شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 24 953 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 296 في فئة الكتب والمرتبة 13 546 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 24 953 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 12 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -545، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -18، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 13.05%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.39% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 256 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 096 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 13 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
24 953
المشتركون
-1824 ساعات
-1217 أيام
-54530 أيام
أرشيف المشاركات
24 953
Repost from N/a
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🔴 یک خبر داغ:
ایلان ماسک مدیر عامل اینستاگرام و توییتر پروکسیهایی رو طراحی کرده که به طور خودکار به اینترنت استارلینک وصل میشن.
فعلا تعدادی از این پروکسی ها در اختیار کاربران ایرانی قرار داده شده، و ما براتون اینجا گذاشتیم:
. @ProxyStarlink
24 953
Repost from N/a
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🔴 یک خبر داغ:
ایلان ماسک مدیر عامل اینستاگرام و توییتر پروکسیهایی رو طراحی کرده که به طور خودکار به اینترنت استارلینک وصل میشن.
فعلا تعدادی از این پروکسی ها در اختیار کاربران ایرانی قرار داده شده، و ما براتون اینجا گذاشتیم:
. @ProxyStarlink
24 953
Repost from N/a
24 953
Repost from N/a
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🔴 یک خبر داغ:
ایلان ماسک مدیر عامل اینستاگرام و توییتر پروکسیهایی رو طراحی کرده که به طور خودکار به اینترنت استارلینک وصل میشن.
فعلا تعدادی از این پروکسی ها در اختیار کاربران ایرانی قرار داده شده، و ما براتون اینجا گذاشتیم:
. @ProxyStarlink
24 953
Repost from N/a
24 953
Repost from N/a
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🔴 یک خبر داغ:
ایلان ماسک مدیر عامل اینستاگرام و توییتر پروکسیهایی رو طراحی کرده که به طور خودکار به اینترنت استارلینک وصل میشن.
فعلا تعدادی از این پروکسی ها در اختیار کاربران ایرانی قرار داده شده، و ما براتون اینجا گذاشتیم:
. @ProxyStarlink
24 953
Repost from N/a
24 953
شتم رو سینه هاشو شروع کردم مالیدن.که دیدم وا داد حاجی.وا داد چه وایی… میخوردمو میمالیدم… گفتم بریم ی جای خلوت گفت بریم. بردمش تو بیابون که هیچکس نبود.من بودمو خدا وحیده…جانا به این سکس … بردمش تو بیابون از ماشین پیاده شدیم بعد کل بخور بخور مانتوشو دراورد شلوارشو داد پایین خمش کردم رو کاپوت ماشین.ماشینم دویستو شیشه … رو کاموت خمش کردم از پشت کص کون اون شروع کردم به لیس زدن.من عاشق کص لیسیدنم.خیییلی خوووبه.واقعا یکی از فانتزیامه. بعد کیرو دراوردن خیسش کردم از پشت میکردم تو کصش.تلمبه میزدم تو این کصش که ازش فقط آب میریخت.خیییلی پر آب بود.قشنگ میتونست با آب کصش زاینده رودو سیراب کنه.میکردم تو کصش … ازپشت میکردم تو کصش بادو تا دستام سینه هاشو گرقته بودم فشار میدادم.سکس ایستاده واقعا عالیه…با غیظ تلمبه میزدم تو کصش ک زمین میلرزید.اینقد کص کونش خشگل بود که احساس میکردم نقاشیه .وقتی مبخاست آبم بیاد سرش گرفتم تو بغلم و وقتی آبمو ریختم تو کصش تو چشاش نگاه میکردم و اونم تو چشام نگاه میکرد.چشاش آبمو میاورد چه برسه کصش… ممنون که خوندین… اولین بارم بود که داستان مینویسم.ببخشید طولانی شد.فقط خداوکیلی بران مهم نیس بعضیا میان میگن واقعی نیستو فلان… از این داستانا زیاد اتفاق میفته.بعضیا فکر میکنن امکان نداره همچین اتفاقایی بیفته. این کص ها باید ی جوری کرده بشن دیگه نه؟؟
نوشته: رضا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 953
دوست مامانم
#زن_شوهردار #دوست_مامان
عرض ادب
رضا هستم ۲۸ سالمه قد یکو نود و وزن نود کیلو … چهره معمولی دارم و ساکن مشهدیم
قضیه از اینجا شروع شد که یکی از دوستای مادرم که ۳۸ سال سنش هست با شوهرش به مشکل خورده بود و شوهرش دست بزن داشت و اینا… داشت و بعضی موقع ها میومد خونه ما درد دل کردن با مامانم. اینم بگم که این دوست مامانم گه میومد خونمون واقعا داف بود. خدایش خشگل بودو همه مونده بودن که این شوهر بد مصبش دیگه از دنیا چی میخاد. اسم دوست مامانم وحیده بود.الحق والنصاف نمونشو فقط تو pmc 😂 شاید میدیدی.چشاش رنگی و مو بلوند پوست سفید سینه گنده… شوهر احمقش رفته بود سر این هوو آورده بود و میومد خونه ما میشست ساعت ها درددل کردن. مامان منم مهربون میشست حرفای اینو گوش میکردو اینا… بعضی موقا که از سر کار میومدم میدیدم خونمونه و وارد که میشدم سلام الیک که میکرد بعدش شروع میکرد از من سوال پرسیدم که من چیکار کنم که از من خوشش بیادو من که کاری نکردمو چرا مردا اینجورینو… از این داستانا.منم میگفتم باید اینجوری باشین مردا این کارو دوست دارین اینو دوست ندارم و راهنمایش میکردم.تا اینکه ی روز گفت اومده بود خونمون و به مامانم میگفت میخام برم جای دعا نویس برای شوهرم دعا بگیرمو اینا.ولی چون ماشین نداشت به من رو زد.منم خیییلی تو کف این بشر بودم که خودمو بهش نزدیک کنم.بهش گفتم اشکال نداره باهم همهاهنگ کنین ی روز قراربزارین بریم باهم جای دعا نویس دعاتونو بگیرین.من که به این کسشرا اعتقادی ندارم باخودم گفتم بزار تلاششو بکنه.تو ماشین که نشستیم بهش گفتم چرا طلاق نمیگیری خب.حیف شما نیست با این خوشگلی مگه تو چند سالته که داری این همه عذاب میکشی فلان.خخخ هندوانه میدادم زیر بغلش.ببین یچیزی بگم من فقط آرزو داشتم سینشو بمالم چه برسه به کردن این کص طلا.خخخ… بگذریم.از لون روز به بعد روابط ما در خصوص مراجعه به دعا نویس بیشتر شد.اون دعا نویس کسخلم بهش میگفت برو فلان دعا رو بنداز تو آب رودخانه و نمیدونم اینو بسوزون اونو خراب کن فلان چیزو بریز تو غذاش.هر دفه ی کاری میگفت به این بکن.منم کمکش میکردمو اینا. ی روز دعا نویس گفته بود برو خارج از شهر و انگار روی کاغذ ی چیزیو روش نوشته بود گفت برو این کاغذو بنداز توی ی رودخانه خارج از شهر.اومد بمن گفت دعا نویسه گفته این کارو بکن .وای خییلی حال کردم با این حرکت دعا نویسه.همه چیو برام جور کرد. اینم بگم که تو این مسیر که میرفتیم میومدیم رومون به هم باز شده بود و از رابطه هاش با شوهرش میگفت.اخه من ازش سوال میکردم شاید بخاطر اینکه سکس ندارین یا کم دارین اون سرد شده.و اونم میگفت نه خوبه و… خلاصه ما رفتیم خارج از شهر.بردمش وسط هفته از قصد طرف شاندیز.اونجا رودخونه داره.بردمش ی جایی که خب خلوت باشه.خدایی تو راه با خودم گفتم بهش پیشنهاد میدم یا قبول میکنه یا هم آبروم میره و به گا میرم.دلمو یک دل کردم و وقتی رسیدیم اونجا اون کارشو انجام دادو کاغذ رو انداخت تو رودخونه کارش تموم شد اومدیم تو ماشین نشستیم و همینجور که ضربان قلب دراومده بود صداش با صدای لرزون گفتم میشه ی چیزی بهت بگم گفت چی.گفتم تو خیلی زیبایی و کلی ازش تعریف کردمو اینا ی دفه گفتم بهش گفتم میشه بهن لب بدی؟؟ من واقعا نمیتونم دیگه تحمل کنم.خب چشاش گرد شدو اینا… ولی همچین بدش نیومد از اون مخالفت هایی کرد که ینی یکم بیشتر نازمو بکش اینا .منم شروع کردم که مگه چی ازت کم میشه اینا فلان… گفت باشه و تو نمیدونی وقتی قبول کرد ببوسمش از شدت هیجان چی بر سرمن اومد.منم از فرصت استفاده کردمو شروع کردم لب گرقتن بعد سی چهل ثانیه لب گرفتن دست چپمو گذا
24 953
Repost from N/a
🫠 پروکسی مخصوص دانلود فیلم 🔞🚫
🇮🇷Use Proxy 🇺🇸Use Proxy
🇬🇧Use Proxy 🇩🇪Use Proxy
