ar
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان

تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 147 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 275 في فئة الكتب والمرتبة 13 463 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 147 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 01 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -557، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -23، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.90‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.08‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 993 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 025 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

وصف القناة غير متوفر.

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 02 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

25 147
المشتركون
-2324 ساعات
-1347 أيام
-55730 أيام
أرشيف المشاركات
بلاخره روز سفر رسید و با رضا همه چیز را حاضر کردیم و راه افتادیم منم یه شلوار لی نازک و تنگ پام کرده بودم از زیر مانتو هم تاپ تنم بود که یقه بازی داشت یه مانتوی کوتاه هم تنم گردم رضا هی بهم میگفت خیلی تیکه شدی قربونت بشم و از این حرفها تو حرف زدن خوب بود ولی تو عمل یا حال نداشت یا خیلی زود ابش میومد و رهام میکرد دلم میخاست خودمو تو بغل سعید رها کنم . سعید و فریبا زودتر رفته بودن و ما یک روز بعد رسیدیم وقتی فریبا و سعید مارو دیدن خیلی خوشحال شدن مخصوصا سعید که موقع دست دادن حسابی دستمو گرفته بود و برای حدود یک دقیقه ای دستم تو دستش بود رضا داشت وسایل رو میبرد تو ویلا سعید بهم گفت خیلی خوش اومدی امیدوارم بهت خیلی خوش بگذره منم ازش تشکر کردم انگار قصد نداشت دستمو رها کنه ولی برای اینکه رضا نبینه دستمو به زور از دستش رها کردم با اینکه دوست داشتم منو محکم تو بغلش فشارم بده دیگه تا شب کلی بگو بخند و خوردن و استراحت کردیم شب شام هم سعید و رضا کباب درست کردن و خوردیم و ساعت 12 رفتیم بخوابیم من همش به سعید فکر میکردم که رضا منو بغلم کرد و باهام ور میرفت دست به سینه هام و کسم میکشید هی گردنمو و لبمو میبوسید ولی با اینکه دلم میخاست سکس کنم ولی سعید رو تجسم میکردم برای همین رضارو پس میزدم اونم دید من زیاد راضی نیستم سکس کنیم منو رها کرد و چند دقیقه بعد خوابش برد ساعت یک و نیم نصفه شب بود تشنه شده بودم همونطوری با لباس خواب که کاملا بدن نما بود و زیرش فقط یه شورت پام بود بلند شدم رفتم بیرون که اب بخورم سر یخچال بودم همه جا تاریک بود و فقط نور لامپ یخچال محوطه اشپزخونه را روشن کرده بود فکر نمیکردم کسی بیاد ، تو فکر خودم بودم در یخچال رو میخاستم ببندم و برگشتم که دلم هوری ریخت سعید پشت سرم ایستاده بود از ترس نتونستم حتی جیغ بزنم سعید گفت وای منو ببخش شهره جون نباید میترسوندمت صداش بهم ارامش میداد ولی قلبم داشت تند تند میزد لیوان ابو ازم گرفت گذاشت رو میز داشت به بدنم تو لباس توری نگاه میکرد سینه هام که لخت بودن و راحت دیده میشدن یه نگاه درست و حسابی سر تا پام انداخت گفت خوش به حال رضا با داشتن همچین زن زیبا و خوش اندامی منم ازش تشکر کردم نمیدونم چرا ولی میخاستم برگردم تو اتاق پیش رضا میخاستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت نزاشت برم برگشتم بهش نگاه کردم سعید گفت میشه بمونی شهره جون؟ زانوهام سست شده بودن عقلم تعطیل شده بود بدنم داغ کرده بود انگار بدنم مور مور میشد سوزن سوزن میشد هیچی نگفتم منو اروم به طرف خودش کشید جلوش ایستاده بودم وقتی دید من کامل تسلیمم لبشو گذاشت رو لبم و دستشو از پشت گرفت و کمرو کشید طرف خودش و داشت لبهامو میخورد منکه دیگه انگار توی این دنیا نبودم فقط داشتم لذت میبردم سعید هی لبامو مک میزد و صدای نفسش تو گوشم میپیچید و زبونشو توی دهنم حس کردم دیگه منم داشتم زبونشو با زبونم لیس میزدم دستشو روی کونم گذاشته بود نمیدونم چقدر لب دادن طول کشید لبشو جدا کرد فقط داشتم تو چشماش نگاه میکردم منتظر حرکت بعدیش بودم که میخاد چکار کنه دستمو گرفت راه افتاد منم بدون هیچ مقاومتی دنبالش راه افتادم اومد جلوی اتاقی که رضا توش بود از لای در داخلو نگاه کرد اروم ازم پرسید خوابه منم با علامت سرم تائید کردم در رو بست دوباره راه افتاد نمیدونستم میخاد کجا ببره از جلوی اتاق خودشونم رد شدیم رفتیم یه اتاق طبقه بالا در رو باز کرد رفتیم تو یه تخت بود منو نشوند رو تخت گفت شهره من دیونتم دلم میخاد مال من باشی بعد اومد جلو لباس خوابمو از تنم دراورد سینه هامو میبوسید و نوکشو مک میزد دیگه ناله هام دراومده بود منو خوابوند و شورتمو از پام دراورد هی میگفت جوووونننن قربونت بشم هی کسمو میبوسید و مک میزد لیسش میزد هی اخ جون اخ جون میگفت منم که داشتم میمردم هی پیچ تاپ میخوردم کمرمو بالا و پائین میکردم سر سعید و به کسم فشار میدادم و ناله میکردم سعیدم وقتی میدید من چطوری دارم کیف میکنم بیشتر و بیشتر همه کسمو میخورد اینقدر کسمو خورد تا برای اولین بار ابم مثل زنهای پورن استار با فشار پاچید تو صورتش دیگه جیغم دراومد اصلا هیچی حالیم نبود و فقط بینهایت لذت میبردم سعید همه جای بدنمو لیس میزد بعد خودشم لخت شد وای وقتی کیرشو دیدم باورم نمیشد یه کیر کلفت و تیره رنگ میدیدم ، فکر کنم بیشتر 20 سانتی میشد اینقدر شهوتی بودم که سعیدو خوابوندم رو تخت و نوبت من بود که بهش حال بدم منم کیرشو گرفتمو حسابی براش لیسش میزدم و مک میزدم هرچقدر میتونستم میکردمش تو دهنم اونم ناله میکرد و میگفت جون بخور کیرمو خوشگله بخورش میخام بکنمت میخام جرت بدم منم بیشتر حشری میشدم هرچی میخوردم کیرشو سفت تر میشد مثل چوب سفت شده بود و ناله میکرد دیگه طاقتم برای کیرش که بره تو کسم تموم شده بود پاهاشو جفت کردم کیرشو با دستم گرفتم خودمو بردم جلو و کیرشو کشیدم لای کسم داشتم هلاک میشدم سعیدم پهلوهامو گرفته

گفتم لطف داره خودشم خیلی خانمه خوبی هست رضا گفت خب چی بهشون بگم میریم خونه شون گفتم خب اگر دعوت کردن که نمیشه نرفت تو دلم عروسی بود که به زودی میتونم دوباره سعید رو ببینم رضا هم به سعید زنگ زد و گفت که میائیم تا جمعه برسه داشتم بال بال میزدم برای دیدن مرد مورد علاقه ام دیدن سعید دنیامو تغیر داده بود یه جوری شده بودم که انگار بدون اون دارم خفه میشم واقعا تو یه روز دلمو برده بود یا من اینطوری حس میکردم هرچی بود دلم وابسطه سعید شده بود . برای جمعه تصمیم گرفتم یه تاپ تنم کنم و یه شلوار سفید خیلی تنگی هم داشتم که اونو میخاستم بپوشم هروقت اونو میپوشیدم کس و کونم حسابی میزد بیرون و رضا میگفت اینطوری مثل دافها میشی دیگه از رضا نپرسیدم چی بپوشم دلم میخاست سعید چشمش دنبال کس و کونم باشه از من چشم برنداره دوست داشتم دیونه ی من بشه البته اینقدر خوشگل و عشوه ای و جذاب هستم که هرمردی رو به زانو دربیارم ولی سعید از من بزرگتر هست و زن و بچه داره و من میخاستم چنین مردی رو بدست بیارم . جمعه شد و منم همون لباسهارو پوشیدم رضا وقتی دید من اینطوری لباسم پوشیدم گفت شهره اینا چیه پوشیدی مگه میخاهیم بریم پارتی ؟ خندیدم گفتم خب اینم پارتیه دیگه مگه چیه رضا هم خندید گفت هیچی فقط کونت بدجور تو چشمه یکی زد در کونم منم خندیدم گفتم حب باشه مگه چی میشه این همه تو خیابون مردای دیگه کونمو توی این شلوار دید زدن چی شد مگه رضا گفت هیچی بابا هرچی دوست داری بپوش بعد به شوخی گفت اصلا میخاهی لختی بپوش منم مثلا الکی ناراحت شده باشم یه کوچولو بهش اخم کردم اونم میدونست الکیه خندید و گفت هان چیه ؟ گفتم دیونه بعدم منو محکم بغلم گرفت لبمو که رژ مالیده بودم بوسید گفت تو خیلی ماهی عشقم با اینکه واقعا رضارو خیلی دوسش دارم ولی الان دچار دوگانگی شده بودم و اون حس کشش به سعید داشت دیونه ام میکرد دیگه حاضر شدیم و راه افتادیم سمت خونه سعید اینا در کمال تعجب دیدم رضا داره به سمت شمال تهران حرکت میکنه هی بالا و بالاتر میره گفتم رضا خونه شون کجاست گفت بالای شهر ازش پرسیدم کجا گفت نزدیکای پارک جمشیدیه گفتم واقعا ؟گفت اره دیگه بهت نگفته بودم سعید الکی میاد سر کار وضعش خیلی توپه برای اینکه سرش گرم باشه میاد سرکار دیگه رسیدیم و رضا به سعید زنگ زد اونم درپارکینگ خونه رو باز کرد و با ماشین رفتیم داخل داشتم شاخ درمیاوردم یه ویلای بزرگ بود با حیاط شیک و گلکاری شده رفتیم داخل و دم در فریبا و سعید به استقبالمون اومدن و با گرمی باهامون برخورد کردن و منو فریبا همدیگرو بغل کردیم بوسیدیم و مثل قبل با سعید دست دادم اونم به گرمی دستمو اروم فشار داد و گفت خیلی خوش اومدین رفتیم داخل خونشون واقعا شیک و عالی بود یه دسته گل براشون برده بودیم که فریبا بهم گفت تو خودت خیلی گلی عزیزم زحمت کشیدی خلاصه کلی تعارف و از این حرفها و نشستیم از همون اول متوجه شدم سعید چشمش به کونمه وقتی هم با تاپ منو دید که دیگه چشم ازم برنمیداشت فهمیدم اونم بدش نمیاد بهم نزدیکتر بشه دیگه منم حسابی براش خودنمائی میکردم از هرفرصتی استفاده میکردم که بیشتر خودمو بهش نشون بدم میدیدم که سعید خیلی راحته پیش فریبا و اصلا از اینکه بهم خیره میشه خجالتی نمیکشید حتی جلوی رضا باهام شوخی میکنه بعضی وقتا به رضا نگاه میکنم تا ببینم عکس العملش چیه با حرکات سعید ولی رضا هم خیلی سخت گیری نمیکرد و منو ازاد گذاشته بود اون روز هم خیلی بهم خوش گذشت درکنار سعید و فریبا بعد از اون دوتا مهمونی واقعا حس وابسطه گی شدیدی به سعید پیدا کرده بودم تقریبا یا ما اونارو دعوت میکردیم یا اونا مارو خیلی دوست داشتم بدونم سعید راجبم چطور فکر میکنه نزدیک چهار پنج ماه شده بود که با هم رفت و امد داشتیم دلم همش میخاست سعیدو ببینم البته سعید هیچوقت اونطوری که من دلم میخاست بهم رو نمیداد با اینکه خیلی باهاش راحت رفتار میکردم ولی یه حسه غرور داشت همینم باعث شده بود بیشتر به سمتش برم تا اینکه نزدکای عید بود که رضا بهم گفت سعید و فریبا دعتمون کردن که عید باهاشون بریم شمال ویلاشون نظرت چیه؟ گفتم خیلی عالیه اگر توهم دوست داشته باشی ؟ که رضا گفت منکه از خدامه دیگه دل تو دلم نبود این مدت تونسته بودم شماره سعیدو از گوشی رضا بردارم ولی جرات نمیکردم بهش پیغامی بدم ولی دلو به دریا زدم شب وقتی رضا خوابید به شماره سعید مسیج زدم و ازش بخاطر دعوتش به ویلا تشکر کردم یادمه ساعت 12.30 شب بود گوشیمو گذاشتم کنار تخت و خوشحال بودم یه مسیج بهش دادم که دیدم صدای مسیج گوشیم دراومد برداشتم نگاه کردم دیدم سعید برام مسیج داده اونم از من برای همه چیز تشکر کرد دل تو دلم نبود میخاستم جواب بدم ولی جلوی خودمو گرفتم خیلی خوشحال بودم از اینکه سعید بهم توجه کرده .

اومده بود مخصوصا که خیلی هم خوش تیپ بود و قیافه مردونه ای داشت دیگه منم بیشتر تعارفشون کردم و با هم نشستیم رو مبل ها و یکمی خوش و بش کردیم و رضا بیشتر حرف میزد به فریبا گفتم تشریف بیارید اتاق لباستونو عوض کنید فریبا هم مثل سعید خیلی خوش برخورد بود کلا معلوم بود ادمای با کلاسی هستن منو فریبا رفتیم توی اتاق و رضا و سعید هم که با هم نشسته بودن دیگه چند دقیقه ای با فریبا تنها بودم و کلی با هم راحتتر شدیم و با لبهای خندون از اتاق اومدیم بیرون وقتی رضا رو دیدم اونم دید من میخندم خیلی خوشحال شد یه نگاهی هم به سعید کردم اونم یه نگاهی به سرتا پای من انداخت و یه لبخندی بهم زد و از جلوش رد شدم و رفتم اشپزخونه تا شربت بیارم براشون فریبا هم کنار سعید نشست روبروی رضا منم شربت رو بردم و جلوی سعید خم شدم و تعارف کردم اونم موقع برداشتم لیوان راحت به صورت و سینه هام یه نگاهی کرد و بعدم فریبا لیوانشو برداشت و بعد رفتم برای رضا تعارف کردم که پشتم به سعید و فریبا شد کونم گرد و قلبمه توی دامن تنگ خودنمائی میکرد موقع راه رفتن هم میدونستم قشنگ پاهام معلوم میشه نشستم پیش رضا پامو انداختم رو پام اینطوری هردو ساق پام راحت تو چشم بود خلاصه یکی دوساعتی با هم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم سعید هم حسابی مجلسو گرم کرده بود و با حرفها و شوخیهاش منو مجذوب خودش کرده بود دیگه وقت نهار شد و فریبا هم اومد کمکم و با هم میزو چیدیم و نهار رو خوردیم و دوباره با فریبا همه ظرفهارو جمع و جور کردیم هرچی به فریبا میگفتم شما بشین من خودم جمع میکنم نزاشت و کمک کرد و با هم رفتیم پیش رضا و سعید هربار که به سعید نگاه میکردم اونم یه لبخندی بهم میزد . بعد از نهار هم تا عصری بازم کلی باهم گپ زدیم دیگه خیلی باهاشون راحت شده بودم انگار که چند ساله همدیگرو میشناسیم ساعت 5 عصری بود که سعید به فریبا گفت خانم دیگه پاشو رفع زحمت کنیم وای منکه تازه با سعید گرم گرفته بودم دلم نمیخاست به این زودی برن هی تعارفشون کردم که برای شام هم بمونند ولی هردوشون دیگه گفتن باید بریم و فریبا با مهربونی ازمون دعوت کرد که بریم خونه شون که ماهم قبول کردیم . وقتی رفتن رضا گفت خب چطوری بودن ؟ گفتم وای رضا همونطوری که میگفتی بود ، اقا سعید واقعا خیلی مرد مهربون و با وقاری هست ، رضا هم منو بغلم کرد و بوسید لبمو بهم گفت منکه بهت میگفتم سعید مرده خیلی خوبیه عزیزم منم با یه حالت خیلی شهوتی بهش گفتم اره عزیزم خیلی خوب شد که باهاشون اشنا شدیم تا شب که بشه و بریم تو تختمون داخل کسم نبض داشت و کسم خیس شده بود دیگه شب یقه رضارو گرفتم و نزاشتم بخوابه مجبورش کردم باهام سکس کنه که خیلی لذت بردم البته راستشو بخواهید موقعی که رضا تو کسم تلمبه میزد من سعید رو تصور میکردم با اون هیکل قوی چهار شونه اش برای همین خیلی زود ارضا شدم رضا هم هفت هشت دقیقه ای کرد و ابش اومد و طبق معمول ریخت توی دستمال واقعا از این کارش خیلی بدم میومد دلم میخاست ابشو بریزه رو شکم و سینه هام یا حتی رو لبهام ولی رضا هیچوقت چنین کاری نمیکرد شایدم ازم خجالت میکشید هرچی بود به خواسته های من بی توجهی میکرد وقتی رضا بیهوش خوابیده بود بازم دلم سکس میخاست ناخود اگاه همش به یاد صورت و اندام سعید میافتادم دستم روی کسم بود و داشتم با چوچولم به یاد سعید ور میرفتم با دست دیگه ام سینه مو میمالیدم اه و ناله میکردم که اینقدر با کسم و سینه ام بازی کردم تا به ارگاسم رسیدم و داشتم میمیردم اون لحظه واقعا دلم میخاست سعید میکرد تو کسم و حسابی بهم حال میداد دوست داشتم توی چشمهای قشنگش خیره بشم و کمرشو بگیرم و اونم محکم تو کسم ضربه بزنه با این فکرا خیلی لذت بردم که باعث شد بازم با کسم بازی کنم و برای بار سوم ارگاسم بشم و دیگه تنم جون نداشت و رضا هم که خواب بود منم همونطوری لخت کنارش خوابیدم صبح رضا رفته بود سرکار منم خونه رو مرتب کرده بودم ولی همش یاده مهمونی دیروز بودم و صورت سعید همش جلوی چشم بود و اینکه دیشب به یادش چقدر بهم خوش گذشت بود دلم میخاست بازم ببینمش . اصلا هروقت به سعید فکر میکردم یادم میرفت که شوهر دارم یه حس خیلی قوی منو به طرف سعید میکشید و جای هیچ فکری برام باقی نزاشته بود من بینهایت نیاز داشتم و شوهرم به نیازهای من بی توجه شده بود میدونم الان عده ای بهم فحش میدن که نباید میرفتم طرف چنین کاری . وقتی رضا از سرکار برگشت کلی خوشحال بود بهم گفت سعید خیلی خیلی تشکر کرد و گفت به خانمت سلام برسون منم یکمی خودمو براش لوس کردم گفتم واقعا خوشش اومده بود ؟ گفت اره بعد رضا بهم گفت شهره دستت درد نکنه گفتم برای چی ؟ گفت برای اینکه منو جلوی سعید سربلندم کردی گفتم کاری نکردم عزیزم بعد رضا گفت یه خبری برات دارم گفتم چی رضا گفت سعید و فریبا خانم مارو برای هفته بعد دعوتمون کردن وای از ته دلم همینو میخاستم گفتم به این زودی اخه ؟ گفت اره فریبا خانم هم خیلی از تو خوشش اومده

س.ک.س قایمکی شهره #زن_شوهردار #س.ک.س_یواشکی سلام اسمم شهره هست 31 سالمه سفید و هات و شهوتی هستم . سه ساله ازدواج کردم . توی این سه سال تقریبا هفته ای دوبار را سکس میکردم با شوهرم ولی اون بیچاره بعضی وقتا دیگه کم میاورد . از خودم بگم قدم متوسطه 165 و وزنمم60 سینه هام 75 هست و خلاصه ظاهر اندامم خیلی سکسیه . سال اول ازدواجم بود که کلا حجابمو با رضایت شوهرم برداشتم و دیگه تو همه مهمونیهامون بی حجاب بودم ولی خب تو لباس پوشیدنم رعایت میکردم دیگه کم کم رضا شوهرم رغبتش به سکس کم شده بود اخه رضا یه پسر لاغره و نسبتا ضعیفی هست ولی برعکس اون من واقعا خیلی هات و شهوتی بودم و هستم . ماجرا از وقتی کلید خورد که رضا در محل کار جدیدش مشغول به کار شده بود و خیلی روحیه اش عالی شده بود و اکثر اوقات از یکی از همکارهاش صحبت میکرد خیلی ازش تعریف میکرد که چه مرد خوب و مهربونی هست . منم پیش خودم دیدم رضا خیلی از این اقا که اسمش سعید هست تعریف میکنه تصمیم گرفتم یه بار دعتوشون کنم خونمون تا بیشتر باهاش اشنا بشیم برای همین به رضا گفتم میخام این همکارتو دعوت کنم اونم اولش تعجب کرد ولی خوشحال شده بود و قبول کرد و گفتم پس بهش بگو برای هفته بعد با خانومش بیاد ، رضا گفت باشه بهش میگم گفتم پس بهم خبر بده میان یا نه . فرداش که رفت سرکار و برگشت دیدم رضا هیچی نمیگه ازش پرسیدم خب چی شد میان ؟گفت روم نشد بهش بگم ولی فردا خبرشو میدم بهت فردا هم رفت و وقتی برگشت دیدم انگار حالش خوبه ازش پرسیدم چی شد؟گفت میان ولی هی تعارف میکرد که نه و از این حرفها گفتم چند نفرند ؟گفت دونفر دیگه خودش و زنش گفتم مگه بچه ندارن گفت چرا ولی بزرگه نمیارنش گفتم باشه و برای جمعه همه چیز رو مهیا کرده بودم و کاری دیگه ای نداشتم ولی نمیدونم چرا یه دلهره ای داشتم شاید بخاطر اینکه مهمون غریبه ای میخاد بیاد خونمون ولی در عین حال یه هیجانی هم تو دلم احساس میکردم دلم میخاست ببینم این کیه که اینطوری دل شوهرمو به دست اورده .هنوز سه روز مونده بود که بیان عصری که رضا اومد خونه بعد از کمی خوش و بش کردن و شوخی کردن با یه لحن عشوه خاصی ازش پرسیدم رضا برای جمعه چی بپوشم؟گفت نمیدونم هرچی دوست داری بپوش ، دلم میخاست رضا نظر بده ولی رضا هم مثل اکثر مردا از این چیزا هیچی حالیش نمیشه بهش پیله کردم که نه تو باید بگی چی بپوشم اونم گفت بخدا نمیدونم ببین چی خوشت میاد بپوش گفتم پس پاشو بریم خرید این لباسهائی که دارم برام تکراری شدن میخام یه لباس خوب بخرم خندید و گفت باشه عزیزم بریم چهارشنبه شب بود که رفتیم خرید منم دوست داشتم لباسم خیلی خوشگل باشه برای همین خیلی رضا رو گردوندمش یه مغازه نسبتا شیک بود رفتیم داخل و کلی پیرهن و کت دامن یا لباسهای شب داشت که گرون قیمت بودن و از طرفی هم نمیخاستم رضا رو بدبختش کنم یه دامن چاک دار دیدم مشکی و تنگ که چاکش قشنگ تا وسط رونهام میومد به رضا گفتم این چطوره گفت اگر خوشت اومده بردار قشنگه یه پیرهن هم برداشتم که یقه دلبری داشت یعنی جلوی سینه هام تقریبا باز بود ولی پیرهنه خیلی شیک و قشنگ بود همون دوتارو برداشتم و برگشتیم خونه از اینکه رضا بهم اجازه داد بود یکمی راحتتر لباس انتخاب کنم خیلی هیجان داشتم خلاصه روز موعود رسید و هردومون منتظرشون بودیم اضطرابم خیلی زیاد شده بود مخصوصا که میدونستم با این دامنی که پام کردم سعید دوست رضا حتما چشمش به پر و پاچه سفیدم میوفته و بدنمو میبینه راستش از قصد میخاستم اینطوری لباس بپوشم دلیلش که میدونید چون رضا دیگه اون حس شهوت رو بهم نداشت منم دلم میخاست دیده بشم و این مهمونی یه موقعیت خاصی بود برام چون تو مهمونی ها خانوادگی اصلا دلم نمیخاست کسی بهم نظر داشته باشه دیگه زنگ واحدو زدن نزدیک ظهر بود که اومدن ساعت 11 بود دلم هوری ریخت با صدای زنگ رضا گفت اومدن شهره جون گفتم باز کن درو دیگه رضا از پشت ایفون سلام کرد و گفت خوش اومدین تعارف کرد بیان بالا و هرچی به لحظه ورودشون نزدیکتر میشدم ضربان قلبم بالاتر میرفت اون دو سه دقیقه تا بیان هزاران فکر عجیب غریب از مغزم میگذشت تا اینکه بلاخره وارد شدن و اول زنش که اسمش فریبا بود اومد و سلام کرد با رضا دست داد منم بهش سلام کردم روبوسی کردم و رضا منو معرفی کرد بعد سعید اومد داخل با اولین نگاهم به سعید باور کنید یه چیزی ته دلم لرزید یه مرد چهارشونه و نسبتا قد بلند با موهای جوگندمی و صورتی صاف ترتمیز و در عین حال یه جذابیتی تو چشماش بود که نمیشد نادیده گرفتش از اون مردهای خاص بود مثل هنرپیشه ها بود با سلام کردن به منو رضا و شنیدن صدای گرمی که داشت همه اضطرابی که از دیدنش داشتم از بین رقت رضا رو به من گفت اینم همون اقا سعید که ازش تعریف میکردم ، منم دستمو به طرفش دراز کردم و اونم با مهربونی و یه کوچولو فشار دستمو گرفت و گفت بسیار خوشبختم از اشنائیتون شهره خانم وای مثل جنتلمن رفتار میکرد خیلی ازش خوشم

وضعیت لنگای دوس دخترم وقتی میایم چنل زیر 😂🤌 @Briiztoosh 🔞 @Briiztoosh 🔞 بنا به درخواست مکرر دختر و پسرای بی عدب 👆😋
وضعیت لنگای دوس دخترم وقتی میایم چنل زیر 😂🤌 @Briiztoosh 🔞 @Briiztoosh 🔞 بنا به درخواست مکرر دختر و پسرای بی عدب 👆😋

sticker.webp0.09 KB

کسش،وقتی دیدم چقد حشرش زیاده کیرمو ازکسش دراوردم وگفتم اگه برام فانتزی بگی بازم میکنم وگرنه بهم مزه نمیده،ندا گفت فانتزی ازچی بگم برات؟گفتم ازدستمالی شدنای خودت توی خیابونا یا ماشینا یا عروسیا،اصرارداشت کیرمو بکنم توکسش. میگفت بکن توش میگم برات،سرکیرمو درکسش تنظیم کردم،نگام به لباشو چشاش بود،اولش من ومن میکرد حرف نمیزد. یکم سرکیرمو درکسش بازی بازی دادم،بایه حالت شهوت همراه خجالت گفت توی یه عروسی مربوط به فامیلای شوهرش دستمالی شده،با شهوت میگفت یه پسره تا فرصت پیش میومد کونمو میمالید،چندباری هم ازپشت چسبیده بهش،باناله میگفت کلفتی کیرشو روی کونم حس میکردم،منم با حرفاش حشری ترمیشدم وتلمبه هامو محکم ترمیزدم توکسش،ناله هاش توآسمون بود،با این تعریفا وتلمبه زدنا آبم داشت میومد،گفتم آبم داره میاد کجا بریزم ؟ندا گفت همشو توکسم خالی کن،قرص خوردم،باچندتا تلمبه کاردرست دیگه آبم اومد وتا قطره آخرشو تو کس ندا ریختم،نسرین خیلی شهوتی وقوی بود توی. سکس،بعد ازچندثانیه کیر نیمه خوابمو که داشت آروم آروم به خواب عمیق میرفت رو ازکسش کشیدم بیرون،آبای کیرمم باریزش ملایم ازکسش بیرون میومد،صحنه سکسیه سکسی بود،سریع بادستمال خودمونو تمیزکردیم ولباسامونو پوشیدیم،روی مبل همدیگه روبغل کرده بودیم ولب میگرفتیم،این حشری بازیای بعدازسکسش فوق‌العاده بود. واقعا لذت کردن ندا اینقدر زیاده که هنوزم که هنوزه ازش سیر نشدم،یجورایی بهم وابسته شدیم،حدود یکسالی میشه که هروقت فرصت پیش بیاد ترتیب کس وکونشو میدم،اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید بفرمایید،ممنون که وقت گذاشتید داستان منو خوندید،شاد باشید. نوشته: ابراهیم 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خواهرزنم ندا #خواهرزن #زن_میانسال من ابراهیم ۳۸ سالمه،ی خواهر زن دارم به اسم ندا ۴۴ سالشه،ازاون زنهای حشری،با سینه های ۸۵. کون خوش فرم. رونای پر، چندسالی بود که تو نخش بودم. خودشم میفهمید،اونم از قصد،فرصت پیش میومد. سروسینه وگل وگردن نشونم میداد،دیگه هردومون میدونستیم چی میخایم. ولی میترسیدیم واحتیاط میکردیم،تا اینکه نزدیکای عید سال پیش باجناغم رفته بود مرند. خواهرزنم. ندا. اس داد میخاد چوب پرده بزنه. اما نمیتونه،ازم خاست برم براش بزنم،منم زود حاظر شدم رفتم. دروکه بازکرد دیدم ی لگ مشکی پوشیده. تموم رون وکونش قلمبه شده توش،جای کسش قد ی پیراشکی تپل بود،وایییییی، یه تیشرت قرمزم پوشیده بود که سینه ها و پک و پهلوهاش خودنمایی میکرد،یه روسری نصفه نیمه هم سرش بود،رفتم تو و بعد از سلام واحوالپرسی. رفتم واسه زدن چوب پرده، نسرینم توی آشپزخونه بود. داشت چایی دم میکرد. بعدش اومد کمک من و به هر سختی ای بود چوب پرده رونصب کردم و اومدم پایین،ندا هم پرده رو آماده کرد و رفت بالای چارپایه،همینجوری که از پشت رونا و کونشو دید میزدم. بی اختیاردستم روکیرم بود،اونم با تکون خوردنا و کش و قوسای پرده زدن بیشتر منو هلاک میکرد،پرده رو زد واومد پایین،دوسه بار دیگه هم روی چارپایه بالا وپایین کرد،تا رفع ایراد شد و پرده کامل شد. ندا اومد مبل کناریم نشست و،به فاصله دسته مبل کنارهم بودیم. ازش آمار بچه هاشو گرفتم گفت مدرسه ان، تا عصر نمیان،دلو زدم به دریا و بلند شدم رفتم کنارش نشستم،تقریبا بهش چسبیده بودم،دستمو بردم سینشو مالیدم،اکراه داشت مثلا،هی میگفت ابراهیم نکن زشته. خودشو سمت مخالف میکشید،منم همزمان سینه هاشو میمالیدم،آروم آروم شل شد،نقطه حساسش سینه هاشه،شروع کردیم لب بازی کردن،مثه وحشیا افتاده بود بجون لبای من،محکم لبامو میک میزد و زبونشو توی دهنم میچرخوند. از پایین تیشرتش دستمو رسوندم به ممه هاش،تپل ونرم بودن،مثه بالشت پرقو، اونم دستش از روی شلوارم کیر شق شدمو میمالید و هی جون جون میگفت،تیشرتشو دراوردم و ممه های سفیدش توی سوتین توری مشکیش دیوونم کرده بود،سوتینشو دراوردم و با میکهای ملایم نوک سینه هاشو نوازش میکردم،بلندشدم لگشو دراوردم. کس وکون و رونای تپلش کنارشورت توری مشکیش آب از لب ولوچم راه انداخته بود،با کمک خودش شورتشم دراوردم وباسررفتم لای پاش،کس تپل و داغشو به نیش کشیدم و چندلحظه به چندلحظه زبونمو فشارمیدادم توکسش،دستامو بردم زیرکمرش. تاکسش بیاد بالاتر،کون تپل وسفیدش. با سوراخ تیره رنگش دیوونم میکرد،زبونمو از کسش میکشیدم میاوردم دم سوراخ کونش. نوک زبونمو میکردم تو کونش،با ناله ها وآه آه کردناش و تکون تکون دادنای ریز بدنش،دیوونم کرده بود،یکم که گذشت بلندشد تندتند با کمک خودم بلوز شلوارمو دراورد،شورتمم کشید پایین. توی یه چشم بهم زدن کیرم توی دهنش بود. ساک میزد،لیس میزد،میک میزد،دیگه ترسیدم با کیر خوردنش آبمو بیاره،خودمو جدا کردم و خابوندمش روی تخت رفتم لای پاهاش و جلوش زانو زدم،کیرمو میمالیدم به کسش. هی التماس میکرد بکنم تو کسش،سرکیرمو در کسش تنظیم کردم،آروم آروم فشارش دادم،تا تهش رفته بود تو کسش،همینجوری که تو کسش تلمبه میزدم،سینه هاشم میخورد. آه وناله هاش اتاقو پرکرده بود،کشس خیس خیس شده بود. آب کسش کیرمو خیس کرده بود واضافی آباش رفته بود لای چاک کونش،دستمو بردم ازبغل زیرکونش وبا آبای کسش انگشتمو خیس کردم وبا سوراخ کونش وررفتم،یه انگشتم توکونش بود کیرمو توکسش عقب جلو میکردم،سینه هاشم نوبتی توی دهنم بود،یه انگشت دیگه به انگشت اول اضافه کردم ودوانگشتی توی کونش تلمبه میزدم،دیگه داشت نعره میزد از لذت،همونجوری یورش کردم ولب تولب شدیم،بهش گفتم میخام کونت بذارم اولش قبول نکرد. با کلی خواهش تمنا حاضر شد کون بده،به روی شکم خوابید کونشو داد هوا،رفتم روی روناش نشستم وکیرمو به کونش میمالیدم،یه تف گنده انداختم روی کیرم وگذاشتمش دم سوراخ کونش،حسابی لیزشده بود،آروم آروم بسختی کلش رفت توش،یکم که گذشت دردش کمترشده بود الباقیشو تا نصفه کردم توش. کونش تپل وتنگ وداغ بود. ناله هاش هم ازدرد بود هم ازشهوت،درازکشیدم روش وسرشونه هاشو محکم گرفتم وبا ریتم آروم وشهوت کیرمو توی کونش عقب جلو میکردم، دیگه نمیتونستم مقاومت کنم. آبم داشت میومد. بهش گفتم کجابریزم؟گفت همشو بریز توکونم ولی کیرتو درنیار تا آب منم بیاد،با چند تا تلمبه محکم تو کونش آبمو خالی کردم و کیرمو تو کونش نگهداشتم. یکم تکون تکون خورد و آبش اومد،کیرمو از کونش دراوردم و گذاشتم لای کونش و سرشو برگردوندم یه لب مشتی گرفتیم، بلندشدیم خودمونو با دستمال تمیز کردیم و لباسامونو پوشیدیم.

Repost from N/a
پشمام یارو با دختر خالش تنها شده داره میمالتش 🥰 مخالفتی هم نمیکنه 🍒🥹 مشاهده فیلم بدون سانسور 🚫
پشمام یارو با دختر خالش تنها شده داره میمالتش 🥰 مخالفتی هم نمیکنه 🍒🥹 مشاهده فیلم بدون سانسور 🚫

sticker.webp0.09 KB

شبنم جون داره طلاق میگیره! متعجب نگاهش کردم و پوزخندی زدم: مژده بدم که شبنم جون داره طلاق میگره؟! اولا این کجاش خبر خوبیه که مژدگانی داره، بعدش چه ربطی به ما داره! همانطور که بالا و پایین میپرید: خوب تو میری خواستگاریش دیگه! در حالیکه خنده‌ام گرفته بود، اخمی بهش کردم و کمی صدام رو بردم بالاتر: برو سراغ درسات! درحال غرولند داشت میرفت به سمت اتاق ولی یک لحظه با حرص برگشت: پس حق نداری با هیچ کس دیگه ای هم ازدواج کنی! نتونستم خودم رو کنترل کنم صدای خنده ام توی خونه پیچید! پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

احساس میکردم لبم داره قطع میشه! بعد از چند ثانیه، فکر کنم درد رو تو چشمام حس کرد، لبم رو ول کرد و با حرص: آخــــیش دلم خنک شد! و این‌بار شروع کرد تند تند بوسیدن لبام: بابک بکن دیگه چرا خوابت برده! آروم کیرم رو تا پشت کلاهک بیرون کشیدم، اما بدون اعلام، دوباره با ضربه و فشار بیشتری فرو کردم! صورتش سرخ‌تر شد و لی برخلاف تصورم انگار احساس لذت داشت و ازم خواست که بازم تکرار کنم! با عجله و پر اشتها دوباره لبام رو کشید توی دهنش و مشغول خوردن شد. شروع به حرکت کردم . به آرومی بیرون می‌کشیدم و با فشار می‌کوبیدم و هر بار صدای ناله شبنم بلندتر میشد. بعد از یک دو دقیقه با این روش ازش خواستم حالت داگی بگیره و اینبار پشت سرش قرار گرفتم. چند بار کلاهک کیرم رو روی هر دو سوراخش کشیدم و بازم فرو کردم تو و ضمن ماساژدادن باسن و پهلو ها شروع به تلنبه زدن کردم. با نوک انگشتان می‌کشیدم روی ستون فقرات و روی پوستش و همزمان قربون صدقه اش می‌رفتم. تقریبا سه چهار دقیقه‌ای توی این وضعیت ادامه دادیم و همزمان با تلنبه زدن گاهی دستام روی پهلو و پشتش میچرخید و گاهی هم میرسوندم به پستوناش اونا رو هم می‌مالیدم. در حالیکه شبنم هم با جلو و عقب کردن خودش توی تلنبه زدن کمک میکرد ازم خواست که دوباره طاقباز بشه و من بخوابم روش. به سرعت تغییر پوزیشن دادیم و ضمن چفت شدن لبامون توی هم، مجددا کیرم رو فرو کردم و مشغول تلنبه زدن شدم. شبنم پاهاش رو بالا آورده بود و سعی داشت تا جای ممکن از هم بازشون کنه تا عمق فرو کردنم بیشتر بشه وهمین هم کمک میکرد خیلی زود به آخر خط برسیم! چهار دست و پاش دور بدنم قفل شد و ضمن بوسیدن سرتا سر صورتم تکرار میکرد تند و محکم‌تر بزنم، بالاخره آبم حرکت کرد و بدون واهمه مشغول پمپاژتوی کُسش شد. دل دل زدن و نفس کشیدن‌های شبنم هم شدت گرفته بود و فقط صدای ناله هاش توی گوشم می‌پیچید. با تخلیه آخرین قطره‌های آبم چندبار دیگه بالا و پایین شدم و توی آغوشش آروم گرفتم. بعد از یک مکث چند ثانیه‎ای شروع کردیم به نوازش، بوسیدن و قربون صدقه رفتن! چند دقیقه ای هم به معاشقه گذشت و ازم خواست که از پشت بغلش کنم تا کمی بخوابه. یک ربعی گذشت ولی خبری از خواب نبود و مشغول بوسیدن دستام و گاهی هم با شیطنت بود. دوسه تا بوسه به پشت گوش و گردنش زدم و گفتم: میشه همینجوری که خوابیدی به حرفم گوش کنی؟ خودش رو بیشتر توی آغوشم جا داد: اوهومم! شبنم امیدوارم که درکم کنی و از حرفام ناراحت نشی، ولی من فکر میکنم ادامه رابطه مون درست نباشه،آخه… با عجله و متعجب نیم خیز شد و چرخید: آخه چی؟ دستم رو گذاشتم روی گردنش و خوابوندمش که توی چشماش نگاه نکنم: شبنم جان، هم من شرایط تو رو میدونم هم تو شرایط من رو، ما هم دیگه بچه نیستیم که تصمیم احساسی بگیریم، به نظرم ادامه دادن این رابطه دیگه درست نیست! دوباره سرش اومد بالا و با نوعی ترس که از نگاهش معلوم بود زل زد به لبام! داشتم پشیمون می‌شدم ولی باید حرفم رو می‌زدم: چشمام رو بستم: شبنم خودت میدونی که من چقدر دوستت دارم و دیگه دور از تو بودن سخته برام! من دیگه تحمل دوریت رو ندارم، نمیخوام عجولانه جواب بدی یا تصمیم بگیری ولی میخوام که برای همیشه مال من بشی، برای همیشه توی آغوش و تخت خودم باشی و برای دیدنت عذاب نکشم! لطفا یک کاری کن که دیگه نگران رفتنت نباشم، دلشوره ندیدنت رو نداشته باشم! میخوام که هر موقع چشمم رو باز کردم فقط تو رو ببینم. با یک مکث طولانی، انگار تازه حرفام رو فهمیده، با حرص شروع کرد به کوبیدن روی بازو و شونه‌ام: درد بگیری بابک با این حرف زدنت، خوب لعنتی قلبم داشت از کار می‌افتاد! چشمام رو باز کردم و متعجب خیره شدم بهش! خم شد روم و ضمن گذاشتن دستش به روی دهنم یک گاز محکم به بازوم زد و دوباره پشت به من خوابید و خودش رو توی آغوشم جاداد متعجب از رفتارش محکم بغلش کردم! دوباره: لعنت بهت بابک! من دو هفته پیش درخواست طلاق دادم! شوک زده بلند شدم نشستم: ولی زبونم یاری نکرد بپرسم جدی میگی! لبخند به لب طاق‌باز شد و آغوشش رو باز کرد و همراه با عشوه: اونجور نگام نکن دیگه! ناباورانه دراز کشید توی آغوشش و دستاش دور گردنم پیچید. هنوز رفرش نشده بودم ولی اون داشت حرف میزد و ظاهرا توافق کرده بودند که توافقی جدا بشوند و تا یکی دو ماه آینده کارشون تموم میشد! حرفاش که تموم شد با شیطنت و لحنی جدی گفتم: خوب حالا بعدش میخوای چکارکنی؟ بازم میخوای ازدواج کنی؟ با تعجب سرم رو کمی فشار داد بالا و زل زد توی چشمام، ولی نتونستم خنده‌ام رو کنترل کنم و پوکیدم! با حرص انداختم یک طرفو اون اومد روی من و گاز آبداری زد به روی سینه‌ام: دست خودت نیست، کثافت بودن تو خونته! تقریبا دوماه بعد غروب که رفتم خونه پریا در حالیکه ذوق زده و روی پای خودش بند نبود خودش رو توی بغلم انداخت: بابا مژده بده! بوسش کردم و پرسیدم بابته!

کشیدم روش و حمله کردم به لباش، در حالی که داشت می‌خندید: بابک بذار یکم صحبت کنیم! لب پایینش رو گرفتم بین دندونام و یکم کشیدم و ول کردم: شبنم خانم الان دیگه وقت صحبت کردن نیست، من باید تکلیفت رو امروز روشن کنم! در حالی که می‌خندید و مثلا مقاومت میکرد، مجددا مشغول لب گرفتن شدم. لبامون بین هم می‌لغزید و کیرم هم داشت جون میگرفت. لبم رو ول کرد: بابک سگک کمربندت اذیتم میکنه! لبش رو میک محکمی زدم و کمی خودم رو بالا گرفتم و کشیدم به سمت پایین، همین که سرپا ایستادم، اونم خودش رو کشید لبه تخت و نشست رو به من. دستش اومد به سمت کمربندم اما قبل از باز کردن، زیپ شلوارم رو کشید پایین و در حالیکه با نگاهی پر از شهوت زل زده بود توی چشمام، کیر نیمه راست شده‎ام رو کشید بیرون! سریع خم شدم و حین بوسیدن لبش: قبول نیست شبنم خانم، تو فقط دنبال خوشمزه‌ها هستی! بدون اینکه چشم ازم برداره بوسه‌ای به لبم زد و با کشیدن کیرم به جلو نوکش رو رسوند به لبش و نوک زبونش رو از زیر کلاهک کشید تا روی سوراخش! آهی کشیدم و سیخ ایستادم. چند بار این کار رو تکرار کرد و با بسته شدن چشمام، گرمی و خیسی دهانش رو با کلاهک کیرم حس کردم. چند ثانیه‌ای کلاهکش رو توی دهنش گذاشته و کاری نمی‌کرد! منم برای اینکه بیکار نباشم تاپش رو کشیدم رو به بالا و با جدا کردن کیرم از دهنش، از تنش درآوردم، مجددا کلاهک رو گذاشت توی دهنش و این‌بار مشغول میک زدن شد. تیشرت خودم رو هم درآوردم مشغول باز کردن کمربند و دکمه شلوارم شدم و همراه با شورتم کشیدم رو به پایین. دستام رو بردم لای موهای شبنم حین خوردن اون، مشغول بازی و نوازش موهاش شدم. تازه داشتم حس میگرفتم که کیرم رو درآورد و گفت: بابک شلوارت رو کامل در بیار! تا من لخت بشم، اونم به صورت چهار دست و پا رو به من ایستاد و با کشیدن کیرم رو به جلو مجدد توی دهنش گذاشت و شروع به خوردن و مکیدن کرد: با ذوق و شوق دوباره دستام رو بردم لای موهاش و ضمن گرفتن پشت سرش، نرم شروع به عقب و جلو کردن، توی دهنش کردم. نیمی از کیرم توی دهنش حرکت میکرد و اونم گاهی با زبون کشیدن به روی پوستش بیشتر تحریکم میکرد. زاویه و شکل ایستادن باسنش با عث شد دستم از لای موهاش سُر بخوره روی کمرش و بعد از چندبار کشیدن روی پوست کمرش، از زیر کش شلوارش رد کنم و انگشتام لای شیار باسنش جا خوش کرد. با لمس سوراخ کونش، کمرش ناخودآگاه قوسی برداشت و مقدار بیشتری از کیرم توی دهنش جا گرفت. آهی کشیدم و کمی بیشتر کیرم رو هل دادم و همزمان مشغول کشیدن انگشتام به لای شیار باسن و به روی سوراخ کونش شدم. بعد از یک دو دقیقه به این شیوه با کمک هر دو دست شلوار و شورتش رو تا زیر باسن پایین کشیدم و با خم شدن بیشتر انگشتام رو به کُسش رسوندم. شبنم هم مشغول خوردن بود و هر چند ثانیه کیرم رو بیرون می‌کشید و یکی از تخمام رو به جاش وارد دهنش میکرد. دستم به کُسش نمی‌رسید و مدام باید خم میشدم، بعد از کمی بازی و ورز دادن باسنش ایستادم و در حالیکه قفل سوتینش رو باز میکردم، گفتم : شبنم خانم این درست نیست که فقط شما بخورید و من نگاه کنم! برش گردوندم بصورت طاقباز شلوار وشورتش رو کامل درآوردم و بصورت 69 روش خیمه زدم. بدون وقفه دوباره مشغول شد و منم با بوسیدن پایین شکم و دو طرف روناش، لبام رو به بالای کُسش رسوندم و همزمان دوتا انگشتم رو کشیدم روی لبه کُسش و کمی فشار دادم به داخل. همراه با صدای اومم نصف بیشتر کیرم رو چپوند توی دهنش و روناش رو فشار داد به هم. حین بازی کردن به آرومی دوتا انگشتم رو فرو کردم توی سوراخش و با شستم مشغول ماساژ چوچولش شدم و همزمان با خودم زمزمه کردم: بمیری شبنم که این خوشمزه‌ها رو از من دریغ میکنی! لابه‌لای سرازیر شدن آب و لزجی کُسش چند دقیقه‌ای انگشتام توی سوراخش حرکت میکرد و با لبام هم اطراف کُسش رو میخوردم و لیس میزدم. شبنم هم حین خوردن کیرم مشغول بازی و نوازش تخمام بود و گاهی هم دستاش روی پهلو و پشت کمرم حرکت میکرد. کیرم شده بود عین سنگ و توی دهن شبنم حرکت میکرد. چندباری پشت سر هم میک زد و با لحنی پر از عشوه: بابک بسه، یک حالی هم به کُسم بده! بدون حرف و سریع چرخیدم و دراز کشیدم روش. صورتش سرخ شده بود و حشریت از سر و روش می‌بارید. قبل از اینکه کاری کنم دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و زل زد توی چشمام: بابک وقتی بهت گفتم با فشار بکن توم! با یک دست کیرم رو تنظیم کرد و ضمن گرفتن لبام بین دندوناش بازم دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و با تکون دادن سرش اذن ورود داد. کلاهک کیرم که وارد شد با کشیدن خودم رو به بالا و فشار زیاد کیرم رو یک‌جا فرو کردم و البته به همون اندازه شبنم هم فشار دندوناش به روی لبم رو زیاد میکرد. همراه با ناله شبنم و آخ من ناشی از گازش به روی لبم، بدنامون به هم چسبید و دستاش رو محکم دور گردنم قفل کرد ولی همچنان دندوناش توی لبام بود.

با تعجب گفتم: کسی باهاشون میاد؟! صدای خنده‌اش بلندتر شد: نه منظورش اینه که مراقب باشیم! هنگ کردم، یاد رفتار مشکوک شادی افتادم، زل زدم بهش و حیرت زده پرسیدم: مگه خبر داره؟! در حالیکه همچنان داشت میخندید: آی کیو پس فکر میکنی پریا رو واسه چی برد پایین! هنوز هم توی شوک بودم که در اتاق باز شد و شادی، با لبخندی شیطانی و دست پریا توی دستش اومدند تو! هرچند شاید برای اونا مهم نبود ولی بهر حال این رابطه ممنوعه بود و احساس خجالت داشتم و دلم نمیخواست توی چشم شادی نگاه کنم. چند دقیقه دیگه موندیم و به بهانه استراحت کردن شبنم، خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون! بازم شادی تا جلوی در اورژانس همراه‌مون اومد و تشکر کرد! خوشبختانه همانطور که شبنم گفته بود مشکل خاصی نداشت و روز بعد مرخص شد. یکی دو هفته بعد از این ماجرا، آخر هفته قرار بود بابا و مامان دو سه روز برن اصفهان و مامان گیر داده بود که پریارو هم با خودشون ببرند. البته هنوز رفتن پریا قطعی نبود ولی عصر سه شنبه به شبنم گفته بود و یک‌ساعت بعدش شبنم زنگ زد و بعد از کمی صحبت گفت: خوب چرا تو هم همراه‌شون نمیری، حال و هوایی عوض کنی؟ به شوخی گفتم: حال و هوای من با تو عوض میشه، اگر نگرانی پاشو بیا پیشم! سریع گفت: پس پنجشنبه ناهار درست کن! خیال کردم اونم داره شوخی میکنه ولی نه تنها جدی بود بلکه ادامه حرفش هم برام عجیب بود!: از بس تعریف دست پختت رو کرده‌ام شادی گفت بگو ناهار درست کنه تا بریم ببینیم چیه! عصر چهارشنبه رفتم دنبال بابا، مامان و پریا رو رسوندم تا ترمینال بیهقی و راهی اصفهان شدند. خوب بهترین خبر ممکن همین بود که شبنم بیاد، ولی هنوزم نمیدونستم که موضوع اومدن شادی شوخی بوده یا جدی! اصلا با چه نیت و هدفی قراره بیاد، ضمن اینکه اگر احیانا قراره بیاد پس موضوع خلوت کردن و سکس مالیده شده و خبری نخواهد بود. پس راستش اصلا به چشم یک قرار نگاهش نمیکردم و یک مهمونی ساده بود. صبح پنجشنبه ضمن تدارک ناهار به سر و وضع خونه رسیدم و تا قبل از رسیدنشون دوشی گرفتم. ساعت از دوازده گذشته بود که زنگ خونه به صدا درومد.، حین داخل اومدن، شبنم دستش رو دراز کرد به سمتم، دست که دادم این‌بار دیگه کار از غافلگیری گذشت و ضربه فنی شدم! چون فقط به دست دادن اکتفا نکرد و صورتم رو هم بوسید! از دیونه بازی شبنم هم خنده‌ام گرفته بود و هم احساس خجالت داشتم، دیگه نتونستم توی چشمای شادی نگاه کنم. در حالیکه اونم همراه با خنده دستش رو دراز کرده بود، دستپاچه دست دادم و ضمن خوش آمدگویی با اشاره دست به سمت مبل، دعوت‌شون کردم داخل. رفتار شبنم نشون میداد که شادی در جریان همه چیز قرار داره و شاید این کارم رو راحت‌تر میکرد، ولی نمیدونم چرا از این وضع حس خوبی نداشتم. چند دقیقه همراه‌شون نشستم و رفتم به سمت آشپزخونه که وسایل پذیرایی رو بیارم، شبنم هم از جا بلند شد و ضمن در آوردن مانتو و شالش دنبالم اومد توی آشپزخونه و حین سرک کشیدن به غذا: بابک چی درست کردی؟ خنده کنان گفتم: کلا در مقابل غذا، تاب و تحمل نداری، نه؟ در حالی که شادی هم خنده کنان میومد به سمت آشپزخونه و مستقیما به سمت اجاق گاز، شبنم به شوخی: خوب چکار کنم، تنها حُسن تو همین غذاهای خوشمزه است! با وجود شادی دست و پام بسته بود و چیزی نمی‌تونستم بگم، پس به گفتن یک عجــب! قناعت کردم. چند دقیقه‌ای توی آشپزخونه موندند و رفتیم به سمت پذیرایی. بعد از پذیرایی مختصر و کمی آشنایی با شادی، شبنم گفت که شادی جایی کار داره و ناهارمون رو زودتر بخوریم، استنباطم این بود زود میخوان برن، اما… با کمک خودشون میز ناهار رو آماده کردیم و همراه با شوخی خنده مشغول شدیم، وسطای غذا شادی رو به شبنم گفت: تو چکار میکنی؟ لقمه‌اش رو قورت داد: من یکم کار دارم آخر شب میام! خیلی سر از حرفاشون درنیاوردم، یا شایدم نمیخواستم بیخودی دل خوش کنم. چون هیچ صحبتی از موندن نکرده بود. ناهار تموم شد و یک ساعتی سعی کردم با شوخی خنده بهشون خوش بگذره. شادی با تشکر و تعارف آماده رفتن شد ولی شبنم انگار قصد رفتن نداشت، در حالیکه توی کونم عروسی برپا شده بود، شادی رو بدرقه کردیم و برگشتیم. با بسته شدن در، مثل دختر بچه‌ها قیافه مظلومانه‌ای به خودش گرفته و خیره شده بود به پایین. این نوع ناز و عشوه هاش حرصم رو درمیاره! چند ثانیه لبم رو گاز گرفتم و زل زدم بهش: خوب شبنم خانم، که فقط غذاهام خوشمزه‌اند؟! یکی دو ثانیه ادای فکر کردن درآورد و با شیطنت پرید توی بغلم و توی یک غافل‌گیری لبام رو گرفت بین دندوناش و با حرص فشار داد و ول کرد: اووووف اینا هم خوشمزه‌اند! در حالیکه درد شیرینی پیچیده بود توی لبام و جای دندوناش رو حس میکردم، همانطور که دستام زیر باسنش قفل بود و می‌گفتم: نخیر شبنم خانم، تو یک آدم نمک نشناسی که هر چقدرم من چیزای خوشمزه بهت بدم، وقتی اسم غذا میاد بازم فراموش میکنی! مستقیم بردمش به سمت اتاق و همراه با خودم ولو شدیم روی تخت، دراز

حماقت دلنشین(۴ و پایانی) #معلم #زن_شوهردار #دنباله_دار (( دوستان عزیز بابت تاخیر در قسمت آخر و همچنین بابت اشتباهات و یا خطاها پوزش میخواهم)) همانطور که شبنم میگفت چند هفته ای هم درگیر کنجکاوی‌های پریا شده و مجبور بودیم که بیشتر مراقب باشیم. جسته و گریخته با هم در ارتباط بودیم و گاهی هم چند دقیقه‌ای صحبت میکردیم. یک‌شب به محض رسیدن به خونه دیدم پریا داره گریه میکنه! با نگرانی صداش کردم و علت گریه‌اش رو پرسیدم! اشک ریزون گفت: که شبنم جون حالش بده و توی بیمارستان بستری شده! طفلی از وقتی که مادرش فوت کرده، هر کسی که میره بیمارستان خیال میکنه قرار نیست برگرده و به هم میریزه، وقتی هم صحبت از شبنم باشه که به خاطر رابطه احساسیش دیگه جای جای تعجب نیست! با اتمام حرفاش انگار یک چیزی توی وجود منم فرو ریخت و ترس برم داشت! در حالی که پریا رو بغل کرده و سعی در آروم کردنش داشتم، اما توی دلم آشوبی به پا بود و نمیدونستم چکار باید بکنم. پریا لابه‌لای گریه کردن و بی‌تابیش، گیر داد که بریم بهش سربزنیم! ازش پرسیدم کی بهت گفته، و کدوم بیمارستانه؟ گفت غروب زنگ زدم که باهاش صحبت کنم، گوشیش رو خواهرش جواب داد و گفت که توی بیمارستان بستری شده شده! ایده‌آل ترین پیشنهاد بود، چون اینجوری دل خودم هم آروم می‌گرفت ولی قطعا تنها نیست و لابد کسی همراهشه، برم بگم من کی هستم و برای چی اومدم؟! شاید خود پریا بهانه خوبی بود، ولی باید همه جوانب رو در نظر می‌گرفتم. بعد از کمی سبک و سنگین کردن، احساس نگرانیم به همه بهانه‌ها چربید و ضمن پرسیدن اسم بیمارستان گفتم: میریم بیرون شام میخوریم و اگر گذاشتند، بهش سر می‌زنیم. خوب خیلی سخت نبود حدس رفتارش، همین که از خونه فاصله گرفتیم پاهاش رو کرد توی یک کفش که اول بریم بیمارستان! ساعت از هشت گذشته بود که رسیدیم. از جلوی در یک دسته گل گرفتم و از پذیرش سراغ و داخلی اتاقش رو گرفتم، یک خانم جواب داد. ضمن معرفی خودم، گفتم میخواستم اگر اشکالی نداشته باشه پریا چند دقیقه ای خانم یاوری رو ببینه، با گفتن الان میام خدمت‌تون، قطع کرد! چند دقیقه‌ای طول کشید تا در آسانسور باز شدی خانمی بیرون اومد، به خاطر شباهت زیادش به شبنم، احتمالا که نه قطعا خواهرشه. بلند شدم سر پا و احوالپرسی کردم. خیال کردم اومده پریا رو ببره، ولی نه، اومده بود استقبال و دعوت‌مون کرد که بریم بالا! خوش‌بختانه انگار برای رفت وآمد سخت گیری نمی‌کردند. شبنم هم لبخند به لب روی تخت نشسته و منتظرمون بود. با ورود به اتاق انگار پریا هیچ کدوم از حرفام رو نشنیده بود و بازم با گریه خودش رو انداخت توی بغل شبنم و به تذکر های منم اهمیتی نمی‌داد! در حالیکه شبنم مشغول صحبت و آروم کردن پریا بود و خواهرش هم مثل من نظاره‌گر اون دوتا بود، نزدیکم شد و آروم گفت: نگران نباش چیز خاصی نیست! متعجب نگاهی بهش انداختم، البته درست میگفت از نظر ظاهری بهش نمیخورد مشکل خاصی داشته باشه، یا شایدم سعی داره جلوی پریا کتمان کنه، ولی چرا خواهرش به من میگفت که نگران نباشم؟! بعد از آروم شدن پریا منم به شکل رسمی سلام و احوالپرسی کردم و جویای احوالش شدم. بازم خواهرش در اقدامی عجیب گفت: من و پریا جون چند دقیقه بریم پایین تا حال و هواش عوض بشه! البته پریا یکم سماجت کرد، ولی در نهایت همراهش رفت. به محض اطمینان از رفتن‌شون سریع در رو بستم و خودم رو به شبنم رسوندم. مشغول واررسیش شدم و با نگرانی گفتم: تو که چیزیت نیست، منو نصف عمر کردی؟! خودش رو توی بغلم جا داد و سرش رو چسبوند به سینه‌ام، همراه با لوس کردن خودش: شاید دلم واسه تو تنگ شده باشه! بوسه‌ای به روی سرش زدم و کمی ازش فاصله گرفتم. دوباره براندازش کردم و گفتم: جدی چی شده شبنم؟ پس چرا چیزی بهم نگفتی؟ لبخند به لب، دستاش رو گذاشتم دو طرف صورتم و کشید جلو، بوسه‌ای به روی لبم زد: نگران نباش، چیزیم نیست! ظهر رفتم خونه مامان سری بزنم فکر کنم فشارم افتاد و حالم بد شد، دکترا رو هم که میشناسی به زور بستری کردند که تحت نظر باشم، احتمالا فردا میرم خونه! نگاهی بهش انداختم و دستاش رو گرفتم توی دستم و با حالتی ملتمسانه گفتم: شبنم خیالم راحت باشه؟ آره به جون بابک، من خوبم! الان هم که شما رو دیدم خیلی بهترم، صندلی رو کشیدم کنار تختش و نشستم. دستش رو گرفتم و چسبوندم به لبم و بوسیدم: شبنم خانم باید بهم خبر میدادی! چرخید و پاهاش رو از تخت آویزون کرد. ضمن کشیدن سرم به سمت شکمش، چونه اش رو گذاشت روی سرم: آخه من که چیزیم نیست، نمیخواستم بیخودی نگرانت کنم! چند دقیقه‌ای با همون شکل صحبت کردیم. هرچند که تا نتایج آزمایش و تست‌هاش بیاد باید صبر میکردیم، ولی تا حدودی خیالم راحت شد. گرم صحبت بودیم که زنگ تلفن به صدا درومد و گوشی رو جواب داد. ولی خنده کنان فقط گفت: باشه بیایید بالا! گوشی رو گذاشت و ضمن بوسیدن پیشونیم: بابک بچه دارن میان بالا!

Repost from N/a

Repost from N/a
خودم با توییتاش 33 بار ارضا شدم👄🍒🔞 اگه خیلی هات و حشری هسی نیا ⛔️🍒 @divertxx
خودم با توییتاش 33 بار ارضا شدم👄🍒🔞 اگه خیلی هات و حشری هسی نیا ⛔️🍒 @divertxx

sticker.webp0.09 KB

میدونستم نقطه حساس بدن مامان لیلام ممه هاشه، ممه هایی که بدون هیچ پوششی دقیقا جلوی صورتم بود.با چند تا بوسه از نوک ممه مامانم اونو داخل دهنم گذاشتم و تا جایی که میشد میکش زدمو براش خوردم و دوباره همه این مراحل رو روی ممه بعدیش پیاده کردم. واقعا ازشون سیر نمیشدم ممه هاش حالا کامل از آب دهن پسرش خیس شده بود و نفس هاش از همیشه بلند تر تو اتاق پیچیده بود و آه گفتن هاشو بین نفس هاش پنهان میکرد،دستمو روی کسش گذاشتم و از روی شورت کسشو میمالیدم دستشو روی دستم گذاشته بود اما فقط میخواست نشون بده که تو اون حال هم حواسش هست اما هیچ مقاومتی برای فشار انگشت هام روی سوراخ کسش نمیکرد؛ داغی و خیسی کسشو روی انگشت هام احساس می‌کردم نفس هاش بیشتر شد سینه هاشو از دهنم درآوردم با زبونم روی شکمشو لیس زدم و پایین تر رفتم. سرشو بالا آورد؛شایان اون کارو نکن گفتم نگران نباش مامان درش نمیارم فقط از روی شرت… شونه و سرشو به تشک زد و دوباره سقف رو نگاه کرد زبونمو از روی شرت روی کسش کشیدم که بدنش تکون خورد. کاملا متوجه گوشتی بودن کسش شده بودم،بینی‌ خودمو روی کسش تکون میدادم و بهش فشار می‌آوردم، لبامو روی کسش محکم می‌چسبوندم و بوسش میکردم،بلند شدم و دو زانو کنار سرش نشستم حالا نوبت مامانم بود؛میدونستم اون هیچوقت خودش این کارو برام انجام نمیده ممه هاشو با یه دست میمالیدم چشماش بسته بود کیرمو با شورت روی صورت و لباش گذاشتم و به همه جای صورتش کیرمو مالیدم. چشماشو باز نمی‌کرد اما شهوت رو از تک تک حرکاتش حس میکردم، شورتمو درآوردم و کیرمو دوباره روی صورتش گذاشتم و روی لب هاش میکشیدم، کیرمو با دستم بین لباش هل میدادم و لحظه شماری میکردم برای باز شدن لب هاش از هم. لباشو آروم از هم باز کرد اما چشماش هنوز نمیخواست اون لحظه رو ببینه،کیرم بلاخره وارد دهن مامان لیلام شد؛ دهنش واقعا داغ بود و لب هاش دور کیرم حلقه شده بود زبونشو دور کیرم میچرخوند و من تو اوج لذت بودم کیرمو چندبار از دهنش درمی‌آوردم،روی صورتش میکشیدم و دوباره وارد دهنش میکردم میخواستم این لحظه رو بارها ببینم و بیشتر لذت ببرم سعی می‌کردم خیلی آروم و بدون عجله تو دهنش تلمبه بزنم تا برای دفعه اول همه چیز لذت بخش پیش بره. دستمو بردم بین موهاش،سرشو نگه داشتم تا کیرمو تا آخر داخل دهنش نگهدارم رو آسمون ها بودم اینکه چشم هاشو باز نمی‌کرد بیشتر حشریم می‌کرد. کیرمو از داخل دهنش بیرون آوردمو بین پاهاش دراز کشیدم و دوباره بعد از مالیدن کسش با دستم زبونمو از روی شرت روی کسش کشیدم حتی ضربان قلبش رو می‌شنیدم دستمو دور شورتش گذاشتمو پایین کشیدم بعد از اینکه کسش کامل بیرون افتاد شرتش رو با دست گرفت گفتم حالا نوبت منه مامان اتفاقی نمیفته دستشو رها کرد و کسش حالا دقیقا جلوی صورتم بود یه کس گوشتی و لبه دار با یکم مو زبونمو روی کسش کشدیم و صدای آهش رو شنیدم با اینکه کاملا خیس بود اما تا جایی که میشد کسش رو خوردم و زبونمو داخل کسش میچرخوندم حس کردم ارضا شده اما باز ادامه دادمو از روی بدنش بالا رفتم حالا سرم دقیقا کنار گردنش بود و کیرم روی کسش بدون هیچ مانعی قرار گرفته بود‌. کیرمو روی کسش میمالیدم و خیسی کیرم رو احساس میکردم صورتم روی تشک کنار گردنش چسبیده بود نمیدونستم باید چیکار کنم کنار گوشم آروم و کم نفس گفت این کارو نکن اما هردومون میدونستیم راه برگشتی نیست کیرم چند سانت تا وارد شدن به کس مامانم فاصله داشت و این چیزی بود که همیشه دنبالش بودم. غرق شهوت بودیم هردو و نمیتونستیم جلوشو بگیریم همه چیز به من بستگی داشت، بدون نگاه بهش کیرمو روی سوراخش تنظیم کردم داشت کیرمو به داخل می‌کشید کسش و دستاش روی کمرم بهم فشار می‌آوردم سر کیرم یکم وارد شده بود و یه فشار از من همه چیزو تموم میکرد. تصمیمم رو گرفته بودم کیرمو بیشتر وارد کسش کردم حالا همه چیز تموم شده بود!کیرم کامل وارد کس مامانم شد انقدر داغ و لذت بخش بود که نمیخواستم هیچوقت اون لحظه تموم بشه یکم که به خودم اومدم وقتش بود نهایت لذتو ببرم کیرمو تا وسط درمیاوردم و دوباره تا ته فرو میکردم داخل کسش صدای ناله های مامانم بیشتر حشریم کرد و بهم جرئت سرعت بیشتر و تلمبه زدن های محکم تری رو میداد کمرمو محکم عقب جلو میکردم و کسش رو با کیر پسرش پر میکردم، چیزی نمونده بود تا آبم کسشو منفجر کنه سریع کیرمو بیرون کشیدم و آبمو روی شکمش خالی کردم و… پایان قسمت چهارم نوشته: شایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من:پس حتما میرم این همه پول دادیم استفاده کنیم بابا:آره برو بعدشم مامانتو بفرست بره تا من برم ببینم مامان بزرگت اینا دارن چیکار میکنن من:چشم بابا با خودم قرص برده بودم میدونستم باید تو این سفر کاری کنم با ایده استخر قرص رو خوردم و با رفتنش از ویلا خوشحال شدم دوباره فرصت خوبی بود تا با مامان تنها باشم صداش کردم گفتم مامان پاشو بریم دیگه نشنیدی بابا چی گفت؟! مامان:چرا دکتر ولی گفت اول تو برو بعد من کی گفت باهم بریم من:این چه کاریه خب؟باهم میریم دیگه مامان:نه بابا از کی اینجوری شده ما خبر نداریم من:غریبه که نیستیم خب بعدشم تنهایی حال نمیده که مامان:برو تا سفرو زهرمارت نکردم فقط برو اصرارم فایده نداشت با ناراحتی گفتم باشه مایو پوشیدمو رفتم سمت استخر،استخر بزرگی بود یکم توش شنا کردمو زیر آب کیرمو میمالیدم و به اتفاقات داخل ماشین فکر میکردم. باورم نمیشد که صدای پا می‌شنیدم یعنی واقعا اومد؟! مامانم با تیشرت و شلوارک اومد کنار آب ایستاد گفت دلم نیومد تنهایی بری!قند تو دلم آب شد گفتم مامان فداتشم من اخه که انقدر مهربونی اصلا حال نمیداد لباساتو در بیار بیا داخل سریع گفت همینه لباسام! گفتم اینجوری که نمیشه اخه کی اینجوری میره استخر خب؟! گفت هرکسی که پسر نرخرش آماده باشه تا مامانش کنارش تنها باشه… خندمون گرفت از آب اومدم بیرون گفتم نه اینجوری نمیشه تیشرتش رو با خنده و به زور درآورم گفتم شلوارکتم در بیار گفت یهو بابات میاد بد میشه گفتم اون حالاحالاها از اونا دل نمیکنه بیا دیگه مامان. شلوارکشو درآورد حالا مامانمو دوباره با یه شورت و سوتین میدیدم دستشو گرفتمو و آوردمش داخل آب کلی بهم آب پاشیدیم و بازی کردیم قطره های آب روی بدن سکسیش واقعا عالی بود. از هرفرصتی توی آب استفاده می‌کردم تا بهش بچسبم و کیرمو روی بدنش حس کنم و چند باری پاهاشو گرفتمو کشیدم تا مثلا تو آب بیفته همه چی خوب پیش می‌رفت اما کافی نبود حداقل برای چیزی که من میخواستم کافی نبود آب واقعا داغ بود یه بار که بهش چسبیدم دستمو روی ممه هاش کشیدم خودشو عقب کشید گفتم مامان الان که کسی نیست گفت مگه قراره هروقت کسی نبود از این کارا کنی گفتم فکر میکردم بهم نزدیک تر شده باشیم گفت اشتباه فکر کردی از استخر خارج شد و رفت سمت خونه منم پشت سرش وارد شدم و تو راه کلی بحث و خواهش که اجازه بده دوباره کنارش باشم. خواست لباس زیرشو عوض کنه و لباس بپوشه دستشو گرفتم گفتم مامان یه دقیقه گوش کن بعد هرچی تو بگی قبوله گفت نه شایان نه میدونم میخوای چی بگی گفتم تو که هنوز نشنیدی اگر قبول نکردی به خدا دیگه کاری ندارم. من:مامان مگه تو این چند بار من کاری کردم که بیشتر از حدی باشه که تو اجازه داده باشی مامان:بچه پرو دیگه باید چیکار میکردی؟!والا هر غلطی بوده کردی اگرم اتفاق بیشتری نیفتاده چون من جلوشو گرفتم من:و منم گفتم چشم درست میگی گوش کن دیگه مامان:بفرما من:بابا که نیست هیچوقت منم دلم نمیخواد وقتی کسی پیشمونه مجبور بشم تحت فشارت بزارم و کاری کنم که زندگیمون به خطر بیفته ولی واقعا دست خودم نیست خودمم میترسم یکی بفهمه مامان:خب بی‌شعور جلوی خودتو بگیر واسه چی تا یکی رو میبینی که کنارمونه میچسبی بهم من:چون فرصت دیگه ای بهم نمیدی مامان من واقعا تورو دوستدارم بهم اجازه بده حالمو کنارت خوب کنم و تو هم اذیت نشی مامان:میفهمی این کار چقدر اشتباهه؟ من:آره به خدا میفهمم و برام مهم نیست مامانم یکم فکر کرد و وسط سکوتش هربار جملاتی می‌گفتم تا کارمونو عادی جلوه بدم و تابو این رابطه رو بشکونم گفتم اصلا ماهی یکبار فقط،بدون هیچ سکسی! از شنیدن کلمه سکس روی زبونم جا خورد گفت اگه کسی بفهمه چی؟گفتم نمیزارم کسی بفهمه فقط منو تو بعد از گفتن این جمله میدونستم نصف راهو رفتم بهش نزدیک شدم و بغلش کردم موهای خیسشو نوازش کردم و لبامو به لبش نزدیک کردم سرشو برد عقب هنوز مردد بود اما برای تصمیم گیری دیر بود لبامو روی لباش گذاشتم بدنشو چسبوندم به خودم زبونمو روی لبش بازی میدادم و آروم میبوسیدم، لباشو یکم شل کرده بود زبونم وارد دهنش شد و چرخش آروم زبونش رو دور زبونم حس کردم اونقدر آروم بود کارش که فهمیدم پر از استرسه اما هرچی که بود داشتیم از هم لب می‌گرفتیم. چقدر شیرین بود لباش چقدر شیرین بود حس بدنش وقتش شده بود که دوباره مال پسرش باشه دستمو به سینه هاش رسوندم و از روی سوتین شروع به مالوندن سینه هاش کردم دوتا دستامو بردم روی کمرش و سوتینشو باز کردم حالا ممه های مامانم بدون هیچ پوششی داخل دستای من بود و لبامون بهم قفل شده بود. خودمو ازش جدا کردم و روی تخت خوابوندمش، بین پاهاش قرار گرفتم و بعد بوسیدن لبش سراغ گردنش رفتم و پشت هم گردنشو لیس زدمو نفسمو با حرارت سمت گردنش دادم.