شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 101 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 280 في فئة الكتب والمرتبة 13 445 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 101 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 03 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -536، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -17، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.93%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.17% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 994 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 048 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 04 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 101
المشتركون
-1724 ساعات
-1347 أيام
-53630 أيام
أرشيف المشاركات
25 101
د این رفتارارو بکنه و اصن واقعا میخاد برع بانک؟؟ تا اینکه من اصلا متوجه نشده بودم از حموم درومده یدفع اومد ی تیشرت زرد پوشیدع بود که خیلی تنگ بود ینی ممه های گندش زدع بودن بیرون حوصلع هم پیچیده بود دور سرش و ی دامن پوشیدع بود نه خیلی بلند بود ن کوتاه ولی انقد کونش سکسی بود که از زیر دامن میتونست جرر بده ده تا کیرو من خیلی داغ و حشری شده بودم فهمیدم که اصن بانکی در کار نیست جلوی ظرفشویی بود پاشدم رفتم از پشت خودمو چسبوندم بهش و کیرمو مالیدم بع کونش و یجوری جلوه داده که فکر کنه اتفاقی بودع الکی ی لیوان برداشتم و رفتم از یخچال ی لیوان اب برداشتم هیچوقت تپ چی عمرم انقد حشری نشدع بودم میخاستم ی حرکتی بزنم ک دیدم گفت برم اماده شم بریم بانک من ضد حال خوردم فکر کردم بانک الکی بوده رفتیم بانک کلی کپی و اینا و خلاصه کاراشو انجام داد بعد رفتیم سبزی خرید با چندتا مرغ و اینا برگشتیم در خونشون گفت بیا داخل گفتم نه باید برم گفت نه اصلا ناهار باید اینجا باشی هنوز کلی تا ظهر موندع بود رفتیم داخل تلوزیون رو روشن کردم ای فیلم داشت تکرار پایتخت میداد نشستم نگاه کردن ولی توی فکرم اتفاقایی بود که صبح افتاد میخاستم برم جق بزنم ولی بیخیالش شدم که یدفع زنعموم گفت آیییییی گفتم چیشد گفتم هیچی دستم خورد به سماور گفتم چیزیت نشد گفت نه ولی این آیییی بیشتر شبیه این بود که ی کیر کلفت برع تو کون نازش هی میگقت هوا چقدر گرم شده و فلانو…
گفت حسین زنعمو اگه خوابت میاد برو توی اتاق واسه خودت رو تخت بخواب من اصلا خوابم نمیومد ولی رفتم توی اتاقشون همونجایی ک زنعموم هرشب میخابه زیر کیر عموم دراز کشیدم بودم رو تخت و چشمامو بسته بودم ک یدفع زنعموم اومد داخل روی تخت کنارم نشست یدفع ی چیزی گذاشت رو دهنم اومدم ب خودم دیدم شرتشه هیچوقت اون لحظع رو یادم نمیره اون بوی عرق مستت کنندش ک رو شرتش بود لامصب انگار عطر زده بود رو شرتش ب زور میکردش توی دهنم میگفت: بخورش مگه همینو نمیخای خوب بخورش منم دیگع مست مست شدع بودم بلند شدم گرفتم تو بغلم لبامو گذاشتم رو لبای سکسیش و مثه چی لیس میزدم و از هم لب میگرفتیم ممه هاشو میمالیدم براش معلوم بود خیلی خوشش میاد از رو لباسش که نازک بود سینه هاشو لیس میزدم لباسش خیس که شد ممه هاش معلوم شده بود لباسشو میخاستم درارم ک دستمو گرفت گفت نه منم ول کردم جفتمون بدنمون میلرزید من کیرم خیلی شق شده بودم چسبیدع بود به شلوارم و داشت اذیتم میکرد شرتشو برداشتم و لیس میزدم میگفتم میخام کصتو لیس بزنم اونم با لبخند میگفت چ غلطااا
دامنشو خودش دراورد و گفت برام بمالش کسکش منم با این حرفش دیوونه شدم دستمو از روی شلوار گذاشتم رو کصش نرممم بود خیلی بهم حال میداد براش میمالوندم هی میگفت تند تند تند تند ک دیگه تحمل نداشت دستمو گرفت برد زیر شلوارش و از روی شرت میکفت بمال دستم به شرتش ک خورد خیس شد خیلی دوس دارم اون ابی که از کس میاد رو دستمو دراوردم کردم توی دهنم و توی دهن خودشم کردم با صدای ته گلو به گفت بمال دیگههه دستمو بردم رو شرتش و مالیدم براش میگفت ای جونم ای جونم بدو تند تند بمال دیگ کم کم داشت ناله میکرد دستمو دراوردم رو تخت یکم سخت بود خیلی تختش نرم بود هی بالا پایین میشدیم لباساشو میخاستم درارم نمیذاشت منم دیگه هیچی جلودارم نبود گفتم خفه شو جنده مگه نمیخای پسرت تورو جر بده ها میخام بکنمت اول تیشرتشو دراوردم لعنتی هیچوقت یادم نمیرع سوتین نداشت وقتی لباساشو درآوردم ممه هاش مثله هلو پرید جلوم اصلا صبر نکردم و گرفتمشون توی دستم و میخوردمشون نوکشونو لیس میزدم و گاهیم با دندو
25 101
گ چیزی نگفت
تا اینکه حالا من میخاستم پیام بدم ولی چون شب بود میدونستم عموم خونه اس گذاشتم فردا فرداش پیام دادن ولی جواب نداد تا نیم ساعت بعدش گفت ممنون خوبم تو خوبی منم گفتم نه گفت چرا گفتم خودت میدونی گفت نمیدونم والا چی بگم گفتم تورو خدا بزار بغلت کنم گفت نمیشه اگه کسی بفهمه یا … چی. گفتم بخدا قول میدم کسی نفهمه و اینا تا اینکه فقط کارمون شدع بود چت کردن ی بار ازم پرسید تا حالا با کسی رابطه داشتی منم گقته نه گقت دروغ نگو الان بچه 13 سالع رابطه دارع گفتم بخدا اصلا تا حالا با کسی نبودم اونم گفت عجب . روز ها گذاشت که دیگه قشنگ یه وابستگی عمیق شکل گرفته بود قرار شد چهارشنبه که عموم اون روز رو تا 10 شب شیفتع برم خونشون اخ من استرس داشتم اخ استرس داشتم فکر اینکه قرار چی پیش بیاد مثل چی دیوونم میکرد ایفون رو زدم منو ک دید درو باز کرد
دیگ باهم راحت بودیم تقریبا ولی خب رو در رو یکمی سخت بود از اینورم نقشه چیدع بودیم اگه عموم یدفع اومد بگه من براش رنگ مو ک مامانن دادع بود رو آوردم واسه همین رنگ اکسیدان و اینا گرفته بودم و با پلاستیک بردم واقعا زنعموم خیلی ناز بود خیلیی جدا از حشر و سکس من خیلی دوسش داشتم بدن سفید ممه های ناز کون خوش فرم اون لباس سکسیش اصلا نگم براتون اصلا قرار نبود اتفاق خاصی بیوفته فقط میخاستیم یک بار همو بغل کنیم و اصلا رو در رو زیاد رومون باز نشده بود تا اینکه کیرم رفت توی این زندگی زنعموم اومد جلوم گفت عموت زنگ زده داره میاد خونه سریع برو من کونو جمع کردم الفرار گذشت دیگ ن پیامی ن حرفی شده بود اون زنعموی قبل میدیدمش هیچ چیزی نبود هیچی ینی همه چی بی دلیل رفت رو هوا ولی خب در کل چیز خاصیم نبود یکی دو ماه گذشته بود و من کلی حسرت تا اینکه مامانم اومد از خواب بیدارم کرد گفت زنعموت زنگ زده گفته عموت سرکارع امروز .ساعت 9 باید بری ببریش کارای وامشون رو انجام بدم پیامای گوشیموک چک کردم عموم بهم پیام داده بود منم ک دیگه اصلی چیزی نبود اصلا دوس نداشتم برم دیگ صبونه خوردم آماده شدم و رفتم در خونشون ک رسیدم زنگ زدم گفته زنعمو من در خونه ام بیا بریم گفت لباسشویی روشنه بیا داخل کارش تموم شد میریم گفتم من میشینم تو ماشین تو بیا گفت بیا داخل درو زد منم رفتم تو وارد پاگرد که شدم رفتع تو این صحنه ای بود که دیدم زنعوم باید ی تیشرت سفید تقریبا چسبون که نازکم بود و یه ساپورت سیاه خم شده بود و داشت از توی کابینت پایین ظرفشویی یه چیزی در میوورد رفتم جلوتر برگشت وقتی برگشت برق از چشام و کیرم و همه جام پرید حشرم چسبید رو هزار اون تیشترتی که پوسیدع قشنگ ممه هاشو میشد دید نوک ممه هاش زده بود بیرون و میدرخشید چاک سینه های سفیدشم معلوم بود روناش خودنمایی میکرد لحظه ای مکث کردم گفتم سلام گفت سلام حسین جان بشین کارامو بکنم میریم گفتم باشع راحت باش چای اورد برام خم که شد بزارع جلوم قشنگ ممه هاش آویزون شد سوتین نداشت ولی فقط قسمت کوچکی رو دیدم چایی نخوردم اصلا گوش و سرم و بدونم داغ بودن و کیرم شق بود بالش گرفتم گذاشتم رو پام و دستامو گذاشتم روش ک معلوم نباشع من م اصلا نمیدوستم چرا اینطوری شده یدفع از هیچی خبر نداشتم و فک میکردم مثلع همیشه هس خب راحت بوده بام و الانم همونطوره پیش خودم گفتم فکر بد نکنم مبل فرشو جمع کرده بود اومد پشتشو کرد به من خم شد و داشت فرشو درست میکرد ینیییی انقد کونش گنده جلوه میداد میخاستم بپرم بهش ولی جلوی خودمو گرفتم شرتش رو دیدم زیر شلوارش گفت من برم یه دوش بگیرم بیام گفتم دیر نشه گفت نه سریع در میام من که داشتم کم کم شک میکردم ک چرا بای
25 101
دوم حرفا؟ گفت همون روز اینجا منم فهمیدم چی میگه گفتم بخدا منظور بدی نداشتم گفت میدونم منطور بدی نداری ولی چرا دوست داشتی منو بوس کنی از اونجایی که خودش بحثو شروع کرده بود منم دلمو زدم به دریا گفتم زنعمو ببین من نمیدونم پیش خودت چی فک میکنی ولی من نمیدونم چرا همش دوست دارم پیشت باشم خیلی دوست دارم همین دو جمله تخم نداشتم بیشتر حرف بزنم که اونم هیچی نگفت بعد چند دیقع اومد گفت خب اگه بزارم بوسم کنی بعدش چی بین خودمون میمونه گفت میدونم تو قصد بدی نداری ولی اگه کسی بفهمه فکرای بدی میکنه منم گفتم بخدا من ادمی نیستم که چیزی پیش کسی بگم خودتم میدونی تو و عمو برای من فرق دارید گفت میدونم عزیزم ولی اتفاقی نیفتاد ولی من خیلی خوشحال بودم خیلییی که خودش اومده اینارو گفته اقا دیگه من احتیاط میکردم که هیچی خراب نشده گفتم تا عموم نیومدع دیگه برم داشتم میرفتم زنعموم تا حیاط باهام اومد داشتم میرفتم زنعموم گفت کجا؟ گفتم دارم میرم دیگه گفت میدونم داری میری مگه نمیخاستی بوسم کنی؟ من ها!!! اقا من نمیدونستم قضیه چیه اصن بدنم یجوری شده بود گفت میدونم خجالت میکشی بیا رفت داخل خونه منم رفتم گفت بوس کن درسته فکر میکردم میتونم کاری بکنم ولی هم جرئت نداشتم هم واقعا میترسیدم اصن نمیشه توصیفش کرد. شونشو گرفتم لپشو بوس کردم حالا از شانس من بوسه صدا داد گفت وای چرا اینطوری بوس میکنی منم گفتم هرچی باد بادا باد همون لحظه تو چشماش نگاه کردم گفتم خیلی دوست دارم دیگه گذشت و گذشت یه مدتی ندیدمش ینی اصلا روم نمیشد باهاش چشم تو چشم شم دیگ اخرای ترم بود کلاسا تموم شدن و تابستون بود همه عموها عمه ها شام میخاستیم بریم خونه بابابزرگم اینا کل خانواده دور هم جمع بودیم دیگ من هی با اون کسی که داشتم عاشقش میشدم و ارزوم بود تو بغلش بخوابم چشم تو چشم میشدم و هی از خجالت سریع رومو برمیگردوندم دیگ شامو زدیم یکم با دختر عمه ها لاس زدیم و گذشت تا اینکه: شب ول بودم تو تلگرام و اینستا توی واتساپ پیام اومد زنعموم بود پیام دادم بود: سلام حسین چطوری عزیزم چرا امشب خجالت میکشدی از من ناراحتی ازم؟
منم گفتم نه بابا چرا باید ناراحت باشم من فکر میکنم شما از من ناراحت شدی بابت اون روز و فکر بد میکنی٫
گقت: نه عزیزم این چه حرفیه من اصلا ناراحت نشدم تو مثلع پسر خودمی و این حرفا
گقتم: نوکرتم
باز فرداش پیام داد چطوری گوسالع
منم ک واقعا اندازه یه گاو خوشحال بودم گقتم خوبم مرسی
خودت چطوری عمو خوبه.گفت ماهم خوبیم
گفت میخام ی چیزی بهت بگم و چون بهت اعتماد دارم میدونم بین خودمون میمونه و این حرفا منم سعی میکردم طوری حرف بزنم که راحت باشه .
گفت ببین خوب خودت و من میدونیم تو چرا میخاستی منو بوس منی من نزاشتم حرفشو بزنه گفتم نه بخدا من فقط دوست داشتم بوس کنم و اینا منطور بدی نداشتم گفت ساکت شو گفتم چشم
ادامه داد گفت میدونم چرا میخاستی بوس کنی درکت میکنم این یه چیز عادیع که پیش میاد منم دوست دارم تورو بغلت کنم تو بغلت بخوابم دوست دارم موهامو ناز کنی ارومم کنی ولی خب نمیشع من شوهر دارم عموتم واقعا دوست دارم نمیخام خیانت کنم بهش یا اگه بفهمه میدونی چی میشه
منم یا ی قلب شکسته جواب پیامشو دادم
و گفت توعم باید زن بگیری دیگه نباید سنت بیشتر بشع منم گفتم من کسی رو دوست ندارم و میخام تا آخر عمرم به عشقم وفادار بمونم
گقت: ای کلک عشقت کیه منم که کلی رو این داستان برنامه ریخته بودم گقتم:تو😔
گفت:اخه چرا من زنعموتم تو نباید این حسو داشته باشی این یه طرفه اس من متاهلم و زنعموتم و اصلا نمیشه همچین چیزی
منم گفتم اگ بخایم میشه اون دی
25 101
ی دیگه زیاد صحبت نکردیم تا اینکه گفت میری وسایل جامونده رو بیاری منم از خدام بود یجوری بزنم بیرون از اونجا گفتم آره پراید بابام باهام بود رفتم تو خونه قبلی کلی با خودم کلنجار رفتم و اینا دیگه وسایلو ک دیدم اون ساکی که بود گفتم شاید لباسی چیزی باشی خدا خدا میکردم اینطور باشع اون لحظه من اون حرفا این ساک حشرم درشو باز کردم اصلا انگار اون هدیع بود واسع من لباساش بود ولی تخم نمیکردم دست بزنم گفتم شاید بفهمه سر اون حرفاهم ترسم دوبرابر میشد دلو زدم ب دریا گشتم تا اینکه یه شرت زرد که خیلیییییییی قشنگ و نرم بود اصلا هیچکس نمیتونه اون لحظه رو درک کنه گذاشتم رو صورتم و بو میکشیدمم کم کم دست به کیر شدم و کیرمو میمالیدم شرتشو لیس میزدم و تند تند داشتم میزدم کیرم داغ شدع بود اپن قسمتی که میره پشت کونش رو گذاشتم رو کیرم خیلی نرم بود نزدیک بود همون لحظع ابم بیاد ولی سر کیرمو فشار دادم و باز همون طوری که شرت رو کیرم بود شروع کردم زدن ابم داشت میومد خواستم بریزم رو شرت ترسیدم یجوری ارضا شدم که تو عمرم نشده بودم یکمی لباساشو بو کردم و لیس زدم بعد دیگ داشت دیر میشد سعی کردم همونطوری بزارمش سرجاش ولی دقیق نمیشد دیگ گذاشتم و برگشتم وسایلو دادم بهش و رفتم سرکار عموم زنگ زد گفت کجایی گفتم والا بیرونم گفت شام که نخوردی گفتم نه هنوز نرفتم خونه گفت بیا شام دورهم باشیم گفتم نه نمیام زحمت نکش و گفت کص نگو پاشو بیا گفتم باشع اقا دو سه کام از قلیون گرفتم پاشدم رفتم حالا چی از شانس تخمی من بابام زنگ زد ماشینو بیار منم هر چی گفتم گفت لازمش داریم میخایم بریم خونه داییت شب نشینی ماشین گذاشتم در خونه و باسرعت یه ماشین گرفتم و رفتم شام کباب بود دیگه با عموم نشستیم پای منقل و اینا زنعمومم یه تیشرت ساده زیاد باز نبود با یه شلوار از این گل گلیا پاش بود جا انداخت توی حیاط نگم براتون خیلی حال داد نشستیم کلی تعریف و خنده و تخمه خوردیم عموم از خاطره هاش گفت و اینا همون وسطا من از اینکه اینا انقد باهام راحتن و من میخاستم همچین کاری کنم از خودم بدم میومد دیگ ساعت 12/45 دیقع بود که من گفتم فردا کلاس دارم و اینا هنوز کلی وسیله موندع بود که باید چیده میشد عموم گفت حسین فردا میتونی بیای کمک زنعموت منم هم خسته بودم هم دوست داشتم بیام گفتم آره بابا بعد کلاس هستم که از شانس تخمی من زنعموم گقت نه نمیخاد بیچاره رو بندازی زحمت بیچاره خسته اس منم تو دلم گرفت کیرم توی این شانس ک گفتم نه خسته نیستم میام گفت دستت درد نکنه. که دیگ رفتم خونه همش برای فردا لحظه شماری میکردم گرفتم خوابیدم چون میدونستم زیاد وقت ندارم کلاس نرفتم و پیچوندم رفتم سمت خونه عموم اینا حالا خوبه کی درو باز کرد برام؟ مامانم گفت اینجایی گفت آره تو چرا اینجایی مگه کلاس نداری گفتم یه کلاس داشتم استاد بعدیمم نیومده نموندم خلاصع پیچوندمش دیگ حالم از این دنیای تخمی خراب بود روزی که من کلی براش برنامه چیده بودم بگا رفتع بود رفتم یکمی کمک کردم یخچالو جابجا کردم و اینا دیگه چون مامانم بود دیگ من رفتم دراز کشیدم رو تخت که دیدم مامانم داره میره گفتم کجا زنداییم زنگ زده بود به مامانم که مشتری اومده برای تتو(تتوی ابرو مامانم با زنداییم ارایشگاه دارن باهم کار میکنن) دیگه اون رفت منم که مثه چی تو کونم عروسی بود مامانمو رسوندم مامانم گفت دیگ نمیری منم کلاس گذاشتم گفتم دیگه حال ندارم بخدا اونم گفت زشته برو کمکشون منم که چسی اومدم بعدش رفتم باز اونجا دیگ تختو گذاشتیم کارتونارو که داشتم جابجا میکردم یدفع زنعموم گفت حالا اون حرفات رو واسه چی گفتی گفتم ک
25 101
استفادع بد کنم و اینا البته تو فاز بودم و اخر شبش تو دستشوییشون جق زدم اقا دیگع 18 سالم که شد و اینا پست کردم برای خدمت یک ابان ماه اعزام شدم دیگ خدمت و گذرونیم تقریبا 21 سالم شده بود از خدمت اومده بودم کلا به در و دیوار رحم نمیکردم همش جق جق راستش من زیاد اهل دختر بازی اینا نبودم یه چندتاییم رل داشتم که ته تهش لب گرفتم ولی خب من عاشق دختر عمم بودم ینی میمردم براش ولی دقیقا اون همین امیر رو دوست داشت
نمیدونم چرا وقتی از سربازی اومده بودم همین زنعموم خیلی باهام اوکی تر شده بود و اینا هی میگفت تو و امیر دیگ باید زن بگیرید وقتشه میخاست از زیر زبونمون بکشع که کیو میخایم مثلا منم میگفتم من قصد زن گرفتن ندارم و اینا. نمیدونم چرا از همین که برگشته بودم خونمون فکر زنعموم اومد تو سرم اصلا حشرم رفته بود روی هزار سریع رفتم توی کانال داستانکده و چندتا داستان زنعمو خوندم خیلی خوب بودن ی فیلم از میامالکوا دیدم و جق زدم خوابیدم رسید بع روزایی که کم کم دیونه زنعموم شده بودم همش سکس با اونو تصور میکردم و اینا واقعا کسایی که براشون پیش اومده فقط میفهمن من چی میگم .گذشت تا اینکه پسر عموم قبول شد ارتش اونجا باید 4 سال مثلع سرباز باشی بعدش پلیس میشی منم کنکور دادم ولی رتبم زیاد خوب نشد دانشگاه آزاد شهرمون خودمون رشته حسابداری رو برداشتم و نیم شیفت توی یه مکانیکی رفتم که باطری سازی رو یاد بگیرم اقا قضیه اصلی اینطور شروع شد که زنعموم اینا خواستن اسباب کشی کنن برن یه خونه دیگه پسرعمومم مرخصی اومده بود دیگ رفتم کمکشون و اینا شنبه صب امیر باز رفت دانشکده(نظامی).عموم 8 صب تا 2 توی پادگان بود و دیگه منو زنعموم وسایلارو کامل جمع کرده بودیم و منتظر بودیم تا عموم و ماشینی که قراره وسایلارو ببره بیان اومدن و عمومم دوتا از سربازاشو اوردع بود برای کمک وسایلارو باز زدیم و رفتیم خالیشون کردیم توی حیاط و عموم گفت شیر پسر دمت گرم اینارو کمک زنعموت ببر داخل منم گفتم باشع هستم و رفتن ی چندتا پلاستیک و آبمیوه گیر و یه ساک مونده بود توی خونه قبلی همینطور که وسایلارو میووردیم تو یه لحظه زنعموم اومد بشینع من سر پا بودم و تکیه داده بودم به کمد وقتی خاست بشینه قشنگ اون کون گندش کشیده شد به کیرم قشنگ برق از سرم پرید رفتم توی حیاط هی با خودم داستان میچیدم که چیکار کنم یع حرکتی بزنم یه کاری کنم تا اینکه تصمیم گرفت برم بهش بگم زنعمو میشه یه چیزی رو بگم ولی قول بده به کسی نگو یه همچین داستانیی رو چیدم رفتم داخل گفت بیا شربت درست کردم نشستم رو کف زمین خسته ام بودم که گفت چخبر دیگه ی چیزی بگو حوصلم سر رفت اقا من همین بحثو انداختم چشمتون روز بد نبینه انگار خودم نبودم بهش گفتم زنعمو یه چیزی بگم فکر بد نمیکنی یا ناراحت نمیشی گفت راحت باش ابروشم داد بالا گفت بگو ببینم چی میخای بگی من ریدم تو خودم نگفتم گفتم هیچی گفت بگو خجالت نکش کسی رو میخای گفتم نه بابا اصلا داستان این نیست گفت پس چی. من گفتم ببین زنعمو من نمیدونم چرا بعضی وقتا دوست دارم مثه مامانم تورو بغل کنم یا لپتو بوس کنم یا دستتو بوس کنم صدام میلرزید اون دقیق متوجه نشده بود و فکرشو نمیکرد من همچین حرفی بزنم گفت وااا ینی چی منم گفتم همین منظور بدی ندارم فقط بین بقیع زنعموها تورو جدا دوست دارم اونم گفت توعم برای من و عموت خیلی فرق داری کلمع من و عمو رو ک گفت فهمیدم میخاد بهم بفهمونه حدمو نگه دارم واس همین مثلع سگ مثلع قورباغع مثلع هر چیزی که فکر کنید پشیمون شدم از حرفی که زدم ریدم تو خودم گفتم عموم میاد و بهش میگه کلا سرم داغ شدع بودم از ناراحت
25 101
حسین و زن عمو
#زن_عمو
میخوام چیزی که اتفاق افتاد رو بگم.متاسفانه میشه از همه داستانا فهمید خیلیاشون دروغه البته همین دروغم هم قشنگه چون افکار مارو میریزه بیرون و ما اون چیزی رو که دوس داریم میخونیم.اسمم حسینه الان 22 سالمه و قدم 187 هست هیکلمم عادیه لاغر نیستم و چاقم نیستم یه چیزی که تقریبا رو فرمه ولی من به خودم نمیرسم خب داستان از اینجا شروع میشه که ما پسرا توی یه سنی ینی کلا توی کل عمرمون به هیچی رحم نمیکنیم و کلا حشریم دیگه روی کل زنای فامیل زنعمو زندایی خاله عمه و بقیه… چشم داریم و دوست داریم بکنیمشون و این یه چیز عادیه خب پس منم همه رو دوست داشتم بکنم و با فکرشون جق میزدم ولی خب وقتی داستانارو میخونی فکر میکنی به این راحتیه ولی توی دنیای واقعی اصلا اینطور نیست ینی اینطوریه تو دلتو میزنی به دریا مثلا به زنعموت امار میدی ولی کافیه یک ثانیه ازش بگذره میفهمی چه گوهی خوردی پشیمون میشی فکرت داغون میشع هی با خودت میگی نره به بقیه بگه خب تا انجام ندی نمیفهمی قضیه چیه ولی مشکل اینجاعه وقتی حشرت بزنه بالا دیگع هیچی نمیفهمی پیش خودن فکر میکنی الان بهش میگم اون میاد و لب و لب بازی و فلان… ولی وقتی طرف مقابل ی ذره واکنش بد نشون بده دنیا رو سرت خراب میشع
خب من از وقتی کلاس سوم اینا بودم افتادم توی جق و حشر اینا از همون موقع خیلی مفهمیدم روی یکی از زنعموهام خیلی کراش داشتم اینا هر موقع با فکر اون جق میزدم ابم یجوری پرت میشد که کل وجودم باهاش بیرون میومد اقا رسیدیم به سن 17 18 سالگی اوج حشری بودنم ینی انقد جق میزدم مه بگا میرفتم یه چیزیم بگم یک سال اومدم جقایی که میزدم رو مینوشتم سال که تموم شد نزدیک 160 باز جق زده بودم شایدم بیشتر
خانواده ما با هم راحتیم ینی اصلا مذهبی نیستیم ولی اونقد فیلم هندی نیستیم خیلی اوپن و راحت باشیم جو خانواده ما عادیع و چون همه فامیل بودن ازدواج کردن الانم راحتیم ینی یجوریع که عموهام تو مهونی جلوی جمع میگوزن و مارو شاد میکنن
بیخیال گفتم مقدمه رو بدونید
این زنعموم زن عموی وسطیمه و عموم نطامی ارتشه و پسرعموم که بچه همیناس یک سال ازم بزرگتره و باهم خیلی رفیقیم خب چون تویه شهر بودیم زیاد همو میدیدیم باهم سالن میرفتیم گیم نت و فلان یا من اونجا بودم یا اون خونه ما این زنعموم از اینایی بود که معلوم خیلی حشریه و اینا ولی اینطوری نبود امار بده به کسی یا بخاد حرکتی کنه چون رابطش باعموم خوب بود معلوم بود خوب بهش میده زنعمومم بخام بگم از این لاغرا نیست چاقم نیست اینا هست که روفرمن بخام بهش اشاره کنم حالت بدنش مثه بدن شبنم مقدمی.بدنش سفیده ممه هاشم شک ندارم 85 چون از سوتینش فهمیدم اقا یه بار من خونه اینا بودم زنعموم حموم بود من اون موقع کلاس هفتم بودم پسر عموم میخاست بره بیرون تخم مرغ بگیره شام سوسیس تخم مرغ درست کنیم اون گفت بیا من حال نداشتم برم که زنعموم یدفه گفت امیر بیا (پسرعموم) منم که تو اتاق داشتم با کامپیوتر امیر ور میرفتم داد زدم زنعمو رفت تخم مرغ بیاره اونم گفت حسین زنعمو حوله رو رخت اویزه برام بیارش رفتم اوردمش صداش کردم ک بگیرتش فکر کردم الان ی دست از گوشه در میاد و حوله رو میگیره ولی یهو درو باز کرد کامل رو به روم وایساد لخته لختتت من چون خجالت کشیدم تا دیدم سرمو انداختم پایین کلا دو سه ثانیع دیدم ممه ها بزرگ رونای خوشگل ولی کسش رو واضح ندیدم چون زیاد معلوم نبود ولی نوک ممه هاش قلمبه شده بود و رگ ممه هاش از سفیدی معلوم بود حوله رو ک گرفت اومدم تو اتاق باز اصلا سرم داغ شدع بود ولی سعی میکردم بهش فکر نکن چون نمیخاستم از این راحتی زنعموم باهام خودم
25 101
⭕️ | یه سری نمونه سوال داره پخش میشه میگن سوال امتحانی ادبیات هست نمیدونم درسته یا نه ولی براتون گذاشتم دان کنید بخونید
🟢 دانلود سوالات نهایی ادبیات ➡️
25 101
🔴 سوالات فارسی نهایی دهم لو رفت 🔴
🔴 سوالات فارسی نهایی یازدهم لو رفت 🔴
🔴 سوالات فارسی نهایی دوازدهم لو رفت 🔴
دانلود سوالات و پاسخنامه 👇🏻👇🏻
https://t.me/+8XVpOC1BE68wZjE0
25 101
25 101
دادم ک گفت باشه برو پشتت میام با خودم گفتم الان کصخلم میکنه منو میفرسته خودش میره میخابه رفتم پشت ی دو دقیقه منتظرش بودم ک دیدم صدا دمپایی میاد امد پشت اومدم باهاش لب بگیرم نمیذاشت گفتم جان من بشین بخورش دارم دیوونه بدنت میشم گفت نه و اینا دیدم هی میره اونور لب پنجره میبینه گفت سامان من میرم نمیتونم گفتم تو برو من نمیام تا صبح میخام همینجا بشینم رفت من نشستم باز به گوهی ک خوردم داشتم فکر میکردم دیدم بعد یکی دو دقیقه دوباره برگشت دستمو کشید گفت بیا بریم گفتم نمیام یهو خیلی یهو گفت قول میدی ولم نکنی گفتم قول میدم با دوتا دستش چسبید صورتمو زبونشو کرد تو دهنم شروع کردیم لب گرفتن ی دستشو گذاشت رو کیرم کیرم مثل سنگ شده بود داشت میترکید
نرگس عینک میزد اصلا خود این پرستارا فانتزی شده بود گفتن برو پایین کیرمو در آوردم تازه داشت زانو میزد ک کیرم لای بند شلوارم بود شلاقی برگشت بالا خورد تو صورتش میگم همین ک نشست شروع کرد تا ته خوردن شما نمیدونین ولی کراشتون اینجوری براتون ساک بزنه خیلی حال میده سینهاشو انداختم بیرون کیرم خیسه تف بود میکشیدم بیرون عینکشو وقتی کیرمو میکرد تو دهنش عینکشو جا میزدم بعد یکم ساک زدن کلا برداشتمش آبم داشت میومد گفتن داره میاد همیشو بخور تا تهشو تو دهنش خالی کردم آبم تو دهنش جمع بود خالی کرد کنارش ی لب ریز گرفتیم رفت دوباره رو سکو منم بعد چند دقیقه با حس پیروزی رفتم اونجا دیدم نیست ک گفت سامان چایی میخوری گفتم اره اورد نشستیم ی پتو کشیدیم رو مون ک تا صبح حرف زدیم از هم جدا خابیدیم چون صبح بگایی میشد تا اینجا بسه این داستان خیلی طولانیه م اخر من از خجالت تمومش کردم…
بازم براتون مینویسم شرمنده بی مقدمه طولانی شد
نوشته: سامان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 101
داشتن برام میوه میفرستاد یسره
خلاصه ما شروع کردیم دیدم گوشی نرگس زنگ میخوره گفتم کیه گفت ساکت باش فهمیدم سعیده رفت داخل گفت هیچی با ابجی اینا نشستیم داریم چایی میخوریم یعنی نگفت من اونجام یکم حرف زدن قطع کردن من باز یکی خوردم دوباره شیطان امد سراغم گفت سامان این زن داره خیانت میکنه به رو خودم نیاوردم شراب خوردیم کلمونو گرم کرد شب کنار هم خابیدیم من یکم با فاصله ک شبش یکم بهش چسبیدم صبح بیدار شدم دیدم اونور خابیده گفتم لعنت به خودم میفرستادم چه گوهی خوردم جنبه دو پیک شرابم نداشتم کلا گند زدم بیدار شدم خداحافظی کردم اونم یکم باهام سرد برخورد کرد دم غروب بود بهم اس ام اس داد سعید امشبم برات پول بزنم میاری برام منم چسی اومدم گفتم ببینم چی میشه ی رب بعد گفتم باش پولو زد بردم دیدم قبل من سفررو پهن کردن نرگس با ی شلوار سفید خونگی چسبان ی تیشرت سبز ک سینهاش دولا میشد قشنگ معلوم بود بدجور واسه اون گردیاش کیرم همون اول ی تکونی خورد نشستم کنارشون شروع کردیم خوردن کم کم شوخیا من باهاش شروع شد خاهرش میگفت بد نگاش میکنیا میگفتم نرگس عشقه اسم خاهرشو داستانشو قسمت بعد میگم
خلاصه کله ها گرم شد ی بازی داشت تو گوشیش از اینا ک با توپ میزنی آجرارو خراب میکنی دوتایی مرحله میرفتیم یجورایی هر مرحله نمیتونست میداد من برم کنارش نشسته بودم دو به دوش لم داده بودیم دیگ تازه دست رد کردم دور گردنش از دور گردنش گوشیو گرفتم ک زنگ از واتساپ خورد چهره داداشم افتاد وسط گوشی دورشم تصویر ما بود 🤦🏻♂️ بدو بدو رفت داخل به همون منوال اونشب جواب داد بعد ی رب امد گفت بازی کن الان میام رفت یکم میوه اورد گفتم بشین کنارم دوباره دستمو رد کردم دور گردنش عجیب بود خاهرش بیرون نمیاد فضولی نمیکنه گفتم بیا تو برو دوشم خسته شد بیا دراز بکش رو پام دراز کشید رو پام داشتم موهاشو ناز میکردم اون بازی میکرد شما نمیدونم درک کردین یا ن اگه دقت کنین اینجوری بنویسین اون لحظه قلبتون از سینه میخاد بزنه بیرون ک آیا یک مرحله بری جلو تر یا نه خلاصه از مو شروع کردم گوشاشو ناز کردن یواش رفتم رو گردنش ک دیدم دستمو پررت کرد عقب دوباره از موهاش شروع کردم دوباره پرت کرد عقب
گفتم چته گفت چیکار میکنی گفتم دوست دارم نوازشت کنم دیگ
ک با چشم به پنجره نشون داد چون ما رو سکو میشستیم فهمیدم مامانشه ک هرچند دقیقه میاد نگاه میکنه
خلاصه اینبار منتظر شدم مامانش ببینه بعد بره شروع کنم همین ک رفت دست انداختم لا گردنش کم کم کشیدم رو لباش از گردنش یکم رفتم پایین تر رو سینش دستمو پرت کرد بار دوم اینکارو کردم بلند شد گفت چیکار میکنی؟ طلبکارانه
گفتم نرگس اخر شبه ی حقیقتی میخام بهت بگم
گفت بگو رفتم در گوشش گفتم من ازت خوشم میاد
گفت واقعا فکر نمیکردم همچین ادمی باشی من زنداداشتم
نمیدونستم چی بگم لال شده بودم گفتم فقط حسمو گفتم نشنیده بگیر یهو گفت منم ازت خوشم میاد ولی متهلم گفتم پس ساکت باش لباشو یواش بوسیدم دوباره رفتم ک ادامه بدم خودشو کشید عقب انگار اعصبانی شده باشه گفتم نرگس میخام باهات باشم بهم فرصت بده کلی اسرار گفت نه گفتم زنگ بزن آژانس میخام برم حالا ساعت3 شب گفت چته و اینا واقعا داشتم اماده میشدم چون ریده بودم دیگ واقعا حالم داشت از خودم بهم میخورد دیدم گفت باشه گفتم کی باشه گفت باشه دیگ باهم دوستیم گفتم بیا جلو پس دوباره لب گرفتین دست انداختم رو سینش با اونیکی دستم دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم ک کشید دوباره خودشو عقب گفتم نرگس راست کردم ک با دست اشاره کرد یواش صحبت کنم گفت خب چیکار کنم گفتم بریم پشت خونتون ساک بزن گفت نه نمیشه قسمش
25 101
زن داداش نرگس (۱)
#زن_داداش #خیانت
من سامانم الان 20 سالمه قد تقریبا 180 چهارشونه ورزشکارم
داداشم سعید 26 قد بلند هرکی مارو میدید میگفتن حقت قدتو خورده داداشت😂
داستان از جایی شروع شد ک داداشم با ی دختری به اسم نرگس دوست شد
نرگس کص و کون تپلی داشت اونم اولا لاغر بود ولی هبکلش خوب بود شکم نداشت و لبای گنده سکسیش و پوست سفیدش هرکسی روش راست میکرد
این نرگس دوست دختر قبلیه رفیقش بود اینم مخش کرده بود طرح خاستن ریخته بودو بلاخره بعد کلی جنگ و دعوا با خانواده گرفتش
از همون اول ک پاشو گذاشت تو خونه حس خوبی بهش نداشتم زیاد تحویلش نمیگرفتم سرسنگین بودم اونم همش خود شیرینی تا توی خانواده جا بیفته سه تا خاهر داشت ک اولا اونا لاغر بودن زیاد به چشم نمیومدن و متهل بودن و بزرگ تر
داستان از جایی شروع شد
نرگس بعد ی مدت از عقد هیکلش گوشتی شدو حسابی رفت تو چشم کل فکو فامیل جوری ک هرجا دعوتشون میکردن فک میکردم بخاطر نرگسه
یروز خونه تنها بودم سوپر دیدم جق زدم همه میدونن جق میزنی بیحال میشی دلت میخاد بخابی آبم ریخته بود رو شکم خودم شرتم تا ساقم داده بودم پایین پتو هم کنارم بود خلاصه چشام سنگینی کرد و خابم برد وقتی بیدار شدم دیدن هم شرتم پامه هم پتو رومه از خجالت آب شدم دیدم مامانمو زن داداشم هستن گفتم حتما مامانم شرتمو پام کرده پتو انداخته روم هیچی من با این نرگس خانوم خیلی مچ شده بودم موهاشو اوتو میکردم وقتی سعید نبود با هم غذا درست میکردیم خلاصه میرسوندمش با موتور هرجا میخاست بره خلاصه فردای اونروز بهش گفتم نرگس دیروز شما کی اومدین، گفت شرت پات نبود من روت پتو انداختما، اما اینجا سوتی داد چون یکی شرتمم پام کرده بود تا جایی ک جا داشت این ففط گفت پتو انداختم خلاصه ما با هم خیلی خوب شده بودیم شده بودم سنگ صبورش درد دل درباره زندگی زناشوییش میگفت سعید هرجا میره دعوا میکنه گیرا الکی میده من راهنماییش میکردم چطوری رفتار کنه یشب کسی خونه نبود زهرا ی گوشه خاب بود مادرم رفته بود بیرون داشتم از پشت قمبلشو نگاه میکردم از روی چادری ک روی خودش کشیده بود یواش صداش کردم دیدم جواب نداد دیگ خلاصه تخم نکردم جلو برم
انقد بی خایه بازی در اوردم ک یروز اینا خونه زندگیشونو جمع کردن رفتن تهران برای کار البته بی خایگیم نبود ریسک بود اون فقط با من خوب بود اما یچیزی ک منو به شک مینداخت بهش میگفتم ابجی میگفت به من نگو ابجی
خلاصه بعد دو ماه دلش تنگ شد برا خونه خودشونو اونجا کسیو نداشتن نرگس با خاهرش اومد شهر خودمون ک نمیگم کجاست
و خودش تنها اومد خونه ما تا خبر مامان بابامو بگیره پیشمون باشه من مشروب داشتم تو اتاقم شراب میزون سرگل ک تو هیچ منطقه ای اینجوریشو نخوردین اگمد گفت این چیه گفتم شربته خندید گفت یکم بخورم گفتم بدرد تو نمیخوره خلاصه گوش نداد بوش کرد فهمید شرابه یکم خورد گفتم جمعش کن الان مامان میاد میبینه گفت رفته بیرون گفتم ک رابطمون یجوری بود انگار با هم خاهر برادریم من ی اعتقادی دارم کسی ک با کارای کوچیک خیانت میکنه بزرگشم میکنه فقط موقعیت میخاد یعنی اگه جلو شوهرش پیش من نخوره تنها باشه بخوره پس خیانت کاره این از من به شما نصیحت
این شد تلنگرش دو سه تا خورد گفت چقد خوبه و اینا خلاصه اونشب آژانس گرفت رفت خونه مادرش گفت سامان بهت پول بدم برام از اون شرابا میاری گفتم اره چرا نیارم پولو برام زد من باهاش پیتزا خریدم با پول خودم ی زمزم دیگ شراب گرفتم رسیدم اونجا مادرش اینا بودن ولی اوکی بودن نشستیم پا سفره منو اونو خاهرش مادرش مزه هم میاورد میگفت کم بخورین مست نشین ک گفتم اینا مستی نداره خاله، مادرش منو خیلی دوست داشت چون باغ
25 101
انقلاب هوش مصنوعی در دنیای ترید آغاز شد!
پیشرفته ترین ربات هوش مصنوعی ترید در تلگرام🙂
💡 بدون نیاز به هیچ آموزش یا دانش فنی، فقط با چند کلیک از سیگنالهای دقیق و هوشمند این ربات استفاده کن و مثل یه حرفهای معامله کن!
✔️ تحلیل دقیق لحظهای ارزهای دیجیتال
✔️ تحلیل لحظهای طلا و دلار
✔️نرخ لحظه ای طلا و دلار
✔️ تحلیل اخبار مهم کریپتو
📌در بازارهای امروز، رباتها برندهاند!
ربات ما با هوش مصنوعی قوی همه نمادهای کریپتو رو زیر ذرهبین میبره و دقیقترین تحلیلها رو در اختیارت میذاره.
🔹 استفاده از این ربات کاملاً رایگانه!
🔥همین حالا تستش کن و خودت قدرت تحلیل سریع و دقیق رو ببین: ⬇️⬇️
👉@algo_analyzer_bot
👉@algo_analyzer_bot
25 101
یرم رو فرستادم تو کس ش…خیلی تنگ و داغ بود… اگر بگم سوختم از شدت داغی کس ش باور کنید… . این حجم از شهوت رو تا حالا ندیده بودم بین این همه کسی که کرده بودم… اون خانمی که یکساعت قبل با اون تیپ رسمی و دک و پوز بود …حالا داشت زیر کیر من دست و پا میزد… من معمولا کمرم سفته … ولی واقعا از این همه شهوت این زن… کم آوردم و آب م با شدت پاشید تو کسش… اونم… جیغ بلندی کشید و ارضا شد… و منو محکم تو بغلش گرفته بود…احساس میکردم ناخن هاش داره پشتم رو سوراخ میکنه…چند ثانیه ای همونطور موندیم تو بغل هم و فقط بدن همدیگه رو می بوسیدیم و لب میگرفتیم… تا اینکه کیرم رو کشیدم بیرون… سریع دستمال کاغذی گذاشتم روی سوراخ کسش تا آب نریزه رو زمین… و بعد ش تو بغل هم لم دادیم… هنوز نوازش ما ادامه داشت و کیرم راست بود… بس این سکس یه دفعه اتفاق افتاده بود فکر کنم کیرم سورپرایز شده بود و قاطی کرده بود… گفتم ببین چکار کردی… این کیره نمیخوابه… گفت جوونم… مال خودمه.میدونه چه شاه کسی به تورش خورده …نمیخواد از دست بده… دوباره اومد نشست رو کیرم و شروع به بالا پایین شدن کرد. خودش که کس ش خیس بود و داغ…اب من تو ش بود…حسابی گرم و لیز شده بود …همزمان نوک صورتی سینه ش رو گاز میگرفتم و براش میخوردم… باز هیجان سکس مون کشید بالا… انداختم ش رو مبل و دمر ش کردم… از عقب گذاشتم تو کسش… فقط داشت آه و ناله میکرد… خودش دستم رو کشید و گذاشت رو سینه ش که بمالم براش …یعنی اینجوری منو بکن… من با دست دیگه گذاشتم زیر گردنش و کشیدم سمت خودم…عین یه بچه آهو که زیر شیر نر افتاده بود داشت گاییده میشد… و با شدت میکردمش …صدای شلپ شلوپ تخم م که به کسش میخورد و سوراخ زیبای کونش و هر موجی که به کونش میخورد… واقعا شهوت انگیز بود و باعث شد که دوباره آبم بیاد… کشیدم بیرون اونم برگشت سمت من و گذاشت تو دهنش… شروع کرد به ساک زدن…آبم با شدت کمتری پاشید تو دهنش… و همه ش رو قورت داد… هر دو بیحال افتادیم تو بغل هم… یه مقدار تعریف بدن زیبا ش کردم که واقعا تو عالی هستی…اونم همینطور قربون صدقه منو کیرم میرفت. بعدش گفت … شاید باور نکنی ولی دیروز که زنگ زدی من همونجا خودم رو خیس کردم…از بس که قبلا روت کراش داشتم ولی نمیتونستم بهت پیشنهاد بدم…انگار همیشه نتظر بودم بهم پیشنهاد دوستی بدی ولی تو منو نمیدیدی …برام جالب بود این حرف ش و بوسیدمش و عذرخواهی کردم… تصمیم گرفتیم برای مدتی با هم باشیم و من هفته ای چند بار بیام دفترش و سکس داشته باشیم… و این رابطه هنوزم ادامه داره…
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 101
در روابط م سخت گیری نمیکنم دیگه. هر روز باشگاه میرم …کلاس شنا… رقص و کتابخوانی تا سرم گرم باشه. ولی واقعا سخته چیزی بخوای و نتونی پیدا کنی. گفتم شما خودت وکیلی چرا طلاق نمیگیری و راه و چاه ش که بلدی… گفت تو خانواده ما طلاق نداریم… پدرم چند ساله بیماری قلبی داره و اگر بدونه ما مشکل داریم یا اسم طلاق ببرم مطمئنم سکته میزنه بخاطر اونه دارم تحملش میکنم… خودشم که دو تا تریلی داره همینجوری پول بحسابش میاد یه مقدار خرج ما میکنه یه مقدار م خرج اون شیره بی صاحبش… گفتم مطمئنی اونم سکس نداره با کسی.؟ گفت اره بابا… میگم کیرش اصلا راست نمیشه چه برسه بره جنده بازی… از این لحن و اسم کیر بردنش یه جوری شدم… گفتم خاک تو سرش همچین خانم زیبایی داشته باشه…و سرش روگرم چی میکنه… کاش شما زن من بودی… هر دو گرم مزاج… فکر کنم باید همیشه وسط سکس مون کمی هم زندگی میکردیم…خندیدیم. براحتی میتونستم شدت شهوت رو تو چهره ش ببینم…لپ هایی که سرخ شده بود و چشمایی که ناخداگاه بعضی وقتا قفل میشد روی کیر راست شدم… بلند شد و و گفت…من این منشی رو بفرستم بره دیگه تا بیشتر صحبت کنیم… دیگه واقعا مطمئن بودم یه اتفاقاتی قراره بیفته… به خودم فحش میدادم چرا پشمای کیرم رو نزدم و به خودم نرسیدم. چرا دوش نگرفتم… این با این خوشگلی اگر منو اونجوری ببینه چی فکر میکنه… فقط فکرای سکسی از سرم داشت میگذشت… که با دو تا چای اومد کنارم نشست… خودش دوباره سر صحبت رو برد سمت سکس… که خوشبحال شما مردا تا فشار بهتون میاد یا میرید پیش دوست دختر تون یا تهش یه صابون گلنار به خودتون میرسونید…ولی ما زنا رو خدا بدبخت توسری خور آفریده… گفتم… نگو خانم ناصری…یدفعه یه مشت زد بهم که هی نگو خانم ناصری… همون تینا صدام کن… من اونطوری فکر میکنم سنم خیلی بالاست… گفتم تینا جون … تو با این زیبایی ت هیچوقت پیر نمیشی… خیالت راحت…همه دارنپیر میشن تو داری میری به سمت مرحله جنینی…خندید و گفت مرسی سعید جان!!! چند ثانیه ای سکوتی بین ما حاکم شد… گفتم دل رو بزنم به دریا…بهش پیشنهاد سکس بدم ببینم چی میشه… گفتم تینا جان… ببین ما هردو یه مشکل مشترک داریم و کلی علایق مشترک… نظرت چیه یه مدت باهم باشم… کون لق همسرامون… انتظار داشتم جا بخوره یا خجالت بکشه …ولی گفت… باشه… ولی علی خیلی منو محدود کرده و زیر نظر داره…نه پیام بده نه زنگ بزن… همیشه بیا دفترم… گفتم نکنه سوتی دادی؟…گفت چی بگم …دست خودم نیوده با یکی دو تا بودم…گفتم الانم با منی عزیزم…کشیدم ش سمت خودم و بغلش کردم و شالش رو باز کردم… باور نمیکنید چقدر داغ بود بدنش…گفت سعید دارم میسوزم… چکار کردی امروز… لب تو لب شدیم و همینجوری گاهی گردن سفید ش رو لیس میزدم و لاله گوشش رو میک میزدم… دیگه داشت نفس نفس میزد که خودش دست ش رو گذاشت رو کیرم و شروع به مالیدن کرد و همهش میگفت جوون… با عجله لباس های همدیگه رو کندیم و انداختیم کنار… لخت تو بغل هم بودیم… بدن به این زییایی فقط تو فیلم ها میتونستی ببینی… تقریبا به ترانه علیدوستی میکشید تیپ و چهره ش… نشستم روی زمین و پاهاش رو گذاشتم روی شونم و سرم رو رسوندم به کسش… یه لیس بلند از سوراخ کس ش تا چوچوله ش کشیدم… حسابی تمیز بود… لیزر کرده بود… از بوی خوش کس ش سیر نمیشدم… جوری از ش آب میامد که کل صورتم رو خیس کرده بود… خودش سرم رو کشید بالا و شروع کرد صورتم رو لیس زدن عین گربه…گفت بیا میخوام آب کس خودم رو بخورم…کیرم رو چند بار مالیدم روی چوچوله لش … اونم آه وناله ش بلند شده بود و رسما داشت گریه میکرد…التماس میکرد بکنم تو کسش… فحش میداد…کسکش بکن تو…جرررم بده… ک
25 101
با خانم وکیل
#خیانت #زن_شوهردار #مرد_متاهل
تقریبا یکسالی هست با خانمم به مشکل خوردم سر بحث های الکی و دخالت مادرش تو زندگی مون و گند اخلاق خودش… و دیگه جدا میخوابیم و سکس هم ندارم باهاش… تا اینکه هفته قبل گفت میخواد مهریه ش رو اجرا بذاره… منم نه اینکه نداشته باشم 100 سکه بهش بدم…واقعا زورم میاد بهش بدم…اخه این زن و خانواده ش روز اول هیچی نداشتن…حتی آبرو… من براشون همه چی رو جور کردم… بهر حال منم نه نگفتم و حاضر شدم دیگه طلاق ش بدم…فکر میکرد التماس ش میکنم. ولی یادم اومد از انبوه کادو هایی که این 8 سال زندگی مشترک براش خریدم… تصمیم گرفتم یه جوری اون کادو ها رو قاطی مهریه حساب کنم ولی نمیدونستم چجوری… تا اینکه یادم اومد خانم ناصری (مستعار) که از قبل میشناسم ش وکالت خونده و تصمیم گرفتم باهاش مشورت کنم…چند باری دیده بودمش این چند سال در اداره مون و جویای حال هم بودیم. دو سال قبل هم در عروسی یکی از دوستان مشترک دیدمش تیکه ای بود برای خودش… بهش زنگ زدم و منو شناخت و گفتم برای مشاوره کی بیام… و اونم تایم فردا عصری رو داد… زیاد به خودم نرسیدم و رفتم دفترش… به منشی گفتم با خانم قرار داشتم… و اونم رفت داخل و بعدش گفت بفرمایید… هنوز که وارد شدم خانم ناصری از جاش بلند شدو یکم دسپاچه شد و با ذوق و شوق خاصی ازم احوالپرسی کرد انگار اونم متوجه ارتباط حسی بین ما شده بود…دفتر دنج و با کلاسی داشت با یه دست مبل راحتی و میز و وسایل لوکس…خودش م که حسابی به خودش رسیده بود…انگار برعکس همه آدما که سن شون بالا میره این داشت بر عکس جوانتر نشون میداد نسبت به دو سال قبل که دیدم ش.اومد نشست جلو من روی مبل و بعد از کلی احوالپرسی از پدر ومادرم و زنم و خودم که چکارا میکنم… گفت خب بفرمایید اقای مهندس… چه کمکی از من ساخته س… براش جریانم رو گفتم و اونم با دقت گوش داد…و اینکه دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم…و میخوام اون چندصدمیلیون کادو رو بعنوان مهریه در نظر بگیرم ولی نمیدونم چجوری… حرفام که تمام شد… یه دفعه پرسید یعنی شما الان یکساله سکس نداری؟… جا خوردم…از اینکه بین اینهمه مواردی که گفتم دست گذاشت رو همین فقط… گفتم آره… یه نفس عمیق کشید و گفت .خوب شاید تو سکس ت خانم ت رو تامین نکردی که اینجوری سرد شده…گفتم …نه بابا من گرم مزاجم حتمن باید هر شب اگر نه شب درمیان سکس داشته باشم ولی خانمم واقعا سرده…عین جنازه میفته تو رختخواب اونم با هزار منت میده…به همین خاطر این یکسال هم با کمک دوستانم چند تایی صیغه داشتم که جبران کنم… یه دفعه گفت خدا شانس بده… نه مثل شما دو تا …نه مثل من و علی شوهرش… اینو که گفت… شاخک م تکون خورد که داره بحث مون میره جای دیگه…گفتم شما هم مگه مشکل دارین؟ گفت چی بگم مهندس…الان که دیگه همه مشکل دارن…فقط یه عده مثل من دارن ظاهر سازی میکنن تا چیزی نشون ندن. از وقتی یادمه این علی معتاد بود و24 ساعت تو اتاقشه و میکشه فقط …همینجوری سرد هست باز شیره هم میکشه… که دیگه اصلا سراغ من نمیاد… گفتم یعنی چند وقته سکس ندارین؟ گفت حسابش از دستم در رفته شاید 5 یا 6 ساله… چشمم گرد شد… باورم نمیشد خانم ناصری به این زیبایی و استیل ناب از منم بدبخت تر باشه… جلسه مون دیگه از حالت کاری خارج شده بود و تبدیل شده بود به درد ودل… شروع کرد به گریه… و گفت باور نمیکنی چندبار رفتم پیش دکتر که دیگه از شدت شهوت داشتم گرر میگرفتم و دکتر هربار یه دارویی بهم میداد که عطش م بخوابه ولی اون دارو منو خواب الوده و افسرده میکرد و دیدم به هیچ کاری نمیرسم… دیگه تصمیم گرفتم با بخت خودم کنار بیام و برای خودم و بچه م دارم زندگی میکنم. و به خودم
25 101
✅اگر دنبال دانلود از اینستاگرام (دانلود استوری، پروفایل و پست) دانلود از توییتر، اسپاتیفای و پینترست هستی این ربات بهترین گزینه برای شماست 🔥🔥🔥
@Utinstaloderbot
@Utinstaloderbot
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
