شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 187 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 265 في فئة الكتب والمرتبة 13 412 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 187 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 29 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -570، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -14، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.67%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.98% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 939 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 003 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 30 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 187
المشتركون
-1424 ساعات
-1217 أيام
-57030 أيام
أرشيف المشاركات
25 187
فشار کیرم رو نگه داشته بودم ولی کمی بعد از کلاهک کیرم انگار دیگه نمیشد کیرم رو داخل بدم و شروع به تلمبه زدن های ریزی کردم ،
شهین بیش از پیش تکون میخورد و پاهاش رو جابجا میکرد و دستش بیقرار شده بود ،
نمیدونم بعد از فوت عموم سکس داشته بود یا نه ولی انگار که نمیتونست کیرم رو توی کـُسش جا بده و مرتب جم میخورد، از یک خانم با دو شکم زایش به صورت طبیعی شاید بعید بود که درد داشته باشه یا شاید کُسش توی این سالها جمع شده بود ،
حس فوق العاده م رو جز با نوازش پهلوهاش نمیتونستم بروز بدم و کیرم دیگه از دیدم خارج شده بود و کمی مونده بود تا کاملاً جا بشه ،
دست شهین به روی پهلوش نشست و وقتی تلمبه هام هر لحظه مقدار بیشتری فشار برای جا باز کردن کیرم توی کُسش میاورد دستش به بین بدنمون افتاد و روی شکمم نشست و مانع فشار بیشترم شد ،
من که در فضا به سر میبردم دستم رو روی دستش گذاشتم و پنجش رو گرفتم و به روی لگنش بردم و خودمو به پشتش چسبوندم و دیگه لمبرای کونش مانع رفتن مقدار بیشتری از کیرم میشد و به آرومی تلمبه میزدم و دستم رو زیر تاپش بردم و به سینه هاش رسوندم و به استرسم غلبه کردم تا سکس طولانی تری داشته باشم ،
باز لای موهاش دنبال گردنش میگشتم و شروع کردم به قربون رفتن بدنش و بی توجه به اینکه شهین میخواست خودش رو خواب جلوه بده حرف از کُس تنگش میزدم و سینه های سفت شدش و جذابیت بدنش برام ،
دیگه لبام با کمک دست زیریینم به گردنش رسیده بود و لابلای خوردن گردنش چیزی از حسم بهش میگفتم و واقعا هم بهترین لحظات عمرم رو در حال سپری کردن بودم ،
هر از گاهی ارضا شدنم رو حس میکردم و با شل کردن ماهیچه های بدنم به تاخیر مینداختمش و حالا هم نشانه هایی از ارضا شدن در شهین میدیدم و لذت بردن از سینه هاش رو بیخیال شدم و با بازی کردن با نوک سینه هاش به شهین حال میدادم و اوایل ناشیانه فشارشون میدادم که دست شهین برای چند ثانیه از روی تاپ به روی دستم نشست و یاد گرفتم که آروم تر باهاشون بازی کنم ،
بدن شهین اونقدر زیر تلمبه هام تکون میخورد که نقش بازی کردنش برام خنده دار بود و حالا از شدت لذت و تکون خوردن جفتمون به نفس نفس زدن افتاده بودیم ،
شهین باید قبل از این علایمی نشون میداد ولی در لحظه ای که من هم دیگه توان مقاومت نداشتم پاهاش خم و راست شد و بعد ی کوچولو بدنش تعادلش رو از دست داد و در عین حال منم دیگه توان مقاومت نداشتم و برای ارضا شدن ماهیچه هام رو منقبض کرده بودم و تلمبه هام رو سرعت دادم و کف دستم رو روی نوک سینش میاوردم و گردنش رو به نیت کبود کردن میخوردم ،
برای ی مرد اونم با سن من دیدن ارضا شدن زنی به سن و سال شهین لذت بخش هستش و سکس رو براش شیرین میکنه ،
نمیدونم چی فکر میکردیم که جسارت اینو پیدا کرده بودم که تلمبه های بیامانم رو با وجود شروع ارضا شدنم ادامه بدم و تا آروم شدنم توی همون پوزیشن موندم و بی توجه به خیس شدن احتمالی تشک بغلش موندم و همچنان کیرم توی کُسش و دستم روی سینش و لبام روی گردنش موند ،
شهین تکونی به خودش داد تا بهم بفهمونه باید اتاقش رو ترک کنم باید چیزی میگفتم که بتونم یخش رو آب کنم و سکسمون رو مهیج تر کنم و نمیدونم که چطور شد که مامان خطابش کردم و چیزی رو که دوست داشت گرو گذاشتم و گفتم مامان میخوام برای تنها شدنمون کمک کنم تا سام به دانشگاه بره تا بتونیم کنار هم راحت باشیم ، ته حرفم ی کم سیاست به خرج دادم و جملهم رو سوالیش کردم و گفتم خوبه ؟
شهین که آرزوش شنیدن همین جمله بود با کمی تعلل زبون باز کرد و گفت خوبه ،
جگرم حال اومده بود و همه چیز رو برای تکمیل کردن سکسمون آماده دیدم و گفتم نظرت چیه بری دوش بگیری و برگردی تا بیشتر صحبت کنیم ،
شهین ی باشه آروم گفت و دستم رو از توی تاپش درآوردم تا بتونه بره و بدون اینکه نگام کنه شورتش رو پوشید و شلوارش رو توی دستش گرفت و به سمت حمام رفت و وقتی برگشت که من تنها پیژامم رو بدون شورت پوشیده بودم و بعد از دستشویی رفتن روی تختخوابش منتظرش بودم تا مثلاً حرف بزنیم ...
ادامه دارد....
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 187
بعد از ده دقیقه کلافگی تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم و به اتاقش رفتم ،
شهین گوشه تختخواب و پشت به در دراز کشیده بود و با اینکه تازه دراز کشیده بود واکنشی به حضور من نداشت و به بهانهی آشتی روی تختخواب رفتم و نزدیکش شدم و دستم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم خانمم باهام قهر نکنی که میمیرم ،
شهین انگار سالهاست که خوابیده و نمیخواست بیدار بشه ، صورتم رو روی صورتش گذاشتم و بالا تنم رو بهش چسبوندم و گفتم خانمم باهام قهری؟
شهین که نمیتونست صدام رو نشنیده بگیره گفت عظیم خسته ام و میخوام بخوابم ،
گفتم باشه پس باهم میخوابیم ،
اولش فکر کردم علت اینکه خودش رو بخواب زده اینه که نمیخواد بغلش کنم ولی بعدها گفتم شاید خودش رو به خواب زده که اینجور عنوان کنه که من خوابم و متوجه بغل کردنت نشدم ،
کیرم رو بهش چسبوندم و کاملاً بدنامون رو به هم چسبوندم و شروع کردم به بازی کردن با سینه هاش ،
پنج دقیقه ای گذشته بود و هیچ عکسالعملی انجام نمیداد ،
حالا که دیدم از این همه فشار کیرم لای پاش و فشار دستم روی سینه هاش واکنشی نشون نمیده دستم رو به زیر تاپس بردم و لبام رو به گردنش رسوندم و با دستم تا روی سوتینش پیش رفتم و هنوز هم شهین سکوت کرده بود ،
از اتصال دستم بر روی سینه هاش عملاً سکس رو پیش روم حس کردم و فهمیدم امروز روز رسیدنه ،
با اینکه نمیخواستم ولی عجول شده بودم و دستم به زیر سوتین رفت و برای اولین بار سینش رو بدون واسطه توی دستم گرفتم ، داشتم گر میگرفتم و میخواستم که هر چه سریعتر وارد سکس بشم و کیرم رو داخل کُسش ببینم ولی باید طوری پیش میرفتم که شهین بتونه خودش رو به خواب بزنه و مانعم نشه ،
با بالا دادن سوتین و لمس سینه های داغش همینجور داشتم آهسته قربون صدقش میرفتم و لابلای دکلمه هام گردنش رو میخوردم ،
بابد سریعتر فکری به حال کیرم میکردم پس دستم رو لرزون لرزون از سینه هاش پایین آوردم و به روی شکمش کشوندم و به کش شلوارش رسوندم ، مطمئن بودم که شهین نیم نگاهی به دستم داره و منتظر عمل بعدی منه ،
شاید اون لحظه دچار ترس و تردید شده بودم ولی بالاخره تصمیم گرفتم شانسم رو از روی شلوار امتحان کنم و دستم رو به لای پاش بردم و با نگه داشتن دستم روی کُسش شروع کردم و وقتی عکسالعملی ازش ندیدم شروع کردم به ماساژ و انگشت کردن کُسش ،
شهین روزه سکوت گرفته بود و نمیخواست شریک لذتم باشه ولی منم به این قانع نبودم و دستم رو زیر کش شلوار و شورتش بردم و به مقدار موی روی چوچولش رسید و یک بند انگشتم روی درز کُسش نشست ،
باز یک قدم جلوتر رفته بود و شهین همچنان خودش رو به خواب زده بود ،
تپش قلبم بالا گرفته بود و اگر همینجا هم تمومش میکردم راضی بودم ولی آدم ذاتن زیاده خواست و داشتم داغی کُسش رو زیر انگشتم حس میکردم و غافل از اینکه چوچولش میتونه کمکم کنه که شهین رو حشری کنم شروع کردم به بازی دادن انگشتم روی درز کُسش و تا داخل رفتن و خیس شدن انگشتم این کار رو ادامه دادم و از این همه فرصت پیش اومده لذت میبردم ،
هر از گاهی شهین تکون های مختصری میخورد که باعث میشد بترسم و کارم رو استپ کنم و باز دوباره شروع کنم ،
نمیدونستم اجازه میده یا نه ولی بالاخره تصمیم گرفتم شروع به پایین دادن شلوارش کنم و دستم رو از توی شورتش بیرون کشیدم و شلوارش رو مقداری پایین دادم ولی از اونجایی که مقدار کمی پایین میرفت نشستم و با دو دستم شلوار رو از زیرش میکشیدم که تا حدی شلوار از لمبرای کونش پایین اومد ولی زیرش گیر افتاد و نمیشد پایین تر بکشم ،
سعی در طاقباز کردنش داشتم که شهین عین غلتیدن تکونی خورد و شلوار تا رونش پایین اومد ، تا چند ثانیه پیش به همین قانع بودم ولی حالا حریص شده بودم و شلوارش رو کامل از پاهاش جدا کردم و سراغ شورتش رفتم ،
دستم به شورتش که رفت نارضایتی رو توی صورتش دیدم ولی چون نمیتونست ممانعت کنه شورتش رو پایین کشیدم و حالا شهین با پایین تنه لخت در اختیارم بود و چیزی که که برای ماههای آینده برنامه ریزی کرده بودم جلوی چشمم بود ،
عجولانه لباسام رو درآوردم و پشتش دراز کشیدم و کیرم رو بدون مانعی لای پاهاش گذاشتم و با فشار بین روناش گذاشتم و از گرمای بین پاهاش لذت بردم ولی طولی نکشید که دنبال آخرین دستاوردم گشتم و بالاتنم رو فاصله دادم و کیرم رو توی دستم خیس کردم و ناشیانه لای پاهاش گذاشتم و به سمت کُسش فشار میدادم ، هنوز یک ثانیه طول نکشیده بود که احساس کردم کیرم داره وارد کُسش میشه و فشار کیرم رو کمتر کردم و با فشار کم متوجه شدم که کُسش داره کیرم رو به داخلش میکشه و گرمایی کلاهک کیرم رو پوشوند و فشار روی کیرم کم شد ،
25 187
بعد از کلی بغل کردن های با منظور میدونستم که شهین منظورم رو فهمیده و در مواقعی که در زوایای مختلف بهش میچسبوندم هیچ عکسالعملی نشون نمیداد و باور داشتم که میتونم بهش برسم ،
برای ناهار اومده بودم خونه و خالم دختر چهار سالش (سارا)رو به شهین سپرده بود ،
سام بعد از یک ساعت که کنارمون بود به اتاقش برگشت و من مشغول بازی با سارا بودم، چند دقیقه بعد بچه بهونه گیر شد و شهین بغلش کرد و به اتاقش برد و چند لحظه بعد که صدای گریه های سارا بلند شد منم رفتم تا آرومش کنم ،
شهین و سارا روی تختخواب کنار هم دراز کشیده بودن و شهین میخواست با وعده دادن خوراکی آرومش کنه ، منم با شروع بازیهای خنده دار هواسش رو پرت کردم و در ادامه کنارشون دراز کشیدم و شهین بین منو سارا قرار گرفت ،
وقتی بازی به اوجش رسید من و بچه بحثمون شد که شهین خاله کیه و من و بچه بغلش کرده بودیم و هر کدوم میخواستیم که شهین ما رو انتخاب کنه و بگه که خاله کدوممونه ،
مشخصاً شهین وارد بازیمون شد و به سمت سارا چرخید و بغلش کرد و گفت من فقط خاله سارام ،
برای اینکه سارا نارحتی و گریه های ساختگیم رو ببینه در حالیکه به شهین چسبیده بودم سرم رو روی بازوی شهین گذاشتم و مشغول بازی با سارا شدم ،
شهین توی بغلم بود و بی شک رشد تدریجی کیرم رو روی لمبر کونش حس میکرد ،
دیگه مغزم به چیزی جز لذت فکر نمیکرد و کیرم به اوج خودش رسیده بود و سکوت شهین بهم جرأت داد تا فاصله بگیرم و با جابجایی کیرم توی شورت و پیژامم برای لذت بردن بیشتر کیرم رو لای کونش گذاشتم و بغلش کردم ،
لایه های لباسامون نازک بود و کیرم شاید دقیقاً روی سوراخ کونش نشست که شهین شوکه شد و به جلو پرید و طاقباز شد ،
سریعاً عقب کشیدم و منتظر واکنشش شدم و سارا هم از جهشش به جلو ترسیده بود و پرسید خاله چی شد ؟
دو روز منتظر واکنشش بودم ولی هیچ به روم نیاورد و همون رفتار سرد همیشگیش رو داشت ،
شب که برای خوردن شام توی آشپزخونه بودیم یکی از بوسه های همیشگی رو ازش طلب کردم و مانعم نشد و بعد از شام بغل و بوسه ای دیگه ازش گرفتم ،
چند روز بعد کارم شده بود بهش چسبیدن و بوسیدن و نوازشش ،
یکبار ظهر که سام توی اتاقش بود وسط هال نگهش داشتم و موقع رفتنش از پشت بغلش کردم تا شدت آتش پسرش رو لای لمبرای کونش به خوبی حس کنه و دستم کاملاً زیر و روی سینه هاش قفل شده بود ،
چشمش به در اتاق سام بود و بدون کلام دستام رو باز کرد و رفت ،
فهمیده بودم که از ترس با خبر شدن سام هم که شده صداش در نمیاد و بی وقفه بغلش میکردم ،
شب جمعه بود و تازه از بیرون اومده بودیم سام جلوی تلویزیون نشسته بود و سرش مشغول گوشی و تلویزیون بود، من دقیقاً پشت سرش شهین رو بغل کشیدم و دستم رو با جسارت بیشتری روی سینه هاش گذاشتم و سینه هاش رو توی دستام گرفتم ، شهین دستام رو با خشوند پس زد و رو به من با بالا انداختن ابروهاش و اخم گفت میبینه ،
شهین بغل منو نه برای لذت بلکه برای اینکه نونش آجر نشه قبول کرده بود و تنها ترسش سام بود و این مشکل فردا که سام شیفت ظهرانه بود حل میشد و من میتونستم با پیچوندن مغازه شاید پنج ساعت با شهین تنها باشم ،
فردا ساعت یک رسیدم و در حالت طبیعی باید ساعت سه برمیگشتم ،
بوی کتلت خونه رو برداشته بود و شهین توی آشپزخونه بود و منتظر من بود ،
صدا زدم سلام خانمم ناهار آماده کن دارم میام ،
لباس عوض کردم و بعد از شستن دست و صورت به آشپزخونه رفتم ، شهین هم منتظر بغل یا بوسه های همیشگیم بود ، جلو رفتم و بغلش کردم سرم رو خم کردم و کنار سرش گذاشتم و دستام رو روی کمرش کشوندم و سرش رو بو میکشیدم و برای بوسیدنش عقب رفتم صورتش رو پر از بوسه کردم ،
نمیدونستم چطوری شروع کنم و منتظر شدم و بعد از خوردن ناهار موقع شستن ظرفها کنار ظرفشویی گیرش انداختم و بغلش کردم و در اولین حالت به صورت واضح کیرم رو لای کونش کردم و دستام رو دورش حلقه کردم و یکی از سینه هاش رو توی دستام گرفتم و دست دیگرم رو زیر تاپش و روی شکمش گذاشتم و گفتم خانمم امروز تنهای تنهاییم و میخوام کلی بغلت کنم ،
باز مثل همیشه شهین سکوت کرده بود و شاید فکر راه و چاره ای برای فرار از دستم بود ولی ظرفای توی سینک تموم شده بود و من ول کنش نبودم و گفت عظیم کافیه میخوام برم ،
در حالی که کیرم کاملاً سیخ شده بود و سینه ش رو میچلوندم گفتم امروز جایی نمیریم و کاری نمیکنیم و میخوام فقط خانم خودم باشی ،
اونقدری محکم بغلش نکرده بودم که اذیت بشه و تونست با تکونی از بغلم جدا بشه و بدون نگاه کردنم گفت که خسته ام باید بخوابم و به سمت اتاقش حرکت کرد ،
اعصابم خراب شده بود و باز شهوتم سرکوب شده بود و از بهونه ای که آورده بود کفری شده بودم آخه هیچوقت یادم نمیاد ظهر خوابیده باشه ،
25 187
اگر مهر مادری نیست مهر به همخوابه هست (۱)
#مامان #تابو
به نقل از شهین: سوم راهنمایی بود که پدرش اونو به یک مرد با بیست سال اختلاف سنی داد و شونزده سالش بود که منو به دنیا آورد ،
من سه سالم بود که بابام فوت کرد و چند ماه بعدش شهین زن عموم شد و یک سال بعدش سام رو باردار شد ،
بارها و بارها من تنبیه میشدم و سام نه ،
شهین یادش رفته بود من پسرشم و عموم انگار نه انگار من برادر زادشم ،
یاد گرفتم که اگه میخوام تنبیه نشم باید مراقب سام باشم تا اتفاقی براش نیفته که منجر به تنبیه من بشه ،
یاد گرفتم از اتاق خواب فقط برای خوابیدن استفاده کنم و در طول روز آرامش سام رو به هم نزنم ،
یاد گرفتم برای صرف غذا تشکر کنم و ظرفام رو خودم بشورم ،
یاد گرفتم محبت فقط برای سام هستش و من فقط باید منطقی فکر کنم ،
یاد گرفتم در ایام تعطیلات مزاحم خانواده نباشم و به خونه مادربزرگم برم ،
دیپلم گرفتم و شهین و عمو جلسه گرفتن که به دلیل مشکلات مالی بهتره ادامه تحصیل ندم و کنار عمو در مغازه ابزار فروشی مشغول کار بشم ،
نمیدونستم ازشون نفرت دارم یا نه ولی اون حس محبت آمیز رو نداشتم ،
قرعه بخت به کام من برگشت و چیزی که حتی در رویاهام نبود اتفاق افتاد ،
عمو فوت کرد و حالا عمه ها و مادربزرگم شهین رو بد یمن و شوم و به چشم قاتل دوتا پسرشون میدونستن و دعواها بالا گرفته بود ،
ده روز از مرگش گذشته بود و مدام شهین بازخواست میشد و میخواستن که نوه ها و املاک پسرشون رو ازش بگیرن ولی قانون چیز دیگری میگفت ،
پونزده روز گذشته بود که من با اجازه شهین و مادربزرگم موقتا مغازه رو باز کردم ،
دو ماه گذشت که قرار شد به صورت توافقی دو دانگ از مغازه رو به مادربزرگم بدند و باید مغازه رو میفروختند و از هم جدا میشدن ،
ولی حالا که صلاحیت من رو در چرخوندن مغازه رو دیدن راضیشون کردم که ماهیانه بهشون اجاره بدم ولی بعد از احساسی شدن مادربزرگ سهم مادربزرگ به نام من شد و البته وارث پسری جز منو سام نداشت و حالا من و شهین شریک شدیم ،
چون قرار بود من مغازه رو بچرخونم درآمد مغازه نصف نصف بود و حالا باید هر ماه با شهین حساب و کتاب میکردم ،
شرایط فرق کرده بود و شهین مجبور شده بود به من اهمیت بده و محبت کردن رو من باید یادش میدادم ،
به هیچ وجه حس نمیکردم مادرم باشه و فقط به عنوان شریک زندگی نگاهش میکردم ،
خیلی زود بزرگ شده بودم و بعد از گذر یک سال و نیم حضور در بازار تقریباً پوز همه رقیبان رو به خاک مالیده بودم و در کنار ابزار آلات پیچ و مهره فروشی رو هم باز کردم و دوتا شاگرد داشتم و از طرفی به شهین فهمونده بودم که من مرد خونهم و جدا از سهمیه ماهانش برای خودش و سام از من پول و مشورت میخواست ، ولی هنوز درآمدمون بخور و نمیر بود و شهین نگران دانشگاه و آینده سام بود،
طی این یکسال و نیم بهش یاد داده بودم بهم محبت کنه و ظاهراً پسرم صدام میزد ولی این من بودم که محبت رو گدایی میکردم وگرنه محبتی در وجودش نبود ،
هنوز مهر مادری در وجود شهین نمیدیدم و این منو برای کاری که شاید نمیخواستم مصمم کرده بود و وقتی به یاد ناز کردنش توی بغل عموم میوفتادم میخواستم که حالا که محبت مادریش رو ازم دریغ میکنه جای عموم رو بگیرم ،
من عظیم و حالا بیست و یک سال داشتم و انگار که شهین از قصد طوری تنظیم کرده بود که برعکس خودش و سام و خانواده پدری پوست سبز تیره ای داشتم و کیرم در بزرگترین حالت به یک وجب نمیرسید ، اندازه نگرفته بودم ولی چون با متر سر و کار داشتم میدونستم حدوداً هجده سانت طول داره ولی شهوتم به شدت سرکوب شده بود و از یاد برده بودم که جوونم ،
شهین در سی و هفتمین سال زندگیش هنوز هم دختری بود که نمیتونستی تشخیص بدی از من بزرگتره و پوست سبز و روشنش و موهای بلند و مشکیش و قد کوتاهش و مقدار کم شکمش و سینه هایی که به زور به هشتاد میرسید برای دیگران قابل حضم نبود که این خانم یک پسر بیست و یک ساله داره ،
به شهین تحمیل کرده بودم که هر وقت بخوام بغلش کنم و بوس و نوازشش کنم ولی در مدت کوتاه و به معنای مادر و پسری ،
انگار شهین ترجیح میداد که رابطه مقطعی داشته باشیم تا اینکه رابطه مادر پسری و وقتی بغلش میکردم تا لحظه ای که ازش جدا میشدم نفسش در سینه حبس میشد و حرفی نمیزد تا از بغلم جدا بشه و تقریباً بیشترین دغدغه زندگیش آینده سام بود چون سال آخر دبیرستان بود ،
بعد از چندی که متوجه شده بودم تلاش من برای برگردوندن مهرش بیفایدست با انگیزه نزدیک شدن بهش بغلش میکردم و رفته رفته عادت کرده بودم موقع بغل کردنش بهش بچسبونم ،
طی یک ماه برای هضم بهتر رابطه دیگه مامان صداش نمیزدم و اوایل مامان خوشگلم و بعد خوشگلم و بعدها خوشگل خانم و این اواخر در خلوت خانمی صداش میزدم ،
25 187
#افشاوطنی 🇮🇷
دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط
مشاهده و دانلود فیلم🔞
25 187
حساب کن سکس بکنیم چه حالی بکنیم…اون خودش ارضا شده بود دیگه حال نداشت گفت نه بسه.منم گفتم حله قرارمون همین بود نه اینکه سکس،دیگه بلند شدم و رفتم خونه تا شبش که پیام دادیم به هم.گفت خیلی خوب بود ولی گناه داره اینکارا و اگه داییت بفهمه و کسشعر.بالاخره راضی شد که یه بار فقط یه بار سکس کنیم و وعده دیدار شد دو روز بعدش چون داییم میرفت بیرون از شهر و بچه هاش مدرسه بودن…خلاصه صب روز موعود رسید و من قبل رفتنم به خونشون یه دونه ترامادول انداختم بالا و رفتم(اخه من بدون ترامادول سکس نمیکنم چون به سکس زیر ۴۵ دیقه تا یه ساعت راضی نیستم)همون تیپی که همیشه بهش میگفتم بزن و خیلی خوشم میاد رو زده بود،یه پیراهن مردونه آستین بلند که آستیناشو تا زده بالا و دکمه پایین پیراهن باز بود و گره زده بود پایینش رو و دوتا دکمه بالا رو نبسته بود و سوتین هم نپوشیده بود،با یه شلوارک سکسی و چسبون…رفتم داخل فقط بغلش کردم،کیرم سیخ بود که قشنگ حالیش شد گفت بذا برسی…خندیدم و بغلش کردم بردمش رو مبل خوابوندمش و شروع کردم خوردن گردن و بوس کردنش،خلاصش کنم لباساشو در اوردم و شروع کردم خوردن سینه هاش و گردنش و هی با کسش بازی میکردم…
یه ده دیقه ای باهاش ور رفتم،دیدم گفت بلند شو،بلند شدم شلوارمو باز کرد و در اورد،وقتی شرتمم درآورد چشاش گرد شد(نه اینکه بگم کیرم بزرگه اول داستان گفتم چقده،ولی در مقابل مال داییم بزرگه)
گفت این چیه؟؟ خدا به داد زنت برسه گفتم اولا خو چیزی نیست الکی شلوغش میکنی،بعدشم فعلا خدا به داد خودت برسه،که خندش گرفت.گفت خدایی خیلی بزرگه،گفتم مگه مال دایی چقده؟؟گفت مال تو هم بزرگتره و هم کلفتره.یه جورایی یه سر و گردن کیری(منظورش سر کیر و تیکه پایینشم گردنش حساب کنیم) بزرگتره.خلاصه گفتم واسم ساک بزن گفت بدم میاد قبلا هم گفتمت،گفتم یه کوچولو بخور شاید بد نبود پیشت،یه دوتا لیس کوچولو زد از سر کیرم و فقط سرشو کرد تو دهنش و مک میزد،بلد نبود و اولین بارش بود ولی تو اوج ناشی گری داشت یه حال خوب میداد بهم،خلاصه بعدش دوباره من خوابیدم و گفتم بیا برعکس من بالا سرم(حالت ۶۹) شروع کردم کسشو خوردن که داشت دیوونه میشد،اونم کم کم سر کیرمو مک میزد و یه لیس کوچولو تا نصفه کیرم میزد ولی دیدم که هی کسشومیخورم بیشتر حشری میشه و داره کم کم کیرمو میخوره ولی خب نهایتا یک سوم کیرمو میتونست بخوره چون واقعا نکرده بود اینکارو واسشم سخت بود واسه همین منم اصراری نداشتم،دیدم زهرا زندایی من میگفت محمد دارم میمیرم دیگه بیا لطفا بکنم،اون لحظه دنیا مال خودم بود بلند شدم به کمر خوابوندمش رو مبل و خودمم یه پام روزمین یه پام رو مبل روبروش،کیرمو گرفتم دستم چندتاضربه باهاش زدم سرکس زنداییم و اروم سرشو گذاشتم داخل،فقط قسمم میداد اروم بکنم،دیگه اروم اروم هل دادم داخل ولی خیلی زود دردش میگرفت،میگفت درش بیار مردم،حقم داره،کیر داییم خو کیر نبود،دو ماهی یه بار میکرده و اونم در حد ۲-۳ دیقه میخوای این کس تنگ باشه یا گشاد،منم دیگه مثل کسی که تازه اولین بارشه کیر میره تو کسش اروم اروم هل میدادم داخل و هی با سینه هاش ور میرفتم،کمکم که کسش عادت کرد و جا باز کرد سرعت تلمبه هامو بیشتر میکردم،بعد از چند دیقه دورش دادم و به حالت داگی استایل از پشت کیرمو کردم تو کسش و تلمبه میزدم،انواع مدلایی که همیشه تو ذهنم بود و خودم قبلا با دوست دخترام انجام داده بودم رو،روی زندایی جونم زهرا خانوم انجام دادم.زندایی هی میگفت چی شد محمد نیومد؟؟کی میاد؟؟
خلاصه بعد از تقریبا ۴۵-۵۰ دقیقه آبم داشت میومد که اون لحظه به کمر خوابوندمش و از روبرو میکردم تو کسش و تو چشا همدیگه خیره بودیم که یه دفعه آبم اومد و با تمام فشار خالیش کردم داخل که زنداییم فهمید گفت محمد چیکار میکنی؟؟بدبختم کردی و بلند شو… که منم بی جون افتادم روش و گفتم بهش نترس قرص اورژانسی باهام هست خیالت راحت.بعدش همونجوری تو بغل بود و هی بوسش میکردم و قربون صدقش میرفتم.بهش گفتم چطور بود؟؟گفت اولین بارم بود تو زندگیم به همچین حالی میرسیدم و…گفتم خو چرا هرچی میگفتم قبول نمیکردی؟؟گفت بابا داییت از بس بد میکرد من فک کردم ته سکس همینه و باهاش هیچ حالی نمیکردم واقعا
خلاصه بعد از اون مرتب برنامه میچیدیم و همدیگه رو میدیدیم و باهم سکس میکردیم تا هنوز که هنوزه....
نوشته: محمد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 187
رابطه من و زنداییم زهرا
#زندایی
اسمم محمده ۲۸ سالمه و ۱۹۰ قدم و ۷۰ کیلو وزنه،کلا لاغر و قد بلندم یه زندایی دارم به اسم زهرا که ۷-۸ سالی ازم بزرگتره،باوجود اینکه چندتا بچه داره ولی اندامش تکون نخورده و سکسیه.هیکل میزونی داره
ماجرا ازاین جاشروع شد که توواتساپ مرتب پیام میدادیم و حرف میزدیم که هی کم کم راحتتر میشدیم تو حرف زدنامون و جوری پیش رفت که دیگه همه چی میگفتیم،از سکس و لذت ورابطه و…
میدونست دوست دختر دارم و باهاشم سکس میکنم،یعنی هربار دوست دخترم میومد بعدش میگفت تعریف کن واسم چیکار کردی.خودش با داییم رابطه ای نداشت دیگه چون به قول خودش داییت جوونیشم بدرد نمیخورد،حساب کن زندایی من زهرا جونم نمیدونست ارضا شدن زن یعنی چی؟؟؟منظورم اینه که درک نمیکرد
میگفت تاحالا ارضا نشدم چون داییت کلا ۲-۳ دیقه بیشتر طول نمیکشید که آبش میومد،باداییم تو چند سال اخیر دوماهی یه بار اونم با زور بهش میداده،میگفت کیرش زیاد بزرگ نیست چند سالی هم هست که شکم در اورده زیاد دیگه کیرش پیدا نیست یعنی جوری که میشه گفت داره لاپایی میکنه نهایتا سرش میخوره به کسش،خلاصه با دوست دخترم کات کرده بودم و کسی نبود باهام،یه شبی بیرون بودم بارفیقام همینجوری که پیام میدادیم و حرفا سکسی میزدیم،بدجوری هم کیرم بلند شده بود.الکی گفتم زندایی الان دوتا کس درجه ۱ رد شدن عجب چیزایی بودن که گفت خو بهشون پیشنهاد بده!!! گفتم چی؟؟؟ چی بگم؟؟ گفت بگو ازت خوشم اومده و میشه باهم باشیم؟؟گفتم مگه میشه به همین راحتی،اگه اینجوریه خو به خودت پیشنهاد میدم؟؟؟(بااستیکر خنده)به خودش پیشنهاد دادم که بهم میدی با ترس و لرز،گفتم الان آبرومو میبره دیدم خندید و گفت حتما،تعجب کردم گفتم قبوله؟گفت نه بابا چی قبوله گفتی بهم منم گفتم حالا باشه.
خلاصه بعد از اون شب تقریبا ۱ سال و ۴-۵ ماهی گذشت و من بالا ۱۰۰ بار بهش پیشنهاد سکس دادم و قبول نمیکرد.حضوری اصلا ازاین حرفا نمیزدیم فقط بصورت پیام.یه روزی همینجوری پیام میدادیم و فقط بحثا سکسی،من خو داشتم میمردم دیگه اینقد حشرم زده بود بالا،اونم مشخص بود اینسری خیلی حشری شده چون از لحن حرف زدنش مشخص بود.خلاصه همون لحظه داییم زنگ زد و یه وسیله ای بود باید میبردمش خونشون واسه داییم.که به زنداییم گفتم خونه ای گفت اره. گفتم دایی زنگ زد گفت فلان چیزه بیارم خونتون خواستم ببینم هستی…گفت اره بیا
منم سریع لباس پوشیدم رفتم.رسیدم زنگ زدم درو باز کرد و رفتم داخل دیدم کسی نیست و بچه هاشم مدرسه بودن.خلاصه اومد نشست بغلم…منم که حسابی حشرم زده بود بالا و کیرمم سیخ که زیر شلوارم تابلو بود(اینم بگم کیرم ۲۰ سانته و کلفتیشم خوبه)زنداییم متوجه کیرم شد و یه لبخندی زد…مرتب زیر چشمی نیگا کیرم میکرد و میخندید…منم دیگه زد به سرم و گفتم بذا جلوش هم راحت باشم.گفتم چیکارش کنم وقتی بلند میشه تا آبش نیاد نمیخوابه(اینو قبلا هم گفته بودم واسش،میخواستم الکی بگم که باید آبش بیاد یا بکنم یا جق)دیدم خندید گفت مال توام خو همیشه خدا سیخه…گفتم مال من اسم دارم اسمشم کیره…زد زیر خنده گفت از دست تو،خو میگی من چیکارش کنم؟؟بلند شدم رفتم جفتش گفتم مشکلش فقط به دست تو زهرا خانوم حل میشه…گفت اصلا امکان نداره من نماز میخونم و …گفتم چه اشکال داره.خلاصه من اصرار و اون هی میگفت نه.دیگه من طاقت نیاوردم و گفتم زندایی یا خودت قبول میکنی یا به زور میکنمت…دیدم گفت اصلا و خواست بلند بشه که گرفتمش و هلش دادم رو زمین و خوابیدم روش.شروع کردم با سینه هاش بازی کردن.سینه هاش سایز ۸۵ بود و گرد و سفت…التماسم میکرد و قسم میداد میگفت تمومش کن من زنداییتم واقعا میخوای با من این کارو کنی؟؟میگفتم اره تو تمام دنیامی و داری حیف و میل میشی زیر پا داییم…خلاصه التماس میکرد و هی میگفت نکن،منم گفتم باشه حله ولی بذا لختت رو ببینم و با سینه هات و کست بازی کنم یکم…دیگه به این راضی شد.خلاصه لختش کردم و شروع کردم با ممه هاش بازی کردن و خوردنشون،بعد از چند دیقه رفتم سروقت کسش انگاری کس دختر ۱۸ ساله بود کوچیک و خوشکل،بادستم با چوچول کسش بازی میکردم و همزمان با اون دستم با ممه اش و اون یکی ممه شو داشتم مک میزدم و میخوردم.بعد از ۷-۸ دیقه دیگه یکی دوتا از انگشتامو هم بعضی اوقات میکردم تو کسش،صداش دراومده بود و کسش خیس آب بود که یه دفعه صداش رفت بالا فهمیدم میخواد ارضا بشه دیگه تند تند دو انگشتی میکردم تو کسش و در میاوردم که یه دفعه آبش با فشار پاشید بیرون…بغلش کردم و بوسش کردم و بهش گفتم به این میگن ارضا شدن.جون بچه هاشو قسم میخورد واسه اولین باره به این حال میرسه…بهش گفتم ببین هنوز هیچکاری نکردم و لباسام تنمه.
25 187
#افشاوطنی 🇮🇷
دوست پسرشو آورده خونش جلو اینه قمبل داده کگیر پسره هم تو ک*.*ص داره تلم*.*.به خودشم فیلم میگیره آخ اوخش فقط
مشاهده و دانلود فیلم🔞
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
