شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 199 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 265 في فئة الكتب والمرتبة 13 400 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 199 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 28 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -579، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -14، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.56%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.97% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 913 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 000 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 29 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 199
المشتركون
-1424 ساعات
-1277 أيام
-57930 أيام
أرشيف المشاركات
25 199
الاخره وقتی دید دارم تشک چنگ میزنم ولش کرد و بردش زیر شلوار و یکم که شلوارم پایین بود کشید بالا
دستمو از رو شلوار گذاشتم روش و گفتم خیلی بدی سادیســمی
مینا: خیلیم خوبم
من: خب حالا نوبته منه
خندید و گفت آدم نمیشی دیگه
من: مامان این همه دیدمش دیگه، صد بار اون موقع که لیـزر کرده بودی دیدم چی میشه الانم ببینم
مینا: درد تو فقط دیدن نیست باید این فکرو از سرت بیرون کنی هیچوقت این اجازه رو بهت نمیدم
منظورش درخواست ســکـسی بود که اول ازش خواستم منم گفتم نه، باور کن هیچ خریتی نمیکنم اونم فراموشش کردم، اصلا قول میدم شلوارم به هیچ وجه تکون نخوره حتی بجر پاهات به اونجاهات دستم نزنم قول میدم
مینا: واسه چی انقد کنجکاوی چرا میخوای ببینی؟
کف دستامو بهم چسبوندم و در جواب سوالش گفتم تروخدا 🙏
ابروهاشو داد بالا ی هوووف گفت و رفت عقب تر به پشتی تخت تکیه داد، منم جلوش نشسته بودم
مینا: پوریا دست نمیزنیا
من: قول میدم بدون اجازه خودت دست نزنم
دستاشو برد کنار شلوارش یکم کشید پایین و نگاه کرد بهم، خندید و گفت قیافشو ببین ذوق مـرگ
واقعا هم هیجان انگیز بود مامانم رو تخت خودم داشت شلوارشو میکشید پایین که من ببینم!
تا نصف باســــن کشید پایین، شــورتش پیدا شد صورتی بود بعد که شلوار از باســــن رد شد پاهاشو گرفت بالا و تا وسط رون پا داد بالا
به سختی جلوی خودمو گرفتم که نرم جلو پشت رون پاش زبون نکشم خیلی خوردنی و خواستنی بود، پاهاشو خوابوند و گفت آماده ای؟
من: آره
بین پاش، کنار شــورتو گرفت که ببره کنار گفتم نه نه اونجوری نه
مینا: پس چی؟
من: کامل درش بیار
مینا: همینجوری نمیشه
ابروهامو انداختم بالا، ی مکث کوچیک کرد و گفت: خب پس بیا خودت درش بیار
تا رفتم جلو دست راستش گذاشت دقیقا روش و با اون دستش انگشت اشاره رو نگهداشت و گفت: فقط کنار شــورت میگیری میکشی پایین دستت به هیچکجای دیگه نمیخوره یادت باشه قول دادی بزنی زیر قولت من میدونم تو اوکی؟
من: اوکی
آب دهنمو قورت دادم و رفتم جلوتر، دوتا دستامو گذاشتم رو پهلوهاش، لبه شــورت گرفتم و یواش یواش کشیدم پایین، بینهایت هیجان انگیز بود نبضمو تو گلوم احساس میکردم که میزد
کم کم ی برامدگی پیدا شد بیشتر کشیدم پایین و کامل از روش رد شد، واو باورم نمیشد چی دارم میبینم! خیلی خوشگل ناز بود مشخص بود یکمی هم خیسه
شــورت همچنان کشیدم پایین تا رسیدم به همونجا که شلوار بود، منظره بینظیری بود دوتا رون خوش تراش خوش رنگ بدون ذره ای مو جلو چشام بود، یکم بالاتر برامدگی و پیچ تاب خوشگلترین کــصی که تا حالا دیده بودم
البته که کــص زیادی ندیده بودم :/
ولی به جرات خیلی بهتر از مـال خاله نسترن بود
ی شکم تخت که کوچولو کوچولو با نفساش بالا پایین میرفت، برامدگی و موج سینــههاش زیر تاپ و در نهایت چهره ی مامان خوشگلم که با اون حالت نگاهش هوش از سر آدم میپروند
باهم چش تو چش که شدیم با ی لحن ســکـسی گفت پسند شد؟
سرمو چرخوندم و با ی حالت ترکیبی از خنده و حرص گفتم مامان بذار بهش دست بزنم …
منظره خیلی هیجانانگیزی بود شلوار و شــورتش تا زانوهاش پایین بود و جلوم رو تخت دراز کشیده فقط به محض اینکه گفتم دستمو بذارم روش، دستشو اورد پایین شلپ گذاشت رو کـــصش گفت پرو شدیا
باحال بود لحظه ای که دستشو گذاشت روش شلپ صدا داد، خندم گرفت گفتم یبار دیگه خیلی خوب بود
مینا: چی دوباره؟
من: دستتو بلند کن بذار روش
انگشتاشو چندبار زد روش شلپ شلپ صدا میداد مثل ژله زیر دستش میلرزید
من: حداقل بذار دست بذارم روی رونت قول میدم به اونجا دست نزنم
مینا: بذار
رفتم جلوتر دستم گذاشتم روی رونش، نرم و ب
25 199
لط نبودم، بهش گفتم یکم میای بالاتر؟
مینا: واسه چی؟
من: حالا که اجازه نمیدی حداقل یکم باهات بازی کنم
مینا: بازی بازی میخوای تا تهش بریا
من: نه مامان قول میدم
مینا: نمیشه اذیـت نکن
گفتم باشه و دوباره دستم برگردونم دوش حلقه کردم، وقتی داشتم به خودم فشارش میدادم گفتم: میدونستی آرامشبخش ترین لحظات زندگیم وقتیه که بغلت کردم؟
خندید و گفت بیشور، بعد از ی مکث کوچیک گفت باشه خـر شدم و یکم اومد بالاتر
لبامو چسبوندم به سرش و اووووومممممهههههه ی بوس گنده گرفتم و گفتم تو بهترین خـر دنیایی، زد رو سینــم و گفت خـر باباته
دوتایی خندیدیم و دست چپمو گذاشتم رو باسنــــش …
روی شکمم انگشتای دست راستم قفل بود لای انگشتاش و دست چپم رو باسنــــش، خیلی نرم بود، دستمو گذاشتم رو پهلوی باســـــنش و آروم حرکت دادم، بالاااا ی عالمه نرمی بعد پایین دوباره بالا
موج و هلال جذابی داشت، با دست تکونش دادم چندتا اسپنک آروم زدم کاملا ساکت بود نه چیزی میگفت نه اعتراض!
خیلی حس خوبی داشت دلم میخواست همونجا درسته بخورمش ولی خیلی باید مراقب میبودم که خریتی ازم سر نزنه، با این حال بعد از کلی لمس و ناز نوازش باســـنش، یکم تاپشو دادم بالا و کمر لخــــتشو مـاسـاژ دادم
یکم انگشتامو از همون پشت بردم زیر شلوارش که زد رو دستم و گفت اوی کجا!
من: یکی ببینم چجوریه
مینا: از همون رو شلوار کافیته
من: ی کوچولو لمسش کنم زود دستمو درمیارم
دیگه چیزی نگفت منم دستم بردم زیر شــورت، واقعا نرم و بینظیر بود، حسابی تکونش دادم روش دست کشیدم خیلی محشر بود و شایدم لذت بخش تر از هر چیزی این بود که باســــن هر کسی نبود، مـال مامان خودم بود!
مینا: کافیه دیگه دستتو دربیار
من: ثابت نگهش میدارم تکون نمیدم
بازم چیزی نگفت منم دستمو همونجا نگهداشتم، بحثای متفرقه از هر جایی میکرد منم همراهی میکردم ولی خب فکرم کلا جای دیگه بود، البته خودشم کاملا متوجه بود آمپرم یکم پایین تر از سرش شـــ ــقه شــق بود
بعد از چند دقیقه آروم گفتم مامان میشه شلوارتو دربیارم
مینا: نه شروع نکن دوباره بخوای اصرار کنی پا میشم میرما
من: نه واسه اون نه، فقط ی کوچولو اینی که زیر دستمه رو ببینم
دستشو اورد عقب و دستمو از زیر شــورتش گرفت کشید بیرون و گفت: ببین جنبه نداری اول میگی دست بزنم بعد میخوای ببینی بعدم چیزای دیگه میخوای
من: مامان قول میدم زیاده روی نکنم قول
سرشو از رو سینــم برداشت تکیه به آرنجش داد و در حالتی که تو چشمام نگاه میکرد دستش برد سمت کیــــرم، چهارتا ناخنشو گذاشت روش و گفت فشار بدم؟
همون ی ذره فشار مشخص بود چقدر ناخناش تیزه ولی چشامو بستم گفتم باشه فشار بده ولی بعدش بذار ببینم
یکم تو اینجور موقعیت ها شوخی و رحـم مروت نداره شروع کرد ناخناشو فشار دادن، دردم می اومد ولی چون شـــق بود قابل تحمل تر بود
یکم که گذشت دید خوب دارم تحمل میکنم با ی دست گرفتش با ناخن انگشت اشاره اون یکی دستش فشار داد به سوراخ نوک کیــــرم! این دیگه واقعا بد عذابی بود
با لحن هیجانی و نگران گفتم مامان نکنننن! بیشتر فشار داد
من: مامان ترو قران پسـرتما دشمن نیستم!
مینا: دیگه میخوای باســـــنمو ببینی؟
در حالی که با ناخنای ی دستش به پهلوهاش فشار میداد با ی دستشم به نوکش و قشنگ داشتم شکنجه میشدم گفتم آره میخوام
مینا: پوریا انگشتمو تا ته فشار میدم توشااا
من: منم زورم میرسه به زور شلوارتو دربیارمااا
مینا: تو غلط میکنی جوجه!
انگشت کوچیک دستشو جمع کرد و اون قسمت بند انگشت که تا میشه رو گذاشت رو سوراخ کیـــرم و تلاش میکرد فرو کنه توش
من: مامان بقران ی چیزیم میشه ها نکننننن خب
ب
25 199
زمستان داغ ما 🔥 (۲)
#تابو #مامان
تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم خیره به ساعت رو دیوار، تیک تاک تیک تاک …
چه شب مزخرفی! کلا که روزای خوبی رو نمیگذروندم دیگه بعد از گندی که تو امتحان میانترم زدم پاک رد داده بودم
به سرم زد ی جـــ ــق بزنم شاید یکم میزون بشم، همونجوری که رو تخت دراز کشیده بودم یکم شلوارمو کشیدم پایین درش اوردم، حوصله سایت و فیلم دیدن که نبود با اون سطح انرژی که من داشتم بعد از چند دقیقه متوجه شدم چه کاری عبثی دارم میکنم، بیخیال شدم همونجوری بیرون شلوار ولش کردم دستامو بردم پشت سرم
بابا سرکار بود مامان تنها تو پذیرایی نشسته بود فیلم میدید درسته باهم راحت بودیم ولی نه دیگه اونقدر که مثل ی زن شوهر بتونم برم بهش بگم بیا کمک کن شاید یکم حال هوام عوض بشه
تو همین فکرا بودم و به بدبختیام فکر میکردم که احساس کردم یکی دم در اتاقه، خواستم دستامو بیارم پایین ببرمش زیر شلوار ولی دیدم مامانه! تکون نخوردم واقعا حسش نبود
مینا: بیام تو؟
من: بیا
اومد نزدیکتر و گفت این چه وضعشه؟
من: هیچی حوصله ندارم
مینا: چرا؟ چی شده؟
ی تاپ با ی ساپورت تنش بود نشست لبهی تخت، منم تو همون حالت شروع کردم یکم از دانشگاه گفتن …
همیشه صحبت با مامان آرامشبخش بود ولی اون شب نه! همچنان بی حوصله بودم
کنارم دراز کشید تقریبا دوتامون به این که کیــــرم بیرون بود بی توجه بودیم، سقف نگاه میکردم و کلی صحبت کردیم یهو مامان پشت دستش گذاشت رو شکمم و دستش برد زیرش، همونطوری که حرف میزدیم با دستش کیــــرمو پرت میکرد بالا دوباره می افتاد رو دستش
بعد از چند دقیقه گفتم میشه بغلت کنم؟
بدون اینکه چیزی بگه اومد نزدیکتر، به پهلو خوابید سرشو گذاشت رو شونم سمت قلب، دیگه دستش به کیــــرم نبود کنارم بود ولی خب خودش چسبیده بود بهم، موهاشو بوس کردم و بازوشو نوازش میکردم و تعریف میکردیم
البته دیگه تعریف های درمورد دانشگاه تموم شده بود، داشتیم در مورد آینده حرف میزدیم
دستامو حلقه کردم دورش، انگشتام تو هم قفل محکم بغلش کرده بودم ولی سوتــــینش یکم اذیـت میکرد، معلوم نبود جنسش چیه انقد سفت و خشکه، دستمو بردم بینمون که یکم جابجاش کنم
مینا: چیکار میکنی؟
من: یکم اذیـت میکنه
خودش با دست یکم جابجاشون کرد و گفت خوبه؟
هنوز سفت بود ولی یکم بهتر شده بود گفتم آره خوبه
با انگشتای دست چپش آروم میکشید رو کیــــرم و با نوک انگشتاش نوازشش میکرد، حرکت تحریک آمیزی بود اولاش عادی بودم ولی خب هر لحظه داشت بزرگتر میشد
دوباره موهاشو بوسیدم و بو کشیدم بوی قشنگی داشت
من: مامان
مینا: جونم
من: میشه ی چیز ازت بخوام
مینا: چی؟
با صدای آروم ولی لحن سریع گفتم میشه ســکـس کنیم
سرشو چرخوند تو چشام نگاه کرد و گفت دیگه چی؟
من: ترو خدا مامان
مینا: نه نمیشه دیگم نگو
من: خب ما که این همه کارا کردیم چی میشه انجامش بدیم
مینا: یکار نکن از اونام پشیمون بشم
درست بود خیلی کارا کرده بودیم ولی هیچوقت پشت سرهم هم و روتین نبود، گاهی ی کارای میکردیم یکی دو هفته هیچی، تازه همیشه هم مهربون و خوب نبود گاهی چنان بهم میرید که مثل سگ پشیمون میشدم، هیچوقت از بد اخلاقی هاش تعریف نکردم، البته الان هم حق داشت همیشه به همون مقدار قانع بودم ولی اینبار دلم میخواست تا غول مرحله آخر برم
خلاصه بعد از این درخواستم دستشو از رو کیــــرم برداشت ولی همچنان سرش رو سینــم بود، دست چپم بردم پایین که بذارم رو باســـنش ولی چون سرش رو سیـنم بود و قد بلنده کامل مس
25 199
دم. روی تخت من خوابید و زیر کمرش پتو و بالشتم را گذاشت تا بلند بشه.پاهاش را هم دراز کرد و گفت:
-«بیا اینجا…»
من رو روی سینش نشوند و کسم را به طرف صورتش کرد. دستام را به عقب، تکیه گاه بدنم کردم. بالای کسم را میخورد و با دست راستش با کسم بازی میکرد. اینقدر این کار رو کرد تا به یک بار ول شدم و آبم پاشید روی سینه و گردنش. با دستاش کمرم را گرفت. یکم که سرحال اومدم با دستمال سنه و گردنش را پاک کردم. من به نیازم رسیدم ولی اون نه. روی کیرش نشستم. سینم را به صورتش چسبوندم و کمرم را تند بالا و پایین می کردم. دستش را به بالای کسم چسبوند. انگار که راضی شدن من براش بیشتر اهمیت داشت تا ارضا شدن خودش. اینقدر این کار رو کردم تا دوباره از حال رفتم و ارضا شدم. اون هم من را محکم توی بلش گرفت. مهدی هنوز ارضا نشده بود. پاهاش را از هم باز کردم و میونشون نشستم. با دستمال کیرش را تمیز کردم و توی دهنم کردمش. تخمهاش هم رو توی دستم گرفتم و تند تند ساک میزدم. یکم که ساک زدم اه و نالش شروع شد. صورتم را بالا آوردم، دیدم چشماش را بسته و داره لذت میبره. خیلی خوشحال شدم. نفس نفس زدناش تند تر شد و آب داغ و سفید رنگ و براقش ریخت روی سینم. با دستمال پاکش کردم و ساعت را نگاه کردم. ساعت 1.35 دقیقه ی شب بود. توی بغلش خودم را ول کردم. خواب چشمام را گرفته بود. فرداش هم جمعه بود...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 199
نه. تو چیزیت شده؟»
+« نه ولی خیلی دوست دارم.»
-« منم دوست دارم. میشه فاصله بگیری. حالم داره بد میشه. عرق میکنم.»
فهمیدم که اونم مثل من شهوتی شده. گونش را یه بوس کردم. برگشت نگاهم کرد. پیشونیش عرق کرده بود. منم حالم اصلا دست خودم نبود. گفتم:
-«مهدی عاشقتم. خیلی دوست دارم. تو دوستم نداری؟»
پوف بلندی کشید. دوباره گفتم:
+«دوستم نداری؟»
-« به خدا عاشقتم ولی این کار رو نکن. من داداشتم، نه……»
+« نه چی؟»
-«هیچی…»
صورتم را به صورتش که طرفم بود، چسبوندم. میخواست بلند شه. هر چی سعی کرد سختش بود. منم نمیذاشتم.
+«اگه دوستم داری چرا میخوای بلند بشی؟»
-« من خودم تو رو بزرگت کردم. تو هم داری از موقعیت من سواستفاده می کنی. نمیتونم بلند بشم.»
+« من میدونم چرا رفتی دختر عمو فرهاد را گرفتی. چون اون خیلی شکل منه.»
خودم را بهش چسبوندم و یه پام را اونطرش گذاشتم. لبم را طرف لبش بردم. صورتش را عقب کشید. صورتم را جلوتر بردم. چشماش را باز کرد و با هم چشم تو چشم شدیم. لبم را محکم به لبش چسبوندم. کاری نمیکرد. تپش قلبش را کاملا حس میکردم. کم کم رام شد و دستش را به کمرم چسبوند. اروم اروم خودم را ول کردم تا اینکه روی کیرش نشستم.
+« مگه نمیخواستی من ازدواج کنم.؟ من کسی را غیر از تو دوست ندارم. یا تو یا هیچ کس.»
دستش را گرفتم و روی سینم گذاشتم. سینم نه خیلی بزرگه نه کوچیک. توی سن من سایزش خوبه. بوی تنش توی سرم پیچیده بود. دستاش روی سینم بود و داشت گردنم را بوس میکرد. پیرهنم را بالا دادم. اون هم از پشت سوتینم را باز کرد. نوک ممه هام را میخورد. لذت تموم تنم را گرفته بود. دستم را روی کیرش گذاشتم. دستش را از کمرم برداشت و برد لای پام. ساپورتم را از پام در آوردم. کمی خیس شده بود. شورت نپوشیده بود. برای اولین بار بود که دست کسی غیر از دست خودم، کسم را غرق لذت میکرد. بلند شدم و دکمه ی شلوارش را باز کردم و کشیدمش پایین. از روی شرت با کیرش بازی کردم و بعد درش آوردم. تا روی گچ پاش کشیدمش. میز زیر پای مهدی را درست کردم و کیرش را توی دستم گرفتم. یه کیر بزرگ و مردونه. بدون هیچ تعللی توی دهنم کردمش. یکم که ساک زدم، گفت:«بسه. داره جونم در میاد.» بلند شدم و اونو آروم آروم توی کسم فرو کردم. احساس سوزش بهم دست داد. وقتی بلند شدم دیدم کیر مهدی خونیه. مهدی به خودش که اومد گفت:
-« چی کار کردی؟ چرا این کارو کردی؟»
+« الان من عروس شدم. نمیخوای بهم تبریک بگی؟»
-« مریم اصلا فکرش را هم نمیکردم روزی باهات این کار رو بکنم.»
+« تو که نکردی. خودم کردم. تو هم بهترین کادوی زندگیم را بهم دادی.»
لبم را به طرف لبش بردم. کمی لب دادیم و بلند شدم و چند تا دستمال کاغذی آوردم. خونهای روی کیرش را پاک کردم. خودم را هم تمیز کردم. به طرف مهدی رفتم. نشستم روی کیرش و بالا و پایین میرفتم. (انگار که سوار کاری میکردم.) باسنم توی دستای مهدی بود و سرش میون سینم. با نوک سینم که بازی میکرد هم لذت می برد و هم از خود بیخود میشدم. حدود دو دقیقه این کار میکردم که مهدی گفت؛
-«کمک کن بلند بشم بریم روی تخت.»
کمکش کردم بلند بشه و هم شلوارش را از توی پاش در بیاره. عصاهاش را دستش دادم و کیرش را توی دستم گرفتم. خندید.
+«مهدی اگه بدونی چقدر دوستت دارم.»
-«میدونم… ببخشید ولی قبلا توی دفتر خاطرات خوندم…»
+«چی؟؟ چرا خوندی؟ خو تو که همه راز هام را میدونی»
-«ببخشید، ولی بعضی اوقات که بیکار میشدم و تو خونه نبودی میخوندنم…»
+«چی کارت کنم؟ بزنمت؟ خب الان خجالت میکشم.»
مهدی بلند خندید. میخواست من رو ببره توی اتاق خودش ولی من نگذاشتم. بردمش توی اتاق خو
25 199
یرستان هم همکلاسی هام با دست نشونش میدادند و میگفتند چه قدر پدرش جوونه. چه خوشتیپه.!! گاهی موقع ها دوستام را هم میرسوند. روزی که فهمیدند داداشمه نه بابام تعجب کردند. یه بار پدر یه دوستام اومده بود و به مدیر میگفت چرا داداش من دخترش را میرسونه… چی باید میگفتم؟ از اونهایی بود که نمیذاشت دخترش از خونه تکون بخوره. مهدی سرفه کرد و هردومون از فکر بیرون اومدیم. برگشت و توی چشمهای من نگاه کرد. دستم را دور گردنش حلقه کردم. صدای نفس کشیدنش توی گوشم پیچید. با هم چشم تو چشم شده بودیم. بعد از دو سه ثانیه مهدی گفت:
-«سه روز پیش مغازه بغلیمون، اکبر اقا زنگ زد و برای پسرش تو رو خواستگاری کرد. پسرش تو رو دو سه باری که اومدی مغازه دیده. گفتم باید از خودش بپرسم.»
±من ازدواج نمیکنم. یه هفتس گیر سه پیچ دادی که من رو شوهر بدیا…»
-«مگه تقصیر منه؟ دارم سوال اون را ازت میپرسم.»
+« من از این خواستگاریای سنتی بدم میاد. اصلنم شوهر نمیکنم.»
-« اخرش که چی؟»
+«تا آخرشم پیش داداشم میمونم.»
مهدی دوباره از اون نگاه های سنگینش را به طرفم حواله کرد.،من هم گفتم:
+«چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مگه بد میکنم تو رو دوست دارم؟»
-« چرا اینقدر یه دنده ای؟ فعلا جوونی… میخوای جوونیت را حروم چی کنی؟»
+« تو جوونیت را حروم کی کردی؟ امیر نمیفهمه اما من که میفهمم.»
-« اون وظیفم بود. باید شما ها رو بزرگ میکردم. الان که دیگه بزرگ شدید»
+« بعد علی میمونه و حووضش. نه خیرم. تا تو داماد نشی منم عروس نمیشم.»
-«تو به کی رفتی اینقدر یه دنده ای؟»
+«خودت…»
-« باشه. من که دیگه زن نمیگیرم. تو هم شوهر نکن تا مثل من زود پیر بشی. الانم برو خونه که خیلی خوابم میاد.»
ماشین را روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردیم. وقتی رسیدیم ماشین را توی پارکینگ گذاشتم و کمک مهدی کردم تا پیاده بشه. از روی قصد محکمتر بغلش کردم و کمی خودم را بهش میمالیدم. عصاهاش را بهش دادم تا بریم بالا. توی آسانسور به من بد نگاه میکرد. وقتی که داشت از آسانسور خارج میشد یکی از عصاهاش لیز خورد و نقش زمین شد. زمین را تازه طی کشیده بودند. دلم براش سوخت. نشست و پاش را گرفت و از درد ناله های ضعیفی میکرد تا همسایه ها متوجه نشند. از رو به رو بغلش کردم و سعی کردم بلندش کنم. سینه هام توی صورتش بود. کم کم بلندش کردم و زیر کتش را گرفتم و رفتیم توی خونه. عصاهاش را یه کنار گذاشتم و روی مبل نشست. رفتم لباس هام را عوض کردم و یه لباس قشنگ و تنگ پوشیدم. کمی جلوی مهدی به بهونه ی مرتب کردن، به بدنم کش و قوس دادم و خودنمایی کردم. بعد بغل مهدی نشستم و دستم را دور گردنش حلقه کردم. کیرش بلند شده بود. از روی شلوار دلم میخواست بگیرمش. خودم را آروم آروم به مهدی میمالیدم طوری که ضایع نباشه. بلند شدم و دستم را انگار که حواسم نیست به کیر مهدی زدم. رفتم توی آشپزخونه و توی راه بدنم را یکم قر میدادم تا باسنم جلب توجه کنه. مهدی هم نگاهش به باسنم بود. میوه آوردم و جلوی مهدی گذاشتم و نشستم و بازم دستم را دورش حلقه کردم و خودم را بهش میمالیدم. مهدی سرش را از مبل به عقب انداخت. کیرش کاملا جلب توجه میکرد و اونم نمیتونست کاری کنه. شهوت و استرس تموم تنم را گرفته بود. انگار که حالم دست خودم نبود.
-«نکن. چرا تو امشب کرمت گرفته؟»
+«چیا نکنم.؟» خودم را بیشتر بهش چسبوندم.
-«همین کاری که الان میکنیا.»
+« چه کاری؟»
-« خودت را به کوچه علی چپ نزن. تو خواهرمی. درست نیست…»
+«اواا… مگه چی کار میکنم؟»
صورتم را به گوشش نزدیک کردم و یه فوت توش کردم. خودش را جمع کرد. توی گوشش گفتم؛
+« پات که درد نداره؟»
-«
25 199
ه خودارضایی میکنه. میدونستم که اون هم نیازهایی داره. برای همین به روی خودم نمی آوردم. از توی کافی شاپ بیرون اومدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. توی ماشین مهدی به من نگاه میکرد تا اینکه آخرش گفت:
-«تو نمیخوای ازدواج کنی؟»
+«نه. دوست ندارم. فعلا دارم درس میخونم.»
-«بلاخره که باید ازدواج کنی…»
کمی خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیوردم.
+« نمیدونم. تو چرا فکر خودت نیستی؟»
-« همون یه بار برای هفت پشتم بس بود. اون که دختر عمو فرهاد بود و اینقدر خوب تربیت شده بود این شد، وای به حال بقیشون.»
نسبت به زنها و دخترها نگاه خوبی نداشت. نمیدونم چرا دلم خواست یکم شیطونی کنم.
-« من چی؟ من که تربیت شده ی خودتم.؟»
+« خب یعنی چی؟»
بد نگام میکرد. یهو و بدون مقدمه چینی بد حرفی زدم. خواستم درستش کنم.
-«دوست نداری خانومت مثل من باشه؟»
+« اصلا مثل مریم من پیدا نمیشه. تو رو خودم بزرگت کردم. میدونم که هیشکی مثل تو نیست اما اگه از یه نظر چه ظاهر یا اخلاق مثل تو باشه چرا که نه؟ حتما…»
توی دلم داشت قند آب میشد. همیشه با حرفهاش دل من رو می برد. برگشتم نگاش کردم دیدم وای که چقدر دلنشین به نظر میاد…
+« مهدی یه سوال بپرسم راستشو میگی؟»
-«تا ببینم چیه.»
+«سوال بدی نیست. بپرسم؟»
-« بپرس چشم جواب میدم.»
+«من رو چقدر دوست داری؟»
-« دیگه این پرسیدن داره؟ اصلا حد نداره. تو امید زندگیمی.»
این حرفش بهم جرأت بیشتری داد تا سوالی را که همیشه دوست داشتم ازش بپرسم را بگم.
+«پس دلت تا حالا نخواسته که من زنت باشم؟»
تا این حرف را زدم انگار که مهدی از هم پاشید. نتونست خودش را کنترل کنه. بلند گفت بزن بغل. ماشین را نگه داشتم. سعی داشت که از ماشین پیاده بشه ولی نمیتونست. من بجاش از ماشین پیاده شدم. خیابون خلوت بود. به کاپوت ماشین تکیه دادم. یه باره بغزم ترکید. اون تا اونموقع سرم داد نکشیده بود. اصلا نگفته بود بالا چشمت ابرو. دیدم شیشه ی ماشین را داد پایین و گفت:
-«ببخشید. بیا توی ماشین نمیتونم بیام بیرون.»
در ماشین را باز کرد تا پیاده بشه. من برگشتم توی ماشین. داشتم گریه میکردم. دستام را از روی صورتم برداشت و با انگشتش اشکام را پاک کرد و گفت:« گریه نکن. گفتم که ببخشید. عصبانی شدم» ولی گریه ی من بند نمیومد. گونم را یه بوس کرد و گفت:« دیگه این حرف را نزن. تو خواهرمی. با بقیه دخترا برام فرق داری. حالا ببخشید یه غلطی کردم داد زدم.» اشکام را پاک کردم و سعی کردم جلوی گریم را بگیرم. سرم را چرخوندم و بهش نگاه کردم. حالت معصومانه ای به چشمام گرفتم و گفتم:
+«آخه من تو رو خیلی دوست دارم.»
-«خب اینکه دلیل نمیشه این حرف را بزنی. دیگه تکرار نکن که بدم میاد.»
دوباره بغضم ترکید. دلم می خواست بغلم کنه. اما اون هرچی بزرگتر میشدم، خودش را بیشتر از من دور میکرد.
-«چرا گریه میکنی؟ کوچولو…»
+«آخه تا حالا سرم داد نزده بودی. من که حرف بدی نزدم…»
-«اصلا اون را فراموشش کن. تو چیزی نگفتی. منم غلط کردم. ببخشید… امروز تولدته باید بخندی.»
سعی کردم دوباره جلوی گریم را بگیرم. مهدی یه دستمال برداشت و اشکام را پاک کرد. حالت صورتش برام جذاب شده بود. با همیشش فرق داشت.
-«نگاش کن. هنوز هم همون مریم کوچولویی… پس تو کی میخوای بزرگ بشی؟»
داشت میخندید. ازخنده ی اون من هم خندم گرفت. فضای حاکم فقط سکوت بود که صدای خنده ی مهدی اون را شکسته بود. نمیدونستم چیکار کنم. نه میخواستم ماشین را روشن کنم و بریم و نه حرفی بزنم. کم کم خنده ی مهدی جمع شد و به داشبور خیره شد. چه روزایی که جلوی مدرسم به داشبورد خیره میشد و منتظر من میموند تا از مدرسه بیام. توی دب
25 199
داشت من کاراش را براش انجام بدم. خیلی مقاومت کرد ولی من با حرف راضیش کردم. گفتم:«مگه من مردم؟ هر جوری شده خودم انجام میدم. تو هم فکر کن یه پرستار زن داره برات این کار را انجام میده.» دو هفته توی بیمارستان بستری بود و وقتی باندهاش را باز کردم دیدم وضع زخمهاش خوبه. چیزی که موقع عوض کردن باند هاش اذیتش می کرد، این بود که شرت و هیچی پاش نبود و هی سعی میکرد که خودش را با پارچه بپوشونه. من اصلا توجه نمیکردم. نمیخواستم اذیت بشه. به هیچ عنوان نذاشت که بدنش را براش پاک کنم. منم اصرار نکردم. گفت که فردا پرستار میگیره. پیشونیش را بوس کردم و گفتم:« طوری نیست… به امیر میگم که هرجور شده بیاد.» اما اون گفت که فقط پرستار باید براش این کار را بکنه.
توی تمام مدت نذاشتم پرستار بگیره و خودم کارهاش را انجام میدادم. مقاومت میکرد اما رامش میکردم. بعد از خوب شدن زخم پاش اون را گچ گرفتند. پاش توی گچ بود.باهم پای تلویزیون نشسته بودیم. یه میز کوچیک زیر پاش گذاشته بودم. جلوش نشسته بودم و داشتم براش میوه پوست میکندم. تا بلند شدم، میوه ها رو براش ببرم گفت:
-« بزنم به تخته برای خودت خانومی شدی ها. خوشگل و تو دل برو»
میوه ها رو دادم دستش و کنارش نشستم. دستم را دور گردنش انداختم.( این عادتم از بچگی بود که همیشه دستم را دور گردن مهدی مینداختم.) گفت:
-« نکن دیگه بزرگ شدی. این کار ها مال بچگی هات بود.»
+«من بزرگ شدم؟ من همون مریمم که تا دیروز براش قصه میگفتیا.»
-«حیف که چقدر زود میگذره. چه خاطرات شیرینی.!! اگه تو نبودی با اون همه مشکلات نمیتونستم کنار بیام.»
+«چرا؟ مگه من چیکار میکردم؟»
-«امید بزرگ کردن تو منو نگه میداشت. وقتی که توی بغلم میخوابیدی همه چی از یادم میرفت.»
خودم را یکم براش لوس کردم.
-«نکن. گفتم که دیگه بزرگ شدیا…!»
+«عه مگه چیکار میکنم؟»
-«راستی تولدت مبارک. پس فردا تولدته ولی من نمیتونم برات کادو بخرم.»
+«فدای سرت. سال دیگه می خری…»
بلند شد و با دوتا عصا زیر بغل رفت توی اتاقش و برگشت. کارتش را برام آورد و داد دستم و گفت:
-«اینم کادوش. فردا صبح برو و یه گردنبند خوشگل بخر.»
+«ول کن بذار سال دیگه جبران کن…»
-«هر سال جای خودش.»
+« اصن باید با هم بریم و تو نظر بدی…»
-« با این وضع؟ … باشه فقط ببرم یه جایی که بتونم با عصا بیام…»
لپش را محکم یه بوس کردم و تو چشماش نگاه کردم. محبت از چشماش می بارید.
روز تولدم کلید ماشنش را بهم داد تا من رانندگی کنم و ببرمش یه جایی که برام یه گردنبند بگیره. اولین مغازه یه گردنبند را پسندید و برام خرید. نظر من هم براش مهم نبود. از این کارش خوشم میومد. اسب پیشکشو که دندوناش را نمیشمرند؟ بعد هم با همون عصاها و وضع پاش من رو برد کافی شاپ. همه ناجور نگامون میکردند. بهم نمیومدیم و پاش هم که قوز بالا قوز. وقتی پیشخدمت اومد، گفت:« چی میل دارین.؟» امیر گفت:« کاپوچینو با یه کیک کاکایویی» نمیدونم چرا پیشخدمت بعدش گفت:« نامزدتون چی؟» مهدی جا خورد. اما من با یه شیطنت خاصی گفتم:« همون کاپوچینو و همون کیک.» وقتی پیشخدمت رفت، مهدی تو چشمام خیره شد. تنها دختر توی زندگیش من بودم. توی بیست و هفت سالگی با دختر همون عموم که پیشش کار میکرد، نامزد کرد. هفت ماه نامزد بودند که امیر دختر عمو را با یه پسر دیگه دیده بود. مهدی واقعا دوسش داشت و وقتی موبایلش را گشت فهمید دو تای دیگه هم در کارند. بد ضربه ای بهش وارد شد. کارش را از عمو جدا کرد و برای خودش یه مغازه ی جدا زد که وضعمون را بهتر کرد. بعد از اون هیچ دختری غیر از من توی زندگیش نبود. دو سه بار دیدم که توی اتاقش دار
25 199
مهدی برادر بزرگم
#خواهر #برادر #تابو
درود به همه ، دوست محترم ، کاربر عزیز ، ای نازنینم که فارسی بلدی و به قدرت خواندن زبان فارسی تسلط داری، لطفاً بخوان ، بدان و آگاه باش که محتوای داستان پیش رو تابو است ،
تابو تابو تابو
پس لطفا در صورتی که دوست نداری ، تنفر داری ، بدت میاد ، عنت میاد و … هر چیز دیگه ای که ازت میاد یا نمیاد، خواهش میکنم ادامه داستان را نخوان و از این صفحه خارج شو...
مهدی برادر بزرگم
مهدی تصادف کرده بود و توی پاش میله گذاشته بودند. امیر(برادرم که بزرگتر از منه و سه سال از مهدی کوچیکتره) دو روز اول که مهدی را از بیمارستان آوردیمش اومد کمکم ولی روز سوم دیگه نیومد. اصلا من از امیر خوشم نمیاد. هیچوقت کمک ما نبود. ما همیشه پشتش بودیم ولی اون به هیشکی غیر از خودش اهمیت نمیده. من باید پیش مهدی میموندم. برای همین چهار روز اول را نرفتم دانشگاه. بعد از اون سعی میکردم که جوری برم که هم برام دردسر نشه و هم بتونم از مهدی مراقبت کنم. مهدی هم مغازه را سپرد دست شاگردش. من واقعا مهدی را دوست دارم و دوری ازش برام سخته. برای همین سعی میکنم که وقتیا که میخواد برای مغازش جنس بیاره را باهاش برم سفر…
من چهار سالم بود که مادر و پدرم توی تصادف فوت شدند. علتش خواب آلودگی پدرم بوده. مهدی اونموقع هفده سالش بود. امیر هم چهارده. تا یکسال یکی از عموهام که وضعش خیلی خوبه خرج ما را میداد. یکی از خونه هاش که نسبتا کوچیک بود را هم در اختیارمون گذاشت تا اجاره ندیم. خانواده ی پدریم کم و بیش تا بچه بودم ما را حمایت می کردند ولی خانواده ی مادری بعد دو سال از فوت مادر و پدرم، دیگه به دیدن ما هم نیومدن. مهدی دیپلمش را گرفت و رفت سر کار. پیش یکی دیگه از عموهام که توی کار باند، میکروفون و دوربینه .مهدی کار می کرد و خرج و مخارج خونه را در می آورد. دیگه نذاشت که عموهام کمکمون کنند ولی اونها توی حقوقش جبران می کردند و حقوق خوبی بهش میدادند. بعد پنج سال هم از خانه ی عموم بلند شدیم. مهدی دوست نداشت که وبال گردنشون باشیم. افسار زندگی من و امیر دست مهدی بود. امیر از این موضوع بدش میومد. برای همین تو جوونی مستقل شد. الان هم مهندسه و وضعش بهتر از ماست، اما خدا را شکر که تا حالا یه مانتو هم برام نخریده. مهدی همه جوره پای من ایستاد و من را بزرگ کرد. نه مثل یک خواهر و نه مثل یک پدر. خیلی بیشتر از این حرفها جوونیش رو به پای من و امیر ریخت ولی امیر قدر نمیدونه. من جز مهدی کس دیگه ایو نداشتم. توی کوچیکی هام باهام بازی میکرد. با تموم خستگیای کاریش برام لالایی می گفت. وقتی رفتم مدرسه توی درسام بهم کمک میکرد. پارسال که خونه رو تمیز میکردم رفتم سر وسایلش و دیدم که نمراتش خوب بوده. معدل سال دوم دبیرستانش 18.92 بوده. ولی سال سوم به خاطر مشکلات افت کرده بود و شده بود 17.56 .
من الان 21 سالمه و در حال درس خوندنم. مهدی هم 34 ، ولی سنش بیشتر به نظر میاد.سه روز بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد، قرار بود که امیر بیاد و بدنش را با دستمال تمیز کنه و باند و ایناش را عوض کنه. می خواستم برم دانشگاه. هر چی منتظر موندم دیدم نیومد. باید باندهاش را عوض می کردم. تا رفتم پیشش و گفتم فکر نکنم امیر بیاد پوفی کشید و خواست زنگ بزنه به یکی از این موسسات خدماتی تا یه پرستار بگیره اما من نذاشتم. دوست ن
25 199
ال مـاسـاژ داد
مینا: بار آخرت بود اینجوری ترسوندیما
من: چشم
هنوز خود کیــــرم خیس بود، گفتم بالارو خشک نمیکـنی؟
سرشو اورد بالا و پوکر فیس نگاهم کرد و گفت امر دیگه؟ میخوای اصلا بخورمش!
سرمو چرخوندم سمت دیوار و خندیدم
ی دستمال دیگه برداشت و بالا و دورشم خشک کرد، خیلی حس خوبی داشت کیــــرم شــــق چند سانتی صورتش بود وقتی بالا تو چشام نگاه میکرد عین فیلمای پــــورن بود وحشتناک حالت چشاش جذاب بود
دیگه فکر کردم بازی تمومه که یهو زبونش دراورد! با فاصلهی کمی از کیــــرم نگهداشت و دوباره نگاهم کرد، وقتی دید دارم با دهن باز نگاهش میکنم سرشو انداخت پایین و گفت خاک برسرت
دوتامون خندمون گرفته بود ولی حداقل واسه منکه خیلی هیجان انگیز بود، دوباره سرشو آورد بالا و زبونشو دراورد این بار نزدیکتر!
خودم متوجه شدم دارم نفس نفس میزنم ولی زبونشو نمیچسبوند خیلی عذاب بود، یکم بدنمو بردم جلو ولی سرشو برد عقب، هر چی تلاش میکردم بخوره به زبونش نمیذاشت، یهو گفت آخرش خشکش کنم یا خیس؟
من: خیس
مینا: دوتاش که نمیشه گفتی خشک کن کردم
من: مامان اذیـت نکن
مینا: کاریت ندارم
من: تو رو خدا زبونتو دربیار
ابروهاشو انداخت بالا
من: ی لحظه! مامااان
زبونشو دراورد ولی اینبار فاصلهمون بیشتر بود، کیـــــرمو با دست گرفتم یکم رفتم جلو خواستم بذارم رو زبونش ولی زبونش برد تو سرشو برد عقب
داشتم دیونه میشدم
مینا: عه دیگه خیلی پرو شدیا
من: مامان این کارت از زدنت بدتره دارم نابود میشم توروخدااااا فقط یک دقیقه
مینا: خب بیا
زبونشو دراورد، خواستم بذارم روش ولی میدونستم باز زبونشو میبره تو که اذیتـم کنه ولی در کمال ناباوری نبرد کیــــرم چسبید رو زبونش
آه که چقدر خوب بود داشتم میمالیدم رو زبونش اونم تو چشام نگاه میکرد، یکم که گذشت سرشو اورد جلو کیـــ ــرم رفت تو دهنش و لباشو بهم فشار داد
رسما رو ابرا بودم، دهنشو عقب جلو نمیکرد ولی زبونشو زیرش میمالید و میک میزد، دستشم گرفته بود زیرش و تخمــــامو میمالید، منم دستمو بردم لای موهاش و نوازشش میکردم
چند دقیقه گذشت دیگه نزدیک بود آبـم بیاد، از دهنش دراوردم ولی خب به جای مناسب نرسیدم و پاشید به دیوار، مامان نگاه کردم ابروهاش تو بالاترین حالت ممکن بود بعدم ی هووووف گفت و پاشد، من خودمو شستم مامانم دهنشو شست، وقتی از دستشویی داشت میرفت بیرون گفتم مررسی مامان
مینا: دیوارو تمیز بشور
رفت بیرون و منم بعد از اینکه دیوار شستم رفتم بیرون …
ادامه دارد...
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 199
د، با پا زدم پشت رون پاش
مینا: وااااای
داشت می افتاد ولی گرفتمش و دوتایی خوابیدیم رو فرش، همچنان عصبانی به زدن ادامه میداد منم میخندیدم
بعد از چند دقیقه درگیری به خودم اومدم دیدم روش خوابیدم مچ دستاشو باز کنار سرش نگهداشته بودم، باهم زیاد شوخی میکردیم ولی الان کامل روش خوابیده بودم خیلی نرم بود ی بوی عطر قشنگی هم میداد
ی لحظه دوتامون ساکت شدیم چشم تو چشم داشتیم نگاه میکردیم که بغض کرد و گفت چرا انقد اذیتـم میکـنی؟
اون چهره بانمک و چشای مظلوم واقعا دلمو آب کرد، دستاشو ول کردم سرمو بردم پایین چسبوندم به لپش، ی دونه بوسیـدمش و دستمو بردم لای موهاش و گفتم ببخشید گریه نکن جیـگرم کباب شد، بیشتر خودشو زد به لوس بازی، منم قربون صدقش میرفتم و لپشو میبوسیـدم
کم کم بعد از چند روز دوباره تحریـک شده بودم فک کنم پایینم بدجور تابلو بزرگ شده بود
مینا: خب دیگه کافیه پاشو
گردنشو بوسیدم و گفتم نمیخوام همینجا راحتم
مینا: ولی من دارم ناراحت میشم
من: چرا؟
مینا: سنگینی دارم له میشم
من: مینا له شدش قشنگه
مینا: دوباره کتک میخوریا پاشو
من: نمیپاشم
یهو گردنمو گاز گرفت، البته خیلی وحشیانه گاز نگرفته بود قابل تحمل بود ولی گفتم باشه ول کن ولت کنم
ول کرد منم از روش رفتم کنار ولی سریع دوباره صورتمو بردم جلو که تلافی گاز گرفتنش گازش بگیرم ولی چند سانتی گردنش که بودم یهو دل رودم اومد تو دهنم، با زانو زد وسط پام
تخت خوابیدم دستمو گذاشتم روش و گفتم مامان شهیدم کردی
قشنگ مشخص بود دست پاچه شده ولی انصافا هم بد زد
در حالی که پاشد نشست گفت وااای میخواستم تو شکمت بزنم، چیزیت نشد؟
منم یکم بیشتر شلوغش کردم نالیدم و دستم روش بود، یهو دستش گذاشت رو دستم و گفت دستتو رد کن …
با مامانم راحت بودم همه جامو دیده بود دست هم زده بود منم دستمو رد کردم، به خودش کار نداشت ولی داشت تخمـــ ــامو مـاسـاژ میداد
یکم که مالید گفت بهتری؟
من: آره دستات شفاعه اصن
خندید و با همون دست ی سیلی آروم بهم زد و پاشد
مینا: پاشو لوس بازی درنیار
مامان رفت سمت اتاق منم رفتم دستشویی، یکم بعد صداش زدم
مینا: چیه؟
من: ی دقیقه بیا
اومد کنار دستشویی منم گفتم مامان خــون جیش کردم
لبشو گاز گرفت و گفت الکی نگو!
نشست جلوم و دستاشو گذاشت دوطرف شلوارم که بکشه پایین، شلوارم گرفتم و گفتم نمیخواد شوخی کردم
اون حال نگرانشو که دیدم واقعا پشیمون شدم گفتم آخه این چه شوخی مسخره ای بود!
مینا: ول کن دستتو پوریا
من: بخدا شوخی کردم مامان
ولی شلوار شــورتمو یجا کشید پایین، دستمو گذاشتم روش ولی تخمـــ ــام آزاد بود، از قبل که روش خوابیده بودم و از رو لباس واسم مـاسـاژ داده بود تحریـک شده بودم الانم که داشت تخمـــ ــام لمس میکردم بدترم شده بودم
مینا: جیش کن ببینم
من: الان کردم هیچی ندارم
مینا: پوریااااا
من: چشم
همونطوری ایستاده چرخیدم سمت دستشویی اونم داشت نگاه میکرد
من: نگاه نکن خب
مینا: میخوام ببینم چی رو نگاه نکن، تو کارتو بکن
من: خــون نمیاد بقران
ولی سرشو چرخوند و گفت وااای! دستمو رد کردم تو افتـضاح ترین حالت ممکن بود شـــــق!
مونده بودم الان چجوری جیش کنم همه جا نپاشه، ولی خب به هر بدبختی بود یکم جیش کردم، وقتی دید خــونی در کار نیست خیالش راحت شد و گفت فقط هدفت این بود که نشونم بدیش؟
من: نه بخدا
مینا: درد داری الان؟
من: نه
مینا: ای مرض بشورش ببینم
من: بیرون نمیری؟
مینا: بشور حرف نزن
خودمو شستم وقتی برگشتم چندتا برگ دستمال کنده بود ایستاده بود
دستمو دراز کردم دستمال از دستش بگیرم ولی نشست رو پاش
دستمال کشید به تخمــــام خشک کرد و یکم با دستم
25 199
ذارن رو پای خانما نه برعکس :/
برگشت با ی نگاه شیطنتآمیزی گفت میخوای بذاری؟
من: نه خب همیجوری فکت علمی بود گفتم
سرمو چرخوندم از شیشه بیرون نگاه کردم یهو دستم داغ شد! دستشو گذاشت رو دستم، دستمو بلند کرد گذاشت روی رون پاش بعدم همونطوری دستش رو دستم نگهداشت
ی شلوار لی آبی کمرنگ تنش بود ولی خب اون حجم از رون ی پارچه جین نمیتونست جلو نرمیشو بگیره،
البته نکه مامانم چاق باشه نه حتی لاغرم هست ولی خب تو اون پوزیـشن رو صندلی پشت فرمون اون پا زیر دستم بسی نرم و گرم بود
چند دقیقهای در همون حالت رانندگی میکرد و دستم رو پاش بود، دستشو که از رو دستم برداشت منم ی چنگ از پاش گرفتم و دستم برداشتم و گفتم خوشبحال بابا :(
سرشو چرخوند سمتم، لب پایینیشو گاز گرفته بود و با لبخند گفت خاک تو سرت بیشعوره بی ادب
تازه دوزاریم افتاد چه جمله ناجوری گفتم، البته واقعا اون لحظه به قصد و فکر کارای خاک برسری نگفتم
من: منظورم دست بود! اینکه بابا هر موقع دلش بخواد میتونه به پاهات دست بزنه
سرشو تکون داد و گفت توام که زن گرفتی پاهاشو ول نکن
من: پس واسم زن بگیرید
میدونستم اصلا از این شوخی خوشش نمیاد همیشه میگه زیر سی سالگی اصلا نباید حتی به این مسائل فکر کنم، یکم جدی گفت پرو نشو دیگه عه، در گربه بازه حیا دیزی کجا رفته!
خلاصه رفتیم تا رسیدیم خونه، مامان رفت تو اتاق خودشون لباس عوض کنه منم رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم، بعد مشغول گشتن آشپزخونه و شخم زدن یخچال بودم که ی چیز پیدا کنم بخورم …
مامان اومد بیرون بلند گفت پوریا من میرم ی دوش بگیرم
من: اوکی
یکم به وضعیت بحرانی معدم رسیدم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم، بعد از حدود نیم ساعت مامان از حموم بیرون اومد، ی تاپ و شلوار تو خونه تنش بود با حوله دور موهاش، رفت سمت اتاق
بعد از سشوار کشیدن و کلی سر صدا از اتاق اومد بیرون، منم هنوز رو کاناپه دراز کشیده بودم، اومد تلویزیون روشن کرد زد شبکه رادیوجوان بعد بهم گفت از سر جام بلند شو
داشتم تو اینستـا میگشتم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم مگه مرغی که جا داری؟
مینا: پاشو لوس نشو میخوام لاک بزنم
نشستم و گفتم بده من واست بزنم
مینا: میخوام سوهانم بکشم
من: خب خودم میزنم
خندید و گفت خب بیا، وسیله هارو داد بهم خودشم دراز کشید رو کاناپه، پاشو بلند کردم نشستم و پاهاشو گذاشتم رو پام، دونه دونه ناخناشو سوهان کشیدم، پاهای گوگولی و نرمی بود، بعد که سوهان کشیدن تموم شد، لاک برداشتم ولی ی ایده به ذهنم رسید
گفتم این رنگی خوب نیست برم ی لاک دیگه بیارم؟
سرش تو گوشیش بود بدون اینکه نگاه کنه گفت هر کار میخوای بـکن
پاهاشو رد کردم پاشدم و گفتم اینجا مسلط نیستم خرابش میکنم پا میشی بریم رو تخت؟
پاشد رفتیم سمت اتاق ماماناینا، رو تخت دراز کشید منم از بین لاکاش دوتا رو انتخاب کردم، پایین پاش رو تخت دراز کشیدم و شروع کردم دونه دونه ناخنای پاشو لاک زدن، تموم که شد گفتم دستاتم بزنم؟
بدون اینکه چیزی بگه دست چپشو گذاشت کنارش، اونم لاک زدم تموم شد
من: خب حالا اون دستت
تا خواستم برم اونطرفش دستش گرفت بالا که ببینه چطوری لاک زدم
مینا: چیییییی؟!
پاهاشو گرفت بالا پاهاشم دید
مینا: خاک تو سرت چیکار کردییییی؟! چرا اینجوری!
پاشد نشست، دوتایی همو نگاه میکردیم مونده بود چطوری کتکم بزنه که نتونم پاشم، لبخند زدم و گفتم مدل گورخری!
ناخناشو یک در میون سفید و مشکی لاک زده بودم
داد زد گورخر باباتهههه و اومد سمتم، از تخت رفتم پایین و فرار کردم، حالا تو خونه من می دوید اونم دنبالم
مینا: پوریا بگیرمت پوستتو میکنم اشغـال
بالاخره منو گرفت و داشت بهم مشت میز
25 199
زمستان داغ ما 🔥 (۱)
#اروتیک #تابو #مامان
ی عصر پاییزی بود، من مامانم و بابا تو خونه بودیم، حوصله مامانم سر رفته بود بابام گفت پاشید تا بریم بیرون …
لباسامون عوض کردیم و زدیم بیرون، کلی جا گشتیم و خرت پرت خریدیم تو ی فروشگاه من یکم چیپس پفک و کیک که یکیش کاکائویی بود خریدم
نزدیک ماشین که شدیم مامان زودتر نشست من و بابا هم وسیله هارو چیدیم، تا رفتم تو ماشین دیدم مامان داره کیک کاکائوییه رو میخوره!
من: نههه اون مـال من بووووود!
مینا: خب یکی دیگه باز کن
من: همین یکی رو برداشتم :/
در حالی که دوتاشون نگاهم میکردن و میخندیدن بابا گفت بزرگ شو نرخر
دیگه هیچی نگفتم ولی مامان کیکو گرفت سمتم و گفت خب بیا بگیر کیکتو
دستمو بردم جلو کیکو از دستش گرفتم و گاز زدم
انتظار نداشت بگیرم گفت بیشعـور گاز زده بودم!
در حالی که میجویدم گفتم اشکال نداره
مامان به بابا نگاه کرد و گفت چه آبرو ریزه این پسـرت!
بابا: دهن زده منم بود گاز میزدی؟
سوال سختی بود ولی ابروهامو دادم بالا و گفتم نه
دوباره ترکیده بودن از خنده، کلی صحبت کردیم و خندیدیم تا یجا بابا پیاده شد رفت تو فروشگاه، ی چیز واسه خونه باید میخریدم یادمون رفته بود، مامان بهم گفت دیگه جلو بابات دهن خورده منو نخور
من: چرا؟
مینا: زشته
داشت آدامس میجوید گفتم آدامستم میگیرم میخورما
مینا: اینکه دهنمه؟
من: آره
مینا: بشین تا بهت بدم
گوشیش از کیفش دراورد تا خواست نگاه کنه از دستش کشیدم رفتم عقب تکیه دادم
مینا: چیکار میکنی بده ببینم
من: اول آدامست
خندید و گفت بمونه دستت
تقریبا ریده بودم با نقشم، لحظه آخری که خواستم گوشیش پس بدم زنگ خورد! بابا بود احتمالا میخواست از مامان سوال بپرسه
مامان میگفت بده من میگفتم اول آدامستو بده، هر چی اصرار میکردم قبول نمیکرد یهو تماس رد کردم
برگ بارش ریخت عصبانی گفت خدا لعنتت کنه انگشتش برد تو دهنش آدامس دراورد گرفت سمتم و گفت بیا
صورتمو بردم جلو گفتم بذار دهنم
یعنی ی طوری دستشو هول داد که تو لوزالمعدهم حسش کردم، به هر حال موفق شدم آدامسش بگیرم و گوشیش دادم
گذشت تا ی روز که بعدظهر یکشنبه بود، بارون میبارید هوا هم بدجور سرد شده بود، دانشگاه بودم آخرای تایم کلاس هندسه بود که گوشیم زنگ خورد پاشدم گفتم استاد دیگه این درسا بسه و زودتر از همه رفتم بیرون …
مامانم زنگ زده بود، خودم بهش زنگ زدم گفت نزدیک دانشگاهتونم هوا هم که خرابه اگه کلاست زود تموم میشه بیام دنبالت، منم گفتم آره تمومه بیا
لحظه ای که از در ورودی رد شدم و مامان از تو ماشین دست تکون و منم واسش دست تکون دادم اتفاقی یکی از همکلاسی هام اونجا بود و دید
با لبخند فامیلیمو صدا زد و گفت دوست دخترت اومده دنبالت
برگشتم نگاهش کردم
من: چی؟! نه مامانمه! :)
زیاد مکالممون طولانی نشد بخاطر سردی هوا سریع رفتم تو ماشین، بعد از سلام احوالپرسی مامان پرسید این دختره کی بود چی میگفت؟
من: همکلاسیمه میگفت دوست دخترت اومده دنبالت
مامان با لبخند گفت تو چی گفتی؟
من: گفتم آره اومده منو ببره خونشون
مینا: دیوونه، چرا دروغ میگی
من: چه دروغی یعنی الان منو نمیبری خونتون؟!
مینا: نه منظورم اون قسمت دوست دختر بودنه
خندیدیم و راه افتادیم، هنوز خیلی جلو نرفته بودیم که مامان گفت اصلا به من میخوره دوست دختر همسال تو باشم؟
نگاهش کردم و گفتم این دیگه چه سوالی بود! بعدم آفتاب گیر سمت خودشو کشیدم پایین که خودشو تو آینه ببینه و گفتم نمیخوره؟!
مینا: بیشعوره لووس
در حالی که ریز ریز میخندید دستش گذاشت رو رون پام و تکون داد و گفت چقدر خوبه که دارمت منبع انرژی مامان
من: قاعدتا نباید برعکس میبود؟
مینا: چی؟
من: اصولا آقایون دستشون می
25 199
ین داستان من ببخشید تورو خدا اگه زیاد طولش دادم بار اولم بود جان بچه تون جان عزیز تون جان مادرتون فحش ندید بقران تمام این داستان واقعی بود به جز اسامی که مستعار بودن و اصلا دوست نداشتم از اسم مستعار استفاده کنم ولی مجبور بودم
من و الهام هم بهد از چند سکس توپ از هم دور شدیم ولی شک نکنید بازم می کنمش چون مزه کیرم رفته توی کس تنگش 💋
نوشته: جوان خوش قلب
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 199
یدار میموندن و روز میخوابیدن تا شب که الهام اون روز بهم گفت نگران شده بودم بچه م تا الان ساعت پنج که شده نخوابیده بود اما الان که خوابیده شکنکن دیگه بیدار نمیشه
من رسیدم و در و باز کرد و ماشین و پارک کردم سر خیابونشون و رفتم داخل و منو برد توی اتاق و تا در و بست قلبم داشت در میومد از ترس همش فکرای عجیب و غریب میومد توی سرم نکنه دخترت بیدار شده نکنه فامیلی کسی بیاد نکنه اون بیاد و کلی طول کشید تا آروم شدم و خیالم و راحت کرد که خبری نیست و شروع کرد لبامو خوردن و منم با جون دل لباشو خوردم منم عاشق خوردن لب هستم و خیلی بهم حال میده و لباساشو در آوردم و شروع کرد در آوردن لباسام و سینه هاشو شروع کردم به خوردن و براش کلی سینه هاشو خوردم و نشست و خیلی حرفه ای خوردن کیرم
همین که کیرم و کرد توی دهنش فهمیدم این کاره ست و البته این به شوهرش کون هم میداد میگفت من هرشب بهش از عقب هم میدم با آب دهانش کیرم و خیس کردم و گذاشتم در کونش دیدم گفت بذار یه روز دیگه حال توپ بهت بدم فعلآ از جلو بکن خودمم استرسی شدم نکنه کسی بیاد که منم تایید کردم و گفتم آره شر میشه اگه حتی بچه هات بیدار بشن (زیاد بزرگ نبودن یکیشون میرفت مدرسه)
کیرم و کردم توی کسش از اینا گذاشته بود که میگن حامله نمیشن از خودش شنیدم همچین چیزی هست
و قبلش قرص خورده بودم و رفتم بالا و همه جوری از کس کردمش شروع کرد
همه زندگیم فکرشو نمیکردم تو بیای و توی بغلم باشی و من بکنی
کیرت توی کسم همه کسم
بکن بکن کیرت و بکن توی این کس تنگ
عزیزم کسم تنگه دوست داری؟؟؟
آره الهامم خیلی تنگه (واقعا هم تنگ بود لامصب)
نوش کیرت بشه کسم
کی فکرشو میکرد تو بیای و منو بکنی
منم فکرشو نمیکردم
آخ آخ کیرم کلفتیش میخوره داخل کسم حال میده
تو چی جونم کیرمو دوست داری ؟؟؟
همون موقع که اولین بار دیدمت کیرت و تصور کرده بودم چقدر میتونه جذاب باشه تو که توی اینستاگرام واسه همه دلبری میکنی با عکسات ولی من دیدمت دلمو بردی
آخ اوووومممممممم آه
مدام توی گوش هم حرف میزدیم و ترس و فراموش کرده بودیم و حسابی داشتیم سکس خوبی میکردیم و من در گوشش گفتم میدونستی صبا زن دایی شوهرت و کردم خیلییییییی حشری شد و گفت تورو خدا راست میگی گفتم بقران حتی به شوهرش توی سکس هاشون گفته دوست دارم به رضا بدم(چقدر بد آدم اسم مستعار و بنویسه)و شوهرش هم از روی سادگی میومد به من میگفت و خلاصه بماند که چه داستانی اونجا پیش اومد حالا اونم بعداً مینویسم
و کلی ازم پرسید که بگو و جرم بده آخ
مدام میگفت دارم تصور میکنم من و اون و باهم میکنی اما من دیگه بعد از ازدواج از اون دور شدم و دیگه ندیدمش صبا رو (مستعار)
و هی از کیرم تعریف میکرد و میگفت قربون کیرت بشم دورت بگردم تو همه زندگیمی و من عاشق کیرتم منو بگا الهام کسش همهچیزش مال توه
اینقدر در گوشم حرف میزد که بیشتر حشری میشدم و این وسطا کیر توی کسش بود این گوزید خخ
گفتم چی شد از عقب نکردمااا گفت ببخشید و کلی خجالت کشید خخخخ
منم به روش نیاوردم و
گفت کیرت و بذار وسط سینه هام منم گذاشتم که گفتم دوست ندارم ابم فعلآ بیاد گفت مگه داره میاد گفتم نه که گفت بریز توی کسم منم که عشقم این حرکت کردم توی کسش و چند دقیقه ای تلمبه زدم و آب و ریختم توی کسش و کلی ازش لب گرفتم و با ترس لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون و با خونه پشت فرمون باهاش تلفنی حرف زدم و ازم خواست ماجرای زن دایی شوهرش و بگم منم داشتم تعریف میکردم و اون بهم میگفت دارم با خودم ور میرم و پشت گوشی هم ارضاش کردم و قسم خورد اون ماجرا رو مثل راز بین خودمون نگه داره
این هم اول
25 199
رابطه با زن همکار نامرد
#همکار #زن_شوهردار
سلام
راستش من توی زندگیم خیلی سکس داشتم ولی نمیدونم هیچ وقت دوست نداشتم داستان بذارم اما همیشه از این موقعیت استفاده کردم و همیشه خواننده بودم تا نویسنده اما همین الان اومدم گفتم بذار یه داستان بنویسم و اصلا هم اهل دروغ نوشتن نیستم چون اگر به این کار علاقه داشتم تا حالا چندین داستان میذاشتم.
اسمم رضا هست (مستعار) متاهل هستم و سی و سه سالمه ،
قدم بلند نیست ۱۶۵ ، اما چهره خوبی دارم خیلیا میگن خشگل و خوشتیپی اما من همیشه از لحاظ اعتماد به نفس خیلی ضعیف بودم و خیلی تو سر خودم میزنم بسیار آدم احساسی و مهربونی هستم و تا دلتون بخواد اهل ریسک و اعتماد هم زیاد میکنم و به هیچی بد بین نیستم اصلأ به هیچ عنوان
بریم سراغ اصل مطلب
داستانی که قرار بخونید برمیگرده به چند وقت شش ماه پیش
من توی یه شرکت معروف و نامدار مشغول کار بودم و بعد از ده سال تصمیم گرفتم از شرکت در بیام و استعفا دادم
از شرکت که بیرون اومدم خیلیا به گوشم می رسوندن که فرشید (مستعار)
خیلی پشت سر من غیبت میکنه و همیشه بد گویی منو میکنه در حالی که همیشه براش سنگ تموم گذاشته بودم و خیلی از این موضوع ناراحت شدم چون خیلی کارا توی شرکت میکرد و من به کسی نمی گفتم مثلاً هر روز میرفت توی دستشویی های شرکت و تا ساعت ها شیشه می کشید (فقط من و اون شیفت بودیم شیفت شب) و من اصلأ به روی فرشید نیاوردم (البته پیشم خیلی شیره و تریاک می کشید اما من فقط می نشستم پیشش اهل هیچی نیستم من )و به گوش بالایی ها نمی رسوندم اما خب دوره زمونه خوبی کردن نیست خوبی کنی بد بهت نامردی میکنن
یه شب توی اینستاگرام میچرخیدم که یه خانم و توی مخاطبین همین فرشید دیدم و فالووش کردم و اصلأ نمی دونستم زن فرشیده،اسمش(الهام)
و مدتی همینجوری فالوو همو داشتیم که یه شب الهام بهم پیام داد و من فهمیدم زن فرشید (لعنت به اسم مستعار،نمیچسبه) و هرشب تا سه و چهار صبح باهم چت میکردیم و میگفت همیشه بچه ها اسمت و میارن شوهرش و برادرش شوهرش و فامیل های شوهرش همکارم بودن و میگفت میگن فلانی خیلی لارجه و بامعرفت و این حرفا وکلی از من تعریف میکرد که خیلی خوشگلی و قیافه ت و دوست دارم و یبار دیدمت سر قبرا
که البته (زن دایی شوهرش هم همون روز همونجا منو دید و دوستی ما اونجا شروع شده بود)
منم باهاش خاطره بازی میکردم چون یکی دوبار رفته بودم خونه شون و خیلی خالی بندی بهش گفتم همون شب که اونجا بودم موقع خواب (رفت خونه پدر شوهرش )گفتم که رفتم توی اتاقت و لباساتو بو کردم و الهام خیلی خوشش اومد همون شب اول فهمیدم این زن میخاره و خیلی حشری بود و توی شوخی هاش بهم میگفت آخ آدم باید مثل تو هم قشنگ باشه هم بکن! و بهش گفتم عکس بده که کلی عکس برام فرستاد و خیلی راحت بهم اعتماد کرد و منم اصلأ ذخیره نمی کردم
چند روزی گذشت
سریع فهمیدم این و باید زود بیارم بیرون وگرنه میپره وبعد چند روز باهاش قرار بیرون و گذاشتم و اومد توی ماشین دیدم هیکل پری داشت و
صورتش هم چاق بود و عینک میزد و موهاشم رنگش عجیب بود آبی کرده بود!!عکس های که برام فرستاده بود هم یا قرمز بودن موهاش یا شرابی یا آبی و این جور رنگا
اومد و کلی با هم گرم گرفتیم و توی ماشین کلی از هم لب گرفتیم و با کیرم بازی کرد اما گفت فعلا بهت نمیدم تا خیالم راحت نشه اون روز رفت و تا چند روز بهش میگفتم بیام پیشت قبول نمی کرد تا این که خودش چند روز پیام داد زنگ بزن زنگ زدم و گفتم بیا ساعت ۵ بود تا رسیدم شد ساعت ۶ و منتظر بودم الهام اوکی بده و گفت بچه هام خوابیدن
این مدت هم که نمیذاشت برم پیشش واسه همین بود بچه هاش تا روز ب
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
