شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 147 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 275 في فئة الكتب والمرتبة 13 463 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 147 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 01 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -557، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -23، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.90%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.08% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 993 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 025 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 02 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 147
المشتركون
-2324 ساعات
-1347 أيام
-55730 أيام
أرشيف المشاركات
25 134
با آروم شدن تلمبه های یاسین ارضا شدنم رو حس کردم و بی پروا صدا زدن بکن بکن بکن ، یاسین برای جلب رضایت من فوراً شروع به تلمبه زدن کرد که در همون سه چهار ثانیه اول ارضا شدم و حالا ضربات بی امان یاسین نمیزاشت آروم بگیرم ،بی هوا پاشیدن آب کیرش توی کصم شروع شد و داشت با تلمبه های نا هماهنگ منو له میکرد ،
از کارش اعصبانی بودم ولی فعلاً باید فکری به حال گندی که زده بود میکردم ،
یاد نایلون افتادم که یاسین بهم چسبید و تلمبه زدنش رو متوقف کرد ، شورتمو از نایلون درآوردم و با دستم به عقب گرفتم تا تمیز کاری کنه ، شورت رو دستش گرفت و کیرش رو از کصم درآورد و با وقفه ای طولانی که داشت لباسش رو میپوشید دستش رو دراز کرد و به ستون بالای پشتی رسوند و پاش رو از روی کمرم رد کرد و خیلی ساده خودش رو به بالای پشتی ها رسوند و داشت با اون لبخند تمسخرآمیزش منو نگاه میکرد ،
از اینکه این همه مدت منو دست انداخته بود کفری شده بودم و حالا باید جلوی چشمش گندش رو تمیز میکردم و شلوارمو بالا میکشیدم ،
نباید به روش میخندیدم و جدی نگاش کردم و اخم و تهدید با انگشت اشاره گفتم دیگه هیچوقت بهم نمیچسبی ،
همچنان لبخند روی لباش بود و گفت فقط وقتایی که خودت بخوای ،....
نوشته: کتی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 134
اونقدر این ضربه کیرش ادامه دار بود که نتونستم حسش رو نادیده بگیریم و بدجوری احساس نیاز میکردم از طرفی نمیتونستم به کمال خیانت کنم و همینجوری بین این دو گیر افتاده بودم و تصمیم خواصی نتونستم بگیرم فقط حرفی که زودتر باید میزدم رو زدم و گفتم یاسین کمال نباید توی این حالت ببینمون ،
یاسین فکر میکرد که دارم باهاش همکاری میکنم و پررو تر شد و با دوتا دستش گرمکن رو بالا داد و با شست دوتا دستش رو به پوست کمرم کشید و گفت تا اون موقع کارمون تموم شده ،
من که یاسین رو دیگه پررو تر از همیشه دیده بودم با حالتی که شاکی شده بودم گفتم ولی قرار نیست کاری کنیم ،
یاسین با توجه به سنش نباید اینقدر ریلکس میبود ولی خیلی ریلکس و بدون ترس از واکنش من با کیرش فشار دیگری به کصم داد و یک دستش رو زیر لباسام و روی کمرم برد و یک دستش رو از روی شلوارم به روی لمبر کونم کشید و گفت قرار نیست تو کاری کنی فقط باید توی همین حالت بمونی ،
برای یک زن رد و بدل همین حرفها خودش کلی خیانت حساب میشه و من نباید با یاسین سر سکس کردن یا نکردن بحث میکردم ولی چه باید کرد که بدجوری گیر کرده بودم و از طرفی ته دلم با خودم میگفتم حالا که ی موقعیت سکس اتفاقی و پر استرس پیش اومده نباید از دستش میدادم ،
در جواب تمام تجاوزاتی که یاسین تا الان به حریم خصوصیم کرده بود گفتم خیلی عوضی هستی و صورتم رو که به بغل گرفته بودم رو بین دستام گذاشتم و تصمیم خیانت کردن یا نکردنم رو به یاسین سپردم ضمن اینکه یاسین رو دوست داشتم و سکس رو از همه بیشتر دوست داشتم ،
یاسین انگار نفهمیده بود که من توپ رو توی زمین خودش انداختم و همینجوری داشت باسنم رو دست میکشید و کمرم رو نوازش میکرد و کیرش رو به کصم فشار میداد ،
طبق محاسبات من پونزده دقیقه دیگه بیشتر وقت نداشتیم پس برای یک لحظه سرمو بالا آوردم و گفتم داریم میرسیم زودتر تمومش کن ،
وقتی دوباره سرمو بین دستام بردم یاسین گفت باشه دختر چقدر تو عجولی ،
هر چند جواب حرفش رو با برو گمشو دادم ولی فهمیدم این منم که از برخورد کیرش به کصم حشری تر از یاسینم و خودم از حرفی که زدم خجالت کشیدم ،
یاسین فهمیده بود که باید عجله کنه و دستاش رو به سمت کش شلوارم آورد ،
دلم لرزید و مطمئن شدم که هم قراره به زودی سکس کنم و هم خیانت کنم ،
دستای سرد یاسین هر لحظه بیشتر بدنم رو لخت میکرد و باد سرد داشت تن داغم رو باد میزد ،
شلوارم که با زور دست یاسین از لمبرای کونم پایین رفت یاسین از ذوق زدگی ی وای بلند و کشیده گفت و منو خوشحال کرد از داشتن چنین آپشنی و با ذوق و شهوت منتظر شنیدن حرفهای بیشتر شدم ولی کش شلوارم که به رونام رسید یاسین در یکی دو ثانیه مکث کیر گرم و سفتش رو که از کش شورتش جدا میشد به کصم کوبید و باعث شد لرزه به بدنم افتاد ،
با جدا شدن بعدی یاسین دست سرد و کیر داغش داشت دنبال کصم میگشت ،
بعد از چند ثانیه سردرگمی مغزم کلاهک کیر کوچکتر از کیر کمال رو حس کردم که برای وارد شدن به کصم داشت فشار میاورد ،
از اتصال کیرش به بعد دیگه همه چیز برام مثل توهمات بود و نمیتونستم خودمو در حالت عادی جلوه بدم و من که میدونستم این کیر رو راحت تر میتونم توی کصم جا بدم منتظر یاسین نموندم و خودم رو عقب دادم تا مقدار بیشتری از کیرش رو توی کصم حس کنم ،
از اونجایی که صورت مرد دیگری رو در انجام سکس نمیدیدم جسارت بیشتری داشتم و مثل وقتای سکس با کمال خودمو به عقب جلو هل میدادم ،
دستای یاسین به پهلوهام نشست و آروم آروم سرعت تلمبه زدن رو بیشتر میکرد من که دیگه کاری نداشتم جز لذت بردن مقدار بیشتری از وزنمو روی کارتن ها انداختم و باسنم رو بالاتر آوردم تا مقدار بیشتری از کیرش رو احساس کنم ،
ترس از رسیدن به مقصد و ارضا نشدن و ترس از توان جنسی یاسین منو نگران کرده بود و عمیقاً داشتم روی ارضا شدن تمرکز میکردم و صدای خودمو رها کردم و هرچه دوست داشتم فریاد میزدم تا از سکس لذت ببرم ،
«آره بکن بکن ، جرم بده و…»
یاسین که صداهای منو شنیده بود هم از سرعت تلمبه زدنش کم نکرد و همراه با من چند کلمهای رو میگفت،
«چشم جر میدم اون کص خوشگلت رو و…»
ی وقتی متوجه شدم اونقدری خودمو روی کارتن انداختم و دستای یاسین باسنم رو بالا گرفته که پاهام به کف ماشین نمیرسه و متوجه جر خوردن کارتن زیر بدنم شدم ،
یک دقیقه ای به ارضا شدنم مونده بود که اومدن کمال برام کوچکترین اهمیتی نداشت و ی سکس فوقالعاده رو داشتم تجربه میکردم ،
اگه توی اتاق این سکس انجام میشد صدای برخورد بدنامون به هم کل خونه رو میگرفت ولی الان داشتم سوزش درد از ضربات و البته سرما رو روی باسنم احساس میکردم و کیری که پرسرعت توی کصم عقب و جلو میشد ،
25 134
تو چندین برخورد که با هم داشتیم یاسین معذرت خواهی میکرد ولی فضا اونقدر کم بود که کم کم داشتم رشد کیرش رو احساس میکردم ولی شک داشتم حسم درست باشه ،
یاسین که سرد شدنم رو احساس کرده بود شروع کرد به درآوردن گرمکنش برای من و این کارش خیلی خوشحالم کرده بود ،
ولی وقتی که در حال درآوردن گرمکن بود چون تکیه گاهی نداشت کاملاً خودشو بهم چسبونده بود و باعث شد بیشتر حجم کیرش رو حس کنم ولی میدونستم که تقصیری نداره ،
برای پوشیدن گرمکن یکی یکی دستام رو آزاد کردم ولی یاسین دیگه وزن خودشو روم انداخته بود و برای بستن زیپ گرمکن دستاش رو هم به پهلوهام میکشید ،
توی اون لحظه از یاسین بخاطر شرایطی که گیر افتاده بود عذر خواهی کردم که خیلی ریلکس نشون داد و گفت چه اشکالی داره کتی؟مگه بده بغلت کردم ؟!
توی ذهنم به حرفش خندیدم و باور کرده بودم که نمیدونه این حالت حالت خوبی برای بغل کردن زنداداش نیست ،
بلاخره با کمک یک دست من موفق شد زیپ رو ببنده و رو به بالا کشوندش ،
زیپ به نزدیک سینهام که رسید بندهای بلوزم مانع بستنش شدن و برای انداختن بندها توی گرمکن دستش بیشتر از چیزی که نیاز بود به سینهام خورد و همین ندانم کاری یاسین میتونست منو حشری کنه ،
بلاخره زیپ آماده بالا اومدن شد و همینجور بدن یاسین روی بدنم داشت هم اذیتم میکرد و هم گرمم میکرد ،
دستای یاسین میتونست با کمترین اتصال به سینه هام زیپ رو بالا بکشه ولی یاسین با آرامش جفت ساعد دستاش رو زیر دوتا سینه هام به بالا هل میداد ،
در لحظه آخر دیدم که ساعدهای یاسین دارن سینه هام رو میچلونن و اون لحظه نتونستم جلوی صدای دردم رو پنهون کنم و یاسین که وانمود میکرد نمیدونه صدای ناراحتیم از چیه پرسید چی شد کتی؟
نتونستم جواب واضحی بدم گفتم هیچی ،
اول از کارش ناراحت شدم ولی بعدش فکر میکردم که اگه کمال جای یاسین بود چقدر خوش میگذشت و داشتم به سکس فکر میکردم که یاسین دستاش رو به پهلوهام گرفت و بالاتنش رو ازم فاصله داد و به بهانه بیشتر گرم شدنم شروع کرد به جمع کردن سارافون زیر گرمکن و لبه گرمکن رو روبه داخل جمع کرد ،
حالا باید وزن یاسین رو هم تحمل میکردم و حالت موندنم اصلأ قابل تحمل نبود ،یاسین وانمود میکرد که میخواد از این پوزیشن خارج بشه و برای این کار یک دستش رو به شونهم گرفت و تونست یک پاش رو بالا بیاره و روی کارتن بزاره ولی با این کارش داشت منو توی بغلش اذیت میکرد و رونش رو بهم میسایید ،
دستام خسته شده بودن و از یاسین خواستم که کارتن دیگه رو پایین بیاریم تا راحت بشم ،
یاسین برای این کار دوباره پاش رو برگردوند و دستاش رو از بالای شونه هام آورد و به کارتن گرفت و با عقب آوردن کارتن من و یاسین خودمون رو عقب دادیم و با جابجایی دستامون کارتن رو روی کارتن دیگه گذاشتیم و تونستم نفس راحتی بکشم ،
ارتفاع کارتن ها به زیر شکمم رسیده بود و حالا دستام روی کارتن ستون شده بود و داشتم کیر یاسین رو لای لمبرای کونم حس میکردم و بهش حق میدادم که توی این همه اصطکاک کیرش سیخ شده باشه و خودم هم حالم بهتر از اون نبود ،
نمیدونستم چجوری بهش بفهمونم که کمال نباید توی این حالت ببینمون که یاسین در حالتی که یک دستش به پهلوم و یک دستش به کارتن یخچال بود گفت کتی مثل اینکه تو هم مثل من رنگ سبز رو دوست داری ؟
از سوالش توی این شرایط جا خوردم و گفتم چطور مگه ؟!
به پهلو خم شد و دستش رو به کف ماشین رسوند و دستش رو با سوتین سبزم بالا آورد ،
سریعاً سوتین رو از دستش گرفتم و ی بیشعور نثارش کردم و توی دلم گفتم نه خیر این سلیقه داداشته ،
ازش خواستم نایلون رو کامل بالا بیاره و یاسین دوباره کج شد و با نگاهی به داخل نایلون اونو دستم داد ،
نمیتونستم باور کنم یاسین داره از این آب گل آلود ماهی میگیره و اینقدر توی این موقعیت تغییر شخصیت داده ،
بعد از اینکه مطمئن شده بودم یاسین داره از این پوزیشن لذت میبره بیشتر افکارم سمت سکس رفت و دوست داشتم سریعتر با کمال تنها بشم ،
ولی تقه زدن های بی مورد یاسین با کیر سیخ شدش خستهم کرده بود و مجبورم کرد استراحتی به دستام بدم و برای گرم شدن دستام، دستام رو زیر سینم گذاشتم و بدون اهمیت به یاسین خم شدم و روی کارتن افتادم و حالت نود درجه گرفتم ،
با اولین چسبیدن دوباره یاسین کیرش به کصم خورد و فهمیدم که اشتباه کردم و میخواستم که برگردم ولی دستای یاسین روی کمرم نشست و با صدایی که مطمئن بودم حشری شده گفت آفرین کتی اینجوری بهتر شد ،
میخواستم پرخاشگری کنم که ضربه دوم کیرش به کصم ی ضربه محکم تر بود و فشارش رو نگه داشت و داشتم اینجوری حس میکردم که کیرش داره با وجود پارچه ها داخل میره ،
25 134
یک زن وفادار در پنجاه دقیقه
#خیانت #زن_داداش
من کتی بیست و چهار سالمه و با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم و هر روز بیشتر از قبل عاشقش میشدم ،
کمال ساعتها لخت بغلم بود و باسنم رو دست میکشید و با روغن ماساژش میداد قربون صدقش میرفت و این منو خوشحال میکرد که آپشنی دارم که برای کمال تکراری نمیشه و میتونستم براش ی عشق همیشگی باشم ،
سه سال زندگی زناشویی منو هر روز بیشتر حشری میکرد و از هر فانتزی توی رابطمون استفاده میکردیم ،
گاهی نگران میشدم که کمال رو دیر ببینم و از سکس دور بمونم ،
یک سال بعد از ازدواجمون به شهر بزرگتری در استانمون مهاجرت کردیم و بعد از دو سال قرار شد برگردیم و همون آپارتمان پدر شوهرم ساکن بشیم ،
درست یک ساعت قبل اثاث کشی برادر کوچکتر کمال یعنی یاسین که یک بسکتبالیست خوب با چهرهای دلربا و موهای فر بسیار مشکی و پرپشت با قد یک و هشاد و پنج و شونزده ساله اومد خونمون تا در اثاث کشی کمکمون کنه ،
یاسین که عزیز دردونه خانواده بود و پیش من هم جایگاه بالایی داشت با دیدنش خوشحال شدم و بغل و بوسه ای از صورتش گرفتم ،
یاسین ی ست گرمکن ورزشی تنش بود و بدون نشستن ازم خواست که کاری برای انجام دادن بهش بسپرم ،
ماشین سرپوشیده اثاث کشی رسید و همه مشغول کار شدیم ،
کمال بالای ماشین رفته بود و اثاثیه رو کمک کارگرا میچید و یاسین کنار من وسایل رو برای بردن آماده میکرد ،
ی بلوز قرمز به سبک سرخپوستا با بندهای بیست سانتی آویزون شده از شونه ها تنم بود و ی شلوار پارچه ای بگ با کمر کشی پوشیده بودم و ی سارافون توری جلو باز کنار گذاشته بودم برای موقع رفتن ،
آخرین اثاث رو هم به کارگرها دادیم و یاسین پایین رفت و چند لحظه بعد کمال اومد توی واحد و گفت که به علت کمبود جا توی کابین به یاسین گفته جای دونفر عقب ماشین باز کنه تا منو یاسین عقب ماشین باشیم تا پنجاه دقیقه مسافت تا مقصد رو اونجا باشیم ،
من که خیس عرق شده بودم یک نایلون مشکی برداشتم و توی اتاق شورت و سوتین غرق عرقم رو درآوردم که کمال همونجا حسابی دستش رو روی باسنم کشید و بعد از پوشیدن لباسام سارافون رو روی همه لباسام پوشیدم و نایلون رو دستم گرفتم و رفتم کنار ماشین که دیدم یاسین فضایی به اندازه ای که دونفر راحت باشن باز کرده ،
یاسین دستمو گرفت و کمال از باسن هلم داد تا بالا برم ،
با بسته شدن در ماشین یاسین بالای پوشتی های کنارش رفت و فضای زیادی برای من باز کرد ،
نایلون توی دستم بود و داشتم وسایل دوروبرم رو چک میکردم که یک سمتم یخچال بود و پشت سرم در ماشین بود و روبروم کارتن ظروف شکستنیم بود که تا دو متر بالا رفته بودن و یک سمتم پشتی ها بودن که یاسین بالاشون رفته بود و دستش رو به ستون ماشین گیر داده بود ،
اگه پشت به یخچال تکیه میدادم جا برای یاسین کنارم بود ،
در همین فکر بودم که ماشین حرکت کرد و من تعادلم رو از دست دادم و بعد از حفظ تعادلم متوجه کارتون ظروف شکستنیم شدم که تکون میخورد خواستم اهمیت ندم که ماشین به روی سرعت گیر رفت و کارتن ها رو دیدم که به سمتم میومدن سریعا جلوی افتادنشون رو گرفتم و همین باعث شد نایلون لباسهای زیرم از دستم بیوفته ،برای چاره جستن از یاسین کمک خواستم ،
در عین حال ماشین از شهر خارج شده بود و سرعت گرفت و باد سرد وارد اتاقک میشد و داشتم یخ میزدم ،
یاسین از روی پشتی ها پایین پرید و پشت سر من دست از کارتن گرفت ،
کارتن ها داشتن جر میخوردن و باید کاری میکردیم ،یاسین پیشنهاد داد که قبل از جر خوردن کارتنها پایین بیاریمشون ولی این کار احتیاج به همکاری داشت پس اول من دست از کارتن زیری گرفتم و یاسین کارتن بالایی رو آورد و به دستای من که رسید دستای من مانعش شد که بزاره پایین ،
نگاهم به نایلون زیر پاهام افتاد که با پا به عقب هلش دادم که دیدم نصف سوتین سبز رنگم از نایلون بیرون زد و توی اون لحظه اهمیت ندادم ،
ولی باید خودمو به عقب هل میدادم تا کارتن پایین جاش میشد ،
زیر وزن زیاد کارتن نفهمیدم که دوتا پام وسط پاهای یاسین قرار گرفت و باسنم رو به کیر خوابیده یاسین فشار دادم ،
بعد از گذاشتن کارتن تندی خودمو بالا دادم و دستام رو به جای دستای یاسین از کارتن های دیگه گرفتم ولی با برگردوندن صورتم متوجه شدم که فاصله در ماشین با پاهای منو یاسین به قدری کمه که نمیتونیم از این پوزیشن خارج بشیم و باید همینجوری دستام رو ستون کنم و کونم رو به حالت قمبل جلوی یاسین نگه دارم ،
یک دست یاسین به بشتی بود و دست دیگش به کارتن یخچال بود که جفتش نمیتونست تکیه گاه محکمی بشه تا موقع ترمز کردن مانع برخورد یاسین به باسنم بشه و من بین ناراحتی و معذب بودن و بیخیال بودن گیر کرده بودم از طرفی یاسین هنوز شانزده سالش بود و نباید ترسی ازش داشته باشم ،
25 134
و کشیدمش روی خودم… خیلی آروم کیرش رو میکشید روی شیار کسم، در نهایت آرامش فرو کرد تو، آروم و عاشقانه. بعد از چند رفت و برگشت، ریتمش رو تندتر کرد همین طور ادامه داد تا دیگه محکم می کوبید بهم… بعدش ازم خواست چهار دست و پا بشم و از پشت گذاشت توی کسم… وای که داشتم دیوونه میشدم. با هر ضربه، تخمهاش می خورد به کلیتوریسم، دیگه نمتونستم خودمو نگه دارم جیغ های ریز میزدم و تشک رو چنگ میزدم تا دوباره با چند انقباض و تکون ارضا شدم… اون هم انگار بخاطر ارضاء من تحریک بیشتر شده باشه، پا شد و روی کمرم خودش رو خالی کرد. با اینکه پیدا بود خیلی خسته شده، بلافاصله پاشد دستمال رو از روی پاتختی برداشت و کمرم رو تمیز کرد و خودش رو هم تمیز کرد و خوابید کنارم.
سرم روی بازوش بود و خوابم برد. تا بیدار شدم دیدم داره نگاهم میکنه، از خجالت آب شدم، تازه به خودم اومده بودم و فهمیدم چیکار کردیم. اما امین با آرامش همیشگیش بهم گفت ساعت خواب عزیزم. قند توی دلم آب شد. خوشحال بودم که به چشم یک هرزه نگاهم نمیکنه. رفتیم توی پذیرایی و روی مبل کنار هم نشستیم. همین طور که منو توبغلش گرفته بود بهم گفت: تو دیگه مال خودمی…
پایان
نوشته: پروانه
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 134
احساس میکردم صورت امین هم گل انداخته، تا خواستم بلند شم که پنجره باز کنم تا هوا عوض بشه سرم گیج رفت و تلو تلو خوردم. امین ناخواسته پا شد و من رو گرفت توی بغلش تا به سمت مبل هدایتم کنه… واااااااااای نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم. بعد از چند ماه قرار گرفتن در آغوش گرم یک مرد… اون هم مردی که واقعا مرد بود… توی تمام این مدت که درگیر ماجرای من بود و از اوضاع من خبر داشت حتی یکبار هم نگاه ناجور به من نداشت. حالا من توی آغوشش خودم رو ول کرده بودم. اصلا نمیخواستم ازش جدا بشم. اون هم در نهایت آرامش من رو بغل کرده بود. روی مبل نشست و سر من رو روی پاش گذاشت و دستش رو به پیشونیم فشار میداد. بهش گفتم دارم از گرما خفه میشم… پا شد که بره برام از آشپزخونه آب بیاره. منم توی این فرصت روسری رو از سرم برداشتم دکمه های مانتوم رو باز کردم. از آشپزخونه با لیوان آب اومد به سمت اتاق و رفت که پنجره رو باز کنه، ولی تا نگاهش به لباس من افتاد منصرف شد و گفت ممکنه سرما بخورم. نشست پایین مبل و دستش رو زیر سرم گذاشت و کمی آورد بالا و کمک کرد تا بتونم از لیوان آب بخورم. دو سه قلپ که خوردم چشمام رو بازتر کردم و چهره آرومش رو بالای سرم دیدم. چند پانیه نگاهم به نگاهش گره خورد. دستم رو روی دستش گذاشتم و لیوان رو کنار کشیدم. اونم لیوان رو روی میز گذاشت. بهش گفتم میخوام بلند بشم. تا سرم رو کشید بالا ناخودآگاه لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و چشمهام رو بستم. چند ثانیه مکث در همون حالت کافی بود تا جرقه احساس بین ما شکل بگیره… چشمهام رو یک لحظه باز کردم و دیدم اون هم چشمهاش رو بسته و داره با خودش کلنجار میره که ادامه بده یا نه؟؟
دوباره چشمهام رو بستم و لبهام رو باز کردم و با زبونم آروم روی لبهاش کشیدم. با اینکارم انگار کلید توی قفل انداختم و در قلبش رو باز کردم… نفهمیدم چه موقع و چطور نشست روی مبل و من روی پاهاش نشستم. فقط میدونم ثانیه ای هم لبهامون از هم جدا نشد. تنها کار اضافه ای که میکرد بازی با موهام بود. اصلا عجله ای برای پیشروی نداشت. دستش فقط روی سر و گردن و گوشهام جابجا می شد. مدام صورتم رو بو میکرد، موهام رو بو میکرد. یک عاشق همه چیز تمام بود. خودم دکمه های بالای پیراهنش رو باز کردم و از سرش کشیدم بیرون. هنوز رکابی تنش بود ولی شونه های مردونه ش دلم رو آب کرده بود.
دستی روی شونه هاش کشیدم و اون هم شروع کرد به نوازش شونه های من و آرام مانتو و تاپ من رو یکی یکی درآورد. در حین اینکار هر لحظه صورتم رو می بوسید و تنم رو نوازش میکرد. من هم رکابیش رو درآوردم و خودم رو انداختم توی بغلش. دستش رو پشتم گذاشت و نوازش میداد. آروم سوتینم رو باز کرد ولی از تنم جدا نکرد. با ناخنهاش آروم کمرم رو نوازش میداد و من رو غرق لذت میکرد. دیگه کنترلم دست خودم نبود، دستم بی اختیار به سمت کمربندش رفت. بازش کردم و شروع به مالیدن کیرش کردم، اونقدر ادامه دادم که مثل سنگ شد، داشت اذیت میشد، هر دو پا شدیم تا بتونه شلوارش رو دربیاره، به محض بلند شدن سوتین من هم روی زمین افتاد، چشمهاش خیره به سینه هام بود، بعد از چند ثانیه سرش رو آورد جلو و شروع به بو کردن . بوسیدن سینه هام کرد. من هم دست بردم جلو و شلوارش رو دادم پایین. خودش هم شورتش رو درآورد. یکدفعه نگاهش افتاد به شلوار من، بی اختیار شلوار و شورت من رو با هم کشید پایین. چون شلوارم تنگ بود، مجبور شد من رو بشونه روی مبل و خودش هم نشست پایین و شروع به بوسیدن و لیسیدن پاهام کرد. آروم آروم به سمت بالا اومد، داشت آتش عشق و شهوت در وجودم زبانه می کشید. سرش که وسط پام رسید یک نفس عمیق کشید و با گفتن یک آه زبونش رو گذاشت روی شیار کسم. با این کارش آه بلندی سر دادم و سرو رو دادم عقب. دیگه چیزی نمیفهمیدم، هرچی بود عشق بود و لذت. ابتکار عمل دست اون بود، دور تا دور کسم رو می بوسید و گاهی زبونش رو به شیار کسم میکشید، تمام تنم به لرزه افتاده بود و قلبم داشت از سینه بیرون میزد. اونقدر به اوج رسیدم که با چندتا تکون و انقباض شدید توی بدنم احساس کردم یه کیسه آب جوش زیر شکمم ترکید. تمام بدنم شل شده بود. دیگه نای حرکت نداشتم. امین فقط داشت پا و کمر و باسنم رو ماساژ میداد. بعد چند دقیقه منو مثل یه بچه بغل کرد و به سمت اتاق خواب برد. خونه رو خوب بلد بود، خودش تمام اساس رو آورده بود اینجا. من رو آروم روی تخت گذاشت و کنارم دراز کشید. دوباره مشغول نوازش و بوسیدنم شد، از لبهام شروع کرد به بوسیدن و بعد رفت سراغ گردن و لاله گوشم، بعد از کمی مکث دوباره رفت پایین تر تا رسید به سینه هام، بعد از کمی بوسیدن، نوک سینه م رو توی دهنش گذاشت و شروع به مکیدن و گاز گرفتن های ریز کرد… توی آسمونا بودم که دوباره رفت سراغ کسم، این بار تندتر لیس میزد و خیسش میکرد… طاقتم تموم شد بلند شدم و چرخیدم سمت کیرش، شروع کردم به بوسیدن و لیسیدنش از نوک کیرش تا زیر بیضه هاش…کیرش دل دل میزد… خوابدم
25 134
پروانه در آغوش امین
#عاشقی #همکار
سلام به همه کاربران
یه نکته خیلی مهم که همیشه برام جذاب بوده کامنتهای ملت همیشه در صحنه عزیزه که عموما نویسنده داستان رو فحش بارون میکنند. خیلی عجیبه که طرف میاد داستان رو میخونه (داستانی که برچسب و عنوان داره) بعد بجای نقد شروع به فحش دادن میکنند.
البته نگارش بعضی از داستانها واقعا ضعیفه و یا پر از غلط املایی که صد البته جای نقد داره، ولی من به دروغ و راست بودن داستان کاری ندارم چون اسمش داستانه و این سایت هم اسمش شهوانی هست. یعنی عملا اینجا محل تخلیه احساسات شهوانی افراده حالا یا واقعی یا زاییده ذهن نویسنده.
بگذریم داستان من مربوطه به یک رابطه سکسی و عاشقانه با یکی از همکارانم هست. اسم من پروانه ست. 43 سالمه و مطلقه هستم.
چند سال قبل که هنوز از شوهرم جدا نشده بودم حال و روز خوبی نداشتم. شوهر بداخلاق و بی مسئولیتی داشتم که به هیچ وجه ذره ای ارزش برای من قائل نبود. به اصطلاح هنرمند بود ولی خب هیچ درامدی نداشت و عمده بار هزینه های زندگی روی دوش من بود. البته این موضوع دلیل من برای جدا شدن نبود، بیش از همه بی ارزش بودنم براش و همچنین توقعات بیجا و دست بزن داشتنش برام آزاردهنده بود. بالاخره تصمیم گرفتم ازش جدا بشم. ولی خب تصمیم خیلی سختی بود هم گرفتن تصمیم و عواقبش و همچنین اجرای اون تصمیم.
یه همکار داشتم که بی نهایت مهربون و دوست داشتنی بود، البته نه فقط از نظر من، بلکه از نظر همه همکارام چه آقا، چه خانم…
اسمش امین بود و واقعا هم مثل اسمش امین بود… همه همکارها مشکلاتشون رو باهاش در میون می گذاشتند و اون هم تمام تلاشش رو برای حل مشکلشون میکرد و رازشون رو به هیچ وجه برملا نمیکرد.
خیلی بزرگوار و قابل احترام بود. خلاصه من هم مثل همه برای حل مشکلم تصمیم گرفتم باهاش مشورت کنم. اون هم در کمال آرامش و متانت بدون اینکه ذره ای سوء استفاده بکنه بهم راهنمایی میداد. اول سعی کرد کمکم کنه تا بتونم رابطه مون رو اصلاح کنم و شوهرم رو اصطلاحا بیارم توی راه، ولی خب متاسفانه آب توی هاون کوبیدن بود.
خلاصه مجبور شدم درخواست طلاق بدم و با هزار بدبختی از شوهرم جدا بشم. روزهای خیلی سختی داشتم درگیر دادگاه بودم و از طرفی هم نمیخواستم پدر و مادرم رو درگیر این ماجرا بکنم، چون میخواستند به هر طریقی جلوی تصمیمم رو بگیرند و با خفت برم گردونند سر همون زندگی غیر قابل تحمل. این وسط امین شده بود همه چیزم… محرم اسرارم، تکیه گاهم، پشت و پناهم و …
برام یه وکیل خوب پیدا کرد و با سه تا قاضی صحبت کرد تا روند طلاق من راحت تر پیش بره. وسایلم رو برام توی یک اتاق اجاره ای نگه داشت تا خیالم از این بابت هم راحت باشه. به چندتا از دوستاش که تو کار املاک بودند سپرد تا یه خونه امن برام پیدا کنه که تنها بودنم برام دردسر ساز نشه و یه آپارتمان خوب و خوش قیمت نزدیک محل کارم برام پیدا کرد که همسایه هاش آدمهای بسیار محترم و بی آزاری بودند. روز اسباب کشی در نهایت لطف وسایلم رو به خونه جدید آورد و به همسایه ها من رو بعنوان خواهر خودش معرفی کرد.
بگذریم روزهای سخت یواش یواش رفتند و روزهای آرام زندگیم از راه رسید. فقط تنها مشکلم تنهاییم بود که گاهی با خوردن کمی ویسکی و البته با فکر به اینکه از چه جهنمی فرار کردم، تحمل اوضاع رو برام راحت تر میکرد. فقط امین بود که از حال و روز و وضعیت من خبر داشت. جالب بود که هیچ وقت هیچ خواسته نامعقول و نگاه سوء استفاده گرانه ای بهم نداشت. وقتی میدیدمش قلبم آروم بود و دلم قرص و پشتم گرم…
اما کم کم حس کردم که دلم میخواد بهش نزدیک تر بشم… ولی هیچ قدمی و حتی هیچ نگاهی از سمت امین نمیدیدم که بخوام بهش جواب بدم… واسه همین تصمیم گرفتم خودم پا پیش بگذارم.
یه روز ازش خواستم یه سر بیاد خونه م، میخواستم پکیج رو بزاره روی حالت زمستونه، خودم هرچی میزدم خطا میداد و فشار آب میرفت بالا و سرریز میکرد.
خیلی عادی اومد خونه م و زحمت تنظیم پکیج رو کشید. بهش تعارف کردم تا بشینه و براش قهوه بیارم، چون عاشق قهوه بود.
اون هم به اصرار من پذیرفت. قهوه رو به سبک ایرلندی (با کمی ویسکی) براش درست کردم. به محض خوردن متوجه شد و البته کمی شاکی که چرا بهش نگفتم …
من هم براش توضیح دادم که میخواستم محبتش رو جبران کنم و به این سبک خاص قهوه رو براش درست کردم. بعد از حدود ده دقیقه پا شد که بره ولی از دهنش در رفت و گفت که طعم قهوه عالی بود. همین باعث شد که با اصرار بیش از حد من بمونه تا یه کاپ دیگه قهوه با هم بخوریم. این بار کنار قهوه یک شات سودا هم آمیخته با ویسکی گذاشتم و بهش تعارف کردم. بعد از اینکه قهوه رو خوردیم احساس کردم فضا داره گرم میشه که البته تاثیر پکیج بود که تازه رادیاتورها رو گرم کرده بود و هم تاثیر ویسکی.
25 134
Repost from N/a
😧کمپین اخراج افغانهای غیر قانونی👇
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
25 134
👌 اعدام افغانی حرومزاده در ملاء عام امروز در میدان آزادی تهران به دلیل تجاوز به ۹ زن در تهران
◀️ مشاهده فیلم صحنه اعدام
25 134
❌تجاوز چند افغان به دختری در تهران
افرادی که بیماری قلبی دارن توصیه نمیشه:
https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk
https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk
25 134
🔴با استفاده از این ربات، میتونی فقط با فرستادن لینک موردنظرت به راحتی و مستقیماً توی تلگرام "عکس، فیلم یا فایل" مورد نظرتو دریافت کنی، فقط کافیه لینک رو بفرستی، بقیشو بسپار به دکتر دانلودر.
پلتفرمهای پشتیبانیشده:
✅ یوتیوب
✅ اینستاگرام (پست، ریلز، استوری)
✅ توییتر
✅ فیسبوک
✅ تیکتاک
✅ ساوندکلاد و خیلیهای دیگه...
تفاوتش با بقیه رباتهای مشابه اینه که همه دانلودرا تو یه ربات جمع شده، یعنی نیاز نیست هی از این ربات بپری رو اون یکی @Utinstaloderbot @Utinstaloderbot
25 134
Repost from N/a
😧کمپین اخراج افغانهای غیر قانونی👇
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
25 134
👌 اعدام افغانی حرومزاده در ملاء عام امروز در میدان آزادی تهران به دلیل تجاوز به ۹ زن در تهران
◀️ مشاهده فیلم صحنه اعدام
25 134
❌تجاوز چند افغان به دختری در تهران
افرادی که بیماری قلبی دارن توصیه نمیشه:
https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk
https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk
25 134
Repost from N/a
😧کمپین اخراج افغانهای غیر قانونی👇
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
https://t.me/+g7CJVqEnLyRkMTU8
25 134
👌 اعدام افغانی حرومزاده در ملاء عام امروز در میدان آزادی تهران به دلیل تجاوز به ۹ زن در تهران
◀️ مشاهده فیلم صحنه اعدام
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
