شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 103 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 280 في فئة الكتب والمرتبة 13 445 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 103 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 03 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -536، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -17، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.93%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.17% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 994 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 048 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 04 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 103
المشتركون
-1724 ساعات
-1347 أيام
-53630 أيام
أرشيف المشاركات
25 101
الیمو رو میز گذاشتم]
“سلام عزیزم” [نشسته بود و سعی میکرد دستاشو به پاهاش برسونه]
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم: “اوه اوه”
مامان با چشای گرد شده و تعجب گفت: “چی؟”
جمع کردم خودمو و گفتم: “عجب انعطاف بدنی داری مامان”
نیم تنه اش رو به جلو خم کرد و نوک دستاش رو به انگشتای پاهاش رسوند، طوری دوتا سینه بزرگش رونش رو لمس میکرد و تو همون حالت گفت: “ممنون. حالا که وقتم آزاده میخوام امروز رو بدنم کار کنم”
سرش رو بالا آورد و به من خیره شد: “میتونی چند عکس از من بگیری بفرستم برای مربی باشگام تا ازش تمرین بگیرم؟”
“عه برم اتاق لباسامو عوض کنم. باشه، حتما برم”. برگشتم، مامان تلفنش رو به من داد تا بتونم از زوایای مختلف و تو موقعیت های مختلف ازش عکس بگیرم. خیلی سکسی شده بود و وقتی پشت سرش وایسادم تا عکس بگیرم، باسن خوش فرمش درست مقابلم گرفته بود که با رون کشیدش کاملاً برجسته نشون میداد. احساس کردم کیرم دار سفت میشه
مامان در حالی که گوشی رو از من گرفت گفت: “خیلی ممنون جواد جون” که یه دفعه چشمش به شلوارک برآمده شدم خورد و فکر کنم متوجه شد که بدجوری راست کردم. چیزی نگفت و منم بدون اینکه چیزی بگم قرمز شدم به اتاقم رفتم
روی تختم دراز کشیده ام و سعی کردم عکسایی که امروز از مامانم گرفتم رو تو ذهنم مرور کنم. من واقعا نیاز دارم یه دختر پیدا کنم، تنها بودن تو خانه با مامانم منو دیوونه میکنه. پشت کامپیوترم نشستم تا سرم رو از این فضا خالی کنم، چند ویدیوی یوتیوب تماشا کنم و فیفا بزنم
شب بود که مامانم منو صدا کرد برای شام. موقع خوردن شام هردومون ساکت بودیم و بدون کوچیکترین حرفی بعد از خوردن شام به اتاق رفتم و مادر هم رفت که ظرفا رو بشوره
داشتم با کامپیوتر بازی میکردم که یدفعه صدای در اتاقو شنیدم که مادرم وارد اتاق من شد. پشت سرم اومد و دستاش رو دورم حلقه کرد
مامان: “خب چیکار میکنی؟”
من: “هیچی، دارم بازی میکنم” [به وضوح سینه هاشو پشتم احساس میکردم]
درحالیکه رفت روی تختم نشست گفت: “دانشگاه همه چیز خوبه؟”
من: “آره، چطور؟”. بازی رو استوپ گذاشتم و هدفونم رو در آوردم، احساس کردم مامان می خواد باهم صحبت کنیم
دستشو گذاشت روی تخت کنار خودش و گفت: “بیا بشین، یکم حرف بزنیم”. “میونت با دخترای دانشگاه چطوره؟”
همینطور که رفتم کنارش بشینم گفتم: “چرا این سوالا رو میپرسی؟”
مامان: “خب من دوست دارم در مورد کارای روزانت بدونم، و درسته که مدتیه ندیدم بخوای با دختر بگردی”
من: “چیزیم نیست. فقط درگیر کلاسام و یکم استرس درس و چیزهای دیگه رو دارم و وقت بیرون رفتن با دخترا رو ندارم”
مامان: “من مطمئن هستم که موفق میشی، تو خیلی باهوشی، و اگه زمانی به کمک یا مشاوره نیاز داشتی، میدونی که من اینجام” [دستشو روی پام گذاشت]
من: “میدونم مامان” [صورتم از خجالت سرخ شد و آب دهنمو قورت دادم]
مامان متوجه سرخی صورتم شد با لبخند گفت: “خب چرا سرخ میشی؟ میدونم سنت رفته بالا منم باید جلوت پوشیده تر باشم. نباید میگفتم بیای ازم عکس بگیری، ببخشید”
من: “نه مامان پوششت عالیه. من باید خودمو بیشتر کنترل میکردم نگام به اندام جذابت نیوفته”
مامان: “خندم نیار جواد، من که پیر شدم جای تعجب نداشت که بابات منو بخاطر یه زن جوونتر ول کرد رفت”
من مخالف بودم، حتی تو ۴۰ سالگی، مادرم هنوز یه زن سکسی بود که باعث می شد آب از لب و لوچه خیلی از مردا بیرون بیاد. “این درست نیست، تو هنوزم زیبا و جذابی! و میتونی دل بهترین مردا رو بدست بیاری”
مامان: “واقعا اینطور فکر میکنی؟” [به چشام زل زده بود]
ادامه دادم: “من خیلی خوشبختم که همچین مادر زیبا و همه چی
25 101
منو از عشق پر کن
#مامان #تابو
اسم من جواده، من ۲۰ سال سن دارم و تو دانشگاه شهرمون تحصیل میکنم. من با مادرم که ۴۰ سال داره و طلاق گرفته، تنها زندگی میکنم. چند ماه گذشته برای هیچکدوممون آسون نبود، بعد از اینکه مامان فهمید که پدرم با همکارش رو ریخته رو هم بعد از چند ماه دعوا و شکایت بالاخره تونست ازش طلاق بگیره. خوشبختانه، به عنوان یه استاد زبان فرانسه تو دانشگاه، برای یه زندگی مستقل درآمد خوبی داره و احتیاجی به پول و مهریه پدرم نداشت
در مورد خودم حسابداری میخونم. قد متوسط، لاغر، با موهای مشکی. من تابحال با دختری رابطه طولانی و جدی نداشتم و فقط دوستی های کوتاه مدت و گذرا که بعد یه مدت از هم زده میشدیم و کات میکردیم. حقیقتش اینه که با مادرم به عنوان یه هم صحبت رابطه ی نزدیکی داشتم و ترجیحم بیشتر گذروندن وقتم با مادرم بود تا دخترای غریبه. به هر حال منم مثل بقیه مامانمو دوست دارم و اونو مهمترین زن زندگیم میدونم. اون مهربون، زیبا و دلسوز و یه مادر کامله. تنها زندگی کردن با مادرم تو چند ماه گذشته هم ما رو به هم نزدیکتر کرده بود.
بعد از ظهرِ اواخر مهر ماه سال پیش، تو یه روز جمعه بود که من تو اتاق نشیمن سرم تو گوشیم بود، در حالی که مادرم روبروم روی مبل نشسته، پاهاشو روی هم گذاشته و کتابی در مورد کارش میخوند. پرتوهای خورشید که از پنجره بزرگ خونه که پردش کنار زده شده بود، میگذشت و اتاق نشیمن رو روشن میکرد. مامان زیر نور کامل بود و من نمیتونستم چشم از تماشای جذابیتش بردارم: اون یه تیشرت طرح دار گشاد یقه باز آبی زیبا پوشیده که تا زانوهایش میرسه و یه شلوارک کوتاه. اون یه زن زیباست، با صورت زاویه دار، موهای قهوه ای که از پشت به صورت دم اسبی بسته شده، اما چیزی که بیشتر از همه نظرم رو جلب می کند زانوهای برهنه و سکسی کشیده اون بود که با روی هم قرار دادنشون زیباییش رو تکمیل میکرد. صبر کن چرا دارم در مورد مادرم این فکرا رو میکنم؟ داشتم مادرم رو که با عینک مطالعه گرد بزرگش کتاب میخوند نگاه میکردم و باورم نمیشد این زن یه استاد میانسال کلیشه ای تو دانشگاه باشه
مامان: “جواد حالت خوبه؟ به چی خیره شدی؟”
من: “اوه، آره… هیچی دارم میرم آب بخورم” [و بلند شدم]
مامان [با لبخند]: “اگه داری میری آشپزخونه برای منم یه چایی بذار، لطفا”
من در حالیکه ایستاده بودم: “باشه”
وقتی وارد آشپزخونه شدم، آب داغ رو برای چایی آماده کردم. تو فکر بودم و این اولین بار بود که مادرم رو به عنوان یک زن سکسی میدیدم، چه بلایی سرم اومده؟ حتما متوجه شد که بهش نگاه میکنم که گفت به چی خیره شدی.
به اتاق نشیمن برگشتم تا به مادرم چایی رو بدم. گذاشتمش روی میز جلو مبلی
من: “اینم یه چای دارچینی داغ. همونطور که دوس داری”
مامان: “مرسی، عزیز دلم”
وقتی خم شد که چاییشو برداره، خط سینه های بزرگش از داخل لباسش تو چشم برق میزد. اولین بار نبود که همچین صحنه ای میدیدم ولی اولین بار بود که مجذوب تماشای سینه های خوش فرمش شدم
مامان: “جواد به چی نگاه میکنی؟”
من که هیپنوتیزم سینهش شده بودم متوجه نشدم که سرشو بالا آورد فهمید دارم ریز سینه هاشو دید میزنم
هول شدم و درحالیکه رفتم موبایلمو برداشتم. سریع از پله ها بالا رفتم و گفتم: “ببخشید من میرم اتاق”
چند روز گذشت و نه من و نه مامان بحث اون روز رو باز نکردیم و جوری رفتار میکردیم که انگار اتفاقی نیوفتاده و من از دانشگاه برگشتم متوجه شدم که مادرم مشغول نرمش تو خونَس. از دیدن اینکه لباس های جذب ورزشیش چقدر با بدنش تناسب داره مبهوت شدم: اون شلوارک مشکی پوشیده بود با یه تاپ نیم تنه که شکم صافش رو نشون میداد
“سلام” [وس
25 101
کمرش خالی کردم، به شدت و زیادی دفعه ی قبل نبود. خلاصه اینکه تا صبح کلا سه بار من ارضاع شدم و حسابی عشق بازی کردیم . هیج وقت لذت این اولین سکسم از ذهنم نمیره حالی که من اونشب کردم غیر قابل توصیف هست و هر زمانی یادش میوفتم تا همین الان که ۱۴ سال از این ماجرا میگذره برام تازگی داره . یاسمن چند سال بعد از رابطه ی ما به یک شهر دیگه رفتن و اونجا از شوهرش جدا شد و بچه ها هم پیش شوهرش موندن و اون الان دوباره ازدواج کرده و توی یک شهر دیگه داره زندگی میکنه اصلا باهاش در ارتباط نیستم اینارو از مادرم شنیدم…
. سکسهای زیادی داشتیم ،از سکس داخل خونه ی نیمه ساخت و حموم و … اگر خوشتون اومد خاطرات دیگه مون رو براتون مینویسم. خاطرات زیادی توی اون یک سالی که باهم بودیم داشتیم و من سعی کردم که خیلی خلاصه براتون بازگو کنم…
ولی دوستان ناگفته نماند بعد از اون یکسال من عذاب وجدان زیادی گرفتم و چند سال باهاش درگیر بودم بخاطر اینکه با یک زن متاهل وارد رابطه شدم و تا الان با اینکه موقعیتش زیاد پیش اومده دیگه هیچ وقت سراغ زن متاهل نرفتم.
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 101
یالم راحته که تو هستی با هم میرفتیم بازار خرید و حسابی هم برام خرج میکرد مثل لباس و کفش و ساعت و حتی گوشی موبایل که اون موقع بهترین گوشیهای نوکیا رو بورس بود رو برام خرید و حتی یه موتور سیجی. خلاصه خیلی هوامو داشت و بلاخره شب موعود فرا رسید و همخوابی با عشقم آخ که چه حس و حالی داشتم تا اون موقع فقط درحد بغل کردن و لب گرفتن پیش رفته بودیم تا اینکه شوهرش واسه خرید مغازه رفت تهران و تقریبا یک هفته ای نبود . یک شب با هم هماهنگ شدیم و به هزار دوز و کلک تونستم مامانم و بابام رو بپیچونم و بگم خونه یکی از دوستام میخوابم امشب رو… وای وای که قلبم داشت از سینه ام کنده میشد از حس هیجان و شهوت زیاد توام با عشق حسابی به خودم رسیدم و صاف و صوف کردم و لباس خوب و یه ادکلن خوش بو… خودمو رسوندم خونشون ، یادم رفت بگم یاسمن دوتا بچه داشت یه دختر و یه پسر، دخترش ۷ سالش بود و پسرش کوچیکتر بود و همیشه روزها اونارو خونه تنها میزاشت وقتی مغازه بود.
بچه هاشو اون شب زود خوابونده بود و بهم زنک زد که الان میتونم برم خونشون. از همون لحظه ی ورودم باهاش لب تو لب شدم و رفتیم توی اتاق ، یاسمن یه دامن بلند پاش بود و یه تیشرت زنونه همینطور شروع کردم سر و گردنش رو خوردم دفعه ی اولم بود که با یه زن اونم به این خوشگلی هم خواب میشم اون بدن نرمش واقعا شهوت انگیز بود، زیاد بلد نبودم ولی اینقدر حشری شده بودم نفهمیدم چطور لباساشو دراواردم مث وحشی ها به جونش افتاده بودم و فقط لیسش میزدم سینه های نرم و بزرگش تو دهنم بود و مث یه گشنه میخوردم و هنوز شورتم پام بود و اونم همینطور کیرم حسابی سفت شده بود (کیرم ۱۸ سانته و وقعا کلفتیش هم خوبه و اون موقع لاغر و چون ورزش میکردم بدنم رو فرم بود و وزنمم شاید ۶۵ یا ۷۰ بود وقتی لخت میشدم کیرم به هیکلم نمیخورد کاملا خودنمایی میکرد) حسابی در همین حین که سینه هاشو میخوردم کیرمو از روی شورت میمالوندم به کص تپل و نرمش و اونم اصلا تو حال خودش نبود حسابی داشت حال میکرد و قربون صدقه ی هم میرفتیم . کم کم خودمو رسوندم به شورتش و تا درش آوردم دیدم حسابی خیس شده کیرمو کشیدم روی چاک کصش و با آب کصش خیسش کردم چند ثانیه همینجوری بازیش دادم آه و نالش در اومده بود و هیچی نمیگفت و آروم آروم کیرم کردم توی کصش وای وای چقدر این کص تنگ و واقعا داغ بود تمام دیواره ی کصش رو دور کیرم حس میکردم و باور کنید تا حالا که ۳۱ سالمه
با وجود سکسهای مختلف همچین کصی تجربه نکردم،
متوجه شدم خیلی درد داره ( بعدها به گفته ی خودش ، کیر شوهرش کوچیکه و از دیدن کیر من تعجب کرده بود ) و منم واسه اینکه زود ارضاع نشم آروم آروم کیرمو توی کصش عقب جلو میکردم واقع سخت بود توی اون شرایط کنترل کردن شهوت و اینکه دیر ارضاع بشم . شهوت تمام وجودمو گرفته بود احساس میکردم دمای بدنم به طرز عجیبی بالا رفته حرارت از گوشهام میزد بیرون و درست حسش میکردم وقتی احساس کردم آبم داره میاد کیرمو فوری کشیدم بیرون و با شدت زیاد که تا اون موقع همچین حالتی از خودم ندیده بودم فوران کرد و از روی شکمش تا روی صورتش پاشیده شد و انگار تمام جونم از کیرم زد بیرون و خودمو با دستمال تمیز کردم و من مثل یه جنازه افتادم کنارش، خودش رو تمیز کرد و کنارم توی بغل هم جا گرفتیم و دوباره لب گرفتنها شروع شد بعد از گذشت ده دقیقه دوباره کیرم به حالت تمام قد دوباره راست شد و این بار بهش گفتم به حالت داگی بشه و از پشت کیرمو کردم توی کص داغ و تنگش چه صحنه ی زیبایی بود وقتی کون گنده قوص کمرش رو میدیدم و این باعث شد دوباره زود ارضاع بشم و آبم زود بیاد و روی
25 101
اولین س.ک.س در ۱۷ سالگی
#اولین_س.ک.س #زن_شوهردار
سلام دوستان می خوام بهترین خاطره ی سکسی خودم رو که در ۱۷ سالگی برام پیش اومده براتون بنویسم وکاملاً واقعی هست و واقعاً برام پیش اومده مربوط میشه به اولین سکس با یک خانم بسیار زیبا اما متاهل،
ما توی شهر کوچیک زندگی میکردیم مامانم مغازه لباس زنانه داشت و دوستان زیادی از این طریق داشت، یک روز ظهر که از دبیرستان اومدم خونه یکی از دوستای مامانم اومد خونه ما با مامانم کار داشت، رفتم درب حیاط رو باز کردم و تا چشمم بهش افتاد دیدم یک خانم بسیار زیبا هم قد خودم ۱۷۵ هیکلی سینه درشت سایز ۸۵ جوری که از پشت چادر خودنمایی میکرد با چشم و ابروی درشت کشیده، من هرچقدر خوشگلیش بگم کم گفتم خیلی رفتم تو نخش جاتون خالی یه جلق درست حسابی بعد از اینکه رفت به یادش زدم خلاصه این موضوع گذشت و من اون سال دیپلم و گرفتم و منتظر این بودم که برم دانشگاه.
یاسمن( از اینجا اسمش رو میزارم یاسمن) مغازه لوازم التحریر داشتن به خاطر شلوغی فروش مدارس توی شهریور ماه نیاز به یک نیرو داشتند که براشون کار کنه خودش به مامانم گفته بود که اگر سعید بیاد و کمک کنه ممنون میشم و حقوقش رو میدم، وقتی این حرفو از مامانم شنیدم کلاً تو کوووونم عروسی بود و لحظه شماری میکردم برای دیدنش اونم هر روز و بهترین فرصت بود که خودمو بهش نزدیک کنم، نگم براتون که چقدر تو کفش بودم از بس خوشگل بود و اون اندام هیکلی زنونه و ممه۸۵ صورت گرد سفید و ابروی کشیده و چشمهای درشت قهوه ای بماند که چند بار پیش اومد به خاطرش با مشتری نماهایی که فقط واسه لاس زدن با اون میومدن مغازه درگیر شدم البته اون بهشون رو نمیداد من زیادی حساس بودم ، واقعا روش غیرتی بودم عجیب، خلاصه شهریور ماه رسید و من رفتم و توی مغازشون مشغول به کار شدم تقریباً از همون روزهای اول و به لطف داستان های سکسی که توی سایت ها می خوندم فکر کنم سایت آویزون بود اون موقع ها خیلی چیزا یاد گرفته بودم که چطور رو مخ یه خانم برم و شانس خودم را امتحان کنم به هر حال سه ماه گذشت و من تو مغازه کار میکردم و هر روز نزدیک تر و نزدیک تر میشدم بهش ولی ناگفته نماند که واقعا عاشقش شده بودم و حتی دانشگاه هم قبول شدم اما به دروغ خانوادم گفتم دانشگاه قبول نشدم برای اینکه بتونم بیشتر پیش عشقم یاسمن بمونم، در طول این مدت اونم به من علاقه پیدا کرده بود و عشق دو طرفه بین ما ایجاد شد از آنجایی که اختلاف سنی با شوهرش خیلی زیاد بود رابطه شون چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ سکسی چندان جالب نبود و تو این مدتی که اونجا بودم اینارو کامل فهمیده بودم خیلی وقتها با من درددل می کرد شده بودم سنگ صبورش همیشه باهاش صحبت میکردم دلداریش میدادم طوری شده بود که اینقدر بهم وابسته شده بود، با اینکه روزا سرکار داخل مغازه باهاش بودم ولی زمانی که میرفتم خونه هر زمانی که میتونست و شوهرش نبود بهم زنگ میزد و ساعت ها صحبت می کردیم یادم رفت بگم اون موقع که من ۱۷ سالم بود، اون شش سال از من بزرگتر بود یعنی اون زمان ۲۳ سالش بود . در تمام طول این سه ماه من تمام تلاش خودم رو کردم تا بهش نزدیک بشم و واقعا هم به نتیجه رسیدم و عشق دو طرفه بین ما ایجاد شد.
یادش بخیر چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده بهترین دوران زندگیم بود هیچ غم و غصه و کمبودی نداشتیم با هم خوش بودیم شبها بعد از تعطیل کردن مغازه فاصله ی بین مغازه تا خونه اش رو که تقریبا نیم ساعت پیاده روی داشت رو پیاده میفرفتیم و حسابی میگفتیم و میخندیدیم دیگه شده بودم عضوی از خانوادشون حتی شوهرش خیلی بهم اعتماد داشت و میگفت خ
25 101
دو سه تست میکنیم
گفت امیر نکن قلقلکم میاد تو رو خدا زود تمومش کن الان مهتاب میاد نمیخام تو این وضع ببیندمون
گفتم چشمممممم
برش گردوندم و دهنمو گذاشتم تو کس شیو نشدهش و با تمام وجود یه میک عمیق زدم کسشو
فرصت بدخلقی و اعتراض و واکنشو ازش گرفتم و فقط تونست در اوج بی اختیاری یه آه بکشه
ادامه داره…
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 101
دم خودش تنها خونهست!
گفتم پس کوشن مامانت اینا، منتظر نشدن من بیام، رفتن دکتر؟
گفت دکتر برا چی؟ من نمیدونم مامانم رفته خونه ایران
قند تو دلم آب شد.
شرایط عالی بود.
خودمو رسوندم اونجا،
مادرزنم گفت عزیزم ماشین دم دره؟بریم؟
گفتم مادر من ! واقعا میخای تو این شرایط بری بیمارستان؟الان خطرناکترین جا بیمارستانه. حتی اگه کروناهم نداشته باشه اونجا میگیره و میمیره.
گفت پس چیکار کنیم. گفتم یکاریش میکنیم باید تو خونه مراقبش باشیم.
اینو گفتم مادرزنم گفت راس میگی حق باتووه . فلانی و فلانی و فلانی رفتن بیمارستان مردن. هوا تاریک شده من برم یه سر به سامان بزنم، نترسه یه وقت تو خونه تنها
خدای من، از خوشحالی سقف خونه داشت دور سرم میچرخید همینجوری داشت پشت سر هم مقدمات آماده میشد.
گفتم تو برو من مراقبم.
حالا من شده بودم پرستار یه پارچه کس که مدتها بود تو کفش بودم.
دیدم یه پتو انداختن رو ایران خانم. گفتم عزیز من این پتو چیه. تو الان تب داری آخه این چیه!
پتو رو که برداشتم دیوونه شدم، یه شلوار نازک سفید نسبتا گشاد که راحت رنگ قرمز شورتش رو میشد دید و یه تی شرت پسرونه که مال پسرشه و روی سینهش به شدت تنگ بود، بدون سوتین
نوک سینهش مثل چیییی از رو تی شرته معلوم بود.
حالش اونقدرام بد نبود، چون اصلا کرونا نداشت و فرداش سرپاشد. یخورده هوا خنک شده بود ، گلودرد گرفته بود ترسیده بود.
کیرم داشت مرزهای فشار خون و شقی رو جابجا میکرد
خون به مغزم نمیرسید، گفتم هرجوری شده باید بهش بفهونم کیرم شقه
نمیدونستم چی درسته چی غلط
به پهلو دراز کشیده بود،رفتم پشتش
شرو کردم حرف زدن و دلخوشی دادنش و همزمان ماساژ دستا و بازوها و شونههاش
اونم مدام داشت تشکر میکرد
یکم گذشت گفتم ایران خانم اگه اجازه بدی میخام ماساژ کاملت بدم مطمئنم خیلی بهتر میشی
گفت وای نه امیر جان زحمتت میشه گفتم چه زحمتی بابا، دکتر که نیستم ولی این یه کارو ازم برمیاد
ایران خانم دمر شد منتظر شد که شرو کنم
فهمیدم نمیخاد لباسشو درآره، با خودم گفتم اینجوری نمیشه باید توپو بندازم تو زمین ایران. گفتم ایران خانم روغن ماساژ دارین یا برم از داروخونه بیارم؟
اینو که گفتم جا خورد. تو عمل انجام شده قرار گرفت، تو رودرواسی موند اصلا، گفت امیر جان یه مقدار روغن زیتون داریم، به درد میخوره؟
من که نمیخواستم با اون کیر شق برم بیرون گفتم بله عالی ام هست
جاشو بهم بگین، تا شما لباستونو دربیارید من برم بیارم
گفت تو کابینت پایین کنار یخچال
رفتم روغنو برداشتم اومدم دیدم فقط تی شرتو درآورده و ممه هاشو چسبونده به زمین و با دستاشم محکم از بغل پووشششون داده
گفتم ایران خانم ماساژو اگه میخای حالتو واقعا خوب کنه باید از کف پا انجام بدم تا پشت گردن
اونقدر حشرم زده بود بالا که اصلا نگران این نبودم که اگه مادرزنم یهو بیاد چی بهش بگم!
گفت از دست تو امیر! آخه لباس زیر مناسب تنم نیست
با خنده گفتم ایران خانم ماساژ بدون لباسه
گفت نه امیر جون نمیتونم بخدا
بازم با خنده گفتم چرااااا
گفت بی شعور شیو نکردم وضعیتم نامناسبه
اینو که گفت سر کیرم شلوارمو خیس کرد
گفتم ای بابا چه حرفایی میزنیا، و شلوار و شورتشو آروم کشیدم پایین
هیچی نگفت!!! یه لحظه حس کردم از خجالت سکته کرد مرد
من با دیدن اون کون سفید لخت عملا هوشیاریمو از دست داده بودم
دیگه فقط به سکس فک میکردم
پاهاشو یکم باز کردم
کوسش با موهایی تقریب سه چهار میلیمتری پیدا شد
حقیقتا صحنهی زیبایی بود
روغنو ریختم رو پاهش تا باسنش
پاهاش خوش تراش و کشیده و صاف و سفید بود
همون اول کار یه گاز کوچیک از مچ پاش گرفتم به شوخی بهش گفتم یک
25 101
ایران خانوم دوست مادرزنم (۱)
#زن_همسایه #ماساژ
سلام رفقا
داستانی که تعریف میکنم مربوط به دو سال پیشه
من ۲۸ سالم بود و با وجود اینکه آشنا و فامیل کلهمو کچل کرده بودن از بس که گفته بودن چرا زن نمیگیری، زیر بار ازدواج نمیرفتم چون واقعیتش شغل و درآمدی نداشتم.
پسر موجه و خوبی بودم تو فامیل و از نظر اخلاقی همه قبولم داشتن اما خب بخاطر شرایط شغلی و مالیم حتی خودمم روم نمیشد برم خواستگاری کسی!
تا اینکه تو یه شرکت استخدام شدم و شرایط کاملا عوض شد و حالا این من بودم که هرکسی رو برای ازدواج قبول نمیکردم.
تا این که یه روز یکی از آشناها یکی از دخترای فامیل رو بهم پیشنهاد داد که بدم نیومد. پدرش فوت شده بود و با مادر و برادرش زندگی میکرد و خودش دانشجوی سال آخر بود.
برادرش کلاس شش بود.
خلاصه اواخر مرداد رفتیم بله رو گرفتیم و نامزد شدیم.
توی دوران نامزدی بیشتر اوقاتی که میرفتم خونهشون یه خانم حدودا چهل ساله رو خونه مادرزنم میدیدم که خیلی باهم صمیمی بودن. هم دوست بودن هم همسایه. خیلی با خونواده همسرم مچ بود و توی غم و شادیشون شریک. کمی بیشتر که آشنا شدم باهاش متوجه شدم اختلاف سنیش با همسرش یخورده زیاده و همسرش چون نمیتونست کار کنه فقط نگهبانی ساختمونای نیمه کاره رو قبول میکرد و این خانم عملا عادت کرده بود به بی شوهری و مثل یه زن بیوه خودشو قلمداد میکرد و تنهاییشو با مراوده با خانواده همسرم پر میکرد.اسمش ایران خانم بود،یه پسر داشت که تازه رفته بود سربازی و مدام بیقرارش بود و بهش زنگ میزد.
اوایل که میرفتم پیش نامزدم و اونم اونجا بود هم روم نمیشد سرمو بلند کنم و هم برام مهم نبود. رفته رفته یخا آب شد و صمیمیتر شدیم و دیگه به منم به چشم یکی از اعضای خونواده نگاه میکرد.
ایران خانم محشر بود. قدش ۱۶۵ و یه بدن گوشتی که به شدت وحشتناک سفید بود، باسناش وقتی راه میرفت هر جنبندهای رو به نظاره دعوت میکرد و من فقط تفم رو قورت میدادم و تقوای الهی پیشه میکردم.نکته جالب در مورد ایران خانم این بود که با وجود اون باسنای خوشکل و حجیم، اصلا شکم نداشت و شکمش صاف صاف بود. درکل وقتی هیکلشو نگا میکردی ورزیده و شاسی بلند به نظر میومد نه شل و ول و افتاده.
بعد از یه مدت که رفت و آمدای من زیاد شد و اکثر اوقات اونم اونجا بود متوجه شدم که پوشش و حجابشو دیگه مثل اوایل سفت و سخت نمیگیره ، البته نه اینکه بخاد خودنمایی کنه برام، بلکه باهام راحت بود و مادر زن و همسرمم خیلی بی تفاوت بودن تا جایی که یه بار با ساپورت دیدمش و چندان واکنشی نشون نداد، اما من برق از کلهم پرید.
بعد از اون روز من رسما رفتم تو خیال بافی و رویای رسیدن بهش. یجوری شده بودم. اصلا کلمه ایرانو توی اخبارم که میشنیدم حالی به حالی میشدم.
تمام فکر و ذکرمو گذاشته بودم روی سناریوهایی که بتونم بیشتر بهش نزدیک شم.
فقط به این فک میکردم که ترم پاییز شروع بشه و نامزدم برگرده دانشگاهو من راحتتر بتونم تمرکز کنم رو ایران.
یک ماه گذشت و باوجود اینکه دانشگاهها غیر حضوری بود بخاطر کرونا ولی مریم بخاطر واحدای عملی که اون ترم داشت باید حاضر میشد تو دانشگاه و رفت.
بهونهای برای رفتن به خونه مادر رنم نداشتم اما سپرده بودم که اگه کوچکترین کاری باهام داشتن بهم زنگ بزنن.
چنان سناریوهایی تو ذهنم ریخته بودم برای ایران خانم که خودمم خندهم میگرفت.
حوالی غروب ساعت پنج بود که مادر زنم زنگ زد با نگرانی گفت امیر جان ایران حالش خوب نیست میگه فک کنم کرونا گرفتم میشه بیای ببریمش دکتر؟
با خودم گفتم بالاخره شددددد، اما آخه کیرم توش چرا باید با کرونا!
خودمو رسوندم.
زنگ درو زدم برادر خانمم درو باز کرد رفتم تو دی
25 101
رفته بود. سرمو بالا گرفتم و به کوسش که روی کیرم بالا و پایین میشد نگاه میکردم و بلند گفتم: “اوووففف”
دستشو گذاشت رو سینه هام و نوازش میداد. خم شد و گفت: “خوشت میاد، آره” و منم که مطیعش شده بودم نفس زنان گفتم: “آره آره ادامه بده. منو ارضا کن منو مال خودت کن” و بالای کوسش و سینشو میمالیدم
ریتمشو زیاد کرد. محکم خودشو رو کیرم میکشوند. سرش رو شونم بود و منم نوک سینشو میمالیدم. با ناله بهم میگفت: “بمالش، دوست دارم، ادامه بده” و یدفعه لرزید و افتاد روم.
روی تخت ولو شدیم. هلش دادم و پشت به خودم دمرش کردم. خودمم به پشتش چسبیدم پای بالاش گذاشتم روی پای خودم و کیرمو چسبوندم به کوسش. حالا من بیشتر کنترل داشتم. کمرشو خم و کیرم که تو دستم بود رو به سمت سوراخ کوسش کشوندم. تنها جیزی که من میخواستم این بود که اون لذت ببرم! گفتم: راحتی!" و سرشو تکون داد و ادامه دادم. داشتم به انزال نزدیک میشدم و با ناله هام اینو بهش نشون میدادم. ریتممو زیاد کردم و منیم کاندومو پر کرده بود. خودمو ازش جدا کردم و گردنشو بوسیدم و برای درآوردن کاندوم و تمیز کردن خودم به حموم رفتم…
نوشته: سهیل
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 101
شو خیلی دوست داشتم…خیلی! تقریباً تا جایی که میتونستم باهاش همراهی میکردم!
پاهامو باز کرد و بین پاهام نشست و بهم گفت: “خودتو تکیه بده به سرتخت. من در خدمت شمام آقای شوالیه”
با یه تواضع مسخره جواب دادم: “بله بانوی من، من زندگی میکنم تا به شما خدمت کنم!”
سوتینشو در آورد و پرت کرد گوشه اتاق و گفت: “الان شما مسئول مکیدن شیرها هستید”
“من با جون و دل وظیفمو به نحو احس انجام خواهم داد، ملکه من! شما از مکیدن من خشنود و راضی خواهید شد!”
اون تذکر داد: “حتما مراقب از نوک سینه ها. اونا به توجه بیشتری نیاز دارن.”
تو هر دست یه سینه رو گرفتم و خیلی آروم ماساژ دادم. سرشو روی شونه چپم گذاشته بود. من کارمو شروع کردم، لیسیدن و گاز گرفتن. زبونمو فشار میدادم و محکم ملیسیدم. احساس می کردم اون خودشو بالاتر میاره تا بیشتر ادامه بدم. شاید جلوی من نمیتونه مقاومت کنه. هر چی بود از کاراش خوشم اومد!
با صدای آرومی گفتم: “بهت حال میده؟”
“خودت چه نظری داری؟”
“من که دارم عشق میکنم”
انگشتای من نوک سینه هاشو پیدا کرده بود. میتونستم ساعت ها با نوک سینه هاش بازی کنم! فشار دادن آروم نوک سینه هاش صدای آخ و اوخشو در آورده بود. اون خودشو کنار کشید. جلوم زانو زد. شورتمو از پام درآورد و رو به من گفت: “فقط لذت ببر”
لباشو رو سر کیرم گذاشت. زبونشو به آرومی دور مجرای ادراریم میچرخوند. زبان چرخونش به ختنه گاهم رسید. من هیچوقت همچین احساسی نداشتم! سرمو بالا گرفته بود و با دستام دو تا بالش کنارمو فشار میدادم!
با صدای آرومی گفت: “سهیل به من نگاه کن” به پایین نگاه کردم و با چشماش روبرو شدم. همونطور که بهم نگاه میکرد، دهنشو گرد کرد و یک راست کیرم تا جایی که میتونست داخل دهنش کرد. کیرم سنگ شده بود! لباش تا جایی که پشمامو اپیلاسیون کرده بود میرسید، سر کیر، تنگی ته حلقشو احساس میکرد. سرشو میگرفت بالا، یه نفس میگرفت دوباره بالا و پایین میکرد. میتونستم احساس کنم تخمام سنگینه و یه چیز تو رگای کیرم تو حرکته! سرشو کشیدم بالا و از بین پاهام به کنارم خزید.
با لبخند خجالتی که میزد گفت: “چه حسی داشت؟”
زیرلب گفتم: “رو ابرا بودم”
بهم گفت: “یه چیزی برات تو کشوی پاتختی گذاشتم بازش کن ببین”
با کنجکاوی کشو رو باز کردم، دیدم کودکس تاخیری ماتادوره.
یدون زد در کونم و گفت: “عزیزم نمیخوای که منو حامله کنی؟ بالاخره این چیزا رو باید خودت به فکرش باشی”
در حالیکه از درکونیش عصبی بودم، با اخم و لبخند شیطانی رو لبام بهش گفتم: " با این مسخره بازیات یه روزی به دردسر میوفتیا!" و یه چَک ریز به بالای رون پاش زدم و بلند میخندید
بعدش گفتم: “خوبیش اینه که هم تاخیریه هم خارداره که برای تو هر جفتمون لذت بخش میشه”
“دقیقا بدون استرس و راحت”
کاندومو باز کرد. نوکشو گرفت و گذاشت رو سر کیرم و آروم تا ته کشید پایین و بهم گفت: “خوبه الان؟”
“خوبه، فقط کیرم توش راحت نیست، انگار تنگه واسم”
“ناراحت نباش عشق من بهش عادت میکنی”
دوباره روی پاهام نشست و پاهاش باز کرد و روی زانوهاش نشست و گردنمو گرفت لبامو بوسید. عشق و صمیمت تو این رابطه موج میزد. کیرمو تو دستاش گرفت بود و به سمت کوسش کشوند. نفسمو حبس کردم و کیرمو داخل کوسش جا داد و روش کامل نشست و با صدای بلند نفسمو دادم بیرون. آروم به صورت گاو چرون خودشو بالا و پایین میکرد و این بهم لذت میداد.
ما ریتم پیدا کردیم که خودشو بالا میکشید و دوباره مینشست، منم کمرشو گرفته بود و به سمت بالا تلمبه میزد. چشمامون تو چشم هم بود و گهگاهی همو میبوسیدیم. پیوند بینمون محکمتر و عمیقتر میشد. زمان از دستم در
25 101
مواد غذایی رو تمام کردیم و به مرکز خرید رفتیم. تو یه فروشگاه لباس مردانه کنار غرفه لباس زیر وایسادیم و من داشتم به شورت های عینکی و بوکسوری نگاه میکردم و اون به این همه چیز خطرناک! حداقل برای من. اون داشت شورتای بندی مردانه، شورتای اسلیپ، مایو های مردانه نگاه میکرد. یه شورت بند دار برداشت و بهم داد.
“ناموسا میخوای اینو بپوشم؟”
“واسه من بله”
با لبخند گفتم: “دوست داری بردت بشم؟”
درحالیکه برام چشم غرّه رفت گفت: “خیلی هم دلت بخواد اربابی مث من داشته باشی”
دستمو رو بازوش گذاشتم و گفتم: “شوخی کردم”
سرمو خم کردم و بردم دم گوشش و گفتم: “هرچند من مشکلی ندارم، ارباب” و یه بوس به گونش زدم. اونجا بود که ما متوجه شدیم که بین جمعیتیم و اختلاف سنی بین ما دو نفر مشهود بود! با لبخند دستمو از بازوش جدا کرد و ازم فاصله گرفت و بهم گفت: “باید بیشتر مراقب باشی و بعدا باید در مورد یه سری چیزای کوچیک باهم صحبت کنیم”
بعد اینکه خریدامونو کردیم، به یه رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم. ناهار رو تموم کردیم و به سمت خونه حرکت کردیم. داشتم وسایلا رو تو ماشین میذاشتم و تو ماشین نشستم و یه لحظه مکث کردم و سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم: “ببخشید اگه تو جمع زیاده روی کردم. من تازه دارم به این قضیه عادت میکنم، که تو جمع چطور دیده بشیم”
اون با لبخند گفت: “اِمم ناراحت نباش! کم کم درست میشه! راستش، من یه جورایی خوشمم اومد!” و گونمو کشید.
حدود ساعت ۴ بود و ستاره روی کامپیوترش مشغول انجام کارش بود. با یک تیکه کیک و یه فنجان قهوه پشت میز آشپزخونه نشستم. شروع کردم به خوندن کتابم.
با یه لحن غمگینی از تو اتاق گفت: “سهیل… این همون تاپَس که خیلی دوست داری؟”
سرمو بلند کردم و اون تو اتاق خواب وایساده بود و تاپش رو پوشیده بود! تاپی که به انتخاب من از تو فروشگاه لباس زنانه خریده بود، میدونم چرا داشت اینکارو میکرد! دستهاشو بالای سرش کشیده شده بود و یه پاشو پشت اون پاش گذاشت تا انهنای کمر و باسنش مث یه ساعت شنی برام به نمایش دربیاد
“خب اون کیکتو بخور نظرتو بگو”. وقتی حواسم پرت هیکل و طرز ایستادنش شده.
“آره. خیلی بهت میاد”
اومد تو آشپز خونه یه پامو باز کردم و روی زانوی چپم نشست و گفت: “میدونم که تو این ۲ روز چیزای زیادی رو تجربه کردی. انرژی و اشتهای جنسیم برات شدید و غیرقابل انتظار بوده. چه متوجه بشی یا نه، تو هم برای من همینطور بودی! اگه فکر میکنی زیاده روی میکنم بگو!”
“اصلا اینطور نیست عشقم!”
“پس اون چشماتو ازم ندزد. من عاشق اون چشمای کهربایی تیرم” و بلند خندید
منم خندیدم و از خجالت داشتم سرخ میشدم.
شب شد و شراب نداشتیم، پس رفتم پیش ساقی محل، اما فعلا شراب نداشت و اینبار به جاش ازش گل گرفتم و تو خونه با شیکر آسیابش کردم و ریختم داخل پیپر.
به ستاره گفتم: “ساقی شراب نداشت، باهام گل میکشی؟”
گفت: “آره، حتما”
گفتم: “تابحال کشیدی؟”
گفت: “اینم مث خیلی کارای دیگه که برای اولین بار با تو تجربش میکنم”
هر کدوم ۳ یا ۴ کام گرفتیم و حالمون خوب بود. ما داشتیم فیلم میدیدم، اما اونقدر چت کرده بودیم که فقط نگاهمون به تلویزیون بود و حتی یادم نمیاد داشتم چی میدیدم. دیدم ستاره چراغا را خاموش کرد و رفت اتاقش. من پشت سرش رفتم. برای سومین شب تو رختخواب کنارش بودم ولی احساس میکنم مدت زیادیه که من اون با هم همخوابیم. بلند شد و اتاق خوابو ترک کرد، گل لباشو خشک کرده بود و با یه پارچ آب و یه لیوان پر برگشت. اونو روی پاتختی سمت خودم گذاشت. اومد رو تخت، رو تختی رو کنار زد و روی پاهام نشست شروع کردیم به بوسیدن و من این کارا
25 101
اونا رو در آوردم و کیرم سیخ جلوش وایساد
با صدای شهوت آمیزی گفت: “اینقد سخته که جلوم راست نکنی؟!”
من با یه صدای ملایم برخلاف حسی که داشتم گفتم: “این پوششت برام جدیده و هنوز مونده تا بهش عادت کنم”
“به این فکر کن: از اینکه منو برهنه می بینی چه احساسی داری؛ بعد سعی کن عادی تو چشمام نگاه کنی”
بحثو عوض کردم: “اوکی، فهمیدم. گشنت نیست؟”
“نه. همون پاپکورن خوب بود. بیار بخوریم”
.
تو آشپز خونه بودم داشتم ذرت ها رو آمده میکردم. کیرم نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم. مجبور بودیم با هم سازش کنیم. به اتاق خواب رفتم و یه مایو عینکی پوشیدم و به اتاق نشیمن برگشتم.
“خب ظاهرا منم باید با این شرایط بسازم”. بعد این حرفم خندید و من عاشق خنده هاش بودم. و اون شبمونم طولانی گذشت
صبح روز بعد از خواب بیدار شدم و ستاره هم بیدار بود. وارد آشپزخونه شدم. ستاره در حال نوشیدن قهوه بود و کلوچه میخورد. صبحانه رژیمیش همین بود! رفتم و بوسیدم، نه زبون به زبون، یه بوس فرانسوی. یه کاسه جو دوسر برای خودم ریختم و روبروش نشستم.
ازم پرسید: “امروز باید بریم خرید. برنامت چیه؟”
گفتم: “نمیتونم با بچه ها قراره بریم سالن. تا بعد از ظهر برمیگردم”
با اخم نگام کرد و گفت: “چه غلطا”
با ناراحتی گفتم: “دیشب خیلی خوب نخوابیدم. خستم”
گفت: “یعنی چی؟”
گفتم: “ولش کن. هیچی”
گفت: “به من نگاه کن”. نگاش کردم. اینجا فقط من و توییم کسی ما رو نمیبینه. ما قرار بود باهم باشیم دیگه"
گفتم: “دیشب بهم حال نداد”
چشماشو گرد کرد و گفت: “شوخی میکنی دیگه. تو که داشتی عین یه ماشین پرتاب توپ تند تند تلمبه میزدی، بعد بهت بدم گذشت؟”
“خب آره. تو این ۲ بار هیچکدومش زیاد دووم نیاوردم”
دستمو گرفت: “این فکرو از ذهنت بیرون کن که قرار یه ساعت رو تخت دووم بیاری. لذت بردن از سفر مهمه، نه مقصد! نگران نباش کم کم بهتر میشی. به علاوه، من یه فکری دارم که برای شبای بعد بهترت میکنه. اوکی؟ یکی از دوست داشتنی ترین ویژگیهات اینه که همیشه خودتی قرار نیست چیزی که نیستی رو بهم نشون بدی”
دستشو بوسیدم و گفتم: “بله ملکه من! من شوالیه وفادار شما هستم! من برای همیشه در خدمت شما خواهم بود!”
“کارتو درست انجام بده آقای شوالیه!” وقتی کوچیک بودم، داستان پرنسس و شوالیه رو زیاد برام تعریف میکرد.
از سالن به خونه برگشتم. وقتی تو خونه بودم انگار به یکی دیگه تبدیل میشدم. من از یه حقیقت پیروی میکردم که خارج از مرزهای این خونه وجود نداشت
عرق کرده بودم. میخواستم برم حموم. لباسامو درآورده بودم که ستاره صدام زد و یه حوله ساحلی بزرگ رو تخت پهن کرده بود و ازم خواست برم رو حوله بشینم. این کارو انجام دادم و گفت: “عزیزم، من ازت خیلی راضیم، ولی باید پشماتو بزنی”
جواب بهتری نداشتم و گفتم: “باشه”
گفت: “بذار خودم واست انجامش میدم. موم درست کردم بذار. اپیلاسیونت کنم”
گفتم: “پس تو هم اپیلاسیون کردی که بدنت هیچ مویی نداره”
زیرچشمی نگام گرد و گفت: “بله اگه میخوای ۲ ماهی از شر پشمات خلاص شی جوابه. ولی من ۲ ساله لیزر کردم و دیگه چیزی رشد نمیکنه”
واقعا اپیلاسیونش بدون درد بود. جوری موم رو از بیضه هام و پشمای دور کیرم میکشید که هیچ مویی نمیموند. به حموم رفت و به حوله آب گرم زدو باهاش منو تمیز کرد و بعد یه لوسیون آلوئورا بهم مالید تا پوستم نرم بمونه. حس خوبی داشتم. و تو آینه خودمو نگاه میکردم
با لبخند گفتم: “دوسِت دارم! خیلی”
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: “میدونم. حالا برو لباساتو عوض کنیم باید بریم خرید، چون باید برای خودت و خودم لباس زیر بخریم. ناهارم بیرون میخوریم”
رفتیم هایپر و خرید
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
