ar
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان

تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 101 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 280 في فئة الكتب والمرتبة 13 445 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 101 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 03 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -536، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -17، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.93‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.17‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 994 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 048 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

وصف القناة غير متوفر.

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 04 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

25 101
المشتركون
-1724 ساعات
-1347 أيام
-53630 أيام
أرشيف المشاركات
📬 شما یک پیام ناشناس جدید دارید ! جهت دریافت کلیک کنید 👈 /neewmsg

sticker.webp0.09 KB

و ادامه دادم، حسابی از خوردن سینه هاش لذت میبردم و فرم سینه‌هاش نگاهم رو مجذوب خودشون کرده بودن و هر چقدر میخوردم بیشتر تشنه خوردنشون میشدم ، انگار هیچ چیز اندازه خوردن اندام راحیل برام جذاب نبود ، با خوردن و تلمبه زدن تونستم در دقیقه شاید ششم سکسمون صداهای آه ناله راحیل رو در بیارم ، خودش رو رها کرده بود و من و سعید رو توی ناله هاش صدا میزد (سعید کجایی که پدرام زنتو داره جر میده) روحیه طنزپردازش وسط سکس نشانه رضایتش از رابطمون بود و من ناخواسته داشتم هر لحظه برای پاره شدنش فشار بیشتری توی کسش میدادم تا آه و ناله های بیشتری ازش بشنوم ، با رسوندن لبام به زیر گلوش مطمئن شدم که کیرم تا ته داخل کسش رفته ، داد و فریاد میکرد و دیگه تعادلی روی صحبت هاش نداشت و منو یا سعید رو فریاد میزد ، شونه هام رو گرفته بود و رو به پایین فشارم میداد و چنگم میزد ، الارغم میل باطنیم داشتم از درد کشیدن راحیل در کنار لذت بردنش لذت میبردم ، هر لحظه تلمبه زدنم رو محکم تر میکردم و عمق وجودش رو هدف قرار میدادم و مثل بستنی همه جای گردنش رو لیس میزدم ، بدنش زیر بدنم انگار که در میرفت و به تاج تختخواب رسیده بود ، دو دستم رو از زیر شونه هاش به شونه هاش گرفتم تا بالاتر نره و بتونم محکم تر به کوسش تلمبه بزنم ، راحیل تسلیم شهوتم شده بود و میان شهوت و درد شهوت رو انتخاب کرد و با چلوندن کتف‌هام و ناله های بلند به ارضا شدن رسید و با نوازش دستاش روی کتف‌هام و افتادنشون روی تشک منو مفتخر به ارضا کردنش کرد ، تا اومدم واکنش بعد از ارضا شدنش رو ببینم متوجه نزدیک بودن ارضا شدنم شدم ، راحیل سرمو توی دستاش گرفت تا لبهای همو بخوریم ، هنوز صدای ناله هایی ته نفس کشیدن هاش بود که با خوردن لب هاش و نگاه به اون چشم های زیبا تمام سلول های بدنم شروع به ارضا شدن کردند ، راحیل متوجه نا هماهنگی در حرکاتم شده بود و هر آنچه داشت توی ثانیه های آخر برای من رو کرد ، (راحیل تمام مرزهای ممنوعه رو با من شکوند و قصد در اتمامش نداره) نوشته: پدرام 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کردن صورتش سمت من خنده های بلندی تحویلم داد ، من که مبهوت حرکاتش شده بودم با دست کشیدن به باسنش جواب این همه محبت راحیل رو دادم ، دستم رو پس نزد و همچنان داشت باسنش رو میرقصوند ، نشستم تا کاری کرده باشم و خم شدم لمبر کونش رو بوسیدم و با بوسیدن لمبر کونش حرکات عمودی باسنش رو تموم کرد و فقط به صورت افقی طوری باسنش رو ریز تکون میداد که به آدم میگفت بیا منو بخور ، حرفی که میدونستم دوست داره رو زدم و گفتم میخوام کس و کون خوشگل زن سعید رو بخورم ، راحیل سرش رو به تشک گذاشت و کونش رو بیشتر قمبل کرد تا خوردنش برام راحت تر باشه ، نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم ، شروع کردم به خوردن و چنگ زدن لمبرای کونش و با حرص به سراغ طعم خوردن کس و کون رفتم ، انتظار خیسی یا مزه بدی داشتم ولی در اولین خوردن ها چنان وابستگی به خوردنشون پیدا کردم که پیشابم سرازیر شد و با فاصله گرفتن و نگاهی به رد انگشتام روی لمبرای کونش دوباره بیشتر از قبل خم شدم و عین جاروبرقی کسش رو توی دهنم میمکیدم ، سکس با راحیل با غریبه فرقش در اینه که هرگز حاضر نمیشدم برای غریبه ای اینچنین خودمو غرق در خوردن کنم ، کس صاف و بی نقصشو به داخل دهنم میبردم و بعد از سه چهار دقیقه شروع کردم به زبون زدن به داخل کوسش و مزه لزج داخل کسش رو چشیدم و حالا که دیگه کاری نمیتونستم از پیش ببرم بوسه ها رو به لمبرای کونش کشوندم ، راحیل که دید ابتکار عمل دیگه ای ندارم بلند شد و باهام چشم تو چشم شد و با بوسیدن دوباره لب هام به عقب هلم داد و طاق بازم کرد و موهای خوشگلش رو به بغل انداخت و به روی کیرم خیمه زد ، از چشمام چشم بر نمیداشت و زبونش رو بیرون آورد و شروع کرد به زبون زدن کیرم ، احساس کردم که این نگاه چشمهای عسلیش طبیعی نیست ، با آوردن دستمال کاغذی و تفش روی دستمال متوجه شدم که مزه اسپری رو چشیده ، دوباره خم شد شروع کرد به  کردن کیرم توی دهنش و هر بار از دفعه قبل کیرمو بیشتر توی دهنش میکرد ، بعد از چند ثانیه ساک زدنش متوجه شدم اسپری عمل کرده و چندان که باید کیرمو حس نمیکنم ، با نگاه به تکون خوردن سینه هاش دستم رو به سینه‌ش رسوندم و با دست گرفتنش فهمیدم چقدر دلم خوردنشون رو میخواد ، با صدای عق زدن راحیل به خودم اومدم و دیدم که کیرم رو تا بیشتر از نیمه توی دهنش نگه داشته و داره برای لذت من خودش رو به کشتن میده ، نه دلم میومد تموم بشه و نه اذیت شدن راحیل رو دوست داشتم ، راحیل آب روی کیرم رو توی دهنش جمع کرد و با دستش کاندوم ها رو نزدیک آورد و یکیش رو باز کرد و کشید روی کیرم ، با گرفتن دست دور کیرم تف کرد و کیرم رو با چند بار بالا و پایین کردن پر تف کرد و همگام با دراز کشیدن گفت وقتش شده که کس زن سعید رو براش گشاد کنی ، طاق باز شد و با عجله ای که برای خشک نشدن کیرم داشت فرستی بهم نداد و سریعاً بین پاهاش قرار گرفتم و کیرمو جلوی کسش گذاشتم و با لذت کردن کلاهک کیرم توی کسش یاد رابطه ممنوعه مون افتادم ، دیگه دیر شده بود و نمیخواستم به چیزی فکر کنم ، دستام رو ستون کردم کنار راحیل و هر بار با دیدن صورتش کمی میدان تلمبه زدنم رو به عمق کسش گسترش میدادم ،هر تلمبه که با درد راحیل همراه بود انگار خودم هم دردش رو احساس میکردم، لذت کردنش توسط کیرم رو میدیدم ولی اونجور که باید حسش نمیکردم ، با تحمل راحیل تونستم بیشتر کیرم رو توی کسش جا بدم ، بعد از چند تا تلمبه زدن متوجه شدم در حالت عادی راحیل قادر به تحمل کامل کیرم نیست ، خودمو به دو قله روی سینش رسوندم و با مراعات کیرم روش دراز کشیدم و با خوردن نوک سینه های صورتی‌ش تلمبه زدنم ر

یل نشست و پتو رو کنار زد و اومد منو طاق باز کرد و روی شکمم نشست و گفت خب آماده ای انجامش بدی ؟ از گیجی حرفش سردرگم شدم چندبار پلک زدم و گفتم مگه قراره امشب انجامش بدم ؟! _آره +ساعت یک نصف شبه!! _تو آماده باشی اونم میاد ، +واقعاً ؟! _واقعا، فک کنم به ی حمام احتیاج داری ؟ +آره ، _پس با حوله تن پوش سعید برو و دیگه احتیاجی نیست چیزی تنت کنی ،تا برگردی ناموس سعید آمادست ، باید خیلی خر میبودم که این همه مدت نمی‌فهمیدم که راحیل با وجود خاموش کردن گوشیش چطور هماهنگ کرده ، زیر دوش حمام با تمیز کردن موهای زاید بدنم کیرم اعلام آمادگی کرد و سیخ سیخ شده بود و گاهی لذت انتقام و گاهی شرم از دختر عمه به سراغم میومد ، حوله رو تنم کردم و نفس عمیقی کشیدم و اومدم بیرون ، با دیدن راحیل زیر پتو که تا فکش بالا کشیده بود و با دو دستش گرفته بود بهش اشاره دادم که دختر عمه اومده؟ گفت نه هنوز، بیا زیر پتو تا یادت بدم با ناموس سعید چکار کنی، هر لحظه سعی در قایم کردن کیرم داشتم و با کمی شرم رفتم روی تختخواب تا ببینم راحیل چه حرفی برای گفتن داره، با دراز کشیدنم کنار راحیل سعی در کشیدن پتو روی خودم داشتم که با بالا رفتن پتو از پهلوهای راحیل متوجه لخت بودنش شدم، قبل از واکنشم راحیل پتو رو کنار زد و اینبار با بدن کاملاً لخت روی شکمم نشست ، +وایسا ،وایسا ،چکار میکنی؟! راحیل با چشمای عسلیش و سینه های هفتاد و پنج سیخ شدش رو به بالا و بدن بدون نقصش لبخندی همیشگی به شوکه شدنم زد و گفت میگه نمیخوایم انتقام بگیریم؟پس منتظر چی هستی؟ نمیتونستم به چشماش نگاه نکنم و با اخم گفتم مگه دیوونه شدی؟! _پدرام باید انجامش بدیم، +راحیل این خودزنیه، با تجاوز به خواهرم نمیتونم از سعید انتقام بگیرم، _پدرام تجاوز چیه؟! میخوام بهم کمک کنی که به رابطه با سعید احتیاج نداشته باشم، بعدش هم تو با این کارت هم بهم کمک میکنی هم ناموس سعید رو براش جر میدی، +راحیل تو رو خدا لباسات رو بپوش و بیخیال شو، _حالا میفهمم که واقعاً حس مردونت رو از دست دادی ، راحیل دیگه منتظر جواب نشد و سراغ کنار زدن حوله رفت و روی کیرم نشست و شروع کرد به بازی دادن کس و کونش روی کیرم ، طی چند ثانیه از نگاه خواهری به چشم کسی که میتونستم ارضا شدن رو باهاش تجربه کنم نگاهم تغییر کرد و داشتم رضایت راحیل رو از صورتش میدیدم ،مطمین بودم راحیل کاری نمیکنه که پشیمون بشیم، لبخند زورکی به لبام چسبوندم تا موافقت منو ببینه ، نگاهش به نگاهم افتاد و خم شد که شادیی رو با هم تقسیم کنیم ،لبام رو برای بوسیدن گونه هاش آماده کردم که لباش رو روی لبام گذاشت و بوسه ای آبدار از لبای هم کردیم و با چشمکی گفت وایسا و از روم بلند شد و سراغ کشوی تختخواب رفت و با بسته کاندوم و اسپری سبز رنگ برگشت که حدس میزدم تأخیری باشه ولی من شناختی از سکسم نداشتم ، از شر حوله و پتو خلاص شدم منتظر شدم راحیل بیاد و سوارم بشه ، با دیدن کیرم تکیه کلام همیشگیش یعنی اوو له‌له رو گفت و با جمله میخوای ناموس سعید رو جر بدی کیرمو توی دستش گرفت و با بغل انداختن موهاش به یک باره یک سوم کیرم رو توی دهنش کرد و انگار مزمزه کرد و از دهنش در آورد و کیرمو بالا گرفت و شروع کرد به اسپری زدم ، من که از سیخ بودن کیرم و دهن زدن راحیل آب شده بودم فقط منتظر حرکت بعدی راحیل شدم، راحیل همچنان نگاه هیجان انگیز و خندانش رو ازم دریغ نمیکرد و حالت داگ استایل دقیقا پشت به من وایساد و با نشون دادن سوراخ کس و کون سرخ و سفیدش شروع کرد به بالا و پایین کردن کونش به حالتی که گویی داره روی کیر کسی بالا و پایین میکنه و با کج

ید شک میکنه ، نمیگه چی شد توی یک روز گوشی و حلقه ات رو گم کردی ؟! راحیل با خنده ای مرموز گفت گوشی که لای مبل افتاده بود ولی حلقه توی کاسه توالت افتاد و رفته پایین ، +قربونت برم اینکار رو نکن ، _چرا؟ وقتی میتونیم با پولش خوش بگذرونیم چرا اون حلقه ننگین رو دستم کنم ، با حرفش خاموش شدم و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم و توی بغلم نگهش داشتم ، +راحیل باید خودتو آماده کنی که با سعید مواجه بشی و نفهمه که چیزی میدونی و در عین حال چیزایی رو که دوست داره ازش بگیری ، _خیالت راحت کاریش میکنم زندگی به کامش عین زهر مار بشه ، +آفرین ، حالا برو توی تختخوابت ، _بیخیال، +یعنی چی بیخیال ؟! _اون تختخواب منو یاد سعید میندازه ازم نخواه برم اونجا ،میخوام بغل داداشم باشم ، +بلاخره که مجبوری با سعید روی تختخواب بخوابی ، راحیل آهی کشید و گفت پس نقشمون چی میشه ؟ +یعنی چی ؟! _خب قراره زندگی رو زهرش کنم ، +خب چه ربطی داره ؟! _همین دیگه ،قرار نیست کنارش بخوابم ، +چی میگی راحیل ؟! بلاخره که مجبوری کنارش باشی ، _کی گفته ؟وقتی من بخاطر شغلش که ازم دوره باهاش قهر کنم دیگه نیاز نیست کنارش بخوابم و وقتی شغلش رو رها کرد به خاطر بیکاریش کنارش نمیخوابم، بعد از قهر و آشتی های متعدد میفهمیم که به درد هم نمیخوریم و ازش جدا میشم ، سر راحیل رو بوسه ای دیگه زدم و گفتم ولی اینجوری که خودت هم تباه میشی ؟ _نه جانم با سعید بودن تباهیه و گرنه توی چند ماه بعدش ازدواج مجدد میکنم ، خنده ای بلند از شنیدن حرفاش زدم و گفتم بله صد در صد راحیل چشم عسلی رو روی هوا میزنن و سعید میمونه با ی تختخواب خالی از راحیل و شغلی که از دست داده ، جفتمون سر مست از این نقشه همو بغل کردیم و تا غرق خنده شدنمون توی بغل هم موندیم ، _بریم بخوابیم ؟ +کجا بخوابیم ؟ _روی زمین ، +یا جفتمون روی تختخواب بخوابیم ؟ _نه نمیخوام ، باشه، باشه، با تو قبوله ، یک هفته ای رو توی تختخواب کنار هم گذروندیم بجز روزهایی که میومد خونمون و من تنها توی خونش میموندم ، چهار روز مونده بود به اومدن سعید و مثل هر شب نقشه رو مرور میکردیم ، _پدرام بین حرفات گفتی که از اون موقع به بعد توی روابطت تاثیر گذاشته ،چطور فهمیدی؟! +راستش ی جورایی بدم از خودم میاد و نمیتونم سراغ رفیق شدن برم حالا چه پسر باشه چه دختر باشه ، _یعنی از زن بودن یا از زنها هیچی نمیدونی ؟! +بله میدونم ،فقط ارتباطی نداشتم ، _دارم به ی انتقام بزرگ فکر میکنم ، +چی بگو ؟! _نمیتونم ،ولی باید بگم که توی دلم نمونه ، +راحت باش ، جفتمون روی تختخواب بودیم و پتوی دو نفره رو تا سینمون بالا داده بودیم راحیل ازم خواست که به سمتش بچرخم و با چرخیدنمون زانوهامون به هم چسبید و صورتامون با فاصله نیم متری از هم موند و راحیل دستم رو گرفت و توی دوتا دستش قرار داد و با گرم کردن دستم توی دستاش و لبخندش شروع کرد به صحبت کردن ، _ببین پدرام میخوام که چیزی رو که میخوام بهت بگم خوب تصور کنی ، +باشه بگو ؟ _برای یک مرد مخصوصاً سعید همه چیزش ناموسشه و اگه من بتونم خواهرش رو راضی کنم باهات بخوابه تو قبول میکنی باهاش بخوابی و بیخیال انتقامت شی ؟ +راحیل اون بیچاره شوهر داره ، _ولی اگه خودش راضی بشه بجای انتقام از برادرش تا هر موقعه که بخوای باهات باشه قبول میکنی ؟ +آخه اون ازم بزر… _تو فقط بگو آره یا نه ، بدنم یخ کرده بود و فقط برای گفتن کامل نقشه‌ش گفتم آره ، _ولی باید مثل یک عشق واقعی کنارش باشی و ی سکس کاملاً متفاوت باهاش داشته باشی تا بتونه باهات باشه ، از الفاظ رکیک راحیل تعجب کردم و گفتم باشه ، ‌لبخند ملیحی روی صورت راح

تش رو بیشتر توی دستام فشار دادم و گفتم نه این ی رازه بین منو سعید و در حد یک قتل مرموزه و باید قسم بخوری که پیش کسی حتی سعید بروز ندی تا بتونم نقشه م رو عملی کنم ، راحیل رنگش پریده بود و فقط منتظر شنیدن داستانم بود و بجون بابام قسم خورد که بروز نمیده ، ازش خواستم به اتاقش بره تا من از پشت دیوار براش داستانم رو بگم ، راحیل که کلی علامت سوال و تعجب توی ذهنش بود رفت و منتظر شنیدن داستان شد ، داستان رو با بغض کامل براش گفتم و حالا راحیل هق هق کنان بالای سرم حاضر شد و با لعنت به سعید مکرر میگفت الان داری میگی ؟! اومد کنارم نشست و در حالتی که سرم رو روی زانوهام گذاشته بودم با بغض توضیح دادم که با گفتن این موضوع آبروی خودم میرفت و اگه مخالف وصلت میشدم همه ازم توضیح میخواستن و دنبال ی وقت مناسب بودم تا ازش انتقام بگیرم ، راحیل هر لحظه صدای گریه هاش از زندگی بر باد رفته خودش و داداشش بیشتر میشد ، بیشتر بغلم کرد و گفت پدرام به جان بابا چنان انتقامی ازش می‌گیرم که تا ابد یادش نره ، ادامه داد و گفت همین فردا مهرمو اجرا میزارم و ازش طلاق میگیرم ، +نه،نه،نه، بهت گفتم که کمکم کنی و خودت میدونی بابا و عمه چنین اجازه ای بهت نمیدن مگر اینکه رازمو برملا کنی، نباید بی گدار به آب بدیم ، _پس تو نقشت چیه ؟ +اجازه بده فکر کنم بهت میگم ، _کی؟ +نمیدونم ،شاید فردا ، _باشه ، +حالا برو بخواب ، _با این حال چطوری بخوابم ؟! +ببخشید نمیخواستم تو رو ناراحت کنم ، _کار خوبی کردی گفتی ولی کاشکی زودتر میگفتی ، میدونم نتونستی بگی ، ولش کن مهم نیست ، راحیل به اتاقش رفت تا هر کدوم تنهایی غصه زندگیمون رو بخوریم ، صدای جابجایی از توی اتاق خواب راحیل میومد ، بلند شدم و رفتم سمتش که دیدم عکسهای دونفرشون رو از دیوار و روی میز پرت میکنه گوشه اتاق ، رفتم سمتش و بغلش کردم تا آرومش کنم که خودشو مچاله کرد توی بغلم و هق هق گریه هاش بیشتر شد ، توی بغلم بردمش و گوشه تختخواب درازش کردم نشستم کنارش و با نوازش موهای بلندش سعی در آروم کردنش داشتم ، وسط حرفام بلند شد و اتاق رو ترک کرد ، به دنبالش رفتم تا علتش رو بپرسم که روی رختخواب من دراز کشیده بود ، وقتی علتش رو پرسیدم فهمیدم که اون اتاق و تختخواب اونو یاد سعید میندازه ، تقریباً کنار شکمش نشستم و گفتم راحیل من بهت گفتم باید قوی باشی تا بتونیم انتقام ازش بگیریم و نباید این رفتار رو بکنی ، راحیل با اشاره منو به سکوت وادار کرد و توی بغل خودش کشوند و توی سکوت هر کدوم یکی دو ساعت بعد خوابمون برد ، ، فردا شب که از دکه سیگار فروشی بابام به سمت خونه راحیل میومدم توی مسیر به راحیل زنگ زدم که جواب نداد ، سریعاً خودمو رسوندم که عمه در رو باز کرد ،نگران شدم و با دیدن راحیل نفس عمیقی کشیدم و سلام کردم و اجازه دادم زمان بهم بفهمونه چه خبر شده و توی حرفاشون متوجه شدم راحیل تماس سعید رو جواب نداده و همین باعث نگرانیشون شده ، راحیل بهونه آورد و گفت گوشیش روی حالت سکوته و توی خونه گمش کرده ، قبل از اینکه شماره سعید وارد گوشیم بشه پیشنهاد دادم که راحیل با گوشی عمه با سعید تماس بگیره ، راحیل با نفسی عمیق ریلکس شد و با گوشی عمه با سعید تماس گرفت و بیست دقیقه ای با سعید صحبت کرد ، آخر شب عمه به خونش رفت و با ترک خونه جفتمون نفس راحتی از نقش بازی کردنمون کشیدیم و روی کاناپه کنار هم نشستیم ، برای شروع صحبت دستش رو گرفتم و متوجه نبود حلقه ازدواجش شدم رو به راحیل گفتم راحیل ما صحبت کردیم قرار نیست کسی راضمون رو بفهمه ، حلقه ات کو ؟! _داداش گمش کردم ، +راحیل بچه بازی در نیار سع

خودزنی #خواهر #زن_شوهردار سیزده سالم بود که در یک عصر زمستانی بابام منو به سعید پسر عمه هجده سالم  سپرد و تا شب که برگشتن خونه سعید منو مجبور به لخت کردن کرد و بین پاهام ارضا شد ، فرق بین بد و خوب رو میدونستم و آگاه بودم که گفتن این موضوع میتونه دیدگاه های همه رو نسبت به من عوض کنه ، بعد از این جریان میتونم بگم دیگه اون پسر نوجوان شاداب نبودم و نفرت و ترسم از سعید بیشتر و بیشتر میشد ، ولی سعید اونقدر در رفت و آمدها عادی برخورد میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده ، منم سعی میکردم عادی برخورد کنم و وانمود کنم اتفاقی نیوفتاده ، سعید جذب مرزبانی شد و خواستگار راحیل خواهر بزرگم شد ، اقتدار عمم و دلربایی سعید همه رو راضی کرد تن به این وصلت بدند و من هفده ساله نمی‌تونستم مانع این وصلت بشم مگر اینکه راضم رو می‌گفتم ، تن به این ننگ دادم و راحیل رو راهی خونه سعید کردیم ، از دوماه بعد عذاب من شروع شد و باید بیشتر روزای شونزده روزی رو که سعید نبود رو نگهبان خونه و زنش میبودم و منتظر مرخصیش میبودم تا بر می‌گشت و پیش خواهرم میومد ، از قاب عکسش کنار راحیل تا موجودیت خونش همه و همه برام عذاب آور بود ، روز اول بعد از اتمام مرخصی سعید بود و من توی اون روز زمستانی پر باران شبیه به اون شب کابوس بار راهی خونه سعید شدم تا از زن و خونش پاسداری کنم و این عذاب منو می‌سوخت ، با ورودم به خونه بوی تن زنانه راحیل با بغل کردنش و بوسیدنش حالم رو خراب تر از همیشه کرد و بلاخص خوشحالی چهرش از زندگی با سعید حالم رو بدتر میکرد ، کاپشنم رو درآوردم و روی تک نفره نشستم و تلویزیون رو خاموش کردم تا راحتتر عذاب بکشم ولی هر دفعه با صحبتی از راحیل به خودم میومدم، راحیل چهار سال ازم بزرگتر بود و از مامانم چشم عسلی و صورت زیباش رو ارث برده بود و عمل دماغش هم کمک کرده بود زیباییش هر چه تمام‌تر بشه اندام لاغر و جوانش به شدت دلربا و جذاب بود و موهایی که تازگی ها مقداری ازشون رو سفید کرده بود و این‌ها همه برای من مهم نبود و فقط خانواده دوست بودنش و مهربونیش باعث شده بود در همه حال سنگ صبور من باشه بجز درد اصلیم که مهم ترین عذابم بود ، من پدرام نوزده ساله و اندام لاغر و بلندی داشتم و همون روز عذابم متوجه شدم آلتم از سعید بلندتر و کلفت تره ولی از همون روز شهوت در تن و روحم کشته شد و ی جورایی بی روح شدم و در برقراری ارتباط با جنس مخالف و موافق سرد شدم ، راحیل از روی کاناپه خودش رو کشوند سمت من و دستش رو به سرم کشید و گفت پدرام چی شده حواس پرتی گرفتی ؟ +هیچی راحیل حواسم ی جای دیگه بود ،داشتی چی می‌گفتی ؟ _چیزی نگفتم فقط صدات کردم که از رویا بیای بیرون ، من پدرام رو میشناسم و میدونم میخوای چیزی رو ازم پنهان کنی ، +نه باور کن چیزی نشده ، دستش رو از روی سرم گرفتم و آوردم روی دسته مبل گذاشتم و شروع به نوازشش کردم ، حلقه‌ی توی دستش منو یاد سعید انداخت ، با دور دادن حلقه توی دستش گفتم از کنار سعید بودن راضی هستی ؟ انگار که سوال عجیبی پرسیدم ، نگاهم کرد و گفت معلومه که راضیم ،چطور مگه ؟ سرمو پایین انداختم و گفتم هیچی همین جوری پرسیدم ، _پدرام من تو رو میشناسم داری ی چیزی رو پنهون میکنی ، لطفاً بهم بگو ؟ نه الان بلکه تمام این چند سال رویای انتقام از سعید رو در سر داشتم ولی نمی‌تونستم با زندگی راحیل بازی کنم و توی این دوراهی آنقدر با خودم کلنجار رفتم تا بلاخره تصمیمی گرفتم ، دست راحیل رو توی دستام گرفتم و به سمتش چرخیدم و گفتم اگه یک راز بزرگ رو باهات در میون بزارم قول میدی احساسی برخورد نکنی ؟ راحیل مضطرب و نگران شد و گفت بگو چی شده ؟! دس

🚨 حمله هندستان به پاکستان 🚨مشاهده جزئیات خبر

🏆 کامل ترین مجموعه فیلم و سریال در تلگرام که شمارو از همه چیز بی‌نیاز میکنه 🫵 ❤️‍🔥 بدون هیچگونه تبلیغات آزار دهنده ❤️‍🔥 1️⃣@Federal_Movie 🟢فیلم سینمایی 2️⃣@Federal_Series 🟢سریال خارجی 3️⃣@Federal_irani 🟢فیلم و سریال ایرانی 4️⃣@Federal_hub 🟢چنل فیلم های اروتیک 5️⃣@Federal_Duble 🟢فیلم سینمایی دوبله فارسی 6️⃣@Federal_Animation انیمیشن زیرنویس و دوبله فارسی 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ ⭐️ اولین و بروزترین مجموعه تلگرام با زیرنویس چسبیده فارسی ( هاردساب ) ⚠️

sticker.webp0.09 KB

دستشو گرفتم به زور از شلوارش در آوردم گفت چیکار می‌کنی بی شعور وای داشتم ارضا میشدم. گفتم صبر کن هنوز. آهسته شلوارش را که کشی بود گرفتم و از پاش درآوردم یه شرت آبی که حالا خیس خیس شده بود پاش بود. گفت رامین رامین نکن. گفتم واقعا دست بکشم و ادامه ندم؟ گفت نه رامین نمیتونم تو رو خدا ادامه بده حالم خیلی بده. گفتم پس الکی نگو نکن خلاصه شرتش را با دو انگشت اشاره دو دستم گرفتم و آهسته کشیدم پایین و از پاش در آوردم. کسش داغ بود حرارت کسش از دور هم به صورتم می‌رسید و خیس خیس شده بود و لبه هاش پف کرده بود. این بار اول بود که خوب نگاه کردم و با حوصله و دقت پیش میرفتم. پاهاشو باز کردم و با دو انگشت اشاره و انگشت وسط لای کسش را کمی باز کردم و زبونم را زیر چوچولش و کمی بالاتر از سوراخ کسش گذاشتم و کشیدم تا بالا. یهو یه آه بلندی با حالت جیغ زد که ترسیدم کسی بشنوه. دوباره این کار رو تکرار کردم و آهسته چوچولش را بین دو لبم گرفتم و میک زدم. افسانه دیگه تو این کره خاکی نبود و در حال اوج گیری بود. منم تند تند لیس میزدم و میک میزم. حدود ده دقیقه فقط مکیدم و کم کم زبونم نقاط داخلی تر و خصوصی تر کسش را کشف میکرد و نوک زبونم را گاهی سیخ میکردم و وارد سوراخ کسش میکردم و با زبونم کسشو میگاییدم. این سری دیدم داره لرزه های شدیدی تو بدنش ایجاد میشه زبونم را وارد سوراخش کردم و طوری که لب بالاییم بالای چوچولش بود و کل حجم لای کسش تو دهنم بود و شروع کردم زبونم را میلرزوندم تو سوراخ کسش و از یه طرف کسشو میمکیدم یهو جمع شد بدنش منقبض شد و شروع کرد با شدت سوراخ کسش و کونش نبض میزد و آب کسش سرازیر شد. همزمان یه داد بلند کشید که گفتم کارمون تموم شد. ادامه دارد… نوشته: رامین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بخوره گناه نیست. +افسانه کمی فکر کرد و تو چشمام نگاه کرد گفت وای خدا چرا نمیتونم مقاومت کنم و بگم نه بهت. باشه ولی به شرط اینکه قول بدی که فقط از روی لباس و پشت و روی شونه هام ماساژ بدی و کنجکاوی نکنی. -باشه حتما خیالت راحت دراز بکش به رو افسانه بدون اینکه هیچی بگه دراز کشید و خودش را سپرد به دستان پر توان من من شروع کردم آهسته اول شونه هاشو ماساژ میدادم و شاهرگ های شونه هاشو می‌گرفتم و ماساژ میدادم و افسانه نفس عمیق میکشید آهسته دستم را بردم پشت کتف افسانه و انگشت های شستم را وسط دو کتف فشار میدادم و افسانه هیچی نمیگفت کمی بعد بازوهایش را گرفتم و کمی محکم میچلوندم تو دستام و کم کم نوک انگشتهام را بردم زیر بغل افسانه و زیر بغلش را ماساژ دادم که یهو خودشو یکم جمع کرد و آهسته زیر لب گفت رامین دستم رو آوردم پایین تر پشت کمرش را با انگشت های شستم فشار میدادم و رگش را پیدا کرده بودم و روش رژه میرفتم. بعد دستم رو بردم دو طرف و پهلوهاش را گرفتم و شروع کردم توی کل دستم ماساژ میدادم. اومدم بالاتر و دستم را دوباره از زیر بغل بردم داخل و آهسته به کنار سینه های خوش فرمش می‌کشیدم. دوباره آهسته گفت رامین اسمم را می‌گفت و من حشری تر و داغ‌تر میشدم. دستم را کمی جسورانه تر بردم داخل از پشت سر و قسمت بیشتری از سینه هاشو لمس کردم. افسانه که اسیر شهوت شده بود و حس میکنم داغ کرده بود کمی خودشو داد بالا تا دستم راحت تر بره و به نوک سینه هاش برسه. دستمو بردم و نوک سینه هاش که انگار سیخ سیخ شده بود به کف دستم برخورد کرد یهو یه آه بلندی کشید و گفت رامین دارم می‌سوزم. تو رو خدا بس کن وای خدا چرا نمیتونم مقاومت کنم و پس بزنمت. منم اهمیت ندادم و برش گردودنم سمت خودم و دستم را از روی شکمش که حالا یک قسمتی از شکمش لخت بود و لباسش رفته بود بالا بردم داخل لباسش. باورتون نمیشه و شاید اغراق نباشه اگر بگم در مرز سوختن بود بس که داغ کرده بود. دستم را بردم زیر سینه هاش از زیر لباس و آهسته زیر سینه هاشو ماساژ دادم. افسانه به نفس نفس افتاده بود زیر لب می‌گفت خدایا منو ببخش خدایا منو ببخش. منم دستم رو بردم زیر سوتین و سینه هاشو و نوک سینه هاشو لای دو تا انگشت های هر دو دستم گرفتم و باهاش بازی می‌کردم. افسانه یهو یه آخ گفت و خودشو پیچ و تاب میداد و پاهاشو باز و بسته میکرد و محکم پاهاشو به هم فشار میداد که فکر میکنم واسه اینکه کسش بهش فشار وارد بشه و لذت ببره این کار رو میکرد. لباسش را آهسته گرفتم و دادم بالا و خودش نیم خیز شد و لباسش را در اوردم و سوتینش را گرفتم با دو دستم و با تمام قدرت از دو طرف کشیدم به طرفین که از وسط پاره شد یهو افسانه گفت وای خدا رامین تو چیکارم کردی که اینطور اسیرت شدم. نمیتونم هیچ مقاومتی بکنم. وای آه منم سریع بدون حرف زدن سینه هاشو که حالا لخت لخت و سیخ نگاهم میکردن گرفتم و دهنم را بردم نزدیک نوک سینه سمت راستی و کامل کردم تو دهنم و سینه چپش رو میمالیدم و سینه راستش را میمکیدم. یهو مزه شیرش را تو دهنم حس کردم و تازه یادم افتاد که افسانه بچه شیر میده. شروع کردم شیرش را میمکیدم و قورت میدادم افسانه دیگه صداش رفته بود بالا و آخ و ناله اش کل خونه را برداشته بود.داد زد رامین تو رو خدا بخور مرگ من جون من استپ نکن منم تند تند لیس میزدم و میمکیدم. حس کردم داره رعشه میفته تو تنش و میخواد ارضا بشه سریع ولش کردم که ارضا نشه چون هنوز کارم تموم نشده بود. تا بلند شدم نگاه کردم دیدم دستش رو بدون اینکه من بفهمم برده تو شلوارش و شرتش و داره کسشو میماله تند تند و آه اه میکرد.

رت بشه نمیشه. از اون روز داغون شدم. اون لحظات حس کردم تو دنیا نیستم و بعدش واقعا انگار از اون لحظه به بعد دیگه تو این دنیا و عالم سیر نمیکنم . -سکوت کردم +رامین من زن خرابی نیستم نمازم حتی همیشه به موقع بود خودت می‌دیدی همین الان هم هست. ولی ‌… -ولی چی +حس میکنم عاشقت شدم. مو به تنم سیخ شد و یه حس هیجان و هوس و لذت سراسر بدنم را فرا گرفت. از طرفی حس گناه و عذاب وجدان. -افسانه جان +جانم -منم همین حس را دارم از اون روز ولی روم نمیشد بگم بهت +حالا چیکار کنیم -بریم یه جای آرومتر حرف بزنیم من بی تعارف حتی از این حرفهای به ظاهر روتین حشرم بالا زده بود. از اینکه اون کس و سینه دوباره امکان داره نصیبم بشه اون اندام زیبا و داغ حشری شدم +کجا بریم میخوای بریم خونمون -خب اگر باجناقم برگرده زود چطور +میگم اومدی واسه رسوندن خریدهای من -خلاصه اینکه افسانه به خواهرش پیام داد که من چند تا خرید دارم و اگر اشکال نداره‌ رامین واسم انجام بده شوهرم نیست +رویا گفت اوکی آبجی میگم واست بخره و بیاره خلاصه چند تا خرید الکی کردیم و رفتیم که به حساب حرف بزنیم در حالی که خودمون حدس می‌زدیم ممکنه چه اتفاقات کثیفی بیفته رفتیم خونه افسانه و نشستم رو مبل و هر دومون خجالت زده بودیم و نمیدونستیم ‌اونجا چه غلطی میکنیم.‌ با هم و تنها تو یه خونه البته میدونستیم دلیلش چیه ولی نمی‌خواستیم باور کنیم و قبول کنیم که کار کثیفی هست و می‌خواستیم خودمون را گول بزنیم که از قصد و روی هدف پیش هم نیستیم تو یه خونه تنها و انگار هردومون دوباره یه انبار باروت بودیم و منتظر یه جرقه و بعدش هم همون داستان تکراری که انگار قصد نداشتیم تموم بشه به افسانه گفتم خب شروع کنیم. حرف بزنیم… افسانه گفت تو بگو هر سوالی داری بپرس گفتم از کی همچین حسی بهم داشتی و حس کردی عاشقم شدی گفت از همون روزی که اون اتفاق افتاد -فکر می‌کنی چرا و دلیل چیه +نمی‌دونم رامین ولی هیچ وقت همچین حسی که اون روز داشتم نداشتم و بعدش همش صحنه های اون روز جلو‌ چشمم میومد و مرور میشد. کم کم یه کشش نسبت به شما تو خودم حس کردم و کم کم جذبت شدم اولش نفهمیدم چه حسی هست ولی کم کم به مرور متوجه شدم و هزار بار لعنت کردم خودمو. -اون روز از رابطه مون راضی بودی ؟ +افسانه با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت : هیچ وقت همچین چیزی تجربه نکرده بودم ولی دیگه هم نمی‌خوام پیش بیاد تمام اعتقاداتم را زیر پا گذاشتم حس میکنم به خودم و اعتقاداتم و خانوادم خیانت کردم -یه سوال میپرسم راستشو بگو. دوباره هوس نکردی تجربه اش کنی ؟ +واقعا نمیخوام دیگه تجربه اش کنم چون گناه بزرگی هست چون خیلی تاثیرش مخرب هست رو خودم و خانوادم بعد از چند لحظه سکوت افسانه اب دهنش را قورت داد و پرسید +تو چطور ؟ بهش دوباره فکر کردی ؟ -دروغ نگم هزار بار بهش فکر کردم. خیلی بی نقصی افسانه جان حاضر بودم همه چیزم رو از من بگیرن ولی خاطره اون روز از ذهنم پاک نشه و خیال نبوده باشه افسانه ساکت شد و سرشو انداخت پایین -افسانه یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی ؟ قول میدی +بپرس -با کمی مکث و آهسته گفتم میخوای یه بار دیگه تکرار کنیم ؟ +نه رامین نه … همون یه بار پدرم رو در آورده نمیتونم اصلا کنار بیام حسابی حشری شده بودم و سخت بود که بدون اینکه کاری بکنم بیام بیرون دوباره خوب فکر کردم و گفتم : -افسانه جان یه خواهش ازت دارم نگو نه +حالا بگو‌ -اجازه میدی یکم ماساژت بدم؟ قول میدم فقط یه ماساژ عادی باشه و فقط از روی لباس باشه. همین که دستم بهت بخوره و لمست کنم کافیه. من قصد دیگه ای ندارم. خودت میدونی از روی پارچه دستم بهت

انه +هیچی رامین هیچی. من به خواهر خودم خیانت کردم به شوهرم خیانت کردم. من خیلی کثیفم (صدای گریه و شکستن بغضش بالا رفت) -افسانه جان اون لحظه منم نفهمیدم ولی نباید کاری کنیم که بقیه شک کنن +کاش میمردم این روز را نمی‌دیدم. گوشی را قطع کرد. منم موندم با کلی فکر و سوال چند روز به همین صورت گذشت تا اینکه یه روز دیدم رویا داشت سفره را می‌چید گفت رامین نمی‌دونم افسانه چشه چند روز هست زنگ نمیزنه زنگ زدم هم خیلی خشک حرف زد از چیزی شاید ناراحت هست . گفتم واقعا ؟ نمی‌دونم فکر نمیکنم. رویا گفت رفتارش عجیب شده و سرد برخورد می‌کنه. دقت کردی چند روز هست نمیاد خونه ؟ خلاصه هرچی گفت خودم را زدم کوچه علی چپ تا اینکه یه روز سر کار بودم دیدم گوشیم زنگ میزنه و اسم افسانه اومد افتاد رو صفحه گوشیم. جواب دادم +سلام آقا رامین -سلام افسانه خانم +ببخشید در مورد موضوع مهمی می‌خوام صحبت کنیم -باشه در خدمتم. +پشت تلفن نمیشه باید حضوری حرف بزنیم -باشه هرجا شما راحت باشید +تشریف بیارید پارک … باشه حتما ساعتش و … را هماهنگ کردیم و سر موقع رفتم سر قرار ملاقات. نشستیم و سکوت اولش حکم فرما بود و آراد هم توی کالسکه خوابیده بود. انگار خیلی زودتر از من اومده بود. بفرمایید. افسانه یکم این پا و اون پا کرد و گفت هر دومون میدونیم بینمون چه اتفاقی افتاده. و کاش نمیفتاد. ولی حالا که افتاده… این مشکل با گذر زمان حل میشه ولی یه مشکل بزرگتر بوجود اومده، -چه مشکلی افسانه خانم +نمی‌دونم چرا رفتارم با شوهرم از اون روز عوض شده. اصلا نمی‌دونم چرا و چه اتفاقی واسم افتاده. شاید به خاطر خیانتی که مرتکب شدم باشه ولی اون چه گناهی داره آخه. بهانه گیر شدم کم توجه شدم. حواسم جمع زندگیم نیست مثل قبل. در همین حین شروع کرد به گریه کردن. بهش گفتم آروم باش افسانه جان. گذر زمان حلش می‌کنه. یه اشتباهی مرتکب شدیم که خیلی بزرگ بود هر دومون اسیر هوس شدیم ولی نباید زندگیمون لطمه ببینه. افسانه: آخه شوهرم چه گناهی داره، خواهرم چه گناهی داره جای اینکه اونا منو طرد کنند من ازشون فاصله گرفتم. دلیلش هم نمی‌دونم چیه. خلاصه اینکه کلی صحبت کردم که یکم آرومتر شد و خداحافظی کرد و رفت. منم واسم سوال شده بود چه اتفاقی افتاده که افسانه اینطور شده. از طرفی هر شب یاد اون سکس اتفاقی مون افتادم که اونقدر لذت داشت و اونقدر قوی بود که دیگه افسانه شده بود فکر و ذکر من. نه اینکه عاشقش شده باشم ولی لذت اون سکس چیزی اندازه بی نهایت بود و غیر قابل وصف بعد از چند روز دیدم افسانه بهم پیام داد تو واتساپ +سلام رامین (اولین بار بود که بدون آقا اسمم را نوشته بود) -سلام افسانه جان +رامین یادته چند روز پیش گفتم که رفتارم دگرگون شده خصوصا با شوهرم و … -اره چطور بهتر شدی ؟ +نه اتفاقا بدترم ولی دلیلش را تقریبا متوجه شدم -خب بگو ببینم چی هست +تلفنی نمیشه حضوری باید بگم. -باشه افساته جان کجا باید بیام +بیا پارک نزدیک خونه فلان ساعت فردا خلاصه منم فرداش حاضر شدم و رفتم ولی نمی‌دونم چرا تپش قلب گرفته بودم. واسم عجیب بود سری قبل اینطور نبودم. هیجان شدیدی داشتم. خلاصه اینکه رسیدم اونجا و دیدم تنهاس گفتم آراد کو ؟ +پیش مامانم گذاشتم بهش گفتم یکم خرید دارم -خب بفرما +رامین من خوب این چند روز فکر کردم به این حالت روحیم -خب به نتیجه ای رسیدی؟ +دوباره اشکش سرازیر شد و نگاهم کرد با چشمای پر از اشک گفت: رامین فکرم درگیر تو شده. یه دفعه ضربان قلبم رفت بالا و از این حرفش هیجان زده شدم و خیلی خوشحال شدم. -واقعا ؟ یعنی به چی فکر می‌کنی +نمی‌دونم هرچی می‌خوام حواسم ازت پ

ماراتون شهوت (۲) #خواهرزن #دنباله‌_دار با سلام. رامین هستم و چند روز پیش خاطره واقعی خودم در مورد سکس با خواهرزن را براتون نوشتم. شدیداً توصیه میکنم کسانی که ماراتون شهوت ۱ را نخوندن اول اون را بخونن. ببخشید که یکم دیر ماراتون شهوت ۲ را نوشتم چون درگیر کاری شدم فرصت نشد. در ضمن ممنون میشم که با لایک کردن این کامنت و درج نظراتتون به من انرژی بدین و خوشحالم کنید. در پاسخ به اون عزیزانی که در مورد سکس در حین گریه آراد نظر داده بودن بگم که گریه اش مقطعی بود و کم و زیاد میشد وگرنه اگر مدام گریه شدید میکرد قطعا افسانه ادامه نمی‌داد تو اون شرایط. بعد از اینکه سکسمون تموم شد و بی حال روی افسانه افتاده بودم و حتی نای اینکه کیرمو در بیارم نداشتم. یکم که گذشت آهسته آهسته از روی افسانه بلند شدم. رفتم دستمال کاغذی را از روی میز نهارخوری برداشتم و دو سه تا واسه افسانه آوردم که خودمون را تمیز کنیم. افسانه بدون اینکه به من نگاه کنه بلند شد و شرت و شلوارش را پوشید و لباس پوشید و آراد را برداشت و در حالی که شدیداً تو فکر فرو رفته بود رفت تو اتاق بخوابوندش. منم لباس پوشیدم و گفتم افسانه بهتره من زودتر برم اگر کاری نداری چون ممکنه شوهرت سر و کله اش پیدا بشه. دیدم از تو اتاق جواب نیومد و افسانه حرف نزد. دو بار صداش زدم جواب نداد.‌اومدم داخل اتاق دیدم داره بچه رو تو گهواره میخوابونه و اشک می‌ریزه. بهش گفتم چته، گفت رامین حالم بده از خودم بدم میاد. میشه بری ؟ تحمل ندارم. گفتم چرا گفت تو رو خدا فقط برو… گفتم باشه. خلاصه خداحافظی کردم اومدم بیرون. سوار ماشین شدم دیدم گوشیم تو ماشین جامونده بود و روی صندلی بود و رویا زنم چند بار زنگ زده بود به گوشیم. با استرس از اینکه شک‌ کرده باشه زنگ زدم به رویا. +رامین نیم ساعت زنگ میزنم کجایی. چرا جواب نمیدی -گوشیم سایلنت بود عزیزم ببخشید +من کارم تموم شده کی میای دنبالم. -باشه الان راه میفتم. خداحافظ قطع کردم به افسانه زنگ زدم. دیدم رد تماس داد. دیگه هم داشتم نگران میشدم و هم میترسیدم. نکنه اونقدر کسخل بشه که همه چی را به شوهرش بگه. آدم سر از کار این مذهبی ها در نمیاره خلاصه اینکه رفتم خونه و دو سه روز به همین منوال گذشت و خبری نداشتم از افسانه. کم کم زندگی به حالت عادی خودش برمیگشت‌ یه روز داشتم تو واتساپ پرسه میزدم یهو به سرم زد پروفایل افسانه را چک کنم. رفتم رو پروفایلش دیدم پروفایلش را برداشته. شک کردم و رفتم گوشی رویا را برداشتم و تو واتساپش رفتم دیدم عکس رو پروفایل افسانه هست. فهمیدم یا شماره مو بلاک کرده یا حذف. دیگه داشتم از عصبانیت و نگرانی و … آمپر میچسبوندم. تو دلم گفتم آخه جنده تو که اونجا التماس میکردی بکنمت حالا یهو پاک شدی و من شدم آدم بده ؟؟ باید بهش زنگ میزدم و حرف میزدم وگرنه آروم نمیگرفتم. بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن شماره شو گرفتم. میدونستم اون موقع شوهرش سرکار هست و تنهاست. چندتا بوق زد برداشت. گفت سلام بفرمایید آقا رامین. گفتم سلام خوبی +ممنون -افسانه جان میشه بگی چت شده +دیدم کم کم به گریه افتاد و معلوم بود اشک می‌ریزه -افسانه جان +بله -چته +ما گناه خیلی بزرگی مرتکب شدیم. من حتی نمازم هیچ وقت پس و پیش نمیشد. وای خدا -نگران نباش خدا میبخشه انسان جایز الخطاست +خودت میدونی چی میگی رامین؟ میدونی چیکار کردیم؟ میدونی حکمش اعدام هست؟ یعنی اونقدر این کار گناه بزرگی هست که فقط مرگ می‌تونه جریمه اش باشه ؟ -خودتو آنقدر زجر نده اتفاق هست که افتاده. +اصلا نمی‌دونم چطور شد اون لحظه اصلا عقل از سرم پریده بود. وای خدایا منو ببخش. -چیکار کنم آروم بشی افس

بیاید گروهی حقیقت جرات +18 بازی کنیم پر دختر و پسر پایه و شیطون 😈💧 @GoHJRobot

sticker.webp0.09 KB

شه ولی نه انقدر درست مثل بابات… پا وسطیت به خودش رفته و بعد نتونستیم جلو خندمونو بگیریم و پا به پای هم خندیدیم بعد مامانو بغل کردم و صورتم رو فشار دادم وسط سینه هاش من حالا حس دوران طفولیتم رو داشتم حسی که با سینه های مامان آرام میشدم و دلم میخواست بخوابم ولی مامان چی؟ اون که آروم نشده مامان هنوز ارضا نشده اون من رو بعنوان پسرش حس نمیکرد مردی رو داشت که میخواست شعله های آتیش لای پاشو خاموش کننه مامان دستمو گرفت و برد لای روناش و گفت حستو بهم بگو؟ منم که خبری از شهوت تو وجودم نبود خجالت کشیده بودم و خندم گرفته بود و خودمو زده بودم به بچگی مامان دستمو لای پاهاش فشار داد و روناشو میمالید بهم اون دنبال ازن بود که دوباره کیرمو راست کنه و مدام از حسم میپرسید منم گفتم حس خیلی خوبیه گرم نرم زیبا همین رونهای تو باعث شد که الان اینجام مامان هم خندید و دستمو بیشتر برد تا رسوند به کسش تا قلب من شروع کنه به تند تپش کردن انگار جریان برق بهم وصل شد من دستمو روی کس مامان حس کردم … با تشکر از همه علاقه مندان و معذرت بابت تاخیر در انتشار و با توجه به استقبال و رعایت جزییات نویسی و اینکه این قسمت انصافا طولانی میشه، ادامه دارد … نوشته: م.م 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شب بینظیری رو برای من بسازه، تو همون حالت زیر کیرمو شروع کرد با زبونش لیسیدن و بعد یدفعه کیرمو گزاشت دهنش و دل من ریخت و دستامو گزاشتم رو شونه هاش و سرش واقعا سرم خالی کرد با اینکه کیرم بی حس بود ولی با دیدن ساک زدن مامان میتونستم تو ذهنم حسش کنم و ذهنم میخواست ارضا بشه ولی من باید حواسمو پرت میکردم سعی میکردم سقف رو نگاه کنم ولی نمیتونستم حواسمو پرت کنم شلوارم تا زانو پایین کشیده بودو مثل حالت دسشویی نشسته بود جلوی من و داشت برای پسرش ساک میزد تا از این هم شق تر کنم و اونم جوری میک میزد که میخواست جدا کنه و با دستش تخمامو گرفته بود و پایین میکشید این کارش باعث میشد دردم بگیره ولی نمیتونستم سرشو عقب بدم و کیرمو ازش دور کنم من سر مامان رو هم رها کردم و دستامو به کمرم گرفتم نمیدونمم چه مدتی گذشته بود ولی حتی اگر یکدقیقه هم بود برای من یک عمر بود چون من به این فکر میکردم که آبم نیاد و مامان هم بیخیال نمیشد ،یک لحظه نگاهم افتاد به لای پای مامان که یه لخته کش دار از آب حشر مامان از کسش که تا اون موقعیت نتونسته بودم واضح ببینمش آویز شده بود تا رسیده بود به زمین و فرش کنار تخت زیر کسش یه لکه بزرگ خیس بود این صحنه دیگه واقعا منو به اخرین درجه انفجار رسوند منو مجبور کرد سر مامان رو بدم عقب و کیرمو ازش دور کنم نفسام تبدیل شد به فوت کردن و به مامان گفتم لطفا بسه دارم ارضا میشم مامان بلند شد دست کشید رو موهاش و گفت نمیخواد خودتو نگه داری فشار نیار به خودت… ولی من نمیخواستم آبم بیاد چون میخواستم مامان رو به ارگاسم برسونم دیگه نتونستم تحمل کنم تصور ذهنی موقعیت باعث شد تو بدترین حالت آبم بیاد تصور اینکه مامان داشت برام ساک میزد و اب حشرش داشت میریخت از کسش روی فرش… آب حشر و مستیش از انچه فکر میکردم خیلی بیشتر بود خودش متوجه آبی که ازش رفته بود به فرش شد گفت اینا که رو فرش ریخته تو باعثش شدی… من اون لحظه که آبم اومد و کاش موقع ساک زدن میومد از خودم بدم اومد پشت به مامان بودم و ابم ریخته رود توی دستم و مامان هنوز خبردار نبود که کیر مردش الان که بهش احتیاج داره خوابیده و اون کسش خیسه و کیر میخواد مامان صدام زد جواب ندادم اما وقتی ابم از دستم رزخت روی زمین متوجه شد دستشو گزاشت رو شونم و گفت اشکال نداره نباید خودتو نگه میداشتی هیچ وقت به خودت فشار نیار من روم نمیشد برگردم و به مامان نگاه کنم حالا که خبری از شهوت نبود به خودم اومده بودم واقعا داشتم خجالت میکشیدم و یجورایی از اینکه لخت تو اتاق مامانم حس بدی داشتم مامان آب منو اورده بود و حالاخودش هم فهمیده بود اما اون با صداش با گرمای آرامبخش دستاش روی شونه هام بهم آرامش و اطمینان میداد وقتی به سمت مامان برگشتم با لبخند پر مهرش دست کشید روی سرم و گفت دوستت دارم عزیزم و ازم با لباش آروم پایین لبم رو بوسید و گفت سرتو بالا بگیر پسرم مرد من! چندتا دستمال برداشت دستام که همونطور به کیرم بود پاک کرد و بعد رفت دسشویی و من رها شدم روی تخت داشتم از هوش میرفتم که مامان برگشت و همونطور لخت اومد روی تخت کنار من دراز کشید و دوباره صورتمو بوسید. آرنجشو علم کرده بود و سرش بالای سر من که طاق باز وسط تخت پهن شده بودم داشت عمیق بهم نگاه میکرد و دست میکشید روی موهام وقتی اروم بهش گفتم مامان ببخشید که نتونستم … انگشتش گزاشت روی دهنم و گفت توی این اتاق بهم نگو مامان! من سریع اسمشو گفتم و مامان دوباره حرفم قطع کرد و گفت تو نباید معذرت خواهی کنی من ازت توقعی ندارم تو بار اولت بود تا همینجاشم خوب بودی بعد با خنده زیر لب گفت حدس میزدم بزرگ با