیای جنوبی (Keck Medicine) یک کارآزمایی بالینی تصادفی‌شده، دوسوکور و کنترل‌شده با دارونما را روی ۳۶۵ بزرگسال ۵۵ تا ۸۰ ساله اجرا کردند. معیار ورود شامل مصرف کم ماهی (به‌منظور حذف اثر امگا ۳ دریافتی از غذا) و قرارگیری در معرض ریسک بالای آلزایمر بود (۴۷٪ از شرکت‌کنندگان حامل آلل APOE4 بودند). در این پروتکل، گروه مداخله روزانه ۲۰۰۰ میلی‌گرم DHA دریافت کردند. برای سنجش اثربخشی، سه پیامد اصلی تعریف شد: تغییرات سطح DHA در مایع مغزی‌نخاعی (به‌عنوان شاخص انتقال به سیستم عصبی مرکزی)، عملکرد شناختی از طریق آزمون‌های استاندارد حافظه و تفکر، و میزان آتروفی هیپوکامپ بر اساس تصویربرداری تشدید مغناطیسی (MRI) طی دو سال. ۳. نتایج حاصل از مطالعه پس از شش ماه، سطح DHA در مایع مغزی‌نخاعی گروه مداخله به‌طور میانگین ۱۷٪ افزایش یافت که تأیید می‌کرد مولکول‌های امگا ۳ با موفقیت از سد خونی-مغزی عبور کرده و به بافت هدف رسیده‌اند. با این حال، ارزیابی‌های نهایی در پایان دو سال نشان داد که گروه دریافت‌کننده مکمل، در مقایسه با گروه دارونما، هیچ تفاوت معنی‌داری در نمرات شناختی یا کاهش سرعت تحلیل حجم هیپوکامپ نداشتند. به عبارت دیگر، رسیدن ماده مغذی به مغز، به بهبود شاخص‌های ساختاری یا عملکردی منجر نشد. ۴. نتیجه‌گیری و تفسیر بالینی محققان بر اساس این یافته‌ها نتیجه گرفتند که افزایش خالص سطح امگا ۳ در مغز از طریق مکمل‌های صنعتی، به‌تنهایی یک مداخله مؤثر برای پیشگیری از آلزایمر یا حفظ شناخت محسوب نمی‌شود. به نظر می‌رسد اثرات محافظتی امگا ۳ به بافتار متابولیکی وسیع‌تری (مانند رژیم غذایی مدیترانه‌ای، غنی از ترکیبات هم‌افزا) و همچنین توانایی فردی مغز در جذب سلولی و متابولیسم این اسیدهای چرب وابسته باشد. در نتیجه، تمرکز اصلی برای کاهش ریسک دمانس، همچنان بر اصلاح جامع سبک زندگی (ورزش منظم، خواب باکیفیت و رژیم متعادل) استوار است و این یافته، اعتبار رویکردهای تک‌عاملی (تک‌مکملی) را در حوزه پیشگیری از زوال شناختی به چالش می‌کشد دکتر موسی عطازاده 🌿

photo content

🔵 بندکفش (۵) پرسیدم: ـ کتاب تازه‌ای خواندی؟ ـ بله. ـ کامو؟ ـ نه. ـ بکت؟ ـ نه. ـ پس؟ لبخند زد. ـ باغبانی. فکر کردم درست نشنیده‌ام. ـ باغبانی؟ ـ یک کتاب درباره پرورش رزها. نگاه پرسشگرم را که دید گفت: ـ نمی‌دانم چرا. فقط دلم خواست چیزی بخوانم که آخرش کسی نمی‌میرد و جهان هم قرار نیست نجات پیدا کند و سوالی هم نیست که با لباس مبدل سرک بکشد. همان موقع بود که نگاهم به انگشتانش افتاد.زیر ناخن‌هایش، خاک مانده بود.نه زیاد.آن‌قدر که معلوم باشد دیروز یا پریروز، واقعاً دستی در خاک کرده است. با خودم گفتم: «این از صد نسخه ضدافسردگی هم برایم امیدوارکننده‌تر است.» اما بروز ندادم. چون بعضی کشف‌ها اگر به زبان بیایند، کوچک می‌شوند. جلسه که تمام شد، از جا بلند شد : ـ راستی دکتر... ـ بله؟ ـ آن روز از شما پرسیدم که خودتان هم بعضی صبح‌ها همین فکرها را دارید؟ ـ بله. ـ هنوز هم دارید؟ ـ امروز صبح داشتم. منتظر توضیح بود. -…بعد قهوه‌ام را خوردم. بعد آمدم مطب. بعد اولین پرونده را باز کردم. بعد دومی را.الان هم سومی روبه‌روی من نشسته بود. ـ یعنی شما هم... جمله‌اش را تمام نکرد.لازم نبود. گفتم: ـ بله.من هم هر روز بند کفشم را می‌بندم.   پایان دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 بندکفش(۴) گفتم: -        «بعضی فکرها را نمی‌شود از مغز بیرون انداخت.فقط می‌شود صندلی‌شان را عوض کرد.قبلاً پشت فرمان می‌نشستند.حالا روی صندلی عقب می‌نشینند.هنوز حرف می‌زنند. اما دیگر رانندگی نمی‌کنند.» برای نخستین بار، لبخندی از رضایت زد. آرام گفت: -       «یعنی ممکن است باز هم فکر کنم زندگی بی‌معناست...» -       «بله.» -       «...و با این حال، بروم حمام.» خودش ادامه داد. -       «و بعد صبحانه بخورم.» -       «و بعد سر کلاس بروم.» -       «نه چون ناگهان عاشق زندگی شده‌ام...» دستش را روی دستگیره گذاشت. -       «...بلکه چون منتظر نیستم اول عاشق زندگی بشوم.» این بار هیچ نگفتم.بعضی جمله‌ها اگر تأیید شوند، کوچک می‌شوند.در را باز کرد.یک قدم بیرون رفت.بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، برگشت. -       «دکتر...» -       «جانم؟» -       «شما هم بعضی صبح‌ها همین فکرها را دارید؟» اگر پنج سال پیش بود، احتمالاً لبخندی حرفه‌ای می‌زدم و مسیر گفتگو را عوض می‌کردم. پزشکی، در سال‌های اول، آدم را به پنهان کردن انسان بودنش تشویق می‌کند. بعد از مدتی می‌فهمی این هم نوعی روپوش سفید است. گفتم: -       «بعضی روزها، بله.» منتظر ادامه بود. -       «فرقش فقط این است که من یاد گرفته‌ام لازم نیست حتماً با افکارم موافق باشم.سوالات سخت در اتاق مغزم نشسته اند اما دیگر رانندگی نمی کنند. فقط حرف می زنند. " چند ثانیه نگاهم کرد، چیزی نگفت و رفت.در آرام بسته شد.اتاق دوباره ساکت شد.به فنجان قهوه سرد روی میزم نگاه کردم.به پرونده‌ای که هنوز باز مانده بود.به بیمار بعدی که چند دقیقه دیگر وارد همین اتاق می‌شد، با گودویی دیگر، با سنگی دیگر، با پرسشی که احتمالاً هزاران سال عمر داشت و باز هم تازه به نظر می‌رسید.   شش ماه بعد بار دوم که دیدمش، تغییر بزرگی نکرده بود. همان پالتوی خاکستری را پوشیده بود؛ همان که انگار همیشه یک فصل از هوا عقب است. موهایش هنوز با شانه آشتی نکرده بودند. فقط وقتی نشست، چیزی توجهم را جلب کرد.بند بند کفش‌هایش را بسته بود. پرسیدم: ـ حالت چطور است؟ شانه‌ای بالا انداخت. ـ بستگی دارد منظورتان کدام روز باشد. خوشم آمد.آدم‌هایی که واقعاً کمی بهتر می‌شوند، کمتر از کلمه «خوب» استفاده می‌کنند.پرونده را باز نکردم.گفتم: ـ از روز بدت بگو. ـ سه‌شنبه پیش آخرین مورد از روزهای بدم بود.از خواب بیدار شدم و همان فکرها برگشت. همان سؤال‌ها.همان «برای چه؟» حتی یادم آمد که گفته بودید این فکرها دوباره می‌آیند. (خندید) راست گفته بودید. لبخند زدم. ـ بعد؟ ـ بعد... (دست‌هایش را به هم قلاب کرد).حدود نیم ساعت روی تخت نشستم.با خودم چانه زدم. که امروز نه.بگذار فردا. بعد از حدود نیم ساعت، فقط بلند شدم. پرسیدم: ـ چرا؟ ـ نمی‌دانم.شاید چون دیگر خسته شده بودم از فکر کردن.بلند شدم.رفتم حمام. بعد صبحانه خوردم. بعد رفتم دانشگاه. تمام روز هم حالم بد بود.   به آرامی گفتم: ـ و با این حال رفتی. ـ بله. سکوت کرد. بعد با حالتی که انگار خودش هم از جمله‌اش تعجب کرده باشد، گفت: ـ قبلاً فکر می‌کردم اگر حالم بد است، یعنی نباید کاری بکنم. الان گاهی حالم بد است و کارم را هم می‌کنم. فکر کنم فرقش همین باشد. پرونده را بستم. پرسیدم: ـ هنوز از زندگی خوشت نمی‌آید؟ خندید. ـ بعضی روزها نه. ـ از فلسفه؟ ـ بعضی روزها از آن هم نه. ـ از خودت؟ نگاهم کرد. این سؤال را انتظار نداشت. کمی مکث کرد.بعد گفت: ـ فکر کنم قبلاً از خودم توقع داشتم هر روز عاشق زندگی باشم.الان...دنبال این نیستم. فقط سعی می‌کنم قهر نکنم. جمله، ساده بود.اما همان‌جا، در ذهنم، چیزی را جابه‌جا کرد.چند سال بود که در سخنرانی‌ها و نوشته ها از «انعطاف‌پذیری شناختی» حرف می‌زدم.از شبکه‌های مغزی.از تنظیم هیجان.از مدارهای پیش‌پیشانی. اما این جوان، در یک جمله، خلاصه همه آن‌ها را گفته بود. «دیگر دنبال عاشق بودن نیستم؛ فقط قهر نمی‌کنم.» ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 بندکفش (۳) …این هم از همان لحظه‌ها بود.سکوت کردم و اجازه دادم جمله آخرش در اتاق بال بزند ، از روی گلدان روی میز بگذرد و خودش را از درز پنجره خیس باران خورده عبور دهد و با قطره های باران پشت پنجره تا دور دست ها راهی شود. چند ثانیه بعد خودش دوباره گفت: «یعنی ما همه آن دو خیابانگرد روی نیمکت در داستان ساموئل بکت هستیم؟ ولادیمیر و استراگون؟ در انتظار سررسیدن گودو؟.» گفتم:«گاهی.» -       «و گودو؟» -       «هر کس اسمی رویش می‌گذارد.» اخم کرد. -       «یعنی؟» -       «یکی اسمش را می‌گذارد موفقیت...یکی عشق....یکی شهرت....یکی رستگاری....یکی پول... یکی هم می‌گوید اگر فقط این افسردگی تمام شود، آن وقت زندگی را شروع می‌کنم.» دیگر به من نگاه نمی‌کرد.داشت به جمله آخر فکر می‌کرد.آرام پرسید: -       «شما می‌گویید من منتظرم افسردگی‌ام خوب شود تا زندگی کنم؟» -       «نمی‌دانم.» عمداً این را گفتم.پزشک‌ها بیش از حد از جمله "می‌دانم" استفاده می‌کنند.گفتم: -       «دارم از خودت می‌پرسم.» کمی فکر کرد و بعد گفت: -       «شاید.» بعد، با صدایی که دیگر خبری از نمایش در آن نبود، اضافه کرد: -       «نه...شاید نه...حتماً.» همان لحظه فهمیدم گفت‌وگو مسیرش را عوض کرده است.تا چند دقیقه پیش، جهان متهم بود. حالا برای نخستین بار، او داشت سهم خودش را در این بن‌بست می‌دید.این لحظه خطرناک بود. مرز باریکی وجود دارد میان مسئولیت و سرزنش.اگر زود قضاوتش می‌کردم، احساس گناه از دلِ بینش بیرون می‌آمد؛ و احساس گناه، درمانگر خوبی نیست. گفتم: -       «اشتباه نکن.منتظر بودن، تنبلی نیست.» سرش را بالا آورد. -       «نیست؟» -       «نه.منتظر بودن، گاهی شکل محترمانه‌ترِ تردید است.» این بار هیچ واکنشی نشان نداد.فقط گوش می‌داد.ادامه دادم: -       «مغز، موجود عجیبی است.وقتی احساس کند آینده مبهم است، شروع می‌کند به معامله. با تردید به خودش می‌گوید: -       "فعلاً کاری نکن.صبر کن تا مطمئن شوی.صبر کن تا انگیزه بیاید.صبر کن تا حال خوب از راه برسد.بعد شروع کن.مشکل اینجاست که مغز، در این معامله، تقریباً همیشه برنده می‌شود.چون آن روز هیچ‌وقت نمی‌رسد.» لب‌هایش اندکی از هم باز ماند.به آرامی گفت: -       «یعنی انگیزه بعد از عمل می‌آید، نه قبل از آن؟» نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.نه به خاطر اینکه پاسخ درست را پیدا کرده بود.به خاطر اینکه سؤال درست را پیدا کرده بود.این تفاوت، همه ماجرا بود. -       «این را دیگر نه کامو کشف کرده، نه بکت.این را عصب‌شناسی یادمان داده است. مغز، بیشتر از آنکه با فکر کردن تغییر کند، با عمل کردن، سیم‌کشی خودش را عوض می‌کند.» چشم‌هایش برقی زد. انگار برای نخستین بار، امید لازم نبود از جایی سر برسد. می‌شد آن را با یک حرکت کوچک هم می توان ساخت.     به ساعت نگاه کرد.وقت جلسه رو به پایان بود.جلسه‌های درمانی همیشه مرا یاد ایستگاه قطار می‌اندازند. هیچ‌کس در ایستگاه زندگی نمی‌کند. آدم‌ها فقط مدتی کنار هم می‌ایستند، بعد هر کدام سوار قطاری می‌شوند که دیگری اجازه همراهی‌اش را ندارد. او از جا بلند شد.این بار آرام.نه با آن اغراق نمایشی اول جلسه.کفشش را از پا درآورد.چند لحظه به آن نگاه کرد.بعد، برخلاف وقتی که آمده بود، خم شد و پاشنه را بالا کشید. بندهایش را هم بست. نمی‌دانم چرا، اما بستن بند کفش را همیشه جدی‌تر از پوشیدن خود کفش می‌دانم.پوشیدن، تصمیم است.بستن بند، تعهد. به طرف در رفت.دستش روی دستگیره ماند. برگشت و گفت: «اگر فردا صبح بیدار شدم و دوباره همه این حرف‌ها مسخره به نظرم رسید، چه؟» چند لحظه جواب ندادم.نه برای اینکه پاسخ نداشتم. برای اینکه جواب‌های سریع، معمولاً فقط به درد سؤال‌های کوچک می‌خورند. گفتم: -       «احتمالش زیاد است.» سرش را برگرداند. شاید انتظار هر پاسخی را داشت، جز این یکی. ادامه دادم: -       «مغز، دادگاه نیست که یک بار حکم بدهد و پرونده را ببندد. بیشتر شبیه هواست. امروز آفتابی است.فردا ابری.پس‌فردا طوفان.هیچ آسمانی با یک روز آفتابی، اقلیمش عوض نمی‌شود.» سکوت کرد. -       «پس دوباره همین حال را پیدا می‌کنم.» -       «شاید.» -       «دوباره همین سؤال‌ها؟؟.» -       «احتمالاً.» -       «پس این جلسه چه فایده‌ای داشت؟» -       «تو هنوز فکر می‌کنی قرار بوده امروز چیزی را باور کنی.» اخم کرد.گفتم: -       « از اول قرار نبود چیزی را به تو ثابت کنم.» -       «پس؟» -       «برای من کافی است که دفعه بعد، وقتی این فکرها برگشتند، خیال نکنی اولین انسانی هستی که آن‌ها را تجربه می‌کند.» مدتی نگاهم کرد.آن نگاه، دیگر نگاه اول جلسه نبود.کنجکاوی هم نبود.نوعی آشنایی بود.نه با من. با مغز خودش و تردیدهای فلج کننده اش و سوالات سختی که سوالات ساده معصوم را در حالی که شاه کلید در گردن دارند پشت سر خود پنهان کرده اند . ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 بند کفش (۲) خندید. خنده‌ای کوتاه و محتاط، انگار عضلات صورتش هنوز مطمئن نبودند برای بیرون آمدن از فضای رسمی موقعیت مناسبی باشد.همان لحظه فهمیدم هنوز چیزی در او زنده است.افسردگی، اگر عمیق شود، حتی طنز را هم از آدم می‌گیرد. گفتم: «در نمایشنامه "در انتظار گودو"، تقریباً هیچ اتفاقی نمی‌افتد. دو مرد کنار جاده‌ای نشسته‌اند و منتظرند؛ فقط منتظر. منتظر کسی به نام گودو. کسی که نه او را دیده‌اند، نه می‌شناسند. حرف می‌زنند، بحث می‌کنند، آشتی می‌کنند، دوباره جر و بحث می‌کنند. سرانجام پسربچه‌ای می‌آید و می‌گوید: "گودو امروز نمی‌آید، شاید فردا." پرده فرو می‌افتد و فردا، همان روزِ دیروز است.» فاتحانه گفت: -       «همین است دیگر...»   -       «نه.» این «نه» را آرام گفتم؛ آن‌قدر آرام که بیشتر شبیه دعوت به عمیق تر شدن بود تا مخالفت. -       «همین نیست.» نگاهش روی صورتم ثابت ماند. گفتم: «اگر از این نمایش فقط "انتظار" را ببینی، نیمی از آن را دیده‌ای.» ابروهایش در هم رفت. -       «نیم دیگرش چیست؟» -       «نیم دیگرش این است که هیچ‌کدامشان نمی‌روند.» دقیقه ای چیزی نگفت.بعد آهسته پرسید: -       «یعنی اسیر شده‌اند؟» -       «ممکن است.» -       «یا ترسو هستند؟» -       «شاید.» -       «امید دارند که بالاخره گودو از راه برسد؟» -       «نمی‌دانیم.» دست‌هایش را در هم گره کرد. -       «پس چرا می‌مانند؟» منتظر همین سؤال بودم. نه چون پاسخش را داشتم، بلکه چون بالاخره از خودِ نمایشنامه بیرون آمده بودیم و به زندگی رسیده بودیم. سال‌ها بود که در مطب، چیز عجیبی را تماشا می‌کردم. آدم‌ها اغلب تمام نیروی ذهنشان را صرف پاسخ دادن به پرسش‌هایی می‌کردند که شاید اصلاً پاسخی نداشتند؛ اما درست کنار همان‌ها، پرسشی ساده‌تر اما کلیدی تر،  آرام ایستاده بود و مشتاقانه کلید پاسخ خود را هم به گردن آویخته بود، بی‌آنکه کسی متوجهش شود. شاید هنر درمان، همیشه پیدا کردن پاسخ نباشد. گاهی فقط این است که سؤال را چند سانتی‌متر جابه‌جا کنی. گفتم: «اگر بکت جوابش را نوشته بود، نمایشنامه بعد از دهه پنجاه میلادی فراموش می‌شد.» چشم‌هایش باریک شد. -       «پس شما هم جوابش را نمی‌دانید.» -       «نه؛ اما کسی را می‌شناسم که چشمش را باز کرد و در کنار آن سوال سخت ، سوال ساده کلید به گردن را دید. سوال ساده ای که مشتاقانه در انتظار آدمی بود که او را کشف کند.» منتظر ماند. -       «آلبر کامو.» نام را که شنید، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. -       «سیزیف...» این بار من لبخند زدم. -       «می‌بینم که قرار نیست همه بار گفت‌وگو را من به دوش بکشم.» برای نخستین بار حالت دفاعی از چهره‌اش کنار رفت.گفت: -       «ولی کامو هم جواب نداده. فقط گفته باید سیزیف را خوشبخت تصور کنیم.»   -       «فکر می‌کنی منظورش این بوده؟»   -       «مگر نبوده؟» پشت پنجره باران شروع شده بود. قطره‌ها روی شیشه پایین می‌آمدند؛ هر کدام مسیر خودش را می‌رفت، چند لحظه به قطره‌ای دیگر می‌پیوست و بعد دوباره از هم جدا می‌شدند. گفتم: -       «من همیشه فکر کرده‌ام مردم آن جمله را اشتباه نقل می‌کنند.» متعجب نگاهم کرد. -       «چطور؟» -       «همه روی "خوشبخت" تأکید می‌کنند. من روی "تصور کن".» سکوت کرد.ادامه دادم: -       «کامو نگفت سیزیف خوشبخت است. گفت "تصورش کن". این یعنی خوشبختی، گزارشی از حقیقت نیست؛ نوعی موضع گرفتن در برابر واقعیت است.» به پنجره ای که من قطرات باران را روی آن دنبال می کردم خیره شد و به فکر فرورفت؛ این هم گامی مهمی بود. هر درمانگری، اگر مراقب نباشد، دیر یا زود به گودوی بیمار خود تبدیل می‌شود؛ همان کسی که قرار است روزی از راه برسد و با یک جمله، یک نسخه یا یک کشف، زندگی را از نو معنا کند. از آن لحظه به بعد، درمان دیگر آغاز نمی‌شود؛ فقط «انتظار» ادامه پیدا می‌کند.بدترین اتفاقی که ممکن است در درمان بیفتد، همین است. کمی گذشت.نه آن‌قدر که ساعت دیواری مطب که ثانیه شمار نداشت متوجهش شود؛ فقط آن‌قدر که هر دوی ما بفهمیم گفت‌وگو دیگر درباره "حمام نرفتن " دانشجوی فلسفه نیست. او سکوت را شکست. -       «اگر کامو درست گفته باشد...» منتظر ماندم. -       «...آن وقت بیشتر آدم‌ها اصلاً زندگی نمی‌کنند.» پرسیدم: -       «چطور؟» -       « چون فقط منتظر زندگی اند.» برای اولین بار احساس کردم جمله را نه برای من، بلکه برای خودش گفته است.ادامه داد: -       «منتظر اینکه فارغ‌التحصیل شوند...شغل پیدا کنند... عاشق شوند... پولدار شوند... حالشان خوب شود... بازنشسته شوند....بعد هم...» لبخند تلخی زد. -       «بعد هم .... نوبت خود را انتظار می کشیم....» نگاهش کردم.گاهی در درمان لحظه‌ای پیش می‌آید که اگر حرف بزنی، همه‌چیز را خراب کرده‌ای… ادامه دارد دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 بند کفش(۱)   ( روایتی دراماتیزه از یک پرونده) روبه‌رویم نشسته بود؛ نه آن‌گونه که آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، بلکه چنان که گویی موقتاً به جاذبه زمین تن داده باشند. شانه‌هایش اندکی فرو افتاده بود، شبیه کسی که مدت‌هاست با جهان قهر کرده و دیگر حوصله صاف نشستن برای آشتی را هم ندارد. ریش چندروزه‌اش نه آن‌قدر بلند بود که بشود اسمش را گذاشت ریش، نه آن‌قدر کوتاه که بتوان آن را فراموش کرد. پشت کفش ها را خوابانده بود بند کفش ها مثل امضایی نیمه کاره روی زمین ولو بود؛ انگار خودش هم هنوز تصمیم نگرفته بود وارد این اتاق بشود یا نه. جوانی بود 22 ساله. در قسمت شکایات پرونده نوشته بود: «مراجعه با شکایت از بی‌انگیزگی و افت عملکرد.» چند ثانیه سکوت میان ما ماند.سکوت، موجود عجیبی است. بعضی بیماران پشت آن قایم می شوند و بر عکس بعضی از آن فرار می‌کنند. هنوز نمی‌دانستم او از کدام دسته است. اتاق را ورانداز کرد؛ نگاهش از روی کتابخانه گذشت، روی پنجره مکثی کوتاه کرد و بعد بی‌هدف روی دیوار پشت سرم نشست.چند لحظه ای هر دو منتظر بودیم دیگری سر گفتگو را باز کند. سرانجام خودش سکوت را شکست: «دکتر... فکر می‌کنم همه از جای اشتباهی شروع می‌کنند.»   به شروع های بی مقدمه عادت داشتم. پرسیدم: «مثلاً؟» گفت: «همه می‌پرسند چرا حمام نمی‌روی. هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا باید بروم.فرض کنید امروز رفتم. تمیز شدم. فردا چه؟ دوباره کثیف می‌شوم. دوباره حمام. اگر قرار است هر کاری تا آخر عمر تکرار شود، فرقش با چرخیدن یک چرخ‌دنده چیست؟» اولین بار نبود که چنین پرسشی می‌شنیدم. نسل‌ها عوض می‌شوند، واژه‌ها عوض می‌شوند، حتی بیماری‌ها نام تازه‌ای پیدا می‌کنند؛ اما خودِ پرسش‌ها، انگار از میان تاریخ عبور می‌کنند. نه زاده می‌شوند، نه می‌میرند؛ فقط جامه عوض می‌کنند.   اگر ده سال پیش بود شاید حرفهای جوان را به حساب افسردگی یا بحران هویت یا شور فلسفی جوانی می گذاشتم. حتی می‌شد از همین حالا در ذهنم چند تشخیص ردیف کنم و از هر کدام، مثل کت آماده‌ای، یکی را بر تن او بپوشانم. اما تجربه چیز دیگری یادم داده بود: تشخیص خوب، بیشتر از آنکه پیدا کردن پاسخ باشد، مقاومت در برابر وسوسه پاسخ‌های زودهنگام است. پرسیدم: «این سؤال از کی شروع شد؟» گفت:«نمی‌دانم. شاید از وقتی فهمیدم بیشتر کارهایی که می‌کنیم، مقدمه انجام دوباره همان کارهاست.» دوباره سکوت. این بار سکوت، بین ما ننشست؛ کنار ما نشست. در ذهنم تصویری گذشت؛ دو مرد زیر درختی خشک، کنار جاده‌ای که هیچ‌جا نمی‌رفت روی نیمکتی نشسته اند.بیمارم دانشجوی فلسفه بود. چطور است از کتاب شروع کنم؟ پرسیدم: -       «ساموئل بکت می‌خوانی؟» برای نخستین بار مستقیم نگاهم کرد.چشم‌هایش برقی زد: -       "در انتظار گودو" را می‌گویید؟ سر تکان دادم که یعنی بله. گفت: -       «آن‌ها هم همین مشکل را داشتند.» مخالف بودم : -       «نه. آن‌ها مشکل نداشتند. آن‌ها آینه ای بودند مقابل تماشاچیانی که منتظر ادامه ماجرا بودند! می‌دانی چرا فکر می‌کنم بکت هنوز زنده است؟» شانه‌ بالا انداخت که یعنی نه. -       «چون هر روز یکی مثل تو وارد این اتاق می‌شود و همان سؤال را با واژه‌های دیگری می‌پرسد.» چند ثانیه به کف زمین خیره ماند. -       «پس حق با من نیست؟» -       «این‌که سؤالت تازه نیست، دلیل نمی‌شود حق با تو نباشد.» سرش را بلند کرد. این بار نگاهش بیشتر شبیه کنجکاوی بود تا اعتراض. ادامه دادم: «اشتباه بیشتر آدم‌ها این است که خیال می‌کنند اگر پرسشی هزار سال عمر داشته باشد، لابد جوابش هم پیدا شده است. در حالی که بعضی سؤال‌ها قرار نیست حل شوند؛ قرار است همراه انسان پیر شوند.» لبخند کمرنگی روی صورتش نشست: -       «این حرف را فیلسوف‌ها دوست دارند.» -       «پزشک‌ها هم. فقط کمتر اعتراف می‌کنند.» ادامه دارد دکتر موسی عطازاده 🌿

نظر سنجی: آیا با یک کورز آمار زیستی با شروع مقدماتی موافقید؟
Anonymous voting

https://doi.org/10.1073/pnas.2518826123 🔵 راز شادکامی؛ بازتاب خرد کهن در مطالعات نوین(۳)   پیوند میان دو یافته و الگوی رواقی زیستن   این دو یافته روی هم تصویر دقیقی از آنچه رواقیون «بیماری داوری» می‌نامیدند ترسیم می‌کنند: هم سطح انتظار پایه بی‌دلیل بالا رفته، هم توانایی تنظیم دوباره آن فلج شده است. نتیجه این ترکیب، آنهدونیا یا ناتوانی از لذت بردن است.پژوهشگران اشاره کرده‌اند که شاید این چسبندگی نقطه مرجع «هدف درمانی» تازه‌ای باشد. اما تاریخ رواقی گواهی می‌دهد که این چسبندگی شکستنی است و سترگ‌ترین گواه آن، زندگی و مرگ لوسیوس آنایوس سنکا است. سنکا یک فیلسوف خلوت نشین نبود، بلکه قدرتمندترین مرد روم پس از امپراتور بود. او معلم، مشاور و به‌قولی گرداننده اصلی سیاست‌های امپراتوری در بهترین سال‌های حکومت نرون (۶۲-۵۴ میلادی) بود. ثروت، نفوذ، مکنت و قدرت او افسانه‌ای بود. با این همه، او به صراحت از تفاوت میان «داشتن» و «تعلق» می‌نوشت: «فقر بزرگ، فقرِ کم بودن دارایی‌ها نیست، فقرِ ناتمام ماندن حرص است.» فلسفه برای او یک سرگرمی فکری نبود، بلکه مرهمی برای زخم‌های زندگی و سپری در برابر تندبادهای سرنوشت بود. او معتقد بود فرد باید توان زیستن در فقر را عملاً بیاموزد، درست در زمانی که در ثروت غوطه‌ور است. هدفش هرگز فقیر زیستن نبود؛ هدف این بود که نقطه مرجع لذت و رضایت چنان پایین و منعطف نگه داشته شود که تغییرات بیرونی نتوانند آرامش درونی را ویران کنند. این فلسفه، سنکا را از همان آغاز برای رویارویی با قله‌ها و حضیض‌های زندگی آماده کرده بود. او پیش‌تر طعم تبعید هشت‌ساله به کورسیکا را چشیده بود و در عین حال فراخوانده شد تا قدرتمندترین مقام مشورتی امپراتوری را در دست گیرد. اما آزمون نهایی هنگامی فرا رسید که شاگرد دیروزش، نرون، اکنون در مقام امپراتوری خودکامه، او را به مشارکت در توطئه‌ای به رهبری کالپورنیوس پیزو متهم کرد و فرمان خودکشی اجباری‌اش را صادر نمود. سنکا یک‌باره همه چیز را از دست داد: مقام، ثروت، نفوذ، و حق زندگی. تاسیتوس، مورخ رومی، در سالنامه‌ها (Annals, 15.62-64) شرح می‌دهد که سنکا در آن لحظه دوستان گریانش را با کلامی استوار به یاد آموزه‌های فلسفی‌ انداخت و پرسید که نتیجه آن همه درس‌های فلسفه چه بود؟ سپس در آرامشی که تنها از ذهنی تعلیم‌یافته برمی‌آید، رگ‌های بازوانش را گشود تا جان سپرد. تاسیتوس نقل می‌کند که سنکا در واپسین دقایق، رو به دوستانش گفت که اکنون تنها میراثی که برایشان باقی مانده، «تصویر زندگی‌اش» (imaginem vitae suae) است: نه یک شیء مادی، که الگوی یک زیست رواقی. سنکا حتی پیش‌تر گفته بود که از تمام روزهای زندگی‌اش لذت برده و بنابراین هیچ واهمه‌ای از مرگ ندارد. این نهایتِ انعطاف‌پذیری نقطه مرجع در اوج بحران بود: جایی که از دست دادن همه چیز، حتی خود زندگی، دیگر نمی‌تواند تعادل درونی را بر هم زند. تمرین‌های شناختی-رفتاری مدرن که از فلسفه رواقی الهام می‌گیرند، دقیقاً می‌کوشند همین چسبندگی را بشکنند: از بیماران خواسته می‌شود به‌طور ارادی انتظاراتشان را در معرض تجربه‌های خُرد و ساده قرار دهند، از لذت‌های کوچک قدردانی کنند و آگاهانه نقطه مرجع را به سطحی واقع‌بینانه‌تر و پایین‌تر بیاورند؛ درست مانند سنکا که با همه ثروت و قدرتش، چنان زیست که در لحظه از دست دادن یک‌باره همه چیز، فرونریخت. شاید برای افسردگی در کنار دارو لازم است نسخه‌ای رواقی-درمانی بپیچیم: "  کاسه را رها کن و آب را دریاب  بی‌آنکه چشم به کاسه‌های زرین دیگران بدوزی". دکتر موسی عطازاده 🌿

https://doi.org/10.1073/pnas.2518826123 🔵 رازشادکامی؛ بازتاب خرد کهن در مطالعات نوین(۲) دومین آیتمی که در این مطالعه مورد بررسی قرار گرفت انعطاف پذیری دهنی و‌مقایسه آن در افراد طبیعی و افراد مبتلا به افسردگی بود: ۲. چسبندگی و عدم انعطاف‌پذیری ذهنی (stickiness) پژوهشگران برای سنجش انعطاف‌پذیری نقطه مرجع، آزمایش دومی طراحی کردند. در این آزمایش، ابتدا از شرکت‌کنندگان خواسته شد تا برای ۳۰ خوراکیِ روزمره (مانند شکلات، چیپس، و تنقلات) پیشنهاد قیمت بدهند. این کار یک «خط‌پایه» یا سطح انتظار اولیه را برای هر فرد مشخص می‌کرد: یعنی هر کس بنا بر سلیقه خود، چه ارزشی برای این پاداش‌های کوچک قائل است. سپس شرکت‌کنندگان وارد یک مرحله «سازگاری» یا «غوطه‌وری» (adaptation) شدند. در این مرحله، آن‌ها به‌مدت ۳۰۰ بار (چند دقیقه مداوم) تنها در معرض دیدن و رتبه‌بندیِ خوراکی‌های بسیار محبوب (فضای پرپاداش) یا خوراکی‌هایی که کمترین علاقه را به آن‌ها داشتند (فضای کم‌پاداش)قرار می گرفتند. این غوطه‌وریِ مکرر، درست مانند اسکرول کردن ویترین اینستاگرام، طراحی شده بود تا نقطه مرجع آن‌ها را موقتاً جابه‌جا کند: در فضای پرپاداش، انتظارات بالا می‌رود (چون ذهن به محرک‌های خوشایند عادت می‌کند) و در فضای کم‌پاداش، انتظارات پایین می‌آید. پس از این مرحله، دوباره از شرکت‌کنندگان خواسته شد برای همان ۳۰ خوراکی اولیه پیشنهاد قیمت بدهند. نتیجه نشان داد که افراد سالم در ابتدا دقیقاً همان رفتاری را نشان دادند که انتظار می‌رفت: پس از غوطه‌وری در فضای پرپاداش، قیمت‌های پیشنهادی‌شان برای خوراکی‌های معمولی موقتاً افت کرد (چون انتظارشان بالا رفته بود و آن خوراکی‌ها حالا کم‌ارزش‌تر به نظر می‌رسیدند) و بالعکس. اما نکته کلیدی این بود که آن‌ها ظرف تنها چند دقیقه به خط‌پایه اولیه خود بازگشتند. به‌بیان دیگر، انتظارات آن‌ها نرم و منعطف بود؛ مغزشان پس از یک شوک کوتاه، خود را با واقعیت دوباره تنظیم می‌کرد. اما افراد افسرده داستان متفاوتی داشتند. آن‌ها نیز در ابتدا به فضای جدید واکنش نشان دادند و قیمت‌های پیشنهادی‌شان را تغییر دادند، اما هرگز نتوانستند به خط‌پایه نخست خود بازگردند. انتظاراتشان همان‌جا که تغییر کرده بود، سفت و چسبنده باقی ماند. این «چسبندگی» یعنی ذهن نمی‌تواند خود را با شرایط تازه هماهنگ کند؛ اگر برای مدتی در معرض محرک‌های تجملی یا ناامیدکننده قرار گیرد، خط‌کش درونی‌اش برای همیشه کج می‌ماند و دیگر به جای نخست بازنمی‌گردد. رواقی‌گری درست بر عکس این حالت، بر انعطاف‌پذیری ذهنی پافشاری می‌کند: اپیکتتوس می‌گفت «این خودِ رویدادها نیستند که آشفته‌مان می‌کنند، بلکه داوری‌های ما درباره آن‌هاست» و می‌آموخت که این داوری‌ها باید نرم و قابل بازتنظیم باشند. ذهن رواقی ذهنی است که می‌تواند پس از یک دوره محرومیت یا تجمل، دوباره به تعادل بازگردد؛ درست برخلاف ذهن افسرده که در هر وضعیتی گیر می‌افتد. «چسبندگی» یعنی ذهن نمی‌تواند خود را با شرایط تازه هماهنگ کند؛ اگر روزی حال خوبی به دست آورند، معیارشان ناگهان بالا می‌رود و دیگر نمی‌تواند پایین بیاید، یا اگر در محیطی ناامیدکننده فرو روند، همان‌جا قفل می‌شوند.  ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

https://doi.org/10.1073/pnas.2518826123 🔵 راز شادکامی؛ بازتاب خرد کهن در مطالعات نوین(۱)   دیوژن (فیلسوفی که رواقیونی چون اپیکتتوس و سنکا او را الگوی خرد عملی می‌دانستند)  از راهی می گذشت. کودکی را دید که با دو دست از جوی آب می‌نوشد. بی‌درنگ کاسه‌ای را که همراه داشت دور انداخت و گفت: «این کودک در سادگی از من پیشی گرفته و شادتر است. مرا به این کاسه چه نیاز است؟»او با این حرکت نمادین نشان داد که کاهش سطح انتظارات پایه، دریچه‌ای به رضایت و شادی می‌گشاید. این منطق دقیقاً همان چیزی است که پژوهش تازه‌ای منتشر شده در PNAS درباره افسردگی به زبان علوم اعصاب و اقتصاد رفتاری آشکار کرده است. نقطه مرجع تصمیم‌گیری و دام افسردگی پژوهشگران دانشگاه نیویورک با یک بازی سه‌دقیقه‌ای موبایلی نشان دادند که سازوکاری شناختی به نام «آسیب‌شناسی نقطه مرجع تصمیم‌گیری» (decisional reference point pathology) در افسردگی وجود دارد. نقطه مرجع یعنی همان خط‌کش درونی انتظارات که تجربه‌ای را خوشایند یا ناخوشایند جلوه می‌دهد. پژوهش دو یافته اصلی داشت که هر دو گره‌ از راز افسردگی  می‌گشایند:   ۱. سطح انتظار پایه بالا پژوهشگران برای سنجش سطح انتظارات پایه، یک بازی ساده کامپیوتری طراحی کردند که در آن شرکت‌کنندگان باید از درختان یک باغ مجازی سیب می‌چیدند. هدف، جمع‌آوری حداکثر سیب در یک زمان محدود برای کسب پاداش نقدی بود. منطق بازی چنین بود: هر بار که فرد از یک درخت سیب می‌چید، برداشت بعدی از همان درخت حدود ۱۲٪ کمتر محصول می‌داد – یعنی درخت به‌تدریج تهی می‌شد. در مقابل، ترک کردن درخت و رفتن به سراغ درختی پربارتر مستلزم صرف زمانی برای «سفر» بود (۳ یا ۱۰ ثانیه انتظار). بنابراین شرکت‌کننده مدام با یک دوراهی روبه‌رو بود: آیا ماندن پای این درختِ رو به کاهش و چیدن چند سیبِ دیگر می‌ارزد، یا بهتر است زمان را صرف رفتن به درخت تازه کنم؟ این طراحی دقیقاً همان چیزی را می‌سنجید که اقتصاد رفتاری «نقطه مرجع» می‌نامد: آن آستانه‌ای که فرد در آن تصمیم می‌گیرد پاداشِ فعلی دیگر «کافی» نیست و باید به سراغ گزینه تازه رفت.   نتیجه شگفت‌آور بود: افراد سالم به‌طور متوسط وقتی درخت هنوز ۴ یا ۵ سیب داشت آن را ترک می‌کردند؛ اما افراد مبتلا به افسردگی ماژور، به‌طور میانگین درخت را با ۸ یا ۹ سیب رها می‌کردند. به بیان دیگر، نقطه پایه رضایت آن‌ها حدود ۵۰٪ بالاتر از افراد سالم بود. آن‌ها برای آنکه ماندن پای درخت را «به‌صرفه» احساس کنند، به پاداش بسیار بیشتری نیاز داشتند. این یعنی خط‌کش درونی‌شان از ابتدا روی عدد بزرگ‌تری تنظیم شده است؛ گویی همواره با «کاسه‌ای طلایی» به جوی آب می‌نگرند و طبیعی است که آب جوی برایشان بی‌ارزش و بی‌لذت شود. حکمت رواقی درست در نقطه مقابل این حالت ایستاده است: تمرین‌هایی چون تجسم بدترین‌ها (premeditatio malorum) یا زندگی کمینه‌گرایانه سطح انتظارات را عامدانه پایین می‌آورد تا فرد حتی نان خشک را هم با لذت بخورد. دیوژن با دور انداختن کاسه، سطح انتظار پایه خود را تا «کف دست» پایین کشید و شادی را در همان جا یافت. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 آیین آخرین پک (۴) از دیدگاه نوروساینس در نهایت، نوروساینس روایت دیگری دارد. در مغز آن سرباز، آمیگدال از وحشت منفجر شده، کورتیزول خون را مسموم کرده، و قشر پیش‌پیشانی راه فراری کهن می‌یابد: عادت. روشن کردن سیگار، یک لوپ دوپامینی آشنا را فعال می‌کند؛ مسیری که با پاداش و آرامش پیوند خورده است. نیکوتین در میان غوغای هورمون‌های استرس، سیل کوچکی از آرامش کاذب راه می‌اندازد. مغز، با چنگ زدن به این عادت حرکتی تکراری، سیستم لیمبیک وحشت‌زده را فریب می‌دهد و توهم «همه چیز عادی است» را می‌سازد. اما این فریب، خود لایه‌هایی دارد: ۱. طوفان شیمیایی (لحظه پیش از پک) پیش از آنکه دست به جیب شود، مغز او در وضعیت «رمز قرمز» است. هیپوتالاموس، محور فشار را به کار می‌اندازد و غدد فوق‌کلیوی، کورتیزول و آدرنالین را در خون جاری می‌کنند. آمیگدال، دیده‌بان وحشت، چنان غوغا می‌کند که قشر پیش‌پیشانی منطقی از کار می‌افتد؛ توان تحلیل و تصمیم‌گیری به صفر می‌رسد. تالاموس، ایستگاه رله حسی، در هرج‌ومرج صداها و بوهای مرگ، دیگر نمی‌تواند پیام‌ها را درست به قشر مغز برساند. و هیپوکامپ، کتابخانه خاطرات، قفل می‌شود. سرباز نمی‌تواند فکر کند «راه فرار چیست؟»، زیرا حافظه رویدادی از نفس افتاده است. در این خلأ، قشر پیش‌پیشانی چیزی را فرا می‌خواند که از منطق کهن‌تر است: حافظه رویه‌ای، عادت. ۲. شلیک دوپامین در میان دود (خوددرمانی کاذب) درست در لحظه‌ای که سیگار روشن می‌شود، سناریویی بیوشیمیایی برای بقای ذهن رقم می‌خورد، نه جسم. ناحیه تگمنتوم شکمی، مرکز پاداش، دوپامین را به هسته اکومبنس شلیک می‌کند. این جرقه‌ای ساده از لذت نیست؛ ضربه‌ای الکتریکی است به مغزی که در آستانه فروپاشی ایستاده. لوپ دوپامینی زمزمه می‌کند که «اکنون وقت وحشت نیست، وقت پاداشِ یک عادت آشناست.» همزمان، نیکوتین از سد خونی- مغزی می‌گذرد و بر گیرنده‌های استیل‌کولین می‌نشیند. از یک سو، تمرکز را در قشر پیش‌پیشانی بالا می‌برد و از سوی دیگر، GABA آرامش‌بخش را در آمیگدال رها می‌کند. نیکوتین زنگ خطر را خفه می‌کند، نه با خاموش کردن صدا، که با کرخت کردن گوش آمیگدال. و این‌گونه، مغز با تکرار الگوریتم کهن «دست به جیب - فندک - دود» خود را می‌فریبد: «اگر سیگار می‌کشم، پس همه چیز ممکن است عادی باشد.» ۳. طنین انسانی در مغز اپراتور (عصب‌شناسی همدلی) در اتاق فرمان، کیلومترها دورتر، اپراتور پهپاد نیز تنها یک تماشاگر نیست. او آموزش دیده تا اهداف را امضاهای رفتاری انتزاعی ببیند، نقاطی داغ بر نقشه. اما این صحنه، یک امضای عمیقاً انسانی است. قشر پیش‌حرکتی و شیار گیجگاهی فوقانی او، نورون‌های آینه‌ای‌اش را به کار می‌اندازند. بی‌آنکه دستش تکان بخورد، مغزش همان مسیر «دست به دهان» را شبیه‌سازی می‌کند، و نه فقط حرکت را، که حس درون‌نگرانه آن را: مکث، آرامش پس از پک. آن نقطه روی صفحه حالا دیگر یک هدف نیست. قشر پیش‌پیشانی میانی، جایگاه تئوری ذهن، برای او مدلی انسانی می‌سازد: «او هم مثل من استرس دارد. او هم مثل من برای یک مکث کوتاه ارزش قائل است.» در اینجا، شکاف میان شکارچی و شکار، میان Target و Human، فرو می‌ریزد. در آخرین پک، سرباز و اپراتور در یک مدار عصبی مشترک به هم می‌رسند: مدار مکث خودخواسته. مغز سرباز، با فریب دادن خود، میان توفان کورتیزول واحه‌ای از دوپامین می‌سازد. و مغز اپراتور، با دیدن این کنش، از منطق شکارچی- شکار خارج می‌شود و به قلمرو همذات‌پنداری قدم می‌گذارد. این مهندسی ژنتیک نیست؛ مهندسی معکوس انسانیت است در بحرانی‌ترین لحظات. نوروساینس در اینجا با تاریخ، روانشناسی و جامعه‌شناسی هم‌صدا می‌شود: حتی در میدان نبرد، نورون‌ها گاهی بر سیاست و جنگ پیروز می‌شوند. دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 آیین آخرین پک(۳) از منظر جامعه شناسی ⚡️ جنگ پهپادی را باید نقطه اوج یک رؤیای قدیمی دانست: رؤیای چهره زدایی از دشمن. از کمان و تیر تا موشکهای قاره پیما، تاریخ فناوری نظامی، تاریخ افزایش فاصله است؛ فاصله ای که قرار بود کشتن را به عملی مکانیکی، عاری از عذاب وجدان، تقلیل دهد. پهپاد، معجزه این رؤیاست: دشمن دیگر انسان نیست،نقطه است روی نمایشگر. تکان میخورد؟ شلیک. دیگر تکان نمیخورد؟ هدف بعدی. ⚡️ اما در این کلیپ، ناگهان همان نقطه، شروع به برقراری ارتباط با اپراتور می کند.اینجاست که باید از «جامعه شناسی چهره» حرف زد. امانوئل لویناس (از شاگردان هوسرل) می گوید چهره دیگری، پیش از هر چیز، یک فرمان اخلاقی است: «مرا نکش.» پهپاد، با افزایش رادیکال فاصله، تلاش میکند این فرمان را خنثی کند، چهره را به نقطه ای فاقد قدرت اخلاقی تقلیل دهد و انسانیت را از قربانی بزداید (dehumanization). اما در این کلیپ، زبانِ اشاره از زیر بار این فاصله بیرون میزند. سرباز روس، در آن دشت بی رحم، با گفتن «اول رفیقم را بزن، بگذار سیگارم را تمام کنم»، خود را از «هدف» به «انسان» بازتعریف می کند. و اپراتور، با پذیرش این درخواست، وارد یک «قرارداد اجتماعی موقت» میشود، لحظه ای که در آن، فاصله تکنولوژیک فرو میریزد و چهره، حتی اگر از پشت یک دوربین باشد، فرمان اخلاقی اش را دوباره برقرار میکند. ⚡️ این قرارداد را باید جدی گرفت. در جامعه شناسی، «آیین» (Ritual) یکی از معدود ابزارهایی است که انسان برای رام کردن آشوب، در طول تاریخ ابداع کرده. امیل دورکیم، پدر جامعه شناسی، معتقد بود آیین ها نظم اخلاقی را از نو برقرار می کنند، حتی وقتی همه چیز فرو ریخته. اینجا، در میانه جنگی که تمام نظم ها را بلعیده، دو انسان برای چند دقیقه آیینی شخصی می سازند. سیگار، محور این آیین است؛ عشای ربانی میدان نبرد. امیل دورکیم در کتاب «صور بنیانی حیات دینی» (۱۹۱۲) می گوید آیین‌ها کارکردی فراتر از باورهای مذهبی دارند: آن‌ها در لحظات بحران، «همبستگی جمعی» (Collective Effervescence) را بازمی‌گردانند و نظم اخلاقی را ترمیم می‌کنند. به زبان ساده، وقتی همه‌چیز در حال فروپاشی است، انسان‌ها با اجرای یک آیین مشترک، دوباره به هم پیوند می‌خورند و جهان را از آشوب محض نجات می‌دهند.در این صحنه نیز دو دشمن، در میانه آشوب جنگ، با آیین سیگار، لحظه‌ای نظم را به جهان خود برمی‌گردانند. ⚡️ لایه دیگر، بحث «کنترل» است. میشل فوکو نشان داد که قدرت فقط در کشتن نیست، در مدیریت زمان مرگ هم هست. مفهوم «زیست قدرت» (Biopower) او دقیقاً همین است: قدرت، زمان و کیفیت زندگی و مرگ را تنظیم می کند. اپراتور پهپاد قدرت مطلق دارد: میتواند لحظه مرگ را انتخاب کند. اما سرباز، با آن درخواست، قدرت را موقتاً بازپس میگیرد. او با تعیین توالی مرگها («اول او، بعد من»)، برای دقایقی کوتاه، کارگردان نمایش خودش میشود. این یک کودتای کوچک علیه سلسله مراتب وحشت است. ⚡️ و اما پذیرش اپراتور. چرا یک سرباز اوکراینی، که همرزمانش را روسها کشته اند، این درخواست را می پذیرد؟ اینجاست که باید از «همدلی تاکتیکی» حرف زد و نه از سر ترحم، که از سر شناخت یک کد مشترک. هر دو مرد هستند، هر دو سربازند، هر دو می دانند مرگ چیست. در آن لحظه، اپراتور از خود می پرسد: «اگر من بودم، چه می خواستم؟» و پاسخ روشن است: یک سیگار، یک مکث، یک لحظه اختیار. با پذیرش این درخواست، اپراتور نه فقط به دشمن، که به خودش احترام میگذارد. ⚡️ در نهایت، این صحنه یک «اجتماع موقت» (Temporary Social Order) می سازد. جهانی در مقیاس یک سیگار، که در آن قوانین جنگ برای چند پک معلق می مانند. سرباز روس و اپراتور اوکراینی، برای لحظاتی، نه دشمن، که دو بازیگر یک نمایش کوتاه و غم انگیزند؛ نمایشی که در آن، انسانیت پیش از آنکه دود شود، خود را به رخ فناوری می کشد. اما این همدلی غریب، این آیین مشترک، در مغز چگونه شکل میگیرد؟ چرا مغز انسان حتی دشمن را در آستانه مرگ «می فهمد»؟ برای درک این موضوع به نوروساینسهم سری می زنیم. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 آیین آخرین پک (۲) از دریچه تاریخ ⚡️ آیین آخرین سیگار، چیزی فراتر از یک عادت ساده است؛ این یک مراسم انتقال است، آخرین پلی که انسان میان هستی و نیستی میزند. ⚡️ جالب آن که علاوه بر قربانی، جلاد نیز این آیین را به رسمیت می شناسد. گویی در آن لحظات واپسین، هر دو سوی ماجرا به توافقی نانوشته تن میدهند: «بگذار این آخرین لحظه مال تو باشد.» ⚡️ ریشه های این آیین را شاید بتوان تا سکوهای گیوتین انقلاب فرانسه دنبال کرد؛ جایی که مرگ به کالایی انبوه بدل شده بود و تیغه بی وقفه فرود می آمد. اشراف محکوم، در مسیر کالسکه تا سکو، واپسین مراسم شخصیشان را اجرا می کردند: بعضی پیپ یا سیگار برگ را با خونسردی نمایشی دود میکردند تا نشان دهند که حتی در برابر انقلاب خشمگین شما، این ماییم که شیوه رفتن خود را انتخاب می کنیم. ⚡️ قرن بیستم اما این آیین را از اشراف گرفت و به توده ها سپرد. در جنگ جهانی دوم، آیین آخرین پک به نماد رفاقت بدل شد. اسرای آمریکایی در فیلیپین، پیش از جوخه آتش ژاپنی، آخرین ته سیگار را با هم رزمان تقسیم میکردند. این تقسیم، خود یک کنش آیینی بود: «آنچه از زندگی باقی مانده، حتی اگر یک پک سیگار باشد، هنوز مال ماست و ما تقسیمش می کنیم.» ⚡️ مشهورتر از همه، ارنستو چه گوارا در لا ایگوئراست. او در آخرین دقایق، یک سیگار خواست. شاهدان گفته اند که پکهایش عمیق و آرام بود، گویی دارد آخرین لذت زمینی را مزمزه میکند. سپس رو به سرباز بولیویایی گفت: «شلیک کن، یک مرد را خواهی کشت.» اینجا دیگر سیگار فقط یک عادت نبود؛ بیانیه ای فلسفی بود. بیانیه ای که سرباز روس در دشت اوکراین، هفتاد سال بعد، با زبانی دیگر تکرار کرد: ممکن است زمان مرگم دست تو باشد، اما شیوه اش در اختیار من است اما رفاقتی که در این کلیپ میبینیم ( اینکه دشمن این درخواست را میپذیرد ) خود داستان دیگریست. چرا اپراتور آنسوی نمایشگر، انگشتش را از روی ماشه برداشت؟ اینجاست که باید از دریچه جامعه شناسی به موضوع بنگریم. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿

🔵 آیین آخرین پک ⚡️ شاید یکی از دلایل ترسناک بودن مرگ این است که پایانی ترین رخداد غیرقابل کنترل زندگی است. گواه این مدعا تمام کسانی هستند که با اراده خویش زندگی را پایان می دهند؛ وقتی عنصر اختیار و کنترل در دست انسان باشد، ممکن است حتی به استقبال مرگ هم برود. ⚡️ در این کلیپ، سرباز روسی که در دام پهپاد اوکراینی افتاده است نه میگریزد و نه برای زندگی التماس می کند. رو به دوربین اپراتور، به هم رزمش اشاره می کند که پایین تر پناه گرفته است و با اشاره از اپراتور می خواهد که اول او را شکار کند تا خودش فرصت دود کردن یک نخ سیگار پیش از مرگ داشته باشد. اپراتور می پذیرد، ابتدا سرباز دیگر را می کشد و سپس به سراغ او باز می گردد. طنز تلخ ماجرا این است که سرباز روس رفتاری خونسردانه دارد؛ درست در حد واکنشی که یک بیمار موقع تزریق یک آمپول از خود نشان می دهد، کمی دست به دست می شود تا بهترین وضعیت را برای تزریق مرگ به خود بگیرد. ⚡️آخرین پک به آخرین سیگار ، آیینی آشناست. فاصله گذاری بین غیرقابل کنترل ترین رخداد زندگی و آخرین لحظات اختیار. چرا تاریخ، پر است از آخرین سیگارهای محکومان؟ (پست بعدی را ببینید). 🌿