شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 24 960 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 293 في فئة الكتب والمرتبة 13 521 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 24 960 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 11 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -533، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -10، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 12.94%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.40% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 231 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 098 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 12 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
24 960
المشتركون
-1024 ساعات
-1177 أيام
-53330 أيام
أرشيف المشاركات
24 958
Repost from N/a
😏 یه لحظه دستم خورد رفتم توش از شدت حشریت دارم میمیرم الاناس بدنم بلرزه و ارضایکامل شم😐👇🏻
https://t.me/+I9pNOYeAnlw4N2Fk
24 958
نم پس حداقل بذار یجور دیگه حال کنیم حالمون رو خراب نکن نمیزارم درد بکشی.میدونستم منظورش اینه که از پشت بکنه خیلی حشری بودم هر چی بود به دردش میارزید.دید هیچی نگفتم منو به پهلو خوابوند و یه ذره کرم هم به خودش هم به سوراخ کونم.با یه انگشتش داشت کونم رو میمالید با یه دستش هم سینه م رو گرفته بود داشت بازی میداد خودش م لبارم رو میخورد.یه لحظه احساس کردم کیرش رو چسبونده به سوراخ کونم.لباش رو از لبام برداشتم آروم گفت بسم الله که من فقط س حرفش رو شندم.ارووووووووووم یه فشاری داد و گفت خودت رو شل بگیر خیلی ازم آب اومده بود ولی باز کیر کلفتش به سختی رفت تو یه ذره از سرش که رفت تو من صدام دراومد نیما تورو خدا بسه صب کن نیمااااااااااااااااا دارم میسوزم مررررررررررررررررررررررردم گفت باشه باشه هرچی تو بگی کیرش رو درنیاورد ولی کاری هم نکرد.با موهام بازی میکردم و دم گوشم برام میحرفید که خانومم اینهمه ناز و خوشکل بود من نمیدونستم و از این حرفا تا اینکه دردم آرووم شده و دیگه ناله نمیکردم .تو آغوشش یه آرامشی بود که هر دردی رو درمون میکرد همینطوری که باهام حرف میزدم نوازشم میکرد همه کیرش رو یهو کرد تو کونم جر خوردم اشکم دراومد ولی یه دردی با لذت بود.نیما دیگه تند تند میکرد و با حرفاش هم منو آروم میکرد عزیزم تموم شده اهان اهان دیگه چیزی نموده عزیززززززززززززززززززززززززززززم اوووووووووووووووووف وای …من که دیگه ارضا شدم و بی حال افتادم نیما هم با اون صدای شالاپ شلوپی که راه انداخته بود یه ذره دیگه تلنبه زد بعد همه آبش رو که مثل آب سماور داغ بود رو ریخت تو کونم و کیرش کشیـــــــــــد بیرون یه آهی بلندی کشید که انگاری داشته کوه میکنده… بی حال کنارم افتاد و بغلم کردم.گونم رو بوسید و گفت مرسی عزیزم ببخش اذیت شدی.یه 10 دیقه تو بغل هم دراز کشیدم وقتی به خودم رفتم دسشویی تا خودم رو بشورم اصلا نمیتونستم راه برم.به زور رفتم دستشویی و برگشتم دیدم نیما هم بلند شد و بوسه بارانم کردو باز معذرت خواهی کرد به خاطر دردی که داشتم منم از لباش یه بوس گرفتم گفتم نه عالی بود مرسی.نیما هم رفت دستشویی و برگشت دید دارم درد میکشم رفت یه قاشق عسل آورد گفت نواربهداشتی تو کیفت داری گفتم آره نوار رو اورد با انگشتش به سوراخ کونم مالید نوار رو گذاشت رو شرتم و کمکم کرد بپوشم گفت الان دردش آروم میشه و واقعا هم دردم کم شد. یه ذره هم زد به کسم و بعدش خودش همش رو لیس زد. بعد اومد کنارم و بغلم کرد باز بوسه هاش و حرفاش شروع شد.گفت من از سینه هات سیر نشدم بازم میخوام.پتو رو کشید روی هر دوتامون و تا یه ساعت سینه هام رو خورد که دیگه من خوابیدم .وقتی بیدار شدم سینه م تو دهن نیما بود ولی اونم خوابیده بود…
امیدوارم قسمت همه مجردا بشه تا مزش رو بچشن…
منتظر نظراتتونم اگه خوب باشه بازم میام…
نوشته: الهام
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 958
م.باز افتاد بروم فقط لبام رو میبوسیم خیلی آروووووووم بهش گفته بودم سکس آروم رو خیلی دوست دارررررررررم کم کم اومد رسید نزدیک گوشم و لیس میزد.دیگه بی حس شده بودم نمیتونستم تکون بخورم خودم رو سپرده بودم به دستای ناز و مردونش. کم کم رسید به سینه هام ولی نمیذاشتم سوتینم رو درش بیاره چون میدونستم بیشتر حشری میشه آرووووووووووووم روی سینه هام رو لیس میزد و با دستاش هم اروم چنگ میزد.تا اینکه با انگشتش نوک سینه م رو یه ذره کشید بیرون میک میزد.خیلی سینه دوست داشت و چون منم تقریبا سینه هام بزرگه(75) میگفت عطش سینه هاتم مــــــــــن…فقط ده دیقه سینه هام رو میک میزد منم خیلی دوست داشتم کاملا حشری شده بودم خیس خیس داشتم ارضا میشدم اما نخواستم نیما رو از حس دربیاررم انقد سینه هام رو مالید و میک زد که ارضا شدم خودش هم متوجه شد همین که خواست بیاد پایین که نذاشتم گفتم حالا نوبت منه.برشگردوندم و افتادم روش.حسابی از ش لب گرفتم و اروم اومدم پایین با نوک زبونم گردنش رو لیس میزدم اومدم رسیدم روی سینه ش و رفتم رو قلبش وایسادم و هی بوسش میکردم و قربون صدقش میرفتم نیما دیگه صداش دراومده بود و پتوی رو تخت رو چنگ میزد.با ناخون های بلندم دست میکشیدم رو شکمش و رو سینه هاش و آروم میاومدم پایین رسیدم زیر نافش و ایسادم ااااااااااااااااااااه و ناله ش اتاق رو پر کرده بود.ولی من دوست داشتم بیشتر حشری بشه.از رو شورتش براش لیس میزدم و با ناخونام به رون پاش میکشیدم دیگه آه و ناله و صداش بدجوری دراومد که درش بیار…
شورتش رو اوردم و تو دستم گرفتمش برا اولین بار بود میدیدمش.اصلا فکر نمیکردم اینهمه بزرگ باشه کمه کم 22 سانتی میشد.همیشه خدا خدا میکردم کیرش سفید و خوشکل باشه انگاری خدا آرزوم رو برآورده کرده بود.دیگه آب دهنم رو نمیتونستم نگه دارم.نوک زبونم رو نازک کردم و از زیر بیضه هاش کشیدم باشه خیلی اروووووووووووووووووووم همه موهای تنش سیخ شده بود و صداش تا 7تا کوچه بالاتر میرفت.با یه دستم کیرش رو نگه داشته بودم با یه دستم هم بیضه هاش رو آروم فشار میدادم و لیس میزدم.بعد از روی بیضه هاش ارووووووم با لیس طولی زدم به کیرش تا رسیدم به کلاهکش.بهش گفتم نیما این دیگه چیه نشون م دادی الان قورتش میدم و تمومش میکنم این آبنبات خوشکلم روووووووووووووو اوووووووووووووووممممممممممممممم واییییییییییی چه خوشمزه ست. داشتم خفه میشدم ولی دوست داشتم دیگه صدای نیما رو نمیشنیدم و براش ساک میزدم.اووووووووووووووم اوووووووووووه درش اوردم تا نفس بکشم دوباره بخورم که نیما نذاشت گفت بسه الان آبم میاد.الان دیگه نوبت منه سریع سوتینم رو دراورد منم دیگه مقاومت نکردم دوباره افتاد به جون سینه هام و محکم میک میزد یکی رو میخورررررررد و یکی دیگه رو با دستش آروم فشار میداد.منم عاشق سینه بیشتر از سینه هام تحریک میشم منم دیگه صدام دراومده بودم میگفتم بیشتر فشار بده عاااااااااااااااااااشقتم نیما خوب بلدی چیکارش کنی همه ش مال خودته… نیما هم یه جوری میک میزدم مثل بچه ها کم مونده بود شیرم بیاد.آرووووووووووووووم آروم اومد پایین شکمم رو لیس میزد ولی دوتا دستش بازم رو سینه هام بود. هنوز سیر نشده بود.تا رسید رو کسم و دستاش رو کشید پایین تا شرتم رو دربیاره.زود شرتم رو دراورد خیس خیس بودم مثل قحطی زده ها داشت میخوردم برام بعضی وقتا چوچولوم رو گاز میگرفت که خیلی خوب بو د باز داشتم ارضا میشدم صدام دراومده بود بهم گفت اجازه میدی همین الان خانومم بشی که من مثل برق گرفته ها زود پریدم و دستم رو گذاشتم رو کسم گفتم اصلا.گفت باشه تا تو نخوای کاری نمیک
24 958
خاطرات نامزدی من و عشقم نیما
#نامزدی
سلام
من چند وقتیه میام به این سایت و میخونم داستان هاش رو.الان دوست داشتم داستان خودم و عشقم نیما رو براتون بگم.البته بگم من برا اولین باره دارم مینویسم اگه بد بود دیگه ببخشید…
من الهام هستم 22 سالمه.167و 60کیلو وزنمه .دانشجوی رشته برق.ترم 6 بودم که با یکی از همکلاسیام که دو ترم از من جلوتر بود آشنا شدم.چون هیچ تمایلی به دوستی نداشتم گفتم اگه واقعا من رو میخوای با خونواده به صورت رسمی بیا خواستگاریم. از اون جایی که نیما کارمند بود و شرایطش رو داشت قبول کرد و اومد خواستگاریم.خلاصه کنم این قسمتش رو که بعد سه ماه که باهم رفت و آمد داشتیم بالاخره به این نتیجه رسیدم که ما با هم تفاهم داریم عقد کردیم.
یادم رفت بگم من خیلی داغ هستم ولی همیشه دوست داشتم همه کارها بمونه تا شب عروسی به نیما هم گفته بودم هر چند براش سخت بود ولی مجبور بود قبول کنه.ولی هر از چند گاهی یه تیکه ایی مینداخت.
دوماه بعد عقدمون بود .صبح پنجشنبه مثل همیشه چون تعطیل بود میومد دنبالم و میرفتیم خونه شون.اومد دنبالم ولی خیلی کلافه و اخمو عصبانی بود.هر چی از پرسیدم خیلی بد جوابم رو میداد و میگفت حالم خوب نیست.منم ناراحت شدم و اخم کردم تا رسیدیم خونشون.من رفتم اتاق نیما لباسم رو عوض کردم اومدم پیش مامان و بابا(من به مامان و بابای نیما هم مثل خودش صدا میزنم). با مامان تو آشپزخونه مشغول درست کردن نهار بودیم و دیگه کاری به کار نیما نداشتم نمیخواستم مامان اینا متوجه بشن که حرفی بینمون شده.تا وقت نهار که تازه نشسته بودیم دور میز که نیما دوقاشق نخورده رفت منم اهمیتی ندادم و غذام رو خوردم هر چند اشتهایی نداشتم ولی برای ظاهر سازی مجبور بودم تا اینکه مامان رفت بهش سر زد و گفت نیما میگه حالم خوب نیست و دل درد دارم ظاهرا مسموم شدم هرچند مامان باورش نشده بود.تازه میز رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم که مامان بهم گفت منو بابا میریم یه باغ یه ذره کار داریم و میوه اینا بیاریم میخواستیم شما هم بیاین ولی حال نیما خوب نیست ولی من متوجه شدم که میخوان ما تنها باشیم .
بعد اینکه مامان اینا رفتن رفتم اتاق دیدم نیما چشماش رو بسته و تاق باز خوابیده ولی مشخص بود خودش رو به خواب زده.کنار تختش نشستم و دستم رو کشیدم به صورتش که چشماش رو باز کرد.بهش گفتم نیما اخه عزیزمن ناز گل من مگه چی شده مگه من چیکارت کردم که بهم اخم میکنی هیچی نگفت و صورتش رو برگردوند دیگه اشکم دراومد نتونستم جلو خودم رو بگیرم صورتش رو بگردوندم طرف خودم و عصبانی شدم و بهش گفتم تو که حالت خوب نبود تو که حوصله منو نداشتی چرا اومدی دنبالم.دیدم داره گریه میکنه و بخاطر این چشماش رو بسته برگشت بهم گفت الهام بخدا حالم خرابه ،دارم میمرم ولی تو نمیخوای منو خوب کنی همش حرف خودت رو میزنی داررم میمـــــــــرم به دادم برس تو رو خدااااااااااا تو رو جون نیما کمکم کن !!! دیگه منم اشکم دراومده بود اشکاش رو پاک کردم و سرم رو بردم نزدیک لباش گفتم تو گریه نکن که الهام میمره لبام رو گذاشتم رو لباش و آروم دستم رو بردم رو نیما کوچولو که دیدم صداش دراومد.یه ناله ای کرد که خودم تنم لرزید.من موهام بلنده سنجاقم رو باز کرد و هی نوازش میکرد و میگفت من عااااااااااااشق این موهای نازتم قربونت برم فدااااااااااات بشم هی پشت سرهم میگفت و بوسم میکرد.بعد منو از روی خودش انداخت پایین و خودش به روی من افتاد .تیشرتم رو دراورد تا خواست سوتینم رو دربیاره نذاشتم بعد شلوارم رو در اورد.من با شورت سوتینم مشکلی بودم که سفیدی بدنم رو بیشتر نشون میاد.من هم همه لباساش رو دراوردم فقط شورتش رو نگه داشت
24 958
گرفتم دلمو به دریا بزنم. کلاس تموم شد؛ بچهها طبق معمول با عجله رفتن و معلم داشت وسایلشو جمع میکرد. رفتم جلوتر تا خدافظی کنم و یه سوال الکی دربارهی درس هم ازش بپرسم. سرشو بالا گرفت و لبخند زد، خودمو نزدیک و نزدیکتر کردم و کتابمو جلوش گرفتم و خودم تو چشماش زل زده بودم. متوجه سنگینی نگاهم شد و چشماشو از رو کتاب برداشت و بهم نگاه کرد، دیگه خیلی نزدیک شده بودم؛ نگاهش برای لحظهای از چشمام به لبام رفت. مطمئن بودم و مطمئنتر شدم که دوست داره ببوسمش. تو کسری از ثانیه از خودم پرسیدم اگه اشتباه کنم چی؟ و بعد به خودم جواب دادم فوقش یه سیلی مادرانه میخورم. چشمامو بستم و لبمو گذاشتم روی لبش، منتظر بودم منو به عقب هل بده، بی حرکت ایستاد و چند ثانیه بعد که چند دقیقهای برام گذشت، لباشو یه حرکت داد و چراغ سبزی برای من بود که شروع به مکیدن لبهایی کنم که آرزو داشتم تو خواب ببوسمشون. یه دستمو بردم پشت سرش و دست دیگهمو از رو کمرش آروم پایین میآوردم و تمام بدنشو به سمت خودم فشار میدادم. دستمو روی باسنش بردم و لحظات آخر بوسه رو تو چنگم نگهش داشتم. پیشونیش رو بوسیدم، یه خداحافظی سریع کردم و دویدم.
تا دو سه هفته تقریبا آخر تمامی جلسات این کار رو تکرار کردیم و هربار شوق من بيشتر میشد. پس تصمیم گرفتم پیشتر برم. اینبار بعد از بوسیدن لباش، به سراغ گردنش رفتم، یه نالهی ریزی کرد و من ادامه میدادم، یه سینهشو تو دستم گرفتم و میمالیدمش. دستمو از جلو لای پاش گذاشتم و چندتا دکمهی پایین مانتوش رو هم مثل چندتای بالا باز کردم، دستمو زیر شلوارش بردم و رطوبت بهشتی لای پاش رو بیش از همیشه حس کردم، لمس کردم، زندگی کردم. دکمهی شلوارمو باز کردم و با خودم گفتم اگه کسی هم بیاد وقت برای جمع و جور شدن هست. کمی شلوار و شورتش رو پایین دادم و اون هم سرشو رو شونهام گذاشته بود و هیچ مخالفتی از طرفش حس نکردم. کیرمو درآوردم و به آرومی داخل کسش فرو بردم. گوشم رو گاز میگرفت، محکم بغلش کردم و تلمبه میزدم. شالش از رو سرش افتاده بود و موهاشو محکم با دستام میکشیدم تا اینکه تقرییا تو دو دقیقه ارضا شدم و تمام آبمو توش خالی کردم. چارهای هم نداشتم. با لحنی نیمی عصبی، نیمی عاشقانه دم گوشم گفت چیکار کردی دیوونه؟ شلوار خودم و اونو مرتب کردم و زیپمو کشیدم. گفتم ببخشید. پیشونیشو بوسیدم و دویدم.
نوشته: KAVEH
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 958
رویا
#عاشقی #خانم_معلم #زن_شوهردار
مدیر آموزشگاه زبانی که میرفتم عرضش با طولش سر بزرگتر بودن رقابت میکرد. از اون کچلای نصفه نیمه بود و قیافهی به درد بخوری هم نداشت. تنها چیزی که دربارهش نظرمو جلب کرده بود درآمدش از آموزشگاه بود که تو مدت زمانی که نشسته بودم تا معلم زبانمون بیاد، با توجه به تعداد کلاسهای روی جدول هفتگی تخمینش میزدم. جلسهی اول کلاس زبان بود و استرس بیخودی هم داشتم. از صحبتای بغل دستیم متوجه شدم که معلممون همسر صاحب آموزشگاهه. با خودم گفتم خدا به دادمون برسه. به محض اینکه از در اومد تو، یه ویژگی مثبت دیگه به جز درآمد خوب، به ویژگی های صاحب آموزشگاه اضافه شد. همسرِ شگفتانگیز. بوت مشکی بلندی به پا داشت با شلوار جین نسبتا تنگ با یه مانتوی سبز ارتشی جلوبسته ولی کوتاه. بنظر بین ۳۶ تا ۴۰ سالش بود. قیافهی سادهای داشت که تو همون نگاه اول به دلم نشست. تقریبا هم بدون آرایش بود. منظورم از تقریبا اینه که هیچ چیز اضافه بر نیازی رو صورتش نداشت. تو طول جلسهی اول تنها چیزی که بهش فکر میکردم پاسخ به این بود که چه چیزی تعادل رو بین اون و شوهرش برقرار میکنه؟
چند جلسه گذشت و من تو افکارم حسابی غرق شده بودم. تو ۱۹ سال زندگیم و بهتره بگیم تو هفت هشت سالی که با مسائل جنسی آشنا شده بودم، هیچ زنی من رو به خودش تا این حد جذب نکرده بود. سنش برام طبیعی بود، معمولا مجذوب زنای سن بالا میشدم. همیشه اولین کاری که بعد از ورود به کلاس میکرد این بود که صندلیش رو از پشت میز برمیداشت و میذاشت مقابل ما و مینشست روش و پاشو مینداخت روی پاش. جای صندلیش همیشه اونجا بود و طبیعتا منم همیشه همونجایی مینشستم که باید. مانتوهاش عوض میشدن ولی همیشه یه ویژگی مشترک داشتن. کوتاه بودن. وقتی پاشو روی پای دیگهش مینداخت، رون پاش بیرون میزد. هیکلش واقعا ایدهآل بود.
سه ترم گذشت و بچههای کلاس هی عوض میشدن و فقط من و یکی دو نفر دیگه بودیم که از اول مونده بودیم. از لحاظ علمی معلم چندان خوبی نبود و مشخص بود فقط بخاطر شوهرشه که اونجا درس میده. ولی خب مگه برای من اهمیتی داشت؟
تو طول سه ترم من تمام تلاشم این بود که باهاش صمیمی بشم، باهاش شوخی میکردم و اونم هرازگاهی همینکارو میکرد. اولا مشخص بود که به چشم یه پسر ۱۶ سال کوچیکتر از خودش بهم نگاه میکنه ولی یه مدت که گذشت، با وجود اینکه حدود شوخیها ثابت بودن، تغییری تو نگاه و لحنش نسبت به خودم حس میکردم. حس میکردم دیگه به عنوان یه بچهی ۱۹ ساله بهم نگاه نمیکنه. طرز نگاهش عوض شده بود؛ انگار که بالغ بودن جایگزین مسئلهی سن شده بود.
همینطور که میگذشت باهاش صمیمیتر میشدم. توی اولین جلسه احساس میکردم دلیل اینکه منو با اسم کوچیکم صدا میزنه، بخاطر اینه که به چشم یه بچه بهم نگاه میکنه و همینطور هم بود ولی حالا که منو با همون اسم صدا میزد، حس عجیبی داشت.
همیشه منطقی عمل میکردم، جوانب رو میسنجیدم. مثلا یکی از فاکتورهایی که باعث شد تصمیم بگیرم سعی کنم بیشتر از این بهش نزدیک بشم، این بود که حس میکردم شوهرش قطعا فرد ایدهآلی از لحاظ جنسی نیست. مجموعه عوامل این چنینی باعث شد تصمیمم رو عملی کنم.
تمامی بچهها موقع تموم شدن کلاس با عجله میرفتن که بمب خنثی کنن و کلاس ما هم توی یه موقعیت خیلی خوبی بود که بیشترش بخاطر معماری مزخرف ساختمون بود. دست معمار رو از همینجا میبوسم. دوتا از کلاسها از جمله کلاس ما طبقهی بالا که نه ولی پنج شیشتایی پله داشت و دو روز از سه روز هفتهای که کلاس داشتیم، اون کلاس دیگه خالی بود و کسی بجز همکلاسیا و معلم بالا نمیومد. یکی از اون روزها بود که من تصمیم
24 958
Repost from N/a
😏 یه لحظه دستم خورد رفتم توش از شدت حشریت دارم میمیرم الاناس بدنم بلرزه و ارضایکامل شم😐👇🏻
https://t.me/+I9pNOYeAnlw4N2Fk
24 958
از وقتی رفتم تو این چنله حشریتم ریده ب بشریتم
اگه سرت تو کون مردمه بیا اینجا سرتو میکنی لای کون دوس دخترتت:))))جرررر😂😂🔞👇
@tweetingxx
